امید مهرگان / روزنامهنگار
1) «مردم» چیست؟ «مردم» چگونه ساخته میشود؟ درک دوگانگی درونی این اصطلاح، که هم به معنای سوژهی طبقاتی حاکم و هم به معنای ستمدیدگان و حذفشدگان است، معادل درک اساسیترین سویهی خود سیاست و رمز امر سیاسی است. اگر بخواهیم، با وامگیری اصطلاحات آدورنو، در عرصهی سیاست قرینهای برای «پیکار مفاهیم علیه مفاهیم» بیابیم، میتوانیم از نوعی «پیکار مردم علیه مردم» سخن بگوییم. در واقع هر کنش سیاسیای چیزی نیست مگر دعوی به نمایندگی کل «مردم». تاریخ همواره شاهد نبرد «مردم» ها بوده است. از این حیث، هم فاشیسم و هم سیاست رادیکال رهاییبخش، هر دو را باید برحسب نسبتشان با همین مفهوم درک کرد، به عبارت بهتر، بر حسب رابطهشان با شکاف نهفته در بطن این مفهوم، به واقع تا زمانی که «مردم» وجود دارند، این شکاف نیز وجود خواهد داشت؛ شکاف میان دو «مردم» (People and people).
وحدت مردم نه چندان براساس تقابل با دشمنی بیرونی، بلکه از آن بیش، بر پایهی ستیزی درونی تحقق مییابد، براساس نوعی جنگ داخلی مدام و اتفاقاً تمایز راست و چپ نیز به تأکیدشان بر این دو برمیگردد، این که دشمن بیرونی را برجسته میکنند یا جنگ داخلی (civil war) مردم را. تأکید مارکسی بر پیکار طبقاتی (به منزلهی تنش نهفته در درون جامعه) را نیز باید به همین معنا درک کرد، جنگی که به گفتهی جورجوآگامبن، هر مردمی را دو پاره میکند و تنها زمانی خاتمه خواهد یافت که این دو نوع مردم، در قالب جامعهی بیطبقه یا ملکوت مسیحایی، بر هم منطبق شوند و تنها آن زمان است که دیگر به معنای دقیق کلمه، مردمی در کار نخواهد بود.»
2) در شرایط ورشکستگی و استیصال سیاست، آن چه از دست میرود و پنهان میگردد، شکاف میان دو نوع مردم است، البته اگر در تقابل با سیاستمداران و مدیران، سیاست را نه مدیریت و کار کارشناسی، بلکه به صحنه آوردن مردم و بخشیدن صدا و مجال بیان به بیصدایان و حذفشدگان از هر نوع و مرتبهای (از عامهی مردم یونانی و کارگران لهستانی گرفته ت آن به اصطلاح روشنفکران ایرانی) بدانیم. یکی از نشانههای این ورشکستگی، در کنار موارد متعدد دیگر، مسدود شدن راه عمل سیاسی بیواسطه (از سوی خود افراد فاقد قدرت) و مصادرهی آن توسط صاحبان بیواسطهی قدرت است؛
زیرا سیاست به معنی دقیق کلمه، به معنای حضور demos یا همان عامهی مردم (در یونان باستان) در polis یا دولت شهر است. هر نوع سیاست راستین در حکم نوعی اتصال کوتاه یا میان بر است، اتصال امر تکین و یکه، که در هیچ مجموعهای ادغام نشده است و امر کلی و جهان شمول. ورشکستگی سیاست به معنای حذف این اتصال کوتاه و ظهور سیاست دولتی است، همان سیاستی که مردماش را خودش انتخاب میکند و به نیابت از آنها حرف میزند. سیاستی که بازنماییاش از واقعیت موجود، با آن چه در واقعیت حضور دارد برابر نیست و بدین معنا ناعادلانه است (و لاجرم هر دولتی استوار بر بیعدالتی است).
مردم کیستند؟ چه کسی تعیین میکند که چه کسی متعلق به مردم است و چه کسی نیست؟ برای ساختار مردم و نشان دادن حضور آنها در دولت شهر، به واقع برای بازنمایی دولتی مفهوم ایدئولوژیکی مردم، همواره به دیگرانی نیاز است که از مجموعهی مردم حذف شده باشند. صرفاً در تقابل با تهدید این دیگران بیرونی است که مردم به انسجام دست مییابد. کلیت مردم از طریق همین حذف ساخته میشود. ولی همواره این فاتحان هستند که تعیین میکنند چه کسانی جزو مردم باشند. به محض تحقق یافتن این سویهی کاذب و فریبکارانهی مردم، آن چه از دست میرود خود سیاست است. یک سیاست راستین، یا برملا ساختن شکاف درونی مردم، دقیقاً همین فرآیند ساخته شدن دروغین "مردم"ی خاص را نشانه میرود و در تقابل با آن، پای مردم واقعی، یا همان حذفشدگان، را وسط میکشد. ولی آن هم نه به عنوان بخشی دیگر از جامعه، بلکه این بخش به نمایندگی از کل جامعه قدم به صحنه مینهد. بدینسان، حذفشدگان بر اساس یک تعریف از پیش تعیینشدهی دولتی نیست که مردم خوانده میشوند، آنها نمیتوانند صبر کنند تا کسی پیدا شود و آنها را همان "مردم"ی که بناست در سرنوشت خویش مشارکت کنند بنامد؛ برعکس، فرآیند بدل شدن به سوژهی سیاسی، فرآیندی اجرایی (performative) است.
سوژه شدن سوژه، روندی نیست که در انتظار کسب مجوز از دیگری بزرگ، نظم نمادین مستقر و عرف جامعه باشد، بلکه این خود اوست که باید به یکباره و ابتدا به ساکن خود را سوژه بخواند، و سپس با کنشی معطوف به ماسبق (retroactively)، این قول را به اجرا درآورد. این خود حذفشدگان هستند که باید خود را همان مردم بخوانند و این هویت را به عرصهی نمادین تحمیل کنند. پس سیاست در مقام اتصال کوتاه میان امر جزئی و امر کلی، فرآیندی است که طی آن، یک جزء تکین حذف شده از زیر مجموعهها خود را مستقیماً و بدون وساطت و بازنمایی دولت با مردم یکی میکند و حق خویش را میطلبد، همان مردمی که معنای سیاست را تحقق میبخشند و باید صدایشان شنیده شود. تا زمانی که چنین اتصالی بتواند برقرار شود، سیاست نیز ادامه مییابد: کشمکش سیاسی همیشه در بطن تنشی بنیادی به وقوع میپیوندد، تنش بین بدنهی ساختاریافتهی اجتماعی که در آن هر بخشی مقام و موقعی از آن خود دارد... و آن بخش بدون سهم جامعه که به جکم اصل میان تهی کلیت، این نظام را آشفته میسازد... این یکی ساختن آن جزء بدون سهم با کل، یعنی یک ساختن آن بخش از جامعه که هیچگونه مقام و موقع تعریفشدهای در جامعه ندارد (یا در برابر پایگاه فرودستی که به او نسبت میدهند مقاومت میورزد) با امر کلی، نخستین گام در راه پیش برد روند سیاسی شدن است.1
حذف تنش فوق، تنشی که ذاتی روند سیاسی شدن است، مستقیماً به معنای حذف سویهی سیاسی است، فرآیندی که، به دو شکل متفاوت، هم در آن چه آلن بدیو، پارلمانتاریسم سرمایهسالار مینامد، رخ میدهد و هم در فاشیسم، جایی که این فرآیند سیاستزدایی از سیاست، دار قالب بدل شدن سیاست به جنگ (یا جنگ در مقام ادامهی سیاست با ابزار دیگر) به اوج خود میرسد. یک سیستم توتالیتر با این تنش چه میکند؟ چرا حد اعلای تنشزدایی از کلیت مردم و غیر سیاسی شدن به جنگ در مقام سیاست میانجامد؟ آنجا که مردم به تمامی و از قبل برساخته شدهاند و در میدان عمومی دولت شهر حضور فعال دارند و ظاهراً فرد حذفشدهای نیز در کار نیست، سیاست در معنای فوق، دیگر چه معنایی دارد؟
3) برای پاسخ به این پرسش، مقایسهای میان کمونیسم و نازیسم ضروری خواهد بود. زیرا در تقابل با سیاستزدایی از سیاست به دست محافظهکاران راست، چپ همواره بر سیاسی شدن (اگر به خود سیاست) تأکید داشته است. از قضا این تأکید محصول جنبی تأکید دیگری است که چپ بر پیکار طبقاتی، به منزلهی نزاعی در درون خود جامعه و نه امری فرافکنده شده به بیرون از کلیت یک پارچهی جامعه، مینهد. از این حیث، چپ قادر است تنش فوق را که مقوّم روند سیاسی شدن است تصدیق کند. بنابراین "دشمن" بیرونی جز در قالب درونیشدهاش، یعنی همان طبقهی حاکم خیانتکار، برای چپ اهمیتی ندارد؛ پس چپ احتمالاً چندان تسلیم وسوسهی ناسیونالیسم و میهنپرستی نمیشود. (البته به راستی نمیتوان این حکم را با قاطعیت تمام صادر کرد.
واقعاً اگر یک تهدید بیرونی حقیقی وجود داشته باشد، آیا تمام نیروهای متخاصم درونی به نحوی در برابر آن با یکدیگر متحد نخواهند شد؟ آیا اپوزیسیون نیز، دست کم موقتاً، برای مقابله با دشمنی که هماینک پشت دروازههاست، دست به دست نظام حاکم نخواهد داد؟ به عنوان یک نمونهی تاریخی، میتوان به از هم پاشیدن اتحاد احزاب سوسیال دمکرات اروپا در پاییز 1914 به خاطر برگزیدن "خط میهنپرستانه" در شروع جنگ جهانی اول اشاره کرد. آنها نبرد پرولتری را برای نبردی واجبتر فرو گذاردند: دفاع از میهن - فقط لنین بود که قاطعانه علیه تسلیم شدن به این وسوسه هشدار میداد.)
در کانون کمونیسم، یا به طور کلی چپ، ایدهی پیکار طبقاتی قرار دارد و در کانون نازیسم، ایدهی "پیکار نژاد برتر با یهودیان در مقام دشمنان غایی"، دشمنانی که ما فقط با "عقایدشان" مشکل نداریم، بلکه آنها اساساً، به لحاظ زیستشناختی، معیوب و شرّ به حساب میآیند. مشخصهی اصلی راستگرایان تلقی آنها از جامعه در مقام یک کلیت هماهنگ و ارگانیک است که صرفا از سوی یک دشمن "بیرونی" (یا عوامل نفوذی آن در داخل) تهدید میشود. در فاشیسم، یعنی حد نهایی راستگرایی، این دشمن در قالب فرد یهودی تماماً عینیت مییابد (پس برای فاشیستها این که یهودیها از نژاد پستفطرتاند یا نه، مهم نیست؛ مهم نشاندن آنها به جای حفرهی "درونی" جامعه است). برعکس، برای چپ، مسألهی اساسی چیزی نیست مگر نفس ستیز یا آنتاگونیسم درونی خود جامعه.
در این میان اما، یک لیبرال عاقل و صلحجو نمیتواند مدعی شود که هر دو بر خطایند، زیرا یک واقعیت اجتماعی واحد وجود دارد که هم چپ و هم راست از درک آن عاجزند. هیچ "واقعیت اجتماعی" نابی در کار نیست، هر چه هست همین نبرد هژمونیک میان چپ و راست (حال در هر قالبی) برای تعریف کلیت جامعه است. تمامیت جامعه امری است تا ابد دستنیافتنی. پس ما همواره فقط با ستیز اجزای یک کلیت روبه رو هستیم که میخواهند کل را نمایندگی کنند، پس این کل همواره ناقص و غیر شفاف و شکافخورده است. در هر نظام نمادین (جامعه) امری ناممکن وجود دارد، عنصری که تن به کلیسازی و نمادینه شدن نمیدهد و بنابراین به منزلهی یک حرفه یا شکاف یا ترک در این نظام باقی میماند. ستیز یا آنتاگونیسم درونی جامعه، ریشه در همین شکاف ناممکن دارد. کار ایدئولوژی، پنهان کردن این واقعیت است که جامعه کار نمیکند، جامعه ناجی ندارد. چپ بر این آنتاگونیسم بنیادین تأکید میگذارد؛ بر این شکاف درونی.
حال آن که فاشیسم میکوشد این شکاف را بیرونی کند، و در هیأت فرد یهودی به مثابه دشمنی بیرونی که تمامیت بینقص جامعه را تهدید میکند، عینیت بخشد. پس گذار از کمونیسم به نازیسم در نوعی تغییر فرم صرف خلاصه نمیشود. راستگرایان که مدام دم از جامعهی همبسته و هماهنگی میزنند که از بیرون در معرض تهدید قرار گرفته است، به واقع از مواجهه با این شکاف درونی و آنتاگونیسم بنیادین طفره میروند. از این حیث، قطعا در کمونیسم حقیقی نهفته است که فاشیسم سراسر از آن تهی است. یکی گرفتن تجربهی کمونیسم در بلوک شرق و تجربهی فاشیسم در آلمان و ایتالیا و اسپانیا و سر و ته یک کرباس دانستن آنها معرف نادانی سیاسی و فقدان شعور تاریخی است (البته این به هیچ رو معادل تأیید استالینیسم نیست، از قضا قربانیان این فاجعه بسیار بیشتر هم بود). باید این تصور کاذب را کنار گذاشت که نازیسم صرفا پیکار نژادی را جایگزین پیکار طبقاتی ساخت. تفاوت در سطح بنیادینتری است.
به گفتهی ژیژک، در نازیسم، پیکار سیاسی در قالب پیکار نژادی سرشتی طبیعی مییابد و ستیز یا آنتاگونیسم طبقاتی که ذاتی ساختار اجتماعی است، به تجاوزگری یک پیکر خارجی (یهودی) فروکاسته میشود، یعنی همان عنصری که هماهنگی اجتماعی آریایی را بر هم میزند. چنین نیست که در هر دو مورد (کمونیسم و فاشیسم) یک ساختار آنتاگونیستی و صوری واحد وجود داشته باشد، بلکه نکته این است که (در فاشیسم) مکان دشمن با عنصری متفاوت (طبقه، نژاد) پر شده است. آنتاگونیسم طبقاتی، برخلاف اختلاف یا نزاع نژادی، مطلقاً ذاتی و بر سازندهی حوزهی اجتماعی است. فاشیسم این آنتاگونیسم ذاتی را جابهجا میکند.2
4) در چنین شرایطی، یعنی با ساخته شدن دولتی و کاذب مردم و حذف شکاف درونی آن، به واقع هیچ رخداد سیاسیای به وقوع نمیپیوندد و هر چه هست ستایش مکانیکی و تبلیغاتی وضع موجود از خویش است. به واقع هیچ چیزی سرانجام تغییر نمیکند و افراد، با وامگیری اصطلاحات آرنت، دست به کنش نمیزنند بلکه صرفاً مشغلههایی دارند و سر کار میروند (هم به معنای واقعی و هم استعاری این ترکیب). نتیجهی کار چیزی نیست مگر غیر سیاسی شدن به بدترین شکل آن، نه حتی به ازای دریافت به اصطلاح خدمات رفاهی. بر همین اساس میتوان تمایز دیگری نیز میان چپ رادیکال و راست محافظهکار نهاد:« اولی، با انگشت نهادن بر محل اصلی نزاع، یا به قول ارنستو لاکلائو بر آنتاگونیسم (ستیز) بنیادین، در جستجوی سیاسی کردن مردم است، و دومی میکوشد با فرهنگی کردن سیاست (یا همان سیاست زدایی از سیاست)، منحرف ساختن توجه مردم از ستیز اصلی و انتقال دادن محل ستیز به بیرون از محدودهی جامعه در قالب تصویر یک دشمن، عملاً کنش سیاسی دگرگونکننده را بلاموضوع سازد.
زیرا در این حالت، وقتی معضل اصلی یا آن چه وحدت جامعه را ناممکن میسازد، به جایی بیرون از کلیت یک پارچه و هماهنگ جامعه فرافکنی شود، وقتی محل تنش از درون به بیرون انتقال مییابد، یگانه فرصت کنش یا «مشارکت»ی که برای فرد باقی میماند همان جنگیدن است. هر فردی موظف است در مقام یک شهروند میهنپرست آماده باشد تا به مصاف دشمن رود، زیرا در داخل کار چندانی ندارد جز تلاش برای سازندگی و اعتلای کشور؛ ما در داخل، دیگر به سیاست (به معنای دقیق کلمه) نیازی نداریم، زیرا مردم پیشاپیش ساخته شده است و میلها تحقق یافته است و هیچ تنشی در کار نیست.
یک سیاست راستین به جای یک پارچه ساختن مردم، باید شکاف درونی آن را عیان سازد و به جای فرا خواندن بیوقفه به جنگ خارجی در مقام ادامهی سیاست (یا در مقام استحالهی کاذب سیاست)، به جنگ داخلی مدام، به واقع خاتمه بخشد. در این حالت، ما به هر حال از سیاست اشمیتی که وحدت ملی را بر پایهی تمایز دوست - دشمن استوار میسازد و امکان جنگ را به هیچرو منتفی نمیداند فراتر میرویم. تفاوت مارکس و اشمیت در واقع همان تفاوت سوسیالیسم و فاشیسم است؛ اولی آن ستیزی را که دومی به بیرون از کلیت ارگانیک جامعه فرا میافکند، درونی میکند، و بدین سان به خود سیستم نسبت میدهد.