تاریخ انتشار : ۱۶ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۱۰:۱۹  ، 
شناسه خبر : ۵۸۷۴۶

م- سیاه‌جامه
تصویر اول:
وقتی معلم کلاس اول عکس پیکان را روی تخته سیاه چسباند و گفت: این ماشین پیکان است. پیکان ماشین ایرانی است و ما ایرانی‌ها آن را می‌سازیم. به افتخار کشورمان ایران، ‌سر کلاس همه دست زدیم در عین کودکی از خوشحالی در پوست نمی‌گنجیدم.
اما چند هفته بعد یک غریبه این خوشحالی را از من گرفت. برای خریدن ماست به مغازه آقا اسماعیل بقال رفته بودم،‌ سر خیابان بود آقا اسماعیل با مشتری غریبه‌ای از پیکان صحبت می‌کرد و چند و چون قیمت خرید آن را می‌پرسید و آن مرد هم با شور و حرارت از پیکان تعریف می‌کرد و در وسط صحبتش گفت: این یکی از بهترین ماشین‌های ساخته انگلیسه!
من که پیکان را ایرانی می‌دانستم ناراحت شدم و گفتم: نه آقا... ایرانیه- ما خودمون درستش می‌کنیم. آن مرد پوزخندی زد و گفت: ایرانی جماعت لولهنگ هم نمی‌تونه بسازه تو چه می‌فهمی بچه؟!
من معنای لولهنگ را نمی‌دانستم و آن شب وقتی پدرم گفت: لولهنگ یعنی آفتابه... من غمگین شدم که چرا ما نمی‌توانیم آفتابه بسازیم؟!
توضیحات معلم در فردای آن روز که پیکان را ما مونتاژ می‌کنیم اما قطعات آن از انگلیس می‌آید شادی را به من بازنگرداند.
تصویر دوم: ده، دوازده ساله بودم و در خرید لباسم سلیقه‌ام را لحاظ می‌کردند! هر جا می‌رفتیم فروشنده‌ها با شور و حال عجیبی از کالاهای خود تعریف می‌کردند. این پیراهن خارجیه، ‌ایرانی نیست،‌ این کفش آمریکائیه ببین چه کفی داره! این کت خارجیه... ما جنس ایرانی نمیاریم! فروشگاه ما (مد) بالاست!
و بعدها که بزرگتر شدم: این یخچال خارجیه اصل اصله... این تلویزیون ژاپنیه مارکشو ببین، این...
تصویر سوم: کمتر از دو سال از پیروزی انقلاب اسلامی می‌گذشت 19 ساله بودم و در بخش رادیو بعنوان نویسنده و مسئول یکی از برنامه‌ها حضور داشتم. شعر گفتن در هفت سالگی، داستان‌نویسی در 12 سالگی و استمرار آن تا 17 سالگی که منتهی به تالیف سه کتاب (رمان، نوول، و مجموعه اشعار گردید) که هر سه بعلت مضامین سیاسی در کتابخانه ملی (جهت مجوز ثبت) توقیف شده این فرصت را به من داد تا در 19 سالگی در رادیوی انقلاب بعنوان نویسنده حضور داشته باشم.
پیرمردی که از خدمه قدیمی رادیو تلویزیون بود و زحمت چای و پذیرایی از کارکنان را به عهده داشت غروب‌ها که سر ما خلوت بود می‌آمد و از روزگار قبل تعریف می‌کرد. اتاق ما طبقه چهارم ساختمان پخش بود، ‌روبروی دکل فرستنده... یکروز گفت: چند سال پیش جوانی شهرستانی که نابغه بود را به اینجا آوردند همین پایین دکل اتاقکی برای او ساختند و او در آنجا هم زندگی می‌کرد و هم کار... مدت کوتاهی از آمدن او نگذشته بود که یکروز وسیله‌ای شبیه هلیکوپتر را از اتاقکش بیرون آورد. اکثر پرسنل پخش پشت پنجره‌ها بودند و او را نگاه می‌کردند سوار آن وسیله شد و پروانه‌ها به چرخش درآمدند و چند ثانیه بعد از زمین بلند شد تا بالای دکل اوج گرفت، ‌چرخی بالای پارک زد و دوباره برگشت سر جای اولش. از فردای آن روز آن جوان را ندیدم و مدتی بعد اتاقکش را هم تخریب کردند.
تصویر چهارم: رئیس سازمان ناسای ایالات متحده و بیش از 80 تن از مدیران ارشد این سازمان ایرانی هستند، رئیس مرکز پژوهش‌های استراتژیک.... رئیس دانشگاه و مرکز پژوهش‌های پزشکی ایالت... رئیس دانشکده چشم پزشکی... ایرانی هستند. لیست و اسامی دانشمندان برجسته ایرانی که مراکز علمی و تحقیقاتی آمریکا و ده‌ها کشور غربی را در اروپا اداره می‌کنند سر به چندین جلد کتاب می‌زند... واقعیت‌ها هم تلخند و هم شیرین!
تصویر پنجم: (مقامات آمریکایی): ایرانی‌ها قادر به غنی‌سازی اورانیوم و دارای تکنولوژی پیشرفته هسته‌ای هستند اما نباید آن را داشته باشند!
تصویر ششم: (فردای نه چندان دور): معلم کلاس اول ابتدایی کنترل تلویزیون را می‌زند و با اشتیاق به صفحه آن نگاه می‌کند. گوینده با شور و حالی عجیب لحظه به لحظه فرود فضاپیمای ایرانی را در یکی از کرات منظومه شمسی گزارش می‌کند. معلم رو به بچه‌ها می‌کند و همزمان با فریاد گوینده که فرود موفقیت‌آمیز فضاپیمای ایرانی را گزارش می‌کند فریاد می‌زند بچه‌ها این فضاپیمای ماست که این کره را فتح کرد و این فضانورد ایرانی است که از آن خارج می‌شود و همه بچه‌ها با خوشحالی فریاد می‌کشند و کف می‌زنند. مطمئنم هیچکس، هیچ غربیه‌ای نمی‌تواند خوشحالی کودکان کلاس را از آنان بگیرد. هیچکس!