تاریخ انتشار : ۱۳ خرداد ۱۳۸۹ - ۰۷:۵۷  ، 
شناسه خبر : ۵۸۴۲۰

فریدون عموزاده خلیلی
دفتر یادداشتم کجاست، سررسید نامه من کو؟ فردا مگر 27 خرداد نیست؟ و پس فردا مگر 28 خرداد نیست؟ چرا این 28 خرداد مرا یاد 28 مرداد می‌اندازد؟ خدایا چرا رعشه‌ای نرم آرام آرام به قلبم می‌خزد؟ خدایا این همسانی،‌ هم وزنی، هم قافیه‌گی هراس‌انگیز میان 28 خرداد و 28 مرداد از کجاست؟ اصلا چرا باید ترسید؟ چرا من باید بترسم؟ چرا باید خیال کنم این همسانی حامل نشانه‌هاست، چرا باید خیال کنم این نشانه‌ها حامل واهمه‌هاست، چرا باید خیال کنم این واهمه‌ها امشبم را پر از کابوس‌های ریز و درشت خواهد کرد؟ نه، نباید بترسم، به جنگ ترس‌ها خواهم رفت به جنگ کابوس‌ها و واهمه‌ها، امشب چراغی روشن خواهم کرد درخشان‌تر از خورشید، زنگار روحم را صیقل خواهم زد، آینه‌ای در برابر آینه‌اش خواهم گذاشت و از روشنی ابدیتی خواهم ساخت. امشب به جنگ سیاهی خواهم رفت. نخواهم خوابید. تا دفتر یادداشتم را پر از کارهای فردا نکنم امشب را نخواهم خوابید. زنگ موبایلم را باید برای سحر کوک کنم. فردا 27 خرداد باید با اذان بیدار شوم. نه دیرتر. با اذان موذن‌زاد اردبیلی نه کس دیگر، تا سرشاری همه سحرهای ماه رمضان را به قلبم بریزد و قلبم آرام آرام شکفته شود برای 27 خرداد. فردا باید نمازم را اول وقت بخوانم و هر چه دعا بلدم آماده کنم برای فردا. باید حواسم باشد در دعایم گنجی را یادم نرود.
یادم باشد آخرین لبخند گنجی را به یاد خدا بیاورم، آن زمان که داشت از راهروی طولانی و انگار بی‌انتهای دفتر روزنامه می‌رفت. آن نگاه آخر را یادم باشد به یاد خدا بیاورم و آن برگشتنش را و آن دست‌ها را که چه نجیب بالا رفت برای خداحافظی و یادم باشد طنین هراسناک بسته شدن در آهنی را؛ این در آهنی روزنامه عجیب آدم را یاد در زندان می‌اندازد. یادم باشد این طنین را همیشه در گوشم داشته باشم، برای روزهایی که فراموشکاری نفرین شده باعث می‌شود گنجی را از یاد ببرم و میله‌هایی را که سالیان سال او را پشت خود دیده‌اند و یادم باشد از خدا بپرسم چطور می‌شود یک مرد به یک جرم – راستی به کدام جرم – این همه سال پشت میله‌ها روزهایش را شب کرده باشد و باز بتواند وقتی میان دوستانش می‌آید، وقتی کنار دخترانش می‌نشیند،‌ همچنان لبخند بزند. یادم باشد اگر به خاطر دختران گنجی بغض کردم قرآن بخوانم. یادم باشد آ‌ن آیه را بخوانم که سرنوشت هیچ ملتی تغییر نمی‌کند مگر آنکه تک‌تک انسان‌هایش بخواهند. بعد یادم باشد بروم پسرم را بیدار کنم و با هم این آیه را بخوانیم. با هم همخوانی‌اش کنیم. مثل یک سرود ازلی و ابدی و یادم باشد بعد بنشینیم با هم نهج‌البلاغه بخوانیم و همه کتاب‌های دیگری که در این کتابخانه گاهی از یادها می‌روند. محض تبرک، یک برگ از هر کدام بخوانیم. باید تا آفتاب نزده این همه کتاب را ورق بزنیم. یادم باشد منشور کوروش کبیر را بخوانم تا کمی شرمنده شوم از آن همه حق که 2500 سال پیش پدر ما ایرانیان برای همه بشر قائل بوده و حالا ما در الفبای آن چون و چرا می‌کنیم. یادم باشد حتما به شاهنامه تفالی بزنم. شاید آمد: چو فردا برآید بلند آفتاب/سر نامداران برآید ز خواب
تفالی به حافظ تا بگوید:
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم/ فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
و نیما تا با صدای غم‌انگیزش بخواند:
ماند پای آبله از راه دراز/ بر دم دهکده مردی تنها / کوله بارش بر دوش / دست او بر در می‌گوید با خود: غم این خفته چند/ خواب در چشم ترم می‌شکند...
و شریعتی تا هزار باره نهیبمان بزند که: پدر، مادر، ما متهمیم!
خدایا فردا باید خیلی چیزها را به یاد بیاورم. خیلی تقویم‌ها را ورق بزنم، خیلی روزها، آدم‌ها، جاها و اتفاق‌ها را.
بازخوانی کنم. باید مصدق 27 و 28 مرداد و مصدق 29 مرداد را هزار باره به یاد بیاورم.
باید امام را که گفت پدران ما حق نداشتند برای ما تصمیم بگیرند، باید بازرگان و سحابی را که آن همه جفا را نجیبانه تحمل کردند، باید طالقانی را که فریاد زد این مردم قیم نمی‌خواهند، ‌باید خاتمی را که 8 سال رنج‌های اصلاحات را نجیبانه و بزرگ‌منشانه همچون صلیب مسیح بر دوش کشید و دم برنیاورد.
حتی باید دیگران را به یاد بیاورم. گلشیری را که حسرت تشکیل یک جلسه کانون به دلش ماند و رفت و فروغی را که یار دبستانی‌اش تا اندازه‌های یک سرود ملی وسعت گرفت اما حسرت انتشار یک آلبوم را با خود به گور برد و فرهاد را یادم باشد با پسرم فردا هزار بار به فکر یک سقفم را بخوانیم و گفتنی‌ها کم نیست راه و یه مرد بود یه مرد را.
خدایا این همه کار، این همه یادآوری. می‌دانم فردا هنگ خواهم کرد. حتماً هنگ خواهم کرد اما باید تا صبح نشده تا آفتاب نزده حتماً با شعر شاملو میترای 12 ساله را به یاد بیاورم که به هیچ جرم نکرده‌ای تمام عمر معصوم کودکی‌اش را به دوری از وطن محکوم بود. یادم باشد گفت‌وگوی دردناک و کودکانه‌اش را با پدرش 10 بار دیگر بخوانم، 100 بار دیگر، هزار بار دیگر، تا بدانم چطور می‌شود یک دختر 12 ساله که هرگز وطنش را ندیده و همیشه، همیشه،‌ همیشه در تمام عمر کوتاهش از دیدن، لمس کردن و بوئیدن خاک وطنش محروم بوده، چطور می‌شود، خدایا چطور می‌شود بتواند همه چیزهای قشنگ دنیا را به نام ایران – وطن هرگز ندیده‌اش – معادل کند و رؤیاهایش را با آن زیبا کند و زندگی‌اش را با ان آرزومندانه، شیرین، تلخ، بغض‌‌آلود و حسرت‌بار، یادم باشد فردا پیش از آفتاب هزار بار شعر «از عموهایت» شاملو را به نیت میترای کوچک بخوانم، زمزمه کنم و بغض بترکانم.
«نه به خاطر آفتاب، نه به خاطر حماسه / به خاطر سایه بام کوچکش / به خاطر ترانه‌ای کوچکتر از دست‌های تو / نه به خاطر جنگل‌ها، نه به خاطر دریا/ به خاطر یک برگ/ به خاطر یک قطره روشن‌تر از چشم‌های تو/ به خاطر آرزوی یک لحظه من که پیش تو باشم/ به خاطر دست‌های کوچکت در دست‌های بزرگ من / و لب‌های بزرگ من/ بر گونه‌های بی‌گناه تو.../ به خاطر یک سرود/ به خاطر انسان‌های بزرگ / به خاطر سنگفرشی که مرا به تو می‌رساند/ نه به خاطر شاهراه‌های دور دست/ به خاطر تو / به خاطر هر چیز کوچک هر چیز پاک به خاک افتادند»
یادم باشد صبح فردا 27 خرداد پیش از آفتاب نه به خاطر آفتاب، نه به خاطر حماسه، به خاطر همه آن چیزهای کوچک فراموش شده، با زلال‌ترین آب‌ها خودم را بشویم، جلوی آینه بایستم، موهایم را مرتب کنم، صورتم را مرتب کنم. یادم باشد دست‌هایم نباید بلرزد. خوب نیست موهایم پریشیده باشد و صورتم خراشیده. باید خودم را مثل اخوان آماده عاشقانه‌ترین دیدارها کنم: لحظه دیدار نزدیک‌ست/ باز من دیوانه‌ام مستم / باز می‌لرزد دلم دستم / باز گویی در جهان دیگری هستم / هان! نخراشی به غفلت گونه‌ام را تیغ! / های نپریشی صفای زلفکم را دست! / و آّبرویم را نریزی، دل! / لحظه دیدار نزدیک ست.
برای دیدار باید بهترین لباسم را بپوشم. همان رنگ ملایم را که تو دوست داری. یادم باشد آن پیراهن سفید‌ام را بپوشم که خط‌های صورتی نازکی دارد. یادم باشد یک رز قرمز توی جیبم بگذارم. یادم باشد هیچ خجالت نکشم از رز قرمز،‌ از لباس سفید با خط‌های صورتی، از اینکه بوی ادوکلنم زمین و زمان را بردارد. یادم باشد آن ادوکلن فرانوسیه را بزنم که عطر شیرینی دارد، بوی شیرین شکلات آمیخته با بوی نشئه‌آور پیپ.
حالا آماده‌ام برای دیدار. یادم باشد احساس همان آرش را داشته باشم که هزار سال پیش در شاهنامه آمده، باید به خودم به پسرانم به فاطمه و به همه بگویم فردا روز آرش است. فردا هر کدام ما یک آرش خواهیم بود با کمانی که بر دوش داریم و تیری در دست. باید باور کنیم فردا قرار است ما – میلیون‌ها آرش قرن 21 ایران زمین – مرزهای دموکراسی میهنی‌مان را تعیین کنیم. سهم هر آرش یک کمان – شناسنامه‌اش – و یک تیر – برگ رأی‌ای که به صندوق خواهد انداخت. فردا این ماییم که مرز دموکراسی ایران را دورتر خواهیم برد. آنقدر دور که هیچ چشمی ندیده باشد و هیچ گوشی نشنیده باشد. فردا تیرهامان فضا را خواهد شکافت، فرسنگ‌ها فرسنگ راه خواهد سپرد و سرانجام از پس چهار نیمروز بر درخت گردویی دوردست خواهد نشست. آنجا مرز دموکراسی ایران ماست.
اینک فرداست، بلند آفتاب برآمده. دست پسرانم، حمید فرید و عرفان را می‌گیرم. با فاطمه از زیر کاشی «الله» خانه‌مان رد می‌شویم. عقربه‌هیا ساعت 8 را نشان می‌دهند. می‌رویم تا مرزهای دموکراسی کشورمان را وسعت دهیم. می‌رویم تا فردا 27 خرداد، روز مرهم نهادن بر زخم کهنه 28 مرداد باشد. روز پایان حسرت‌ها و افسوس‌ها، روز پایان اشک‌ها و بغض‌ها.