تاریخ انتشار : ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۰۸:۱۷  ، 
شناسه خبر : ۵۷۷۷۷

بهنام سرخیل
بررسی اجمالی دوران جنگ سرد و تحولات پس از آن موید این مطلب است که بنیان تفکرات سیاست بین‎الملل که در گذشته براساس توان نظامی و امنیتی بنا شده بود به دلایل فراوان از جمله هزینه بسیار بالای تسلیحات نظامی و مسایل نظامی، فروپاشی رقابت تسلیحاتی شرق و غرب و... اهمیت اولیه خود را در تعیین معادلات جهانی از دست داده و عوامل انسانی و اقتصادی جایگزین آن شده‎اند تا جایی که ملاک عمده قدرت در سده بیست و یکم توانمندی اقتصادی در سطح بین‎المللی شناخته می‎شود.
همزمان با روند کلی چرخش از سیاستهای نظامی گذشته از قبیل مسابقات تسلیحاتی غرب و شرق به سمت سیاستهای اقتصادی و اولویت‎بخشی به اقتصاد در تصمیمات بین‎المللی، فرایند قدرت سیاسی نظامی و اقتصادی آمریکا پس از جنگ سرد نیز با تحولات عمده‎ای روبرو بوده است. بطوری که دهه 90 هم به لحاظ سیاست‎های جهانی و هم به لحاظ سیاست‎های آمریکا و وقوع حوادث یازدهم سپتامبر بسیار قابل تامل می‎باشد.
اما با ملاحظه مجموعه نگر به این تحولات در سیاست خارجی آمریکا در دوره کلینتون و بوش چنین به نظر می‎رسد که جمهوی‎خواهان نومحافظه‎کار در تیم بوش، تلاش بسیاری می‎کنند تا سیاست تقویت پایه‎های بنیادین آمریکا و توسعه اقتصاد جهانی مطلوب این کشور را به کمک تاکید بر سیطره نظامی و تقویت سیاستهای نظامی بیش از پیش مورد توجه قرار دهند.
به عبارت دیگر برنامه‎های این نحله سیاسی موجود در دستگاه سیاست خارجی آمریکا از یک فرضیه کلی شکل گرفته است که عبارتست از ایالات متحده آمریکا قدرتمندترین دولت جهان است بنابراین بهتر است آنچه را که برای خود مناسب می‎داند حتی بدون نیاز به دیگران به هر شکل ممکن انجام دهد.
بنابراین به آسانی می‎توان استنباط نمود که دیدگاه‎های اقتصادی نومحافظه‎کاران امریکا یک جانبه است و بیشتر متکی بر نوعی سلطه‎جویی است و به گمان آنها موقعیت آمریکا در عصه اقتصاد بین‎الملل ناشی از معادلات عرفی بین‎المللی و منابع طبیعی و انسانی آن نیست، بلکه به دلیل نظام اقتصادی مبتنی بر سیاستهای مداخله‎جویانه است و اگر این فاکتور از اقتصاد آمریکا حذف شود، تبدیل به یک قدرت درجه دوم خواهد شد.
در همین رابطه استفاده از زور و نظامی‎گری برای رسیدن به منافع بلندمدت اقتصادی در جنگ بر ضد عراق کاملا مشهود می‎باشد. بطوری که در توصیف علل و پیامدهای آشکار و پنهان جنگ آمریکا علیه عراق در منطقه خاورمیانه و نظام بین‎الملل می‎توان به تلاشهای بی‎وقفه جهت تمرکز بر نفت به عنوان یکی از مهمترین عوامل تاثیرگذار در اقتصاد بین‎الملل و نقش سیاست سلطه در این قلمرو اشاره نمود.
از طرفی دیگر سیاست بین‎الملل می‎توان به تلاشهای بی‎وقفه جهت تمرکز بر نفت به عنوان یکی از مهترین عوامل تاثیرگذار در اقتصاد بین‎الملل و نقش سیاست سلطه در این قلمرو اشاره نمود.
از طرفی دیگر سیاست بین‎الملل از منظر نومحافظه‎کاران امریکایی مانند همه انواع سیاست‎ها، مبارزه برای قدرت تلقی می‎گردد و منافع ملی بر حسب آن تعیین می‎شود. لذا در این مسیر آمریکا جهت نیل به اهداف خود، پروژه ساخت آینده به شکل دلخواه را به صورت فعال تعقیب می‎نماید.
لذا سیاستمداران آمریکایی با علم به این مطلب که جهان به سمت پراکندگی قدرت و در نتیجه افزایش تهدیدات فزاینده و متعارض با منافع ایالات متحده (به دلیل خوی استیلاطلبی این کشور) در حرکت است تلاش می‎کنند روندهای رو به رشد منطقه‎ای را متناسب با اهداف خود کنترل نموده و وضعیت خود را در این میان مشخص سازند.
اما با یک جمع‎بندی از عملکرد و اقدامات ایالات متحده می‎توان چنین استنباط نمود که آمریکا با اتخاذ سیاستهای یک جانبه‎گرایانه و مداخله‎جویانه نه تنها نتوانسته تعریف مناسبی از جایگاه خود در نظام بین‎الملل ارایه دهد بلکه به سمت یک نوع بحران هویت و مشروعیت بین‎المللی در حرکت می‎باشد. ریمون آرون نظریه‎پرداز برجسته می‎گوید که آمریکا در تعریف جایگاه خود در صحنه بین‎المللی میان ارزش‎های دموکراتیک و امیال امپراتوری سر در گم است.
پیش‎بینی‎های دانشمندان حوزه سیاست و اقتصاد از مسایل جهانی آینده و ترسیم جایگاه هر یک از قطبهای اقتصادی دنیا در ارتباط با تحولات بین‎المللی و نیز بررسی ظهور و سقوط قدرت‎های بزرگ که در صحنه روابط بین‎الملل و اینکه چرا یک قدرت بزرگ پس از مدتی افول می‎کند و از صحنه رقابت‎ها محو می‎شود دستگاه مضطرب سیاست خارجی آمریکا را برای جلوگیری از چنین پیش فرضی به اشتباه بزرگتری هدایت کرده و بر آن داشته تا از کلیه امکانات خود در راستای رسیدن و حفظ جایگاه بین‎المللی این کشور کمک بگیرد.
در تایید مطلب فوق باید افزود که ایالات متحده امریکا به دلیل اتخاذ سیاستهای مداخله‎جویانه و هژمونی طلب، همزمان با سه محور عمده یعنی مبارزه با تروریسم، چالش اقتصادی و کاهش اعتبار قدرت فرهنگی آمریکا مواجه است. ظهور رقبای اقتصادی رو به رشدی نظیر چین در آسیا، موقعیت انحصاری ایالات متحده را در عرصه اقتصاد جهانی به خطر انداخته است. همچنین صرف بودجه‎های کلان نظامی برای مبارزه با تروریسم، منافع ملی این کشور را در برخی حوزه‎ها با چالش‎های اساسی روبرو می‎سازد. از طرف دیگر نفوذ فرهنگ آمریکایی در جامعه بین‎الملل و مواجهه با افزایش نفرت عمومی با آن در خور اهمیت جدی می‎باشد.
به نظر می‎رسد ایالات متحده برای مواجهه با این چالش‎ها باید با در پیش گرفتن یک سیاست اطمینان‌بخش در قالب یک بازیگر منطقی عمل نماید. با این همه اگر چه تجربه سیاسی بشری نشان می‎دهد که معمولا استفاده از زور به عنوان آخرین حربه بقای قدرتهای استیلاطلب و علامت روشنی بر آغاز افول آشکار آنها تعبیر می‎شود با این حال ایالات متحده سعی می‎کند به کمک سیاست‎های نظامی‎گرایانه و مداخله‎جویانه موقعیت خود را در زمینه‎های سیاسی، اقتصادی و ... حفظ کند.
به هر تقدیر آگاهی به این استراتژی کلان آمریکا مبنی بر استفاده از سیاستهای زورمدارانه در عرصه‎های مختلف در جهت تقویت جایگاه اقتصاد، فرهنگ و... این کشور می‎تواند در تبیین علل و چگونگی شکل‎گیری برنامه‎ها و اهداف ایالات متحده در زمینه‎های بین‎المللی مفید باشد.
برای نمونه می‎توان به موضع‎گیری های خصمانه و تهدیدهای زورمدارانه آمریکا علیه جمهوری اسلامی ایران اشاره نمود بطوری که بسیاری از تحلیلگران بر این باورند که یکی از مهتمرین علل اصلی مناقشه رسانه‎ها و مقامات دیپلماتیک آمریکا بر سر برنامه هسته‎ای ایران در راستای اهداف اقتصادی آمریکا بوده است.
به نظر این تحلیلگران آمریکا با تشویش افکار عمومی نسبت به اقدامات صلح‎آمیز و تکنولوژیکی ایران علاوه بر جلوگیری از دستیابی این کشور استقلال‎طلب به فن‎آوری هسته‎ای و رسیدن به رشد اقتصادی بالاتر و نیز توجه حضور نظامی خود در منطقه ژئواستراتژیک و ژئواکونومی خاورمیانه، بعلاوه مانع از شکل‎گیری برنامه‎های اقتصادی در منطقه از قبیل راه‎اندازی بورس نفتی توسط ایران نیز خواهد شد. زیرا با ایجاد چنین بورسی که در آن کالای گرانبهای نفت را به جای دلار با یرو معامله می‎کند، کل اقتصاد آمریکا به چالش کشیده خواهد شد.
(لازم به ذکر است بررسی و اجرای چنین برنامه‎ای از سوی ایران در جای خود نیازمند بحثهای بسیار جدی و کارشناسانه می‎باشد چرا که باید کلیه جوانب چنین برنامه‎های عظیمی که ارتباط مستقیم با منافع و امنیت ملی کشور را دارد با دقت سنجیده شود).
بنابراین با بررسی عملکردهای اخیر ایالات متحده در عرصه‎های بین‎المللی و بازتاب‎های سیاسی اقتصادی و... می‎توان چنین استنباط نمود که این کشور در استراتژی پشتیبانی نظامی از سیاستهای اقتصادی دچار اشتباه فاحشی گردیده و نه تنها با سیاستهای نظامی‎گرایانه از جایگاه اقتصادی و بین‎المللی مورد نظرخود دورتر خواهد شد بلکه با گذشت زمان نه چندان طولانی شاهد افول آشکار در عرصه‎های مختلف خواهد گردید. برای نمونه می‎توان به رشد کشورهایی نظیر چین، هند و ژاپن اشاره نمود که با اتخاذ سیاستهای صحیح اقتصادی به جای تقویت بی‎رویه نظامی به دنبال جایگاههای مناسب بین‎المللی هستند.