ماهیت کودتای 1299
به اعتقاد آقای غنی، کودتای 1299 حاصل یک برنامه تدارک دیده شده از سوی دولت بریتانیا و در راستای سیاستها و اهداف کلان این کشور نبود و صرفاً به تمهید افسری انگلیسی و برخلاف سیاست ناواقعگرای قرن نوزدهمی حکومت بریتانیا صورت گرفت؛ همچنین اختلاف نظر وزیر مختار انگلیس در تهران با وزارت امور خارجه آن کشور و دست زدن به اقداماتی به ابتکار خویش، دلیل دیگری از برنامهریزی نکردن و عدم مداخله حکومت انگلیس در این کودتا به شمار میآید، بنابراین اگرچه این کودتا با نقش آشکار انگلستان درآمیخته است، اما نویسنده این نقش را از آن دولت انگلیس نمیداند و معتقد است به 2 عنصر خودسر نظامی و سیاسی آن کشور در ایران باز میگردد.
اما درباره طرف دیگر این کودتا یعنی رضاخان نیز فرضیه نویسنده محترم را میتوان در همین پیشگفتار ملاحظه کرد. از نگاه ایشان، شخصیت رضاخان نیز به هیچرو نشانی از وابستگی به انگلیس نداشت، چرا که «با وجود نقش آشکار انگلستان در کودتا و موقعیت برتر آن کشور در ایران، رفتار رضاشاه با بریتانیا و با حکومت دیگر قدرتها بر پایه برابری بود.»(ص 13)
برای ارزیابی این فرضیه ابتدا لازم است به نقش و جایگاه انگلیس در آن دوران نگاهی انداخته شود. همانگونه که میدانیم حفظ و نگهداری هندوستان به عنوان یک مستعمره بزرگ، جزو اهداف راهبردی انگلیس به شمار میآمد و به این منظور هرگونه اقدام لازم را صورت میداد. در این حال، وقوع انقلاب سوسیالیستی 1917 در روسیه از یک سو و قرارگرفتن انگلیس در جایگاه فاتحان در پایان جنگ جهانی اول به سال 1918، موقعیت ویژهای را در عرصه بینالمللی نصیب این کشور میکند. همچنین پایان یافتن عمر امپراتوری عثمانی و تقسیم سرزمینهای وسیع این امپراتوری میان انگلیس و فرانسه، برنامهریزیهای وسیعتر انگلیس را برای حضور در مستعمرههای این کشور در منطقه خاورمیانه، به دنبال دارد. به این ترتیب انگلیس در دوران پس از جنگ جهانی اول، در اوج قدرت استعماری خویش قرار دارد و هیچ سد و مانعی برای حضور بلامنازع خود در منطقه خاورمیانه و همچنین ایران نمیبیند. تنظیم قرارداد 1919 که ایران را به یک کشور کاملا تحتالحمایه انگلیس تبدیل میکرد، دقیقا در این فضا شرایطی صورت میگیرد.
دولت انگلیس تجربهها و سوابق درازمدتی در استعمارگری داشت و قاعدتا میتوانیم چنین بیندیشیم که دستگاه حاکمه این کشور با اتکا به یک سنت و رویه و با بهرهگیری از مجموعه عظیمی از تجربهها و سیاستها و اقدامات گوناگون، اهداف خود را به پیش میبرد. غرض از این سخن آن است که توجه داشته باشیم فرد فرد مسئولان انگلیسی در این هنگام، اهداف خود را در یک چارچوب کلی و بزرگ -منافع بریتانیای کبیر- پی میگیرند.
در واقع آنچه باعث شده است آقای غنی مسئولیت کودتای 1299 و تحولات بعدی آن را حاصل تمهید خودسرانه یک افسر انگلیسی به نام آیرون ساید و ابتکارهای شخصی وزیرمختار انگلیس در تهران بخواند و بهگونهای تلویحی مسئولیت این ماجرا را از دوش دولت بریتانیا بردارد، نادیده گرفتن خط سیر کلی و چارچوب کلان سیاستهای استعماری این کشور در قرن نوزدهم و بیستم است. به عبارت دیگر، باید گفت: ایشان با غور کردن در انبوهی از مکاتبات میان نمایندگان سیاسی و نظامی انگلیس در ایران با مقامات مافوق خود و پرداختن تفصیلی به جزئیات- که البته در جای خود امری مهم محسوب میشود. از کلیات غفلت ورزیده است. اما گزارشهای ارسال شده از سوی کالدول، وزیرمختار آمریکا در ایران به هنگام کودتا، نگاه جامعتری به این واقعه دارد: «کاملا پیداست که تمامی این حرکت (کودتا) ریشه و حمایت انگلیسی دارد و هدف، پیشبرد نقشه مهار کشور به قهر است.»(ص 205)
جالب این که آقای غنی خود در فصل هفتم از این کتاب با عنوان «رضاخان و کودتای سوم اسفند (حوت) 1299» از فقدان اسناد و مدارکی که نشاندهنده نوع واکنش وزیر امور خارجه بریتانیا به این کودتا باشد، اظهار تعجب کرده و عنوان داشته احتمالا برخی اسناد و مدارک مربوط همچنان ارائه نشدهاند. (ص 212) براستی آیا ممکن است وزیر خارجه انگلیس در آن شرایط از اظهارنظر درباره این موضوع خودداری کرده و راه بیتفاوتی را در پیش گرفته باشد؟ مسلما پاسخ این پرسش منفی است. حال که میتوان گفت اسناد و مدارکی در این باره همچنان در اختفاء قرار دارد، چرا نتوان این احتمال را به دیگر موارد نیز تسری داد و چنین پنداشت که در تمامی زمینهها، برخی اسناد کلیدی و تعیین کننده، عرضه نشدهاند.
رضاخان؛ استقلال یا وابستگی
موضوع دیگری که در اینجا باید به آن پرداخت، شخصیتی است که آقای غنی از رضاخان ارائه میکند. او با بهرهگیری از برخی نامهها و گزارشهای به جا مانده از ماموران سیاسی و نظامی انگلیس، شخصیتی مستقل و بلکه ضدانگلیسی را از او تصویر میکند. (ص 213)
آیا میتوان پذیرفت انگلیسیهای با تجربه در مهرهچینی و نیرویابی در دیگر ممالک و سرزمینها، فردی را به عنوان عامل نظامی کودتا برگزینند و مسیر او را به سوی موقعیتهای برتر هموار سازند که دارای استعداد ضدانگلیسیشدن باشد.
برای یافتن این پرسش بهتر است به گزارش کالدول وزیرمختار آمریکا درباره رضاخان پس از انجام کودتا نگاهی بیندازیم:
«کاشف به عمل آمد که تمام دستاندرکاران نهضت عملا کسانی میباشند که از قبل با انگلیسیها رابطه نزدیک داشتند. سرگرد مسعودخان که پس از واقعه وزیر جنگ شد، در چندین ماه گذشته معاون شخصی کلنل اسمایس در قزوین بوده است. رضاخان میرپنج که فرماندهی قزاقها را به دست گرفته است، در میسیون انگلیس و ایران خدمت میکرد و عملا جاسوس رئیس میسیون بود و در ماههای گذشته با انگلیسیها در قزوین همکاری نزدیک داشته است.» (ص 207)
بنابراین انتخاب فردی با چنین رابطهای با عوامل انگلیسی که در سوابق نظامی خود، درگیریهای شدید با نیروهای تحت حمایت بلشویکها را -به تعبیر اسناد انگلیسی- دارد، صرفا از سر اتفاق یا فقدان دیگر عناصر مطلوب نبوده، بلکه از آنجا که بیشترین ویژگیها و صفات موردنظر انگلیسیها را داشته، برای این ماموریت انتخاب شده است.
در این زمان و در شرایطی که اجرای قرارداد 1919 به بنبست رسیده بود و کابینههای ضعیف و کوتاهمدت نیز کاری از پیش نبرده بودند و علاوه بر اینها، با افشای مفاد قرارداد و رشوهگیری عوامل امضاکننده آن، جو ذهنی ضدانگلیسی میان تودههای مردم و همچنین پارهای مقامات و مسئولان سیاسی و مملکتی اوج گرفته بود، به طور طبیعی دولتمردان انگلیسی و ماموران سیاسی و نظامی آنها در ایران به خوبی میدانستند که باید راه دیگری را برای رسیدن به این منظور برگزینند.
در شرایط جدید، انگلیسیها به ایجاد یک نیروی نظامی واحد و یکپارچه میاندیشیدند که از یک سو بتواند از نفوذ بلشویکها به داخل ایران جلوگیری کند و از دیگرسو، جانشین قوای ایلات و عشایری بشود که در مناطق جنوبی کشور حفاظت از مناطق نفتخیز و خطوط انتقال نفت را به عهده داشتند. در حقیقت چنین نیروی واحد و یکپارچهای، به شکل بسیار مناسبتر و باکارآمدی بیشتری میتوانست حافظ منافع انگلیس در ایران باشد. این اقدام ابتدا در چارچوب مفاد قرارداد 1919 از سوی انگلیسیها آغاز شد: «بریتانیا در پاییز 1298 شروع به اجرای مفاد قرارداد کرد و جمعآوری گروهی ماموران مالی و نظامی برای اعزام به ایران، در آبان 1298 ژنرال ویلیام دیکسن به ریاست هیات هفت نفره نظامی برگزیده شد. ماموریت اینها آن بود که با ادغام کردن سپاه قزاق و ژاندارم و واحدهای کوچکتر شهرستانی، ارتش برای ایران به وجود آورند.» (ص 76)
بنابراین پایهگذاری این نیرو با عنوان ارتش ایران از سوی رضاخان در چارچوب تحلیلی گسترده باید مورد توجه قرار گیرد. در حالی که آقای غنی اگرچه گاهی اشاراتی به شرایط جدید داخلی و بینالمللی دارد، اما این اقدام رضاخان را نه تنها در چارچوب منافع انگلیس ارزیابی نمیکند بلکه به طرق گوناگون تلاش دارد رگههایی از حرکتهای ضدانگلیسی را نیز در آن بیابد و عرضه دارد: «رضاخان به سربازان دستور داد هیچگونه تغییر و نوآوری در مشق و تمرینهای نظامی نپذیرند و بازگشت به روش قدیم روسی را خواستار شد. منظور از صدور این دستورها تضعیف موقعیت و قدرت افسران انگلیسی بود و اندکی بعد به خدمت کلنل اسمایس و کلنل هادلستن، ارشدترین افسران انگلیسی نیز خاتمه داده شد.»(ص239) بهطور کلی خروج نیروهای نظامی انگلیس از ایران و به تبع آن از واحدهای نظامی ملی، اقدامی بود که براساس سیاستهای جدید بریتانیا صورت میگرفت. فضای ملیگرایی و ضدانگلیسی حاکم بر کشور هم مسلما در این زمینه تاثیرات بسزایی داشته است. (ص 274)
در این فضا و شرایط ذهنی یادآور حضور افسران روس در قوای قزاق و وابستگی این قوا به خارج بود؛ بنابراین زدودن این خاطره ذهنی نیز ضرورت داشت. همچنین خروج نیروهای انگلیسی از قوای نظامی در حال تاسیس ایران، حساسیتهای دولت اتحاد جماهیر شوروی را نیز کاهش میداد (ص 320) طبیعی است در چنین فضایی به نحو بسیار بهتری امکان پیشبرد اهداف کلان بریتانیا در ایران به وجود میآمد. بنابراین رها کردن تمامی این واقعیات که میتواند چارچوب تحلیلی کلان مساله را در پیش روی ما قرار دهد و استنتاج از جزییات امور اجرایی، کاری سزاوار یک پژوهش عمیق و روشنگر نیست.
تصاحب کرسی سلطنت از سوی رضاخان موضوع دیگری است که در کتاب حاضر سعی شده است نقش انگلیسیها در آن تا حد ممکن کمرنگ و بلکه محو شود. (ص387)
چهبسا آقای غنی به واسطه این که مکتوبی در این 2ماه در اداره اسناد عمومی یافت نشده، چنین نظری پیدا کرده است. مسلما فائل شدن به احتمالی مبنی بر عدم ارائه اسناد مربوط به این دوره به دلیل حساسیت آنها، از سوی دولت انگلیس به عموم، منطقیتر از بیتفاوت نشان دادن وزیرمختار بریتانیای استعمارگر نسبت به آنچه در تهران میگذرد، به نظر میرسد.
اما جالبتر از آن، نوع نتیجهگیری از پیام چمبرلین، نخستوزیر انگلیس به وزیر امور خارجه ایران در آستانه تصمیمگیری مجلس برای خلع قاجاریه و به سلطنت رساندن رضاخان است: «چمبرلین هم نمیخواست در مساله تغییر دودمان شاهی درگیر گردد... تصمیم گرفت پیامی شخصی برای وزیر امور خارجه ایران بفرستد به این شرح:... دولت اعلی حضرت (پادشاه انگلستان) هیچ میل ندارد در امور داخلی کشور دیگری آن هم (کشوری) دوست، دخالت کند. دولت اعلیحضرت (پادشاه انگلستان) نمیخواهد در کشمکش مربوط به قانون اساسی، هیچ جانبی را بگیرد. اقدام در مورد این مسائل صرفا به عهده مردم ایران است.» (ص 388)، «مشار مفاد پیام او را فورا به اطلاع رضاخان رساند و او را قانع کرد که انگلیسیها قصد دارند بیطرف بمانند.» (ص 389)
با آنکه اعلام بیطرفی دولت انگلیس در امور داخلی ایران و سپردن مسائل به دست مردم ایران، سخنی کاملا بیاساس و بلکه مضحک از سوی مقامات بریتانیایی است، آقای غنی معترض این مساله نمیشود و از قول مشار، این موضعگیری دولت انگلیس را حاکی از بیطرفی آن در امور داخلی ایران عنوان میدارد، حال آن که این موضع دقیقا به معنای چراغ سبز به رضاخان برای یکسره کردن کار قاجاریه بود و در واقع پیشتیبانی نهایی و کامل از شخصی به شمار میآمد که 5 سال پیش از این آیرنساید وی را برای بدست گرفتن مقدرات کشور ایران برگزیده بود .