زنجمورههای بوریزاده!
متاسفانه من وقتی برای پرداختن به اینترنت ندارم و روی میز کارم از کامپیوتر و اینترنت اثری نیست اما شنیدم و چند بار شنیدم آن موجود بینوای بریده از وطن و در برابر بیگانگان تا کمر کرنش کرده یکی دو بار اکل از قفا، سر قلم رفته و مرا به محاکمه ملی! در زمانی که چرخ زمانه به نفع او و اربابانش و حقوقدهندگانش بچرخد و مثلاً ایران به اشغال نظامیان آمریکایی درآید تهدید کرده است.
قبح از وقاحت رفته است
او که کوس رسواییش با آن نوار تلویزیونی واقعی و غیر قابل انکار و حاشایش، شامل مغازله اینترنتی با معشوقه ایرانیاش و در غیاب چند ساعته همسرش را همپالکیهایش بارها و بارها در تلویزیونهای لسآنجلسی و لندنی رقیب و مرده ریگخوار دلارهای آمریکایی پخش کرده و آبرویش را بردهاند و کسی که آن نوار دیدنی و شنیدنی و عبرت گرفتنی را ندیده حافظ شیرازی است و بس، مرا به محاکمه ملی پس از اشغال ایران به وسیله آمریکاییها تهدید کرده و خواسته مرا از نوشتن و سخن گفتن در راه ملت و میهنم باز دارد و این فرد که تسبیح عقیقش را در یکی از کابارههای لندن جا گذاشته و فلسطینیها را به اسراییلیها فروخته است دم از شرف و وجدان ملی میزند و به خیال خودش و به مصداق کافر همه را به کیش خود پندارد، پنداشته من هم چون اویم که هزارگونه تکدی میکند.
پیشگوییهای باد کرده
من سالی یکی دو بار که چهره، این مرد را در تلویزیونهای بیگانه میبینم و میشنوم که با پررویی دروغزنی میکند و 29 سال است سر رسانههای بینالمللی ذینفع در اوضاع ایران را با خبرهای خود از داخله ایران شیره میمالد که حقوق و مواجش قطع نشود، از میزان وقاحت او در شگفت میشوم و مبهوت میمانم که یک انسان برای پر کردن شکم بیصاحب ماندهاش، خرید چند دست کت و شلوار و کفش و کراوات تا چه حد میتواند در وادی وطنفروشی و خیانت و جاسوسی غوطهور شود.
من وقتی چهره او را در تلویزیون تماشا میکنم که در کمال بیاطلاعی از ایران و آنچه در ایران میگذرد هر شب خبر اشغال قریبالوقوع ایران به دست ارتش اجانب را میدهد و 29 سال است پیشگوییهای او روی دستش مانده است و از رو نمیرود و باز افاضه فیض میکند در عجب میشوم که به راستی چه زمانی است قبح از قباحت هم رفته است.
او روزی چهل بار میمیرد و زنده میشود که چرا ما در ایرانیم و داریم زندگی میکنیم و او در لندن دریوزگی میکند و هیچ کس از ایرانیان دست عنایت بر سرش نمیکشد و محل سگ به ترهاتش نمیگذارند و به نامههای حاکی از بندگی و ندامت و توبه و استغفارش که در سالهای قبل به ایران فرستاد پاسخ ندادهاند. او دارد روزی صد بار میمیرد و زنده میشود که چرا در ایران اغتشاش و خونریزی و قتل و جنایت و ترور نمیشود و او باید همه اینها را از ذهن خسته و ترک خوردهاش و از تخیلاتش بسازد و آماده کند تا دوستانش بتوانند چهره نحساش را روی صفحه تلویزیون بگذارند و منتبارش کنند و لقب دکتر دکتر به نافش ببندند و عنوان کارشناس مسائل سیاسی ایران به او ببندند تا بتوانند جلسهای 300 یا 400 دلار را برایش از صدای آمریکا جمع و جور کنند.
او بر حال من غبطه میخورد که در ایرانم و چون او آواره جهان نیستم
او مرا که بیست سال است تنها و تنها از راه نوشتن کتاب زندگی میکنم به حقوقستانی از دولت ایران متهم کرده و خبر از ثروت میلیونی من میدهد.
خبر از این میدهد همانطور که او مشاور دولت اسراییل و 6Mi لندن است من هم نیز مشاور دولت هستم در حالی که همه کس میخواند که من کمترین ارتباطی با دولت ندارم و اگر هم میداشتم مایه سرشکستگیام نبود، زیرا دولت، دولت ایران است و من از صندوق بازنشستگی حقوق تقاعد (250 هزار تومان) دریافت میکنم ولی مانند او از صندوق عاد و ثمود و یهود و انگلیس و آمریکا شکل (اسکناس اسراییل) و یورو و دلار دریافت نمیدارم.
میزان محبوبیت! او
من شنیدهام بوریزاده که بعضی او را به علت حالت خاص لبانش قوریزاده هم میخوانند در میان ایرانیان مقیم خارج و حتی همپالکیهای شبکه تلویزیوندار خود به قدری منفور است که کسی او را در مکانهای مطلوبش که آنها را جایگزین بار هتل مرمر سابق در شمال میدان فردوسی کرده یعنی در میخانههای لندن هم نمیبیند زیرا به قدری محبوب و وجیهالمله است که از لانه خود خارج نمیشود و آفتابی نمیشود.
اتفاقاً من سالهاست منتظرم اتفاقی بیفتد و قوریزاده به میهن بازگردد و من تقاضای برگزاری دادگاه ملی برای این موجود شارلاتان و چند دوزهباز بکنم که زمانی یار ساواک، زمانی متظاهر به انقلابیگری، زمانی حقوقبگیر اسراییل، زمانی چاکر عربستان سعودی، زمانی حقوقبگیر MI6 بود و امروز دست تکدیش به سوی صدای آمریکا دراز است. 29 سال است خبر فروپاشی قطعی نظام جمهوری اسلامی ایران را در سال بعدی میدهد و از بس یاوه گفت و مردم به ریشش خندیدند ناچار شد ریش خود را بتراشد و عینک آفتابی سیاهش را که از روی نادانی به جای عینک ذرهبینی میزند با عینک ذرهبینی سفید عوض کند و گویا مدتی است چشمانش را لیزری کرده و کمتر عینک میزند.
از بس دروغ گفته حرفهایش را هیچ کس باور نمیکند
بوریزاده حق دارد از من دلچرکین باشد، زیرا کسی او و چاخانهایش را باور نمیکند و به قید شرافت سوگند میخورم از هر کس میپرسم نظرت درباره بوریزاده چیست، میگوید: همان چاخانه را میگویی؟ همان قالتاقه را میگویی؟ بوریزاده از من هیچ نمیداند و در مهلکه و هچل گیر افتاده است. در حالی که من از او خیلی میدانم و اگر بخواهم مچش را باز کنم همان اربابانی که جلسهای سیصد دلار آن هم بنا به خواهش و اصرار همکاران سابق او به دور میریزند و جلو رویش میاندازند که سیور و ساتویسکی و استیک فرانسوی و خرج منزل و پول معاش همسر و خرج اتینای معشوقهاش تامین شوند، او را مانند دستمال کاغذی ملوث به دور خواهند انداخت. اما به احترام خوانندگان عزیز (به تعداد حداکثر 12 نفر، بیشتر از این عده کسی به من مراجعه نکرد و نپرسید) که دلیل کینتوزی او را نسبت به من پرسیدهاند شرح ماجرا را خواهم آورد.
پول و فقط پول
بوریزاده از قرار پسر نوریزادهای است که در دستگاه سیدضیاءالدین طباطبایی کار میکرده و امور محضر و معاملات زمین او را بر عهده داشته است. اما بوریزاده کنونی برخلاف سیدضیاءالدین که علیرغم گرایشهای انگلوفیلیاش، از بسیاری صفات انسانی و اخلاق و سجایایی چند برخوردار بود، جز پول هیچ چیز نمیشناسد و نمیفهمد و نوار تلویزیونی که رقبایش از او گرفتند چهره واقعی او را مانند چهره زشت دوریانگری، در داستانی که اوسکار وایلد نویسنده مشهور انگلیسی نوشت آشکار کرد. بوریزاده رو دست خورده و متوجه نشده بود دوربین دیجیتالی که سخنان او را به یکی از شبکهها انتقال میداد همچنان روشن است و تمام گفتهها و حرکات و اداواطوارهای شنیع او که روحیه و درونمایه و پایههای هویت لومپنی او را برملا میکرد از طریق اینترنت به گیرندههای متعددی منتقل شد و رقبای او آن را ضبط کردند و بارها به معرض نمایش گذاشتند.
آن فیلم آبرویی برایش نگذاشت
قوریزاده در این نوار تلویزیونی که متاسفانه به علت گفتههای شهوانی او قابل پخش از تلویزیون در ایران نیست، ماهیت پایین و لاتوار خود را به نمایش گذاشت. بوریزاده پس از این فیلم و نمایش آشکار آن از چندین شبکه اگر آبرو و حیثیت داشت خودکشی میکرد زیرا او در این نوار صریحاً به نبودن همسرش در خانه و اغتنام فرصت برای گفتوگو با محبوبهاش اعتراف میکند و از اینکه همسرش در خانه نیست ابراز خشنودی میکند. بوریزاده و همپالکیهایش هیچ میل ندارند دربارۀ آن گاف صحبت شود.
روزی بینندهای تا در این مورد پرسید گوینده بیادبی که مجری میزگرد است سخن او را قطع کرد.
کافر همه را به کیش خود پندارد
بوریزاده چون خودش مزدور و حقوقبگیر اجانب است به مصداق کافر همه را به کیش خود پندارد به منهم اتهام میزند که ماهی 40 میلیون تومان از دولت حقوق میگیرم. در حالی که من نه تنها در این روزنامه و چند روزنامه دیگر قلم میزنم و خودتان سبک و سیاق مقالات مرا میشناسید که گاهی آن چنان آمیخته به انتقاد است که موجبات گله شدید بعضی از صاحبان مقامات را فراهم میآورد و علاوه بر اینکه در رادیو و تلویزیون تاریخ میگویم که مورد استقبال سراسری قرار گرفته و همه جا میروم مردم دورم را میگیرند و دستم را میفشارند و با من روبوسی میکنند. مدتی است بنا به دعوت دانشجویان سخن میگویم و جز لطف و مهر و عنایت و دوستی و احترام چیزی از دانشجویان ندیدهام.
بوریزاده چون خود مامور مخفی انگلیس است، مرا هم مامور مخفی مینامد در حالی که زندگی من مثل یک لیوان آب روشن است. من کارمند بازنشسته دولت هستم، به هیچ سازمان و وزارتخانهای وابسته نیستم. در مقابل نوشتههایم در جراید و رادیو و تلویزیون و نیز بابت حق نشر کتابهایم دستمزدی معمولی و متعارف میگیرم و چرخ زندگیم از حق نشر کتابهایم میگذرد، با آنکه کارشناس ارشد و فوقلیسانسیه هستم حقوق بازنشستگی من که حدود 29 سال پیش بازنشسته شدهام همان مبلغ ناچیزی است که بازنشستگان قدیم میگیرند (کمی بالای 200 هزار تومان) اما در مقابل چون خرج زندگی در لندن سنگین است بیچاره بوریزاده باید از صبح تا شام هزار جور معلق بزند، تا پول سیور و ساتش برسد.
گاهی مجیز تلویزیون الجزیره و گاهی تملقالعربیه را بگوید و گاهی کراوات برای رفقایش در صدای آمریکا تحفه بفرستد که هوایش را داشته باشند و حق و حقوقش را فراموش نکنند. دوستی میگفت: صدای بوریزاده را از رادیو اسراییل هم شنیده است، من باورم نشد که این شاعر قلابی نوپرداز دهه 1340 که مداوم فلسطین میگفت اینقدر بیحیا باشد که صدای منحوسش از رادیو اسراییل هم پخش شده باشد. شنیدم رادیو آلمان هم دستی بر سر و گوش او کشیده و دلم به حال آلمانیها سوخت که زمانی بهرام شاهرخ و دکتر منشیزاده و دکتر نظامالدین خوبی و دکتر میترا و اساتید دیگری در دستگاهشان کار میکردند و حالا قحطالرجال آبلیمو و گوجهفرنگی (به قول مرحوم سپهسالار رشتی) کارشان را به جایی رسانده که تفاله و نخاله و قی کردههای رادیو صدای آمریکا و شبکههای دست به تکدی لسآنجلسی را میبلعند.
اما علت اختلاف و کینتوزی بوریزاده با من:
1ـ چند سال به انقلاب مانده، هر زمان به دفتر مدیر شبکه دوم تلویزیون میرفتم مرد ریشوی کوتاه قدی را تسبیح به دست در حالی که عینکی مشکی که حالت مرموزی مانند مإمورین ساواک آن زمان به روی دو چشم داشت میدیدم که کنارم روی کاناپه لم داده مرتب تسبیح میچرخاند و انگار دعایی میخواند، یک روز که دقت کردم ببینم چه دعایی میخواند شنیدم یک ترانه جدید را زمزمه میکرد. ترانهای از گیتی یا هایده یا گوگوش را.
2ـ بار مرمر در آن سالها محله پرسه نویسندگان مطبوعات بود. من فقط یک شب به آنجا رفتم آن هم به اصرار دوستی و برای خوردن یک ساندویچ، بوریزاده را که روزها تسبیح میگرفت در آنجا مست لایعقل دیدم و به تعجب اندر شدم که ژست روزت چیست و باده گساریت در شب چی.
3ـ بوریزاده در آن دوران محلی از اعراب نداشت و یاری به حساب نمیآمد. چون مجله فردوسی را هویدا و باند او در سال 1353 بسته بودند برای اینکه سیور و سات او تامین شود او را به رادیو تحمیل کرده بودند.
او در همان سالها بورس گرفت و به بیروت رفت و وقتی بازگشت اعلام کرد دکترا گرفته است آن روزها خیلی فلسطین فلسطین میکرد و دایم برای بیافرا و کاتانگا و گینه و فرزندان گرسنه آفریقا شیون میکرد که واقعیتی نداشت و فقط برای ژست و تظاهر بود. ساواک در گزارشهایی که از اوضاع و احوال نویسندگان مثلاً چپگرای آن زمان تهیه میکرده اشاراتی هم به او نموده است.
4ـ بوریزاده که استعداد نعل واروزدن را از ارباب پدرش، سیدضیاءالدین آموخته بود به فراست دریافته بود بهترین روش ترقی در رژیم شاه در آن سالهای دهه 1340، چپنمایی و گرفتن فیگورهای روشنفکری است. این بود که تا توانست برخلاف حالا که جانش برای اسراییل میرود آن روزها هی گردن کج کرده برای فلسطینیها که نمیدانستند حامیای چون او نان به نرخ روز خور یافتهاند شعر سرود و حال اینکه این روزها میبینم چه یقهای برای اسراییل میدراند.
چقدر به حال یهود اولمرت و روسای دولت اسراییل دلسوزی میکند و اشک تمساح میریزد که چرا صلح مطلوب اسراییل در سرزمینهای اشغالی برقرار نمیگردد.
5ـ بوریزاده در همان سالها در رادیو تهران کار میکرد و گزارشهای شهری تهیه میکرد. نزدیکیهای انقلاب یعنی در حدود شهریور و مهرماه ناگهان یک روز رپرتاژی بخشنامهوار به دفاتر مطبوعات رسید که شامل مصاحبه مطبوعاتی یک خبرنگار ناشناس با آیتالله شریعتمداری بود. من متن این مصاحبه را هنوز در آرشیوم دارم. عجبا که از میان تمام خبرنگاران جراید این بوریزاده بود که فرصت، اجازه، زمان مصاحبه با آیتالله شریعتمداری را یافت و به قم رفت و مصاحبهای را که مطابق خواست رژیم تنظیم شده بود تدوین کرد.
6ـ بوریزاده که از صبح تا شام بو میکشد که ببیند چه نسیمی در هوا میوزد تا خود را با آن وفق دهد، پس از اینکه بر همگان مسلم شد او کاملاً مطمئن گردید رژیم پهلوی در حال سقوط است، یکشبه جامع عوض کرد، ناگهان از روزنامه اطلاعات سر درآورد، انگشتان بوریزاده به هر ترتیبی بود شماره تلفن اقامتگاه امام خمینی در پاریس را یافت و فرستاده چندی پیش رژیم به قم ناگهان انقلابی دو آتشه شد و با توجه به اینکه اطرافیان امام در پاریس چندان اطلاعی از ماهیت امثال بوریزاده نداشتند به قول خودش چندی خبر میداد و خبر میگرفت و کوشید خود را در دل انقلابیان جا کند.
7ـ با سقوط رژیم پهلوی در همان روزهای اول انقلاب، بوریزاده مسلسل ژ ـ ث سرباز مردهای را از روی سینهاش برداشته و ترک موتورسیکلتی نشست و فریاد اسلام، اسلام سر داد به یاد ماجرایی میافتم که مرحوم دکتر مهدی ملکزاده مولف کتاب تاریخ انقلاب مشروطیت ایران نوشته و از مجاهدین روز شنبه یاد کرده است که یکشبه مستبد بودند مشروطهخواه دو آتشه شدند.
بوریزاده که در پوست شیر رفته و سعی میکرد مانند روبسپیر و دانتون روند اعدامها را که بعضی از گروهکها در آن سه چهار ماهه اول انقلاب تشویق میکردند، تعمیم بخشد. مرتباً نامههای باز جویان وابسته به گروهکهای چپی اولیه مستقر در دادگاه اوین را که از خرداد 1358 به حکم امام و با پیگیری روان شاد آیتالله قدوسی از دادگاهها رانده شده بودند در روزنامه اطلاعات چاپ میکرد اما نمیدانم روی چه اتفاق و واقعهای که یکی از دبیران وقت روزنامه اطلاعات در ماههای پایانی سال 1357، اخیراً شرح آن را به طور کامل برای من بیان کرده و پرده از خیانت و میهنفروشی او برداشته است. در اواخر اسفند 1357 از موسسه اطلاعات طرد و اخراج شد.
اخیراً شخصی به من گفته بوریزاده آنقدر مشتاق تماشای اعدامها بود که در بیشتر جلسات دادگاهها نیز صحنه اعدام کسانی که امروز در تلویزیونهای ماوراءالبحار برای آنها دلسوزی میکند حضور مییافت و گزارش مفصل را در روزنامه مینوشت او جزییات اعدام چند وزیر آن زمان را به گونهای در صفحه آخر امید ایران نوشت که معلوم بود شخصاً و با شوق و ذوق حضور مییافته تماشا میکرده است. بوریزاده سپس از امید ایران سر در آورد و امید ایران نشریهای بود که در سال 1346 به دلیل چاپ تصویری از شاه در وضعیت نامناسب به نقل از یک نشریه اروپایی مورد غضب واقع شده در 1353 در تصفیه دوران وزارت دکتر کیانپور تعطیل شده بود (شرح گزارشهای ساواک درباره این مجله در کتابی که مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات چاپ کرده آورده شده است) [امید ایران به روایت اسناد ساواک] بوریزاده که 25 شماره نشریه مزبور را چاپ کرد، در سلسله مقالاتی به نام آخرین روزهای شاه آنچه فحش و دشنام که در چنته داشتۀ نثار ارباب سابقش کرد.
یک قسمت از کارهای بوریزاده انجام عملیات جنگروانی، تحریک اقوام ایرانی در کردستان و خوزستان و گنبد به شورش و تجزیهطلبی بود تا جایی که کاسه صبر حکومت صبور بازرگان هم لبریز شد. در زمان حکومت بازرگان نشریهای که خیر موثق میداد «دولت بازرگان تصمیم جدی گرفته است خوزستان را به اعراب بازپس بدهد و صدهزار فلسطینی از فلسطین به خوزستان آمده در آنجا متوطن خواهند شد.» توقیف شد. بوریزاده که گویا توقعاتی از شادوران شهید راه میهن مهندس چمران داشت، اتهامات زنندهای به او وارد ساخت و گروه «امل» را متهم به انجام کودتا میکرد.
کاریکاتورهای موهن روی جلد امید ایران از بازرگان نخستوزیر وقت و مقالات تحریکآمیز بوریزاده، مدیر و صاحب امتیاز مجله را که از به دولت و ثروت رسیدگان عصر بیست و پنج ساله پس از 28 مرداد بود متوحش کرد.
امید ایران در مرداد 1358 توقیف شد. بوریزاده مدتی مفقودالاثر شد، اما ناگهان بوریزاده از لندن سر درآورد و حدود 29 ماه است که بساط شعوذه گسترده و هر روز خبر سقوط نظام جمهوری اسلامی ایران را میدهد.
8ـ بوریزاده متخصص جنگروانی، دروغپردازی و مشوش کردن مردم است. کینه او به من به تابستان 1358 میرسد که بنا به درخواست استاد روزنامهنگاری معاصر، دکتر علی بهزادی مدیر مجله سپید و سیاه، نویسنده سلسله مقالاتی را دربارۀ وقایع منتهی به انقلاب 22 بهمن آغاز کردم. اولین شمارهای که چاپ سلسله مقالات مزبور در مجله سپید و سیاه آغاز شد تیراژی باور نکردنی یافت. رقمی که آن را بین 300 هزار تا 500 هزار شنیدهام. بوریزاده که او نیز سلسله مقالاتی درباره حوادث ماههای آخر سال 1357 مینوشت از روی حسد و غبطه شروع به نوشتن مقالاتی درباره من کرد و مرا به این دلیل که در رادیو تلویزیون کار میکردهام خسرو خسروپرست خواند. کینتوزی بیدلیل او به من سبب شگفتیام شد. من نه او را میشناختم. نه نوشتن سلسله مقالاتی درباره علت سقوط رژیم پهلوی اشکالی داشت، حسادت و غبطه خبثآمیز او سبب این قلمفرسایی شده بود.
پاسخ دندانشکن این خواجه رنگ و روغنی را مدیر مجله داد که در تلفنی به مدیر مجله امید ایران، حق بوریزاده را کف دستش گذاشت و از آن پس او تا زمان بسته شدن مجلهاش جرئت نکرد درباره من چیزی بنویسد.
9ـ زمانی که بوریزاده با مساعدت دوستان انگلیسیاش به لندن گریخت، یک آپارتمان با تجهیزات کافی به او داده شد. اتومبیلی هم در اختیارش گذاشتند و گویا دو بادیگاردهم دارد که کسی جانش را نگیرد. او قسمتی از اطلاعاتش را از سایتهای اینترنتی داخل و خارج میگیرد. بعضی از گفتههای او، اطلاعات دست سوم و چهارم روزنامه شرقالاوسط و تلویزیونهای عربی معاند و سرویسهای جاسوسی غرب و عربستان است. اما قسمت عمده را میبافد و افسانهپردازی میکند که سادهلوحان آن را اطلاعات دست اول میپندارند.
غیرانسانیترین دروغی که از بوریزاده شنیدم آن بود که در خرداد ماه 1368 متعاقب ارتحال امام(ره) به مصاحبه با رادیوهای غرب پرداخت و گویا از صدای آمریکا یا رادیوی دیگری (آن زمان ماهوارهها به کار نیفتاده بودند) گفت که آگاهی یافته در اتاق مجاور اتاقی که امام رحلت فرمودهاند جلسهای برگزار و تصمیم گرفته شده در تهران اعلام حکومت نظامی شود و اکنون این تصمیم اجرا شده و حدود 200 تانک در شهر تهران مستقر شدهاند و صد هزار پاسدار و نظامی و پلیس در خیابانها مستقر شدهاند. جلالخالق! خدا از سر گناهان دکتر گوبلز بگذرد که او هم با همه جسارتش در دروغزنی جرئت نمیکرد روز روشن چنین طامات و افسانهای ببافد.
آیا آن روزها را به یاد دارید؟ آیا روز درگذشت و تشییع پیکر امام خمینی(ره) 200 تانک در تهران استقرار یافته بود؟ آیا 100 هزار پلیس و پاسدار و نظامی در خیابانها دیده میشدند؟ آیا جز اشک و گریه و شیوه و بر سر زدن منظرهای دیدید؟
اعتراف میکنم که در مقابل پررویی جبلی و فطری و اکتسابی او چیزی برای گفتن ندارم.
شگرد بوریزاده
بوریزاده هر صبح که در آپارتمان تقریباً مبله و لوکس خود در لندن از خواب برمیخیزد (چون به خدا ایمانی ندارد). شیطان را صد سپاس میگذارد که عجالتاً تا اوضاع به منوال کنونی است و اجانب به او نیاز دارند، این آپارتمان و بساط تعیش او را فراهم کردهاند. در حقیقت او باید شکرگزار انقلاب اسلامی باشد که پس از انقلاب حوادثی روی داد که او از بس حقهبازی و رذالت کرد مردم ایران به او خشم گرفتند و برچسب خائن بر پشتش چسباندند (تظاهر خودجوش علیه امید ایران و کاریکاتورهای آن و فرار بوریزاده را به یاد بیاورید) که او ناچار شد علامت S.O.S به اربابانش مخابره کند و او را 24 ساعته از ایران خارج کردند و به لندن بردند.
بوریزاده بلافاصله سراغ کامپیوتر رفته سایتهای مختلف داخلی و خارجی را به دقت بررسی کرده چیزهایی از آنها در میآورد و غذای لازم برای سمپراکنی و شایعهسازی را فراهم میکند. در این حیص نگاهی به جراید عربی خاورمیانه انداخته، فیضی هم از مطبوعات انگلستان برده برای یک روز دیگر خدمت به اربابان خود را آماده و بسیج میکند. چندین سال پیش شانس او زد و سعید اسلامیای پیدا شد و مرتکب چندین جنایت گردید واقعه سعید اسلامی و پیامدهای آن، نان او را به روغن آغشت. چندین رمان زیر عنوان سونای زعفرانیه و امثال آن نوشت که ابتدا خریدارانی یافت و سپس باد کرد و روی دستش ماند.
کسی یک نمونه از این رمان احمقانه را برای من آورد. چون شگردهای ماشین چاخانسازی بوریزاده و اینک میدانم پس از خواندن ده صفحه آن را دور انداختم. بوریزاده در طول سالهای گذشته بارها برای مقاماتی در داخل و خارج کشور نامه نوشته و زمانی شایع کرده بود عفوش کردهاند و قرار است به ایران برگردد و پست مشاور مهمی به او بدهند که سراپا دروغ بود. هر کس از ایران به خارج برود بوریزاده مدتی در اطراف او دم میجنباند، اما کمتر دیده شده به او اعتنا کنند. تنها کسانی که هوایش را دارند دوستان سابق او در رادیو تلویزیون پیش از انقلاب هستند که عجالتاً این مایه نان و آب را برایش تدارک دیدهاند.
اما بوریزاده هیچ از ایران نمیداند. آن دیگر تفسیرنویسان و گویندگان دیگر بخش فارسی صدای آمریکا هم چیزی نمیدانند. یکی از اینان که گرداننده میزگرد است در نوکری دست کویسلینگ عامل نازیها در نروژ را (در جنگ دوم جهانی) که ضربالمثل وطنفروشی بوده است را از پشت بسته است.
هر کس که مثلاً به عنوان شرکت در بحث میزگرد تلفن کند اگر از دولت ایران بد بگوید و ترهات ببافد با لبخند و تشکر و تکاندادنهای بدن سنگین و حالت ژیگولویی عجیبی که با سن و سال گوینده مناسبت ندارد ابراز تشکر و خوشحالی میکند. بخت برگشتهای که باورش شود آنچه پیش رویش اجرا میشود، یک میز گرد و یک تریبون آزاد است اگر چند کلمه اظهار عقیده کرد که «اوضاع در ایران به این وضع و مشکلی که شما میگویید نیست، مردم دارند زندگی میکنند، گرفتاریهایی دارند که در بیشتر ممالک دنیا هم وجود دارد، بالاخره اقداماتی میشود و زمان پیش از انقلاب هم اوضاع بدان شکل و حال و هوای بهشتآسایی که شما میگویید نبوده» اخمهای مردک در هم میرود عصبانی و منقلب میشود و بنای اهانت و بدگویی را میگذارد که بفرمایید این هم یکی دیگر از مأمورین جمهوری اسلامی.
رفتار زشت و توهینآمیزش به اصطلاح مجری برنامه به قدری زننده است که تمام بینندگان عادی و حتی بیطرف را در جبهه مخالف او قرار میدهد. من نمیدانم اگر رژیم سابق اینقدر خوب بود این مجری چرا سه سال پیش از انقلاب از ایران مهاجرت کرد و آمریکا را برگزید، اگر آنقدر که ادعا میکند دلش برای رژیم سابق غش و ریسه میرفته چرا در ایران نماند و در آن روزهای حساس که رژیم به امثال او نیاز داشت و تمام نویسندگان و گویندگان دست پرورده و غرق نعمت شدهاش، آن را ترک کرده بودند به گویندگی در رسانههای رادیو و تلویزیون آن زمان که کارکنانش (اغلب همینهایی که در رسانههای لسآنجلسی سرگردانند) در اعتصاب بودند افاضه کلام نکرد؟ راستی معمای عجیبی است.
عجالتاً بوریزاده خود در معرض محاکمه از سوی عوامل رژیم سابق است.
بوریزاده مرا به محاکمه ملی نوید داده است، من نیز از ایرانیان مقیم خارج به ویژه از طرفداران سلطنت برچیده شده درخواست میکنم از او بپرسند در طول عمرش چند بار چهره عوض کرده و جامع دیگر پوشیده و ایدئولوژیهای مختلف را آزمایش کرده است. از او بپرسند آیا آمادگی دارد با من در آن واحد در تلویزیون من در اینجا و او در آنجا مناظره کند؟
چندی پیش یکی از همقطارها و همپالکیهای او در تلویزیون دیگری چنان آبریی از او برد که دکتر چند هفته ناپدید شده بود و روی نشان نمیداد.
من تلویزیون صدای آمریکا را پیشنهاد میکنم زیرا تلویزیون ما آنقدر بوریزاده را ناچیز و خس و خاشاک میداند که وقتی روزی پیشنهاد کردم سری تکان دادند و با حیرت پرسیدند «آیا او داخل آدم است که چون تویی با او مناظره کند؟»
من مطمئن هستم تلویزیونهای ما هرگز رضا نخواهند داد اما چون مدیر بخش فارسی تلویزیون آمریکا چند هفته پیش اعلام کرد که از ایرانیان هر کس با نظرات و گفتههای صدای آمریکا مخالف است میتواند در مناظره شرکت کند، من با اتخاذ سند از گفتههای دکتر محمودی مدیر شبکه فارسی (VAO) حاضرم پیه این فرود و نشیب و خاکسترنشینی را به تن بمالم که من در استودیوی نمایندگی صدای آمریکا در تهران و او در استودیوی همان رادیو در لندن یا واشنگتن رودررو بنشینیم تا سیهروی شود هر که در او غش باشد. این دکتر بوریزاده چیزی در چنته ندارد و 300 یا 400 دلاری که هر جلسه به او میدهند در حقیقت پول در فاضلاب ریختن است. دکتر بوریزاده من اسناد و مدارکی در اختیار دارم که شما برای گذران معاش ممرخانه خود در لندن از چند صندوق اجانب پول دریافت میکنید، به شهادت نوار تلویزیونی غیرقابل تردید در خانهتان نیز به همسرتان خیانت میکنید و به او نیز دروغ میگویید و خلاصه اصلاً لایق اعتماد نیستید، حتی آدم هم نیستید.
آنچه خواندید
آنچه خواندید درباره فردی به نام دکتر بوریزاده که همه او را میشناسند و البته این شخص ارتباطی با جناب آقای دکتر علیرضا نوریزاده، دکتر، محقق، نویسنده، مفسر سیاسی رادیو و تلویزیون صدای آمریکا، اسراییل، تلویزیون پارس، تلویزیون کانال یک ندارد و نام دکتر بوریزاده بانام دکتر نوریزاده فقط یک تشابه اسمی است و بس، خوانندگان محترم نباید کمترین خیال خبط و خطایی درباره جناب دکتر نوریزاده بکنند و تشابه اسمی را ملاک بعضی از قضاوتهای عجولانه دربارۀ این خدمتگزار میهن که از سرناچاری، رنج و محنت دوری از وطن را به جان خریده و شب و روز در اندوه فراق وطن در گریه و مویه و اندوه است قرار دهند!!