* آقای فروهر نحوه آشنایی شما با شهید حاجآقا مصطفی خمینی به چه ترتیب بوده است؟
** روز 13 آبان 1343 رادیوی زندان خبر تبعید حضرت آیتالله العظمی خمینی را پخش کرد. میتوانم بگویم در آن موقع تا اندازهای زندان خلوت بود و من با 2 نفر دیگر در بند 1 انفرادی زندان قزل قلعه به سر میبردیم. پاس از شب گذشته، در زندان انفرادی باز شد و یک روحانی جوان بلند بالا و خوش سیما را به بند آوردند و اتاق ایشان را تعیین کردند. من با یک زندانی دیگر، شادروان پرویز حکمتجو از وابستگان حزب توده، مدتی بود که در زندان به سر میبردیم و زندانی دیگری هم در آن بند نبود. در اتاقهای انفرادی ما باز بود. بعد از بیرون رفتن ماموران،... در یک فرصت در سلول ایشان را باز و سلام کردم و فهمیدم که ایشان فرزند امام خمینی هستند. ایشان شخصیت برجستهای داشت و در همان آغاز، برخورد جذبکنندهای داشت. ایشان را برای شام به سلول خود دعوت کردم و از آن به بعد تا مدتی که در زندان بودم با هم نشست و برخاست داشته و هم غذا بودیم... به این ترتیب با ایشان در زندان قزل قلعه آشنا شدیم. درست یادم نیست که این دوران چه مدت طول کشید و شاید بیش از دو ماه نبود...
یکی دو بار سرهنگ مولوی که رئیس ساواک تهران بود، به دیدار آیتالله سیدمصطفی خمینی رفت و پیشنهادهایی به ایشان داد که هیچ یک پذیرفته نشد، جز پیشنهاد رفتن از ایران و پیوستن به حضرت آیتالله العظمی امام خمینی که آن موقع در ترکیه بودند به خاطر دارم که در یک غروب به ایشان گفتند اثاثیهشان را برای ترک زندان جمع کنند...
* به عنوان کسی که مدتی با حاجآقامصطفی هم بند بودید، ایشان را از نظر اخلاق و رفتار چگونه یافتید؟
** ایشان با این که در سن جوانی بودند ،بسیار شخصیت گیرایی داشتند. با همه برخوردی بسیار جذبکننده داشتند. با اعتماد به نفسی که ناشی از توکل بیچون و چرای ایشان به خداوند بود، هرگز در هنگام شنیدن خبرهای ناگوار بیرون، نشانهای از نگرانی در ایشان ندیدیم. با هر زندانی صرفنظر از اعتقادی که داشت، برخوردی بسیار صمیمانه داشتند. بیشتر اوقاتشان را به خواندن قرآن، کتابی که بسیار آسان در دسترس قرار داده میشد (دست کم در آن موقع) میگذراندند....
برخلاف گذشته و روزهای بعد که از زندان سرکشی نمیشد، در آن زمان، حتی به صورت ظاهرسازی هم که بود،گذشته از رفتار مودبانه نگهبانها و گردانندگان زندان، ماهی یک بار هم افسرانی از دادرسی ارتش، ادا دوم ستاد ارتش و ساواک از زندان بازدید میکردند. من خود عادت داشتم در این گونه مواقع به سلولم بروم و برخوردی با آنها نداشته باشم. برخورد حضرت آیتالله حاجآقامصطفی خمینی برای من بسیار جالب بود. هنگامی که ایشان از آمدن آنها آگاه شدند، قرائت قرآن پرداختند. نشستن ایشان طوری بود که نیمرخ ایشان رو به در سلول قرار میگرفت. ایشان با صدای بلند شروع به خواندن قرآن کردند و من که در سلولم بودم، در تمام مدتی که این عده از آن قسمت بازدید میکردند، صدای تلاوت قرآن ایشان را میشنیدم. بعد که از ایشان پرسیدم چه گذشت؟ گفتند که اصلا سرم را بلند نکردم که ببینم چه کسانی هستند و در سلول باز بود و آنها با یک درنگ کوتاه از جلوی آن رد شدند. خلاصه همان گونه که گفتم، ایشان را دارای شخصیت برجسته، سعه صدر و بسیار شایسته یافتم.
به یاد دارم که یک شب از درد کلیه رنج میبردم، کلیهام سنگ داشت و چون من عادت نداشتم که در زندانها درخواستی داشته باشیم و البته گردانندگان زندان هم از آوردن پزشک در آن هنگام خودداری میکردند، هیچ فراموش نمیکنم که ایشان با چه مهربانی سراسر شب را به همراه آقای پرویز حکمتجو (که او هم در زندان بود و سرانجام به دست دژخیمان ساواک کشته شد) در کنار من گذراندند و حتی به یاد دارم که دستهای درشت اندام و سفیدپوست ایشان را فشار داده بودم تا از شدت درد ناله نکنم و صبح آثار کبودی آن فشار، روی دستشان مانده بود. همواره در طول اقامت ایشان در ترکیه و نیز پس از این که به همراه پدر و رهبر بزرگشان (چون ایشان بارها از امام خمینی نه به عنوان یک پدر، بلکه به عنوان یک مرجع و یک رهبر یاد میکرد) به عراق رفتند، جسته و گریخته از طرق گوناگون تماسهایی داشتیم و هنگامی که در شهر خبر درگذشت ایشان پیچید، برای من باورکردنی نبود و دوستی این خبر ناگوار را تایید کرد. در همان روز قرار بود در مجلس جشنی که به مناسب زادروز حضرت رضا برگزار میشد، سخنرانی داشته باشم و آن مجلس شکل عزا به خود گرفت و من هم که سخنران بودم، وظیف خود میدانستم با همه سختی شرایط که نه تنها آن خانه بلکه محله و خیابان را، پلیس نظام سلطنتی زیر نگین گرفته بود، در آغاز سخنرانیام این درگذشت ناگوار را تسلیت گفته و همان هنگام اشاره کردم به این که اندوهم بیشتر از آن جهت است که با شخصیت برجسته ایشان در زندان آشنا شده و استواری این شخصیت را شناخته بودم. به هر حال آن روزهای زندان با همه سختیهایی که داشت، از یادهای خوش زندگی من هست.
* اگر خاطره جالبی به نظرتان میرسد تعریف کنید.
** هنگامی که حضرت آیتالله العظمی خمینی مبارزه جدیدی را آغاز کردند، من جزو آن گروه از مبارزان ملی بودم که به نقض ایشان در پیکارهای آینده ملت ایران اعتقاد پیدا کردم و بر این اعتقادم در 15 خرداد افزوده شد. با بسیاری از هماندیشان آن روز خود، به خاطر لزوم پشتیبانی از نهضتی که رهبریاش را امام خمینی داشت اختلاف پیدا کردم و این را میتوانم بگویم که هم زنجیر بودن با حضرت آیتالله حاجآقامصطفی خمینی کمک زیادی به من کرد که شخصیت امام خمینی را بهتر بشناسم.. و این سبب شد که من با اعتقاد بیشتری در طول سالهای فترت همواره جزو کسانی باشم که برای رهایی از تنگنای استبداد زیر سلطه استعمار چشم امید به این رهبر دوخته بودند.