تاریخ انتشار : ۲۵ آبان ۱۳۸۷ - ۱۲:۳۲  ، 
شناسه خبر : ۵۸۶۸۱
گفتگو با حسین مطیعی‌راد از مبارزین دوران انقلاب اسلامی
اشاره: هر یک از مبارزانی که در نهضت‌های مبارزاتی 5 دهه اخیر شرکت داشته‌اند، کوله‌باری از خاطره هستند که بیان آنها برای آگاه‌سازی نسل جدید که این قبیل حوادث را درک نکرده‌اند مفید خواهد بود. حسین مطیعی‌راد از این دسته مبارزان سیاسی است. در گفتگو با ایشان مروری اجمالی بر خاطرات او از قیام 30 تیر تا پیروزی انقلاب داریم.

* آغاز فعالیت‌های سیاسی شما به چه دوره‌ای بر می‌گردد؟

** متولد 1316 تهران هستم. تا مرحله سیکل در مدرسه روزانه درس خواندم و بقیه را به دلیل مشکلاتی شبانه خواندم و روزها کار می‌کردم. در کنار درس مدرسه دروس حوزوی را تا جامع‌المقدمات خواندم. به علت علاقه‌ای که به قرآن و علوم دینی داشتم از 12 سالگی در فعالیت‌های مذهبی هیئت‌ها شرکت می‌کردم و در 15 سالگی قرآن را برای بچه‌ها تدریس می‌کردم. در سال 1340 و بعد از ارتحال حضرت آیت‌الله بروجردی به دنبال این بودیم که پس از ایشان چه کسی مرجعیت را بر عهده خواهد گرفت. لذا چندین جلسه به قم رفت و آمد داشتم. در سال 41 بود که بحث انجمن‌های ایالتی و ولایتی پیش آمد. دو تن از بچه‌های کلاس ما که در بازار کار می‌کردند گفتند که قرار است برای حمایت از روحانیت سفری به قم داشته باشند. من از قبل چند بار نام حاج‌آقا روح‌الله را شنیده بودم و اشتیاق داشتم که خدمت ایشان برسم و از نزدیک با ایشان ملاقاتی داشته باشم. من طبع شعر داشتم. دوستان به من گفتند قبل از رسیدن به خدمت امام(ره) شعری بخوانم. من هم شعر بلندی در مسجد اعظم در وصف حاج‌آقا روح‌الله و اعلامیه‌ای که صادر کرده بودند سرودم. وقتی به محضر ایشان رسیدم، فهمیدم که مرجع زنده ما ایشان است و در همان دیدار اول مجذوب ایشان شدم. شعرم را در آن جلسه خواندم. بعد از جلسه من مرجع خودم را پیدا کرده بودم و کار سیاسی خود را به صورت جدی و علنی شروع کردم. از همان جا با آقایان حاج مهدی عراقی و حاج اسدالله عسکر اولادی آشنا شدم و در قالب هیئت‌های موتلفه کار سیاسی خود را پی گرفتم.

* چرا هیئت‌های موتلفه را انتخاب کردید. در آن زمان احزاب سیاسی مختلفی در صحنه حضور داشتند؟

** من از همان زمان که تصمیم به کار سیاسی گرفتم دنبال حزب و گروهی بودم که بتوانم به شکلی سازماندهی شده و منسجم کار کنم. در آن زمان احزاب مختلفی مثل پان ایرانیست، آریا، جبهه ملی و... حضور داشتند. من به چند تا از این احزاب مراجعه کردم، اما افکار و اهداف آنان مرا ارضا نمی‌کرد و پس از مدتی از آنها کناره گرفتم. در همین زمان بود که فدائیان اسلام شکل گرفته بود. من هم در جلسات و سخنرانی‌های آنها شرکت می‌کردم و تقریبا آن دسته و گروهی که مدنظرم بود پیدا کرده بودم. پس از اعدام رهبران و سران فدائیان اسلام دوباره سرگردان شدم و به فعالیت‌های جلسات مذهبی مشغول شدم. در هیئت بین‌الطلوعین فعالیت خودم را متمرکز کردم و بعد هیئتی به نام جوانان انصارالمهدی را راه‌اندازی کردیم و تصمیم به آماده‌سازی جوانان برای آینده گرفتیم. جوانان در عین اینکه معارف اسلامی را آموزش می‌دادیم، آموزش‌های سیاسی و مبارزاتی را نیز می‌آموختیم. ما روی شم آزادیخواهی و مبارزاتی جوانان کار می‌کردیم و از سبک‌های خاصی در آموزش استفاده می‌کردیم. سعی داشتیم اسلام واقعی را به جوانان بیاموزیم چون در آن زمان از اسلام برداشت‌های متفاوتی ارائه می‌شد و در کنار آن مکاتب غیردینی هم تبلیغ می‌شد.

* معلمان جلسات آموزشی از کجا می‌آمدند؟

** آن موقع تشکلی به نام جامعه تعلیمات اسلامی بود که بعضی از معلمین آنجا افراد موجه و مسلمانی بودند. آن موقع شیخ عباسعلی اسلامی جامعه تعلیمات اسلامی را اداره می‌کرد. ما از معلمان آنجا بهره می‌گرفتیم.

* در قیام 30 تیر سال 31 چند سال داشتید و آیا چیزی از آن روز به خاطر دارید؟

** یادم هست که مدارس تعطیل شده بود و امتحانات آخر سال را داده بودیم. شاید 15 یا 16 سالم بود. مردم به خیابان‌ها ریخته بودند و شعارهایی مثل یا مرگ یا مصدق سر می‌دادند. من هم به خاطر علاقه‌ای که به این مسائل داشتم همراه جمعیت حرکت کردم تا اینکه به میدان بهارستان رسیدیم و بعد نیروهای نظامی به سوی مردم آتش گشودند. من چیز زیادی از آن روز به خاطر ندارم. مصدق می‌خواست که طبق قانون، وزارت جنگ در اختیار خودش باشد اما شاه از دادن این اختیار امتناع کرد. بعد هم مصدق استعفا داد و شاه قوام‌السلطنه را به نخست‌وزیری منصوب کرد. این انتصاب شاه با مخالفت آیت‌الله کاشانی روبرو شد و فتوا داد که مردم به خیابان‌ها بریزند و اعتراض کنند. همین طور هم شد. قوام 3 روز بیشتر دوام نیاورد. یادم هست که در روز تظاهرات مردم یک سگی را که عینک دودی به چشم‌هایش زده بودند روی گاری چهار چرخ گذاشته بودند و خطاب به او مرگ بر قوام می‌گفتند و هر از چند گاهی به این سگ که نماد قوام بود حمله می‌کردند و مرگ بر قوام می‌گفتند. مردم از او بیزار بودند چون پرونده‌اش خیلی خراب بود. پس از قیام، مصدق با قدرت تمام روی کار آمد.

* عاقبت نهضت ملی شدن نفت چه تاثیری در روند مبارزاتی شما داشت؟

** به نظر من از همان لحظه جدایی مصدق از آیت‌الله کاشانی شکستش آغاز شد. در نهایت هم نهضت شکست خورد. من به این نتیجه رسیدم که ما باید اول تکلیف خودمان را روشن کنیم که چه می‌خواهیم و چه کاری قرار است انجام دهیم. لذا از صحنه مبارزه فاصله گرفتم و به کار آموزش و کادرسازی روی آوردم. من احساس می‌کردم که ما باید در هیئت‌های مذهبی هدف خود را مشخص کنیم و به جوانان هم بیاموزیم. هم اکنون خیلی از بچه‌های آن زمان از مسئولین کشور هستند.

* از ارتباطتان با موتلفه بگویید.

** از زمانی که موتلفه شکل گرفت در تمام جلسات آنها شرکت می‌کردم. زمانی هم رابط یکی از شوراهای 10 نفره با شورای مرکزی حزب بودم. در جریان ترور حسنعلی منصور کاملا قرار داشتم. یادم هست یک روز مرحوم عراقی به من گفت: حسین جان، اگر یک موردی باشد تا کجا هستی؟ گفتم تا آن مورد چی باشد؟ گفت: مثلا اگر یک اسلحه به تو بدهم و بگویم آن را به فلان جا ببر، می‌بری؟ گفتم: همین الان می‌برم. گفت: ممنون، فهمیدم. اولین جلسه بعد از ترور منصور، در منزل من برگزار شد. سپس اکثر اعضای موتلفه را دستگیر کردند. من هم 14 فروردین 1344 دستگیر شدم. جرم من هم شرکت در قتل منصور بود. 3 ماه در زندان انفرادی قزل‌قلعه بودم. سپس به زندان عشرت آباد منتقل شدم. یادم هست چند نفر از متهمان ترور شاه را به زندان قزل‌قلعه آورده بودند. آنها نمی‌دانستند که کجا آمده‌اند آنها مدام سوال می‌کردند که اینجا کجاست؟ کسی هم جرات نمی‌کرد با آنها صحبت کند. من به بهانه وضو گرفتن از سلول خارج شدم و در راهرو با صدای بلند گفتم: توجه بفرمایید، اینجا رادیو قزل‌قلعه است. پس از زندان فعالیت‌های مبارزاتی خود را با جدیت بیشتری دنبال کردم و بی‌پرده‌تر از گذشته حرف می‌زدم. در زندان قزل‌قلعه شب تولد یکی از ائمه بود و من شعری در مدح ایشان خواندم. در بین اشعار به شاه فحش دادم. دوستان گفتند چرا این کار را کردی؟ گفتم: توجه توجه اینجا سلول انفرادی قزل‌قلعه است. طبقه دوم هم ندارد. یعنی آخرش همین است و بس.

* پس از انقلاب به چه کاری مشغول شدید؟

** البته چند سال قبل از انقلاب مسئولیت سازماندهی تظاهرات جنوب غرب تهران از سوی موتلفه به عهده من گذاشته شد. زمان ورود حضرت امام(ره) به کشور مسئول انتظامات مسیر پل سیمان شهرری تا درب بهشت زهرا را به عهده داشتم. پس از انقلاب هم مدتی در کمیته مشغول به کار شدم. آن زمان در هر منطقه‌ای یک کمیته بود و در راس آن یک روحانی قرار داشت. من در منطقه 12 بودم که مسئول آن آیت‌الله ایروانی بود و من قائم مقام ایشان بودم. مرحوم ایروانی از من خواستند که به شرکت دخانیات بروم و مسئولیت حراست آنجا را بپذیرم. آن زمان 10 درصد بودجه کشور را این شرکت تامین می‌کرد و نیروهای کمونیست آنجا را قبضه کرده بودند. مدیرعامل آنجا از مرحوم ایروانی خواسته بود که یک نفر را به آنجا بفرستد تا اختیار آنجا را به دست گیرد. مدت شش سال هم آنجا بودم و سر و سامانی به وضعیت نامناسب آنجا دادم.