تاریخ انتشار : ۱۷ تير ۱۳۸۹ - ۰۸:۰۲  ، 
شناسه خبر : ۵۸۸۰۶

حیدر زایر کعبه دولت‌آبادی
مارتین هایدگر فیلسوف آلمانی و یکی از بانفوذترین و بزرگترین متفکران قرن بیستم است.
پیروانش او را بزرگترین فیلسوف بعد از فلاسفه ماقبل سقراط می‌دانند،‌ عده‌ای دیگر او را تا مغز استخوان فاشیستی قلمداد کرده‌اند. اما هر چه هست واقعیت این است که در دهه‌های اخیر با بالا گرفتن بحث درباره جامعه مدرن و خصوصیات آن آرای وی مورد توجه بسیاری از فلاسفه،‌ جامعه‌شناسان و ادبای معاصر قرار گرفته است.
هایدگر در جوانی به الهیات روی آورد، اما با خواندن کتابی از «برنتانو» درباره معنای هستی از دیدگاه ارسطو شیفته فلسفه شد. وی بعدها دستیار هوسرل شد هوسرل وی را از جمله برجسته‌ترین وارث فکری خود می‌دانست و گمان می‌کرد که هایدگر کار او را ادامه خواهد داد. اما تحول فکری که در هایدگر روی داده بود باعث ناامیدی هوسرل گشت. زیرا وی فلسفه پدیدارشناسی کلاسیک هوسرلی را رها ساخت و به نوعی فلسفه هرمنوتیکی و تاریخی روی آورد.
مهمترین کتاب هایدگر به نام «وجود و زمان» در سال 1927 انتشار یافت و با انتشار این کتاب بود که به قول همگان هایدگر یک شبه به فیلسوف طراز اول آلمان بدل شد. هایدگر در این کتاب که محصول دوره اول تفکر اوست مبحثی را در انسان‌شناسی باز می‌کند که بعدها این مبحث مورد توجه بسیاری از اندیشمندان قرار می‌گیرد وی در این اثرش به جای واژه انسان یا سوژه کلمه‌ای وضع می‌نماید تحت عنوان «دازاین Dasein» که این کلمه در زبان آلمانی به وجود حاضر اطلاق می‌گردد. هایدگر با اطلاق کلمه دازاین به انسان مباحثی را طرح می‌کند که این مباحث دیدگاه‌های بسیاری از فلاسفه و اندیشمندان را در مسائل انسان‌شناسی و جامعه‌شناسی به چالش کشیده است.
قبل از هایدگر، دکارت فیلسوف فرانسوی معتقد بود که میان سوژه و ابژه (ذهن-عین) جدایی و فاصله هست. به نحوی که هر کدام از اینها مستقل از دیگری هستند و سوژه (ذهن) می‌تواند بیرون از ابژه‌ها به عنوان یک جوهر، هویت و شخصیت داشته باشد. اما هایدگر با وضع کلمه دازاین پیش‌فرض دکارت را نادرست انگاشت و واقعیت آن را امکان‌پذیر ندانست. وی با برداشتی که از دازاین نمود،‌ معتقد است که یک فرد در سالی خاص و در خانواده‌ای خاص به دنیا آمده و جنسیت خاصی دارد، در منطقه‌ای خاص رشد کرده و با فرهنگ و آداب و رسومی خاص پرورش یافته است. لذا همه اینها هستی دازاین (انسان) را تشکیل می‌دهند و دازاین بیرون این هستی‌اش هیچ هویت و شخصیتی ندارد.
از نظر هایدگر دازاین بحث سوژه و ابژه و یا درون و بیرون جدا از هم معنایی ندارد و ما نمی‌توانیم دازاین را موجودی در میان موجودات بی‌شمار دیگر فرض نماییم. بلکه دازاین موجودی است که هستی‌اش همان «بودن در جهان» است و به همین سبب هیچ نوع تقسیم‌بندی به عین و ذهن یا در درون و بیرون را برنمی‌تابد. به عقیده او دازاین در درون جهان پرتاب شده است و چنان با جهان درهم آمیخته است که جدایی‌اش از جهان امکان‌ناپذیر است. او درباره این نوع بودن دازاین در جهان، می‌گوید که بودن دازاین در جهان،‌ همانند بودن آب در لیوان نیست،‌ چرا که می‌توان لیوان را کج کرد تا آبش بریزد ولی دازاین را نمی‌توانند از جهان بیرون بریزند. دازاین و جهان در هم آمیخته‌اند و از هم جدایی‌ناپذیرند یعنی هستی دازاین در جهان است و جهان برای دازاین آشکار می‌شود و تنها وجه ممیزه‌اش با جهان در این است که هستی برای او مساله است. و فهم هستی و شناخت و درک آن از مشخصات وجودی دازاین است. وجود دازاین به گونه‌ای است که می‌تواند وجود را بفهمد و درک نماید اما جهان فاقد این درک و شعور است.
به نظر هایدگر، دازاین در فهمی که از جهان می‌نماید ناگزیر از ارتباطش با اشیاست. لذا با اشیا ارتباط پیدا می‌نماید و اشیا در این ارتباط به دو دسته (Ready to hand) و (Present at hand) تقسیم می‌شوند. به اعتقاد وی وقتی ما در زندگی روزمره با اشیا رابطه برقرار می‌کنیم به طوری که اشیا را به لحاظ شفافیت وضوحشان نمی‌بینیم و متوجه آنها نمی‌شویم و به آنها چنان عادت کرده‌ایم که وجود عینی‌شان را قابل لمس احساس نمی‌کنیم در این حالت رابطه ما با اشیا به صورت رابطه (Ready to hand) است. مثال معروفی که هایدگر در این رابطه می‌زند مثال چکش است، وقتی که یک کفاش نشسته و در زندگی روزمره خود کار می‌کند چکش برای کفاش چنان شفاف و قابل لمس است که ممکن است که کفاش در هنگام کار کردن، به خانواده‌اش هم فکر می‌کند یا به رادیو گوش می‌دهد و با چکش میخ می‌کوبد اما وجود چکش را نمی‌بیند و به آن توجه و عنایتی ندارد مگر اینکه چکش در خلال کارش دچار اختلالی شود، فرضا دسته‌اش بشکند یا گم شود. آن وقت است که کفاش از زندگی روزمره خود خارج می‌شود و به چکش توجه می‌کند و بدان می‌اندیشد. در این حالت رابطه از صورت قبلی به رابطه (Present to hand) تبدیل می‌شود، از نظر هایدگر آدمی آگاهانه با پدیده‌های جهان برخورد نمی‌کند، میلیون‌ها چیز در محیط آدمی به صورت اشیا هست و آدمی با آنها رابطه دارد، در حقیقت آنها آدمی را در بر گرفته‌اند.
ما تنها در میان اشیا نیستیم، بلکه در میان افراد نیز هستیم. یعنی یک بخش اشیاست و بخش دیگر مردم. در حقیقت ما یک بودن با دیگران هستیم. در حالی که از نظر هایدگر این گونه نیست که یک جا اشیا باشند و یک جا انسان‌ها، من در خانواده‌ای به دنیا آمده‌ام با عده‌ای دوست، همشهری و همکار هستم. یعنی همواره من یک بودن با دیگرانم و بیرون دیگران، منعی وجود ندارد. شما نمی‌توانید همه اینها را از فرد بگیرید در این صورت از نظر هایدگر، دیگر چیزی باقی نمی‌ماند.
او می‌گوید که دیگران همواره به لحاظ وجودی در مان حضور دارند. انسان مستقل از دیگران نیستند و یا این گونه که در حال حاضر عمل می‌کنند دیگر نمی‌کنند، نگران و مضطرب می‌شود و این همان لحظه‌ای است که بودن او با دیگران دچار بحران می‌شود. حضور دیگران به فرد آرامش می‌دهد و زندگی تداوم می‌یابد. فرد در همنوایی با دیگران دچار آرامش می‌شود و دغدغه هستی را فراموش می‌کند.
از نظر هایدگر حضور دیگران در درون ما زندگی روزمره را برایمان قابل تحمل می‌کند اگر این دیگران خدشه دار بشود یا شیئی که جهان را برای ما شفاف می‌کند دیگر در زندگی روزمره عمل نکند دچار بحران می‌شویم.
به اعتقاد هایدگر، بنیان تحلیل مقدماتی دازاین بر روزمرگی و عادت به زندگی یکنواخت و تکراری استوار است و انسان در این تحلیل کسان نامیده می‌شود. زیرا هنوز انسانی اصیل نیست. اگر دازاین به کسان تبدیل شود، دیگر به دغدغه هستی و مسائل اصیل هستی نخواهد اندیشید و با شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت‌ها، خود را به این خرسند خواهد کرد که با معیاری که به ظاهر خود ساخته‌ است اما دیگران حقیقت آن را نشان داده‌اند، سنجیده شود. کسان زندگی در این جهان ساده را برمی‌گزینند زیرا «هر کس دیگری است و هیچ کس خود نیست» کسان‌ها زندگی را بر دازاین راحت می‌کنند زیرا دازاین را به این گمان درمی‌افکنند که جایگاه استواری دارد. به اعتقاد هایدگر، اگر این کسان‌ها در زندگی روزمره که در تعامل با دازاین هستند دچار تغییر و تحول شوند، زندگی دازاین نیز دچار بحران خواهد شد و بحران هم زمانی به سقوط خواهد انجامید که دازاین هست بودن خود را فراموش کند و از رویارو شدن با امکانات و توانایی‌هایش سرباز زند و آنچنان با مسائل حقیر و وظایف پیش پا افتاده زندگی روزمره دل مشغول شود که دیگر راه برگشتن و تغییر دادن چنین زندگی را در خود احساس نکند بدین جهت است که کی‌یرکه گارد هم، میان آدمیانی که واقعی هستند و امکانات خود را می‌شناسند با آنهایی که وجود دارند و امکانات خود را نمی‌شناسند تفاوت می‌گذارد.
هایدگر می‌گوید که عصر مدرن، عصر سقوط برای دازاین است زیرا اساس زندگی دازاین در این عصر بر نااصیلی استوار است،‌ چونکه دازاین در این عصر، دازاینی محصور در جهان ابزارهاست و مجالی برای تفکر و تامل ندارد و از هستی پرسشی نمی‌کند و امکانات خود را مورد بررسی قرار نمی‌دهد و به عنوان فردی واحد و خاص به خود نمی‌نگرد، بلکه خود را عضوی از عامه مردم می‌پندارد.
در عصر مدرن زندگی آدمی نیازمند وسایل و ابزارهاست و چون آدمی در استفاده از ابزارها، راحتی و آسایش را در نظر می‌گیرد لذا در خود نیاز به تامل و تفکر و ریاضت‌های روحی و معنوی، احساس نمی‌کند و نیازمند و دلباخته معرفت و حقیقت نمی‌شود. اما هنگامی که ابزارها اکرایی خود را از دست می‌دهند و آدمی در جهانی بدون ابزار خود را احساس می‌کند و آدمی در جهانی بدون ابزار خود را احساس می‌کند، آن وقت است که آدمی نیازمند علم و معرفت می‌شود. او در این باره می‌گوید، تا زمانی که دست ما سالم است و کار می‌کند نیازمند علم طب نیستیم اما زمانی که به این عمل روی می‌آوریم که اشکالی در دست ما به وجود می‌آید. از دیدگاه‌ها هایدگر آدمی دو نوع خود دارد،‌ نخستین خود، خود تجربی آدمی است. این خود تجربی آدمی نوعی موجود طبیعی است و قوانین طبیعت بر وی جاری است. این خود، بیشتر نمودهای فیزیکی و زیستی و علایق طبیعی و غریزی دارد و محصور در جهان ابزار و اشیاست. بدین جهت این نوع خود می‌تواند لاغر و چاق شود. روانشناس و جامعه‌شناس نیز علاوه بر طیب می‌توانند در مورد این نوع خود آدمی، دست به مطالعه بزنند.
دومین خود، خود محض یا خود استعلایی است که موضوع تجربه و آزمایش نیست اما تجارب را برمی‌سازد، این خود همان خودی است که منشا آگاهی و معرفت و درک امکانات و توانایی‌های وجود آدمی است. از این لحاظ آدمی به لحاظ (انتیک Ontic) یعنی علم و حقیقت تجربی، چیزی است که صرفا موجود است و با خودش کمترین فاصله را دارد. اما از لحاظ (انتولوژیک ontological) یعنی وجودی، موجودی است که بیشترین فاصله را با خود دارد یعنی، آنچه که هست او با آنچه که باید باشد او یکی نیست. به عقیده هایدگر، در عصر مدرن انسان بیشتر انسان، ‌انتیک و تجربی است و در این عصر، مسائل تجربی و عینی و طبیعی آدمی مورد توجه قرار می‌گیرد و از توجه نمودن و طبیعی آدمی مورد توجه قرار می‌گیرد و از توجه نمودن به جنبه‌های انتولوژیک آدمی غافل می‌مانند در حالی کهزندگی اصیل آدمی در حالت توجه نمودن و به ثمر رسانیدن عناصر انتولوژیک میسر است. به عبارت دیگر انتولوژی است که حقیقت انتیک را برای آدمی آشکار می‌سازد. علاوه بر آنچه که گفته شد هایدگر در ابتدای مقاله «عصر تصویر جهان» پنج خصیصه را برای ترسیم عصر جدید می‌شمارد که این پنج خصیصه عبارتند از:
1- پدید آمدن علم، و شاخصه‌های علم جدید هم بدین قرارند که علم به تحقیق مبدل می‌شود – علم تخصصی می‌گردد – علم به فعالیتی مدام بدل می‌گردد – علم نهادی می‌شود – علم خصلتی تجاری پیدا می‌کند.
2- پدید آمدن تکنولوژی
3- مبدل شدن هنر به زیباشناسی است. منظور آن است که اثر هنری به موضوع تجربه ذهنی مبدل می‌شود و هنر تجلی زندگی محسوب می‌شود.
4- فعالیت بشری نام «فرهنگ» به خود می‌گیرد. منظور از آن معنا کردن جهان به یاری ارزش و فرهیخته ساختن خود با آن است.
5- بی‌خدایی، بی‌خدایی به معنای وضعیت عدم تصمیم در مورد خدا و خدایان است.
به نظر هایدگر این پنج خصیصه عصر جدید باعث شده است که علم آدمی با نهادی و تخصصی شدن و ینز تجاری ماب شدنش، ریشه‌های خود را از یاد می‌برد و فقط در جست‌وجوی رسیدن به نتایج و انطابق آن نتایج با واقعیت برمی‌آید. به عبارت دیگر، علم به علم کاربردی محض مبدل می‌گردد. علم هستی را به عینی تبدیل می‌کند که به شیوه کمی می‌توان آن را سنجید و تکنولوژی با اتکای به این علم، هستی را به منابعی مبدل می‌کند که باید در خدمت اهداف از پیش تعیین شده قرار گیرد. علم، موجودات را به شیء تبدیل می‌کند و تکنولوژی آنها را به منبع و ذخیره‌ای که باید از آن استفاده کرد و این جریان را انتهایی نمی‌توان قایل شد.
تکنولوژی اکنون دیگر حاکم بر سرنوشت بشر شده و به او فرمان می‌دهد که هر چه بیشتر با ابزار صنعتی و علمی بر موجودات استیلا پیدا کند و در آنها دخل و تصرف نماید. تلاش تکنولوژی اکنون متوجه غلبه و مهتری فیزیکی بر طبیعت و کسب سلطه و اقتدار بر جمیع موجودات است. بدین جهت است که انسان تکنولوژیکی نه تنها موقعیت خاص و ممتازی در عالم برخورد کسب کرده بلکه با عالم به مقابله و رویارویی برخاست و در صدد کسب قدرت برای استیلا بر عالمی است که در آن زندگی می‌کند. با این حال، هایدگر معتقد است که تکنولوژی ابزار انسان نیست، بلکه سرنوشت و تقدیر اوست. تقدیری که مشخصه بارزش نسخ معانی پیشین، بی‌خانمانی بشر و زوال سنن و فضایل گذشته از آن زندگی آدمی خواهد بود.
هایدگر برای درمان این زندگی غیر اصیل آدمی، بحثی را در مورد زمان مطرح می‌کند که با مساله «مرگ» پیوند می‌خورد. وی می‌گوید ما آدمیان درون زمان پرتاب شده‌ایم و معنای زندگی، همان انتهای زندگی است و در زندگی روزمره معنای حقیقی زندگی فراموش شده است. معنای حقیقی زندگی، مرگ است و ما آن را فراموش می‌کنیم و در بودن با دیگران احساس آرامش کرده و گمان می‌کنیم که جاودانه هستیم. بشر امروزه خود را در نسبت با دیگران و موجودات می‌شناسد و بر این باور است که او را برای غلبه و استیلا و تملک موجودات فراخوانده‌اند و بدین ترتیب ذات خود را نیز فراموش کرده و خویشتن را در ردیف چیزها و اشیا قرار داده است.
و به کفر و الحاد و فروبستگی ساحت قدس و غفلت از قدسیان روی آورده است و اگر هم زمانی، بشر امروز خدایی هم داشته باشد خدایش، خدای «موجود» است. یعنی حاکم است، ‌صاحب و مالک است. اما این، همه زندگی بشر نخواهد بود. بلکه زمانی فرا خواهد رسید که بشر از شدت استغراق در استیلا و تملک و غفلت از ساحت قدس و حساب و اعداد و محاسبات زندگی روزمره‌اش، مواجه با چیزی به نام «مرگ» می‌شود که دیگر قابل محاسبه و تملک و استیلا نیست و در این تماس محاسبه نشدنی و تصاحب نکردنی،‌ آدمی تکان خواهد خورد و امنیتی که در پناه علم و حساب و تملک و... داشته است متزلزل خواهد شد و نسبت بشر با عالم تغییر خواهد کرد.
به نظر هایدگر مرگ آگاهی باعث خودآگاهی و به فعلیت رسیدن امکانات و استعدادهای بالقوه آدمی می‌شود و آدمی را از غلتیدن به زندگی نااصیلی و همراه و همراز شدن با «کسان»ها بازمی‌دارد. زیرا مرگ دشمن زندگی نااصیلی است و دشمن کسان نیز هست. کسان با گم کردن خود در مشغولیات و دل‌خوشی‌های روزمره‌ از روبرو شدن با مرگ طفره می‌روند. کسان مرگ را به واقعه‌ای بیولوژیک فرو می‌کاهند و آن را غیرواقعی جلوه می‌دهند. کسان مرگ را چیزی می‌دانند که پس از گذشت مدتی از زمان عارض وجود و زندگی می‌شود. این نحوه تلقی آنها از مرگ در حقیقت عین غفلت از مرگ است، اما ندای وجدان زنگ قریب‌الوقوع بودن مرگ را به صدا درمی‌آورد و آدمیان را فرا می‌خواند تا جوهر خود را بشناسند. نزدیکی مرگ باعث می‌شود که آدمی احساس معصیت عظیمی کند، احساس معصیت از کارهایی که انجام نداده یا تلاش‌هایی که نکرده است.
به نظر هایدگر بشر موجودی است که تعلق به مرگ دارد و مرگ در تمام شئون و اطوار زندگی او حاضر است. انسان عین مرگ است وحی مائت یا زنده میرنده است زیرا فقط اوست که حقیقتا می‌میرد. برای انسان مرگ صرفا پایان زندگی نیست زیرا حیات او هدیه و عطیه هستی است. انسان موجودی است که وفای به عهد و لبیک خطاب به هستی، برای او مقدار گردیده است. بخشی از این تقدیر و یا بخشی از این لبیک به ندای هستی واقعه مرگ است. وقوع مرگ است که میرندگان را میرنده می‌کند مرگ بارگاه قدسی وجود است که مشیت هستی در آن مستقر است. در نهایت مرگ است ک موجب بیداری وجدان و در نتیجه رفتن به سوی اصیل بودن می‌شود و باعث می‌گردد تا آدمی، سرنوشت خویش خود در دست گیرد و آ‌ن را از سرنوشت دیگران و کسان جدا سازد.
به نظر هایدگر، مرگ را نمی‌توان با هیچ کس تقسیم کرد. مرگ، مرگ من است و وقتی این گونه باشد در واقع زندگی نیز، زندگی من خواهد بود. و این مساله مقدمه چالش انسان با خود است تا زندگی روزمره‌اش را نیز به پرسش وا دارد. وی می‌گوید مرگ،‌ حد نهایی امکانات دازاین یا پایان امکانات دازاین است.
مرگ یا تحدید زمان، امکانات آدمی را نیز محدود می‌کند. اگر آدمی زمان نامحدودی در اختیار داشت می‌توانست سالها منتظر انجام کارها بماند و زندگی معنای خود را از دست می‌داد. اصالت اساسا روبرو شدن با مرگ و تحمل آن است، زیرا با مرگ آگاهی است که آدمیان «خود» واقعی‌شان می‌برند و هدف زندگی را در می‌یابند.