تاریخ انتشار : ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۰۸:۱۸  ، 
شناسه خبر : ۵۸۴۷۵
مروری بر خاطرات حسین روحانی

محمد قوچانی
دو دهه پس از اعدام حسین روحانی روایت او در زندان اوین از سازمان مجاهدین خلق منتشر شده است. حسین روحانی از مناسب‌ترین چهره‌های تاریخ معاصر ایران برای درک تحولات گروه‌های چپ و چپ اسلامی است. چه او نه تنها از نخستین اعضای مجاهدین خلق و نویسنده رساله معروف «شناخت» است بلکه در دگردیسی مجاهدین به مارکسیسم نقش مهمی داشته و به همین دلیل از سران سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر نیز شد. بررسی زندگی و خاطرات حسین روحانی در واقع بررسی اندیشه و ساختار سازمان مجاهدین خلق و سازمان پیکار است و گویای تاریخ دگردیسی، دگرگونی، انحراف و ارتدادی که گرچه به سینه تاریخ سپرده شده است اما امکان تکرار آن وجود دارد. پیدایش سازمان مجاهدین خلق به روایت حسین روحانی شورشی علیه لیبرالیسم بود. هنگامی که مهندس مهدی بازرگان در دادگاه حکومت پادشاهی از پایان مشروطه‌خواهی همچون پویشی سیاسی سخن گفت: «بازرگان در جلسه دادگاه خود به صراحت مطلبی به این مضمون گفته: آقایان این آخرین موردی است که شما با مخالفین این‌چنینی روبه‌رو می‌شوید و بعد از این دیگران با شما به زبان و نحوه دیگری برخورد خواهند کرد. مخالفت «این چنین» چیزی جز شیوه صلح‌آمیز و سازشکاری دپارتماتیسم در چارچوب رژیم سرمایه‌داری وابسته شاه خائن نبود. همان‌طور که «نحوه‌ای دیگر» نیز موضوعی جز مبارزه‌ای ریشه‌ای و مسلحانه علیه رژیم شاه نداشت.» (ص19)
مجاهدین خلق در ساختار اولیه خود ترکیبی از دو مفهوم «مبارزه مسلحانه» و «ایدئولوژی سیاسی» بود. دو مفهومی که در سنت سیاسی و فکری ایران (چه عصر قدیم و چه عصر جدید) سابقه نداشت. ایدئولوژی سیاسی واژه تازه‌ای بود که وارد ادبیات سیاسی و نظری ایران شده بود و معرفت کاذبی را در کنار معارفی چون فلسفه، علم و دین تشکیل می‌داد. مفهوم ایدئولوژی در سده اخیر با تلاش مارکسیست‌ها وارد زبان و ذهن ایرانیان شد اما هیچ یک از گروه‌های مارکسیستی (حزب توده، فدائیان خلق، مائوئیست‌ها و...) نتوانستند یک ایدئولوژی جدید برای ایران خلق کنند. در واقع مارکسیست‌ها تنها می‌توانستند از میان ایدئولوژی‌های غربی موجود یک ایدئولوژی را برگزینند و اختلاف نظر آنان با یکدیگر بر سر انتخاب سوسیالیسم، لنینیسم، مائوئیسم، کاستروئیسم، تروتسکیسم و... بود و بس. مجاهدین خلق به علت خاستگاه دینی خود اما به فکر ساختن ایدئولوژی افتادند. گرچه هیچ‌یک از اعضای موسس این سازمان فیلسوف، فقیه، دانشمند علوم انسانی و حتی دانشجوی این رشته‌ها نبودند اما با گزینش، تراشیدن و چاق و لاغر کردن معارف سه‌گانه (فلسفه، علم و دین) و در هم آمیختن آنها با یکدیگر کتاب‌های پرادعا و کم‌محتوایی نوشتند که ایدئولوژی نامیده می‌شدند. نگاهی به منابع و سپس آثار نوشته شده توسط مجاهدین خلق فقر تئوریک آنان را به خوبی نشان می‌دهد.
به نوشته حسین روحانی در آموزشکده مجازی مجاهدین خلق کتاب‌هایی مانند: راه طی شده، خدا در اجتماع،‌ عشق و پرستش، مسئله وحی، اسلام مکتب مبارز و مولد (مهندس بازرگان)، جهاد و شهادت و پرتوی از قرآن (آیت‌الله طالقانی)، خلقت انسان و قرآن، تکامل (دکتر یدالله سحابی)، آیا انسان زاده میمون است؟ (دکتر محمود بهزاد)، انسان و کهکشان‌ها (جان نفر)، پیدایش حیات (اوپارین)، علم به کجا می‌رود (ماکس پلانک)، چهار مقاله فلسفی (مائو)، اصول فلسفه (ژرژ پلیستسر)، ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی (استالین) آموزش داده می‌شد. (ص40) این کتاب‌ها بدون استاد و آموزگار با تکیه بر دانش‌های متوسط اما هوش و شور سرشار موسسان خوانده می‌شود و آن گاه همین دانشجویان ناتمام به دانشمندانی تمام بدل می‌شدند و کتاب‌هایی پر از رهنمود می‌نوشتند: شناخت، تکامل، راه انبیا- راه بشر، اقتصاد به زبان ساده و.... در واقع فرض موسسان مجاهدین خلق این بود که زمان، زمانه عمل است و به جای حرف و سخن و حدیث باید عمل کرد. به همین دلیل بود که مجاهدین خلق با وجود هم‌سخنی با متفکرانی مانند علی شریعتی تماس مستقیم نداشت و دست کم تا سال 1350 و لو رفتن سازمان نیز تمایلی به این کار هم نداشت چرا که کلا سازمان با شیوه مبارزاتی دکتر شریعتی و امثال او که حاضر نبودند به صورت متشکل و سازمان یافته به مبارزه علیه رژیم بپردازند و صرفاً ‌به کار فرهنگی و آن هم به صورت فردی مشغول بودند اعتقادی نداشت.» (ص68) از سوی دیگر مشی و شیوه این شاگردان بازرگان نیز با او تناسبی نداشت: «مهندس بازرگان، به دلیل اختلاف با مواضع و تحلیل‌های سازمان حاضر به همکاری با آن نشد.» (ص 67) مجاهدین خلق فرزندان عجله و کم دانشی بودند.
عجله از این رو که گمان می بردند باید در سریع‌ترین زمان خلق را به رهایی برسانند و کم دانشی از آن جهت که فکر می‌کردند طی دو سال کار تئوریک می‌تواند گره از کار جهان بگشایند. به نوشته روحانی ضرورت کار تئوریک و ایدئولوژیک در سازمان زمانی احساس شده که یکی از سه عضو موسس اولیه سازمان مجاهدین خلق ظاهرا به دلیل ازدواج از تشکیلات جدا شد: «عنصر سوم بنیان‌گذار سازمان [حسین نیک‌بین، عبدی] به دلیل ضعف انگیزه‌ای مبارزاتی از سازمان کناره گرفت و تمامی کوشش‌های دو عنصر دیگر رهبری یعنی محمد حنیف‌نژاد و سعید محسن و همچنین علی‌اصغر بدیع‌زادگان.... جهت برخورد و تصحیح وی به جایی نرسید و عبدی که از مدتی پیش حالت و روحیه‌ای انفعالی پیدا کرده بود به دنبال ازدواج و تشکیل زندگی مشترک عملاً‌ از فعالیت سازمانی و هرگونه همکاری با سازمان کناره گرفت.» (ص28) حسین روحانی و برخی دیگر از اعضای اولیه مجاهدین خلق البته مدعی‌اند که عبدی از آغاز، ‌گرایش‌های مارکسیستی داشته و به همین دلیل از سازمان جدا شد اما ناشر کتاب وی- مرکز اسناد انقلاب اسلامی- در پانوشت تاب آورده است.: «آقای عبدی اکنون زنده است و به شغل خصوصی اشتغال دارد. وی قضاوت‌های حسین روحانی را در مورد خود [عدم پای‌بندی قاطع به مذهب و اسلام و داشتن موضع بینابینی در این‌باره] مردود می‌داند و خود را فردی کاملاً‌ معتقد به اسلام می‌داند.» (ص 27) در هر صورت بریدن عبدی از سازمان سبب غلبه گرایش ایدئولوژیک در موسسان آن می‌شود. بر پایه این آئین التقاطی میان چپ‌گرایی و اسلامی‌گرایی، سازمان مجاهدین خلق در مقام یک فرقه سیاسی،‌ مذهبی، نظامی ظاهر می‌شود که درباره همه چیز حرف نهایی را پس از مدتی بحث ظاهرا عمیق زده بود: اعتماد به اصول دین و مذهب، ‌عدم اعتقاد به عصمت پیامبر و امام، سکوت درباره غیبت حضرت مهدی، اعتقاد به معاد جسمانی، نفی مالکیت خصوصی و... از جمله مفاد این ایدئولوژی بود. (ص 46) نکته جالب آنکه حسین روحانی مدعی است: «در رابطه با اجتهاد و ولایت فقیه در عین حال که به طور کلی (سازمان) این مسئله را قبول داشت لیکن با توجه به تفسیر و تحلیلی که درباره اجتهاد داشت آن را دست کم در آن شرایط صرفاً ‌در صلاحیت خود می‌‌دید نه در صلاحیت روحانیت. از همین رو برای اعضای سازمان هیچ گاه مسئله تقلید از مجتهدین مطرح نشد و مرجع نهایی آنها در کلیه مسائل عبادی و سیاسی سازمان بود.
در ضمن با اعتقاد به حکومت اسلامی این حکومت را که طبعا خود در راس آن بود به عنوان ولی‌امر تلقی می‌کرد.» (ص 46) دامنه ایدئولوژی سازمان به حزبی‌ترین بحث‌های فلسفی نیز گسترش می یافت: نقد ماتریالیسم و نفی تقدم روح بر ماده و پذیرش قانون تکامل از دیگر مواضع سازمان بود. در حوزه اندیشه سیاسی روحانی معتقد است یک جمهوری دموکراتیک خلق از نوع «چین توده‌ای» الگوی عملی و سیاسی سازمان بود و اما استراتژی مبارزه. مجاهدین خلق در برابر طعنه‌هایی که به رفرمیسم، پارلمانتاریسم و مشروطه‌خواهی می‌زدند از مدافعان تئوری و استراتژی مبارزه مسلحانه بودند. این در حالی است که این استراتژی مورد قبول رهبران انقلاب اسلامی نبود. صریح‌ترین مخالفت را آیت‌الله خمینی انجام داد که در دیدار معروف او و حسین روحانی بیان شد. حسین روحانی از طریق سیدمحمد دعایی در اواخر سال 1350 با امام خمینی در عراق دیدار کرد. طی شش یا هفت جلسه او بدون حضور هیچ فرد دیگری در منزل مسکونی امام در نجف با رهبر انقلاب مذاکره می‌کرد تا امام را به حمایت از سازمان وادارد.
اما امام این امر را موکول به مطالعه آثار و آرای سازمان می‌کند. امام در فاصله اقامت حسین روحانی در نجف دو جزوه «راه انبیاء ‌راه بشر» و «امام حسین» نوشته اعضای سازمان را مطالعه می‌کند و نظر خویش را به صورت مکتوب ارائه می‌کند. ایراد به تحلیل سازمان از مسئله قیامت و دفاع آن از نظریه تکامل و مواجهه با روحانیت سبب شد آیت‌الله خمینی ایدئولوژی مجاهدین را رد کند اما مباحثه روحانی و امام خمینی درباره استراتژی مبارزه مسلحانه از همه جالب‌تر است: «امام به طور مشخص روی این موضوع (مبارزه مسلحانه) تکیه کرده و این خط‌مشی را نادرست دانستند و اظهار داشتند که مردم آماده نیستند و حاضر نخواهند بود از شما و این برنامه‌تان پشتیبانی کنند و شما هم که نیروی قابلی نیستید و حتما شکست می‌خورید و از بین می‌روید.» (ص 135) این در حالی است که به گفته روحانی افرادی مانند آقایان منتظری، مطهری، طالقانی و رفسنجانی در آن زمان از مجاهدین خلق حمایت می‌کردند و حتی امام خمینی را به این کار تشویق می‌کردند. (ص 136) با وجود این سازمان هم ایدئولوژی چپ اسلامی و هم استراتژی مبارزه مسلحانه را ادامه داد و بر این مبنا منظومه‌ای سیاسی، اخلاقی و فکری برای اعضای خود طراحی کرد. در این منظومه عملا چیزی به نام حوزه مخصوصی وجود نداشت، اعضای سازمان پس از واقعه جدایی عبدی یا ازدواج نمی‌کردند یا از زندگی مشترک با همسر خود پرهیز می‌کردند، مخفی زندگی می‌کردند، جمع را بر فرد برتری می‌دادند تا تصمیم‌گیری جمعی باشد و همچون یک فرقه تام و تمام، مذهبی جداگانه از مذاهب سیاسی و فقهی دیگر داشتند. براساس این آئین، هدف وسیله را توجیه می‌کرد و تروریسم راه رهایی بود. در سال 1351 اولین ترور داخلی سازمانی انجام شد: «ترور جواد سعیدی .... علت اصلی ترور وی این بوده که وی می‌خواسته خود را به ساواک معرفی کند تا جرم کمتری برای او در نظر گرفته شود..
دومین ترور داخلی که احتمالاً‌ در اواخر سال 1353 صورت گرفته ترور فردی به نام علی‌میرزا جعفر علاف (با اسم مستعار پرویز)... بود... (وی) مورد شک پلیس قرار می‌گیرد و به همین دلیل او را ترور می‌کنند.» (ص 105) تروریسم درونی مجاهدین خلق پس از نسل اول موسسان آن (که افرادی مذهبی بودند) بعدا در قالب نسل دوم (تقی شهرام و بهرام آرام) به صورت تروریسم سازمان یافته‌ای درآمد که افرادی چون مجید شریف و مرتضی صمدیه لباف قربانیان آن بودند. در این نسل تناقض‌های ایدئولوژی چپ اسلامی سرباز کرد و «مباحث مربوط به تغییر و تحولات ایدئولوژیکی سازمان ابتدا در جزوه سبز و سپس در بیانیه اعلام مواضع ایدئولوژیک سازمان انعکاس یافته است.» (ص 113) جناح مارکسیستی مجاهدین خلق تا مدتی جناح اسلامی آن را تحمل کرد اما سرانجام تعقبه‌ای خونی رخ داد و با پیروزی انقلاب اسلامی و آزادی مجاهدین اولیه از زندان دو سازمان به وجود آمد: سازمان مجاهدین خلق و سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر. حسین روحانی سازمان دوم را برگزید. فردی که مولف رساله شناخت به عنوان اولین کتاب آموزشی سازمان بود خود مارکسیسم- لنینیسم را به عنوان ایدئولوژی سیاسی پذیرفت.
نکته جالب آنکه سازمان پیکار نیز خود پس از مدتی دچار اختلافات داخلی شد و تقی شهرام را از رهبری برکنار کرد. سپس در مواضع ایدئولوژیک بازنگری کرد و به نقد استراتژی مبارزه مسلحانه پرداخت و به نوعی راه و روش مارکسیسم ارتدوکسی را در پیش گرفت. بدین ترتیب طی دو دهه از اجزای اولین مجاهدین خلق یعنی ایدئولوژی چپ اسلامی و استراتژی مبارزه مسلحانه هیچ کدام پای بر‌جا نماند. چپ اسلامی به چپ مارکسیستی تبدیل شد و مبارزه مسلحانه به تروریسم تبدیل شد.
خاطرات و روایت حسین روحانی گرچه در زندان اوین نوشته شده است اما کمتر رنگ و بوی توبه‌نامه دارد. به جز تعریضاتی به لیبرال‌ها و نیز توضیحاتی درباره امام خمینی (که گاه به نام آیت‌الله خمینی آمده است) همه کتاب روایتی بی‌طرفانه و حتی منصفانه درباره مجاهدین (به خصوص مجاهدین اولیه) دارد. نسبت به تقی شهرام،‌ بهرام آرام و علیرضا سپاسی (رهبران پیکار) توهین روا نمی‌دارد و حتی گاه با آنها همدلی می‌کند و همین مسئله است که کتاب را غم‌انگیز می‌کند. غم از دست رفتن نسل پرشوری که با خلوص تمام اما صبر ناتمام و علم ناکافی ایدئولوژی سازی و استراتژی‌پردازی کردند اما در هر دو ناکام ماندند: مجاهدین اولیه بدون کوچک‌ترین اقدام مسلحانه و تنها با چند اقدام ایذایی بازداشت و اعدام شدند، مجاهدین بعدی سرگشته و پریشان ابتدا ایدئولوژی چپ اسلامی و سپس استراتژی مبارزه مسلحانه را رها کردند و مجاهدین نسل سوم که در شهرک خیالی مسعود رجبی گرفتار شده‌اند. نسل‌های سوخته و از دست رفته.