عفیفه عابدی، کارشناس ارشد روابط بینالملل
با ورود جهان به پروسهء جهانی شدن و عدم مشروعیت جنگ به لحاظ سختافزاری (نظامی) رقابت میان قدرتها رویآوری به جنگهای نرمافزارانه (جنگ فرهنگها و تمدنها) را ایجاب میکند.
در واقع بر اساس تئوری رئالیسم که جهان فاقد اقتدار مرکزی را دامنگیر آشوب و رقابت بر سر قدرت میداند اینبار در عصر جهانی شدن با تسری مفهوم قدرت به حوزههای اقتصادی فرهنگی، رقابت نظامی جای خود را به رقابت اقتصادی و فرهنگی داده است هر چند با وجود وقوع دو جنگ افغانستان و عراق در قرن بیست و یک نمیتوان به طور کامل از عدم وجود جنگهای سختافزارانه سخن گفت اما با این وجود ادامهء مناقشات واقعگرایانه و الزامات عصر جهانی شدن ایجاب میکند که جنگ نرمافزاری یعنی رقابت فرهنگی و اقتصادی برای تعیین میزان قدرت و نفوذ جهانی بسیار تعیینکننده باشد.
تاکتیک مبارزه در حوزهء فرهنگی که خود به دو شاخهء فرهنگی و مذهبی تقسیم میشود در نمائی کلی، چنین تعیین میشود:
1) فرهنگی: به طور کلی با نرمافزارهای زیر صورت میپذیرد: الف: رسانههای همگانی ب: مغزهای متخصص
2) ایدئولوژیکی و مذهبی: که غالبا از دو طریق ذیل انجام میشود: الف: از طریق ایجاد فرقههای جدید و خرافهسازی ب: دامنزدن به تفاوتهای اعتقادی مذهبی و سیاسی
از این رو در عصر جدید جهانی که سه بحران اصلی یعنی:
الف: مناقشه اعراب و اسرائیل
ب: انرژی
ج: تروریسم نوین
دامنگیر نظم جهانی محسوب میشود و هر سه در پیوند با منطقهء ژئوپلتیک خاورمیانه قرار دارند ایالات متحده آمریکا که داعیهدار نظم نوین جهانی است این منطقه را کانون توجه جنگهای سختافزارانه و نرمافزاری خود قرار داده است. لذا خاورمیانه که از دیرباز به دلیل موقعیت ژئواستراتژیک و ژئوپلتیک خود مورد توجه قدرتهای بینالمللی بوده است در قرن 21 نیز کانون توجه قدرتها قرار گرفته است و بدین لحاظ قلب جهان محسوب میشود چرا که تئورسینهای آمریکائی به خوبی میدانند که در توازن قدرت در جهان آینده، برتری از آن قدرتی است که بر منطقهء ژئوپلتیکی چون خاورمیانه تسلط داشته باشد. لذا ایالات متحده با انتقال کانون بحران به خاورمیانه در راستای کسب هژمونی جهانی در صدد است که همزمان با دنبال کردن چند سناریوی همزمان و متفاوت بر این منطقه تسلط یابد.
و از آنجا که دو بحران از سه بحران یاد شده در پیوندی مستقیم با اسلام قرار دارند خصومت دیرینهء جهان غرب با دین مبین اسلام شکل جدیدتری به خود گرفته است هر چند در کنار عوامل یاد شده میتوان پیوند خاورمیانه با دین اسلام را نیز عاملی دیگر بدانیم در واقع یکی از همان دلایل اصلی که بهانهء ایالات متحده برای انتقال و تمرکز بحران در خاورمیانه شده است تا همسو با مبارزات نرمافزاری خود علیه اسلام به جنگ سختافزارانه نیز متوسل شود.
بدین ترتیب در بررسی شاخصههای جنگ نرمافزاری در خاورمیانه با توجه به اینکه یکی از ویژگیهای خاص خاورمیانه پیوند نزدیک مذهب و سیاست است و بطبع پیوند فرهنگ اجتماعی با مذهب، تعیین و مرزبندی شاخصهها بسیار پیچیده به نظر میرسد.
در چنین فضائی که قاعدتا همچنانکه مذهب پشتوانهء مشروعیت سیاسی حکومتها و شکلگیری فرهنگ خاص اجتماعی است میتواند عاملی برای تزلزل و فروپاشی رژیمها و تغییر و دگرگونی فرهنگی گردد. در صورتی که در نگاهی دقیقتر تغییر و دگرگونی فرهنگی خود میتواند عاملی در بازنگری در اصول مذهبی نیز باشد. از این رو از منظری دیگر در عصر حکومت رسانهها چنین جنگی برای غرب که با فناوریهای پیشرفته نظام سلطهء خود در این عرصه را نیز برقرار کرده است ساده به نظر میرسد. امروزه در محیطی زندگی میکنیم که مملو از رسانههای همگانی است.
اما با این وجود اگر چه با پیشرفت فناوری اطلاعات با در نور دیدن مرزهای جغرافیائی به راحتی میتوان به اخبار و اطلاعات آن سوی مرزها دست یافت اما از سوی دیگر بدین طریق مرزهای بین واقعیت و توهم محو شدهاند. و دوران فراواقعیت فرا رسیده است. به همین دلیل استفاده استعماری از مغزهای متخصص که در زمان فقدان و دامنهء کوتاه رسانهها صورت میگرفت امروزه جای خود را به استفاده از اسطورهها و نمادهای تخیلی از طریق رسانهها داده است.
در حالی که استفادهء ابزاری از رسانهها در جنگ نرمافزاری موجب سرعت نتیجه با برد بلند شده است. از این طریق ترویج فرهنگ هالیودی در جهان سهلتر شده و مبارزه با فرهنگ و کشور دشمن راحتتر شده است و ساخت فیلمهای ضدایرانی چون 300 و پرسپولیس در همین راستا صورت میگیرد.
اما تاکتیک دیگری که در جنگ نرمافزاری غرب علیه جهان اسلام مورد استفاده قرار میگیرد از طریق ایجاد فرقه و دامن زدن به تفاوتهای اعتقادی در مذاهب مختلف دین اسلام است که این راهبرد در جهت تفرقهافکنی و جلوگیری از تحقق شعار اسلامی وحدت مسلمین صورت میگیرد.
مبارزهء سبز که پس از جنگ سرد و سقوط و شکست ایدئولوژیهای کمونیستی جای مبارزهء سرخ را گرفته است، همچنانکه ذکر شد به دلایلی نظیر پیوند دین اسلام و خاورمیانه و پیوند مذهب و سیاست در کشورهای منطقه است.
چرا که نفی سبیل که از مهمترین آموزههای اسلامی است یکی از موانع تحقق خواست ایالات متحده برای تثبیت نفوذ در کشورهای منطقه است در حالی که رشد گروههای بنیادگرای اسلامی که اساس خود را در پی پشتیبانیهای غرب از افراطگرایان اسلامی گرفتهاند و ایجاد مفهوم تروریسم نوین از دیگر دلایل توجیهی خصومت غرب با اسلام است.
این تاکتیک نیز تاکتیک جدیدی نیست و اسلام از دیرباز با چنین فتنهانگیزیهای استعماری روبرو بوده است، مثل آئین وهابیت. اگر چه گروه طالبان از سوی ایالاتمتحده، پاکستان و برخی دولتهای عربی چون عربستان، امارات متحده و قطر شکل گرفت آن زمان حمایت از این گروه با انگیزههای گوناگون از جمله رویاروئی با ایران با ایجاد جبههائی در شرق صورت گرفت در شرایط کنونی نیز به نظر میرسد مبارزه ایالات متحده با این گروه افراطی در لوای مبارزه با تروریسم و بنیادگرائی اسلامی نیز دستاویز تبلیغات ضداسلامی شده است. در واقع طالبانسازی و القاده ستیزی یک تاکتیک آمریکائی به نام طراحی جنگ بدون گزینهء پیروز است همچنانکه نیکسون در کتاب 1999 پیروزی بدون جنگ وقتی در خصوص جنگ عراق و ایران مینویسد طراحی جنگ عراق و ایران نه برای پیروزی ایران بود و نه عراق در واقع هدف این جنگ در راستای منافع ملی آمریکا بود.
از این رو شاهد فرافکنیهای آمریکا در مسئولیت ادامهء بحرانهای عراق و افغانستان هستیم به ویژه که با مبارزهء آمریکا با گروه القاعده اقتدار مردمی برای شیعیان در کشورهائی چون عراق و بحرین به وجود آمد به همین دلیل از سوی دیگر آمریکا در صدد تقویت رقابتهای قومی مذهبی فرقهائی برای تضعیف چنین دولتهائی در منطقه است.
از سوی دیگر عامل مهم دیگر برای گسترش مبارزهء درونی ایالات متحده و غرب با اسلام را میتوان در افزایش قدرت و نفوذ منطقهائی ایران دانست.
که ایالات متحده در این راستا در کنار سناریوهای مختلف در صدد ایجاد شکاف میان ایران و کشورهای عربی منطقه است به همین دلیل محور 6+3 با محوریت شورای همکاری خلیج فارس + اردن، مصر و اسرائیل به عنوان یکی دیگر از راهبردهای ضدایرانی از سوی آمریکا شکل گرفت. در حالی که به باور غرب و دنیای عرب یکی از موانع اصلی حل بحران اعراب و اسرائیل حمایت جمهوری اسلامی ایران از جنبشهای اسلامی چون حماس و جهاد اسلامی است. بر این اساس آمریکا در تلاش است که بحران عربی اسرائیلی را به وضعیت عربیایرانی تبدیل کند. خصوصا که عداوت کشورهای عربی با ایران سابقهء تاریخی دارد.
از جمله دلایل چالش برانگیز در روابط ایران و کشورهای عربی را میتوان در موارد زیر دانست:
1) ایران به دلیل موقعیت ژئوپولتیک و ژنواکونومیک خود با وجود ظرفیتهای سیاسی توانمندیهای بالقوه برای تبدیل شدن به هژمون منطقهائی را داراست در حالی که هر کدام از کشورهای منطقه علیرغم روابط حسنه با غرب فاقد جمیع این ویژگیها میباشند.
2) در این راستا ابراز نگرانی از تبدیل شدن ایران به قدرت اتمی در منطقه
3) نگرانی از ویژگیهای دموکراتیک ایران که مشروعیت داخلی نظامهای غیردموکراتیک منطقه را با معضلات خفتهائی روبرو کرده است.
4) نگرانی از گسترش تشیع به ویژه با روی کار آمدن شیعیان در کشورهای عربی چون عراق و بحرین
5) ناسیونالیسم عربی در خاورمیانه 1 [7] که نمود آشکار آن پس از 11 سپتامبر در اجلاس سران اتحادیهء عرب در فروردین سال 1384 مشاهده کردیم که کشورهای عربی طی بیانیههائی با تغییر نام خلیج فارس به خلیج عربی و تاکید بر حق حاکمیت امارات متحده بر جزایر سهگانه تنب بزرگ و تنب کوچک و ابوموسی، مواضع ضدایرانی خود را آشکارتر کردند.
بدینترتیب به نظر میرسد بنا به دلایل مشترکی چون:
1) پتانسیل ایران برای تبدیل شدن به هژمون منطقهائی
2) بطبع ترس از نفوذ روزافزون ایران در منطقه
3) به ویژه در مسالهء صلح اعراب و اسرائیل
این محور شکل گرفته است. با اینکه شاهد حرکت کند و صرفا موضوعی این محور هستیم با این حال اتخاذ چنین تدبیری از سوی ایالات متحده به نظر نمیرسد با هدفی صرفا کوتاهمدت باشد. در واقع چنین حرکتی بر آن است تا هدف اولیهء محور 6+3 را درجهء نخست حل معضل لاینحل صلح اعراب و اسرائیل معرفی کند در حالی که از سوی دیگر آمریکا همچنان با سناریوهای چندگانه به حل مسالهء خود با ایران میپردازد در حالی که به تفرقهافکنی در جهان اسلام نیز ادامه میدهد.
بطبع برای ایران تصمیمگیری در خصوص اتخاذ راهبردهای تاکتیکی در مقابل رویکردهای چندگانهء ایالات متحده پیچیده است و در حالی که انتخاب رویکرد مناسب در برابر مواضع گنگ و مبهم کشورهای منطقه ساده به نظر میرسد اما با تعاریف یاد شده این دو جدا از هم نیستند.
یکی از مهمترین راهبردهای فراروی ایران در راستای کسب اهداف خود و همچنین خنثی نمودن توطئههای ضداسلامی و ایرانی اتخاذ راهبردهایی در جهت کسب و حفظ وحدت اسلامی میباشد.