ترجمه: مهردخت مهاجرانی
امسال در اجلاس جهانی اقتصاد در داووس همه زمزمهها پیرامون قدرت رو به رشد آسیا بود. یک تحلیلگر آسیایی در داووس گفت تا سال ۲۰۵۰ دو قدرت جدید آسیایی در مدار سیاست بینالملل عرض اندام خواهند کرد: چین و هند. او اسمی از اروپا به میان نیاورد، اما آیا این فرضیه درست است و به راستی قدرت اروپا را در جهان جدید باید نادیده گرفت؟
این یک واقعیت است که، در حال حاضر اروپا کمی ضعیف شده است.
با این حال این قاره فاقد عنصر قدرت نظامی است. لذا اروپا در این دوره سعی کرد بر ابزارهای غیر از نیروی نظامی در مواجهه با مسائل جهانی تکیه کند در ظاهر اعمال زور در میان دموکراسیهای صنعتی پیشرفته غیر قابل تصور است. به قول رابرت کاگان چنین کشورهایی در روابطشان با یکدیگر ونوسی هستند. بر همین اساس برخی معتقد بودند که در مواجهه با مناقشات توجه اروپا باید به معیارهای حقوقی و قانون باشد که این خود یک سرمایه است.
نظرسنجی اخیر مؤسسه «پیو» نشان داده است که بسیاری از اروپاییها خواهان نقش محوریتر و گستردهتر اروپا هستند، اما برای همتراز شدن با قدرت نظامی آمریکا اروپا نیاز به دو و یا سه برابر کردن هزینههای دفاعی خود دارد که غالب کشورهای اروپایی با چنین افزایشی مخالف هستند. با این وجود، اروپا برای یک استراتژی زیرکانه نیاز به سرمایهگذاریهای بیشتر در حوزه «قدرت سخت» خواهد داشت.
تصویر اروپا به اندازهای که منفی نگران میپندارند مأیوسکننده نیست. قدرت همان توانایی به دست آوردن بازده و نتیجه موردنظر است و منابع تولیدکننده چنین حرکتی وابسته به خاستگاه آن هستند. از لحاظ کارکردی، قدرت همانند یک بازی شطرنج سه بعدی توزیع میشود. آنچه باعث ناامیدی درباره قدرت اروپا میشود تصویری است که برخی تحلیلگران از نظام تقسیم قدرت در صحنه جهانی دارند. در این تصویر ذهنی، روابط نظامی میان کشورها در بعد فوقانی آن حاکم است، یعنی جایی که به زعم آنان آمریکا، تنها ابرقدرت، قرار دارد. این تلقی خود به خود همچنان جهان را تک قطبی میبیند که در آن جایی برای عرض اندام اروپا باقی نمیماند.
جایی که جهان تقریباً چند قطبی است روابط اقتصادی با آن که بعد میانی هرم قدرت را تشکیل میدهد یک عنصر تعیینکننده است. اینجا اروپا همچون مهره اصلی عمل میکند و سایر کشورها چون چین و ژاپن نقشهای بزرگ را ایفا میکنند. آمریکا بدون موافقت اتحادیه اروپا نمیتواند به توافقی تجاری برسد و یا در موارد ضد تراست توافق ایجاد کند. در طول تحولات سال گذشته ما نمودهایی از نقشآفرینی عنصر اقتصاد را در چرخش سیاست بینالملل شاهد بودیم یکی از مثالهای روشن این ماجرا آن بود که اروپا توانست مسیر را به سمتی سوق دهد که پل ولفوویتز از بانک جهانی برکنار شود.
بعد تحتانی شطرنج قدرت دربرگیرنده روابط فراملیتی خارج از کنترل حکومتها است که شامل هر چیزی از مواد مخدر گرفته تا بیماریهای مسری، تغییرات جوی جهان و تروریسم میشود. در این صفحه قدرت به طرز نامنظمی میان بازیگران غیر دولتی تقسیم شده است و نام تکقطبی و یا چند قطبی بر آنها نهادن کاری بیمعنی است.
علاوه بر گروه کشورهای دارای اقتصاد برتر در اروپا که به عنوان بازوهای این اتحادیه در عرصه روابط بینالملل ایفای نقش میکنند جمع دیگری از کشورهای این منطقه امروز به اجزای دیگری از قدرت هم دست پیدا کردهاند که لازم است در رقابتهای جدید مورد توجه قرار گیرد.
در عصر امروز روابط بینالملل عنصر «همکاری مدنی نزدیک» فاکتور مهمی است که اروپا از آن برخوردار است. موفقیت کشورهای اروپایی در غلبه بر دورانهای طولانی دشمنی و توسعه بازار بزرگ داخلی به این کشورها قدرت نرم بسیاری داده است. در پایان جنگ سرد، کشورهای اروپای شرقی در جهت اتحاد خود آنگونه که در دهه ۱۹۲۰ مطرح بود تلاشی نکردند، اما برای تأمین آینده خود به بروکسل روی آوردند. کشورهایی چون ترکیه و اوکراین نیز به همین شکل سیاست خود را شکل دادند تا تمایل خود را نسبت به اروپاییتر شدن نشان دهند.
به نظر میآید این بخش از معادله قدرت اروپا اکنون بیش از همه مورد توجه ناظران آمریکایی واقع شده است کما این که شورای اطلاعات ملی آمریکا اخیراً چهار سناریوی کاملاً متفاوت از وضعیت جهان در ۲۰۲۰ منتشر کرده است که در آن سهمی هم به چالشهای اقتصادی اختصاص پیدا کرده است. چالشهای چهارگانه در این تقسیمبندی شورای اطلاعات ملی آمریکا از این قرار است: «جهان داووس»، که در آن جهانی شدن اقتصاد با حضور پررنگتر آسیاییها همچنان ادامه مییابد؛ «پکس آمریکانا» جایی که آمریکا همچنان بر جهان حکمفرمایی میکند؛ «مرکزیت اسلامی»، که نیروهای جدید اسلامگرا هنجارهای غرب را به چالش میکشانند و «چرخه ترس» که در آن نیروهای غیر دولتی به امنیت صدماتی وارد میکنند و در نهایت منجر به ایجاد جوامع جورج اورولی میشوند.
البته بر این نوع تقسیمبندی و تحلیل در روابط بینالملل اشکالات زیادی وارد است اما گزارش برآوردهای شورای اطلاعات ملی آمریکا با همه محدودیتها و نقصهایی که مانند هر تحقیق دیگری درباره آیندهشناسی، دارند، اما میتوانند به ما کمک کنند تا لااقل روی نقش سه یا چهار عامل اصلی سیاسی در شکلدهی چالشهای جهانی تامل کنیم. ابتدا خیزش آسیا است. سؤال بزرگ در خصوص چین و تکامل داخلیاش مطرح است.
در این مدت هرگاه سخن از ظهور قدرت جدید در محافل بینالمللی به میان آمده است نگاهها ناخواسته به سمت خاور دور دوخته شده است. بیدار شدن غول خفته آسیا در حال حاضر یکی از دغدغههای جدی بازیگران غرب بویژه ایالات متحده آمریکا است. از سال ۱۹۹۰ چین ۴۰۰ میلیون نفر را از فقر نجات داده است اما ۴۰۰ میلیون نفر دیگر همچنان با کمتر از ۲ دلار در روز زندگی میکنند.
البته پکن هنوز شماری از مسائل مبتلا به اصلاحات سیاسی خویش را برطرف نکرده است به طور مثال هنوز برخلاف برخی قدرتهای آسیایی مانند هند، چین مشکل مشارکت سیاسی را حل نکرده است. اگر چین ناسیونالسیم را جایگزین نظام کمونیستی فرسوده کند یا همبستگی اجتماعی را تضمین کند این امر منجر به سیاست خارجی هجومی و عدم تمایل به پرداختن به مسائلی همچون تغییرات جوی خواهد شد و یا شاید باعث شود به مشکلاتش بپردازد و در دنیای سیاست «سهامدار مسئولیتپذیری» بود.
اروپا میتواند کمک شایانی به چین در پیوستن به هنجارها و نظام جهانی کند. برخی براین باورند که در مجموع، اروپا و آمریکا از چین ضعیف بیش از چین قدرتمند بیم دارند. این ناظران بیشتر به عواقب تضعیف پایههای حاکمیت مرکزی چین استناد میکنند که ممکن است برای کل جامعه جهانی بویژه برای آمریکا و غرب که اکنون دارای روابط تجاری خیلی گسترده با این کشور هستند آسیب بزند. اما صرفنظر از این تحلیلها و پیشگوییها به نظر میآید که اروپا باید دور تازهای از همکاریها را با این قدرت بزرگ آسیا آغاز کند.
در عرصه کشورهای اسلامی که تحولات آنها چالش جدی برای غرب شده است اروپا به شدت نیازمند سیاست جدید است. در ورود به این تحولات اروپا باید قبل از هرچیز با شناخت دقیق، میان گروه های اسلامی که پرچم مبارزه در دست گرفتهاند تفکیک قائل شود. در این راستا اروپا نباید یک اقلیت سلفی که خشونت را ترویج میکند به حساب جهان اسلام بگذارد و جنگ تروریسم سلفی به معنای «برخورد تمدنها» نیست. بدین ترتیب که یک اقلیت رادیکال برای تحمیل تفسیری ساده شده و ایدئولوژیک از جریان اصلی با دیدگاههای متفاوت اعمال زور میکنند.
از آنجا که اکثر مسلمانان در آسیا زندگی میکنند، قلب این درگیری در خاورمیانه است. منطقهای که در زمینه مسائلی مانند جهانی شدن، قانونمداری و برقراری دموکراسی دچار چالش است. حال اروپا با توان اقتصادی و قدرت نرم خود با یک تغییر نگاه در برابر تحولات سرزمینهای اسلامی میتواند مشارکت قابل توجه در فضای سیاسی این منطقه داشته باشد.
تجارت آزادتر، کمک به رشد اقتصادی، و افزایش تدریجی مشارکت در معضلاتی که دامنگیر کشورهای اسلامی است شاید بتواند به مرور زمان نحوه برخورد با مسلمانان در اروپا را تغییر دهد. برداشتن این گامها در وضعیت کنونی از آن جهت امری مبرم و لازم است که سؤال بسیاری از نخبگان غرب این است که آیا رهبران آینده آمریکا و اروپا در سیاست جدید خویش در خاورمیانه خواهند توانست مسلمانان را راضی سازند یا آن که آنها همچنان مانند چند سال اخیر ادعای افراطیون درباره جنگ غرب و اسلام را تقویت خواهند کرد.
سومین عامل تعیینکننده در این که کدام سناریو غالب خواهد آمد، روابط آینده اروپا و آمریکا است. به نظر میآید بسیاری از مسائل آینده به نحوه تلقی ما از قدرت آمریکا و چگونگی استفاده از آن بستگی دارد. واقعیت این است که در اروپای امروز برخی هنوز معتقدند که آمریکا همچنان قدرتمند ترین کشور در ۲۰۲۰ خواهد بود اما عجیب این است که این عده بر واقعیتی مهمتر چشم میبندند که میگوید این کشوری که مدتها قدرتمندترین بازیگر بوده است قادر نیست به تنهایی حتی از آزادی عمل شهروندانش دفاع کند.
قدرت نظامی آمریکا نه تنها برای گشودن گره مناقشات مهم جهانی که حتی برای مبارزه با بیماریهای عالمگیر، تغییرات جوی، تروریسم و جرایم بینالمللی کافی نیست. بنابراین حل این مسائل نیازمند همکاریهایی در سطح جهانی و قدرتهای نرم در جهت جلب حمایت سایرین است. هیچ بخشی از جهان اعتبار و یا ظرفیت بیشتری از اروپا برای تأثیرگذاری بر مواضع و قدرت آمریکا ندارد. این بدان معنی است که عامل سیاسی تعیینکننده چهارم تحول سیاستها و قدرت اروپا در برابر آمریکا است.