در یادداشت هفته گذشته به دلیل 19 بهمن سالروز قیام سیاهکل به «چریکهای فدایی خلق» پرداختیم. در آن یادداشت زمینههای نظری و تئوریک سازمان فداییان و تفاوتهای آنان و تودهایها مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفت.
این بار از منظر تاریخی فراز و فرود این سازمان چریکی و موثر در مبارزات مسلحانه قبل و بعد از انقلاب را مورد توجه قرار میدهیم. اگرچه درباره سالهای بعد از تلاشی یعنی سالهای پایانی دهه 60 اطلاعات کامل و مناسبی به علت کمبود شدید منابع در اختیار ندارم و لذا نمیتوان آن را به دقت و شفافیت مورد تجزیه و تحلیل قرار داد.
سازمان چریکهای فدایی خلق یا فداییان در حقیقت از به هم پیوستن دو هسته کوچک مبارز مارکسیست به طور مجزا به اصالت مبارزه مسلحانه معتقد شده بودند، به وجود آمد.
یکی از این هستهها که به نام گروه جزنی- ظریفی مشهور شد، مجموعه چندین مبارز جوان مارکسیست فعال بود که اکثراً سابقه فعالت در دوران حزب توده را هم داشتند. هر چند در آن مقطع آن قدر جوان بودند که در سطوح پایین سازمان فعالیت مختصری داشتند.
بیژن جزنی به طور تاریخی و خانوادگی متعلق به جریان مارکسیستی بود. پدر و عموهایش مارکسیست و تودهای بودند لیکن پس از کودتای 28 مرداد همگی به خدمت رژیم مستبد ناشی از کودتا در آمدند.
بیژن جزنی مهمترین شخصیت این گروه و شاید مشهورترین عضو تمام دوران فداییان بود. اما واقعیت این است که او هرگز از هنگام تاسیس رسمی این سازمان خارج از زندان نبود که در آن عضو شود.
گروه جزنی- ظریفی از شش عضو اصلی تشکیل میشد: بیژن جزنی، عباس سورکی، علیاکبر صفایی فراهانی، محمد آشتیانی، حمید اشرف و حسن ضیاظریفی.
همگی اینان دانشجوی دانشگاه تهران بودند و در همان دانشگاه ارتباطات خود را یافتند و سازمان فداییان را بنیان نهادند.
جزنی دانشجوی علوم سیاسی بود. سورکی نیز علوم سیاسی میخواند و اهل مازندران بود. اکبر صفایی فراهانی اهل گیلان و دانشجوی مهندسی بود. آشتیانی حقوق میخواند و متولد تهران بود و حمید اشرف از همه کم سن و سالتر بود و مهندسی میخواند و ظریفی در پزشکی تحصیل میکرد.
این گروه در اواسط دهه چهل شکل گرفت لیکن در سال چهل و نه و در پی بیتجربگی نیروهای آن، بیژن جزنی توسط فردی به نام «عباسعلی شهریاری» که نیروی نفوذی ساواک در حزب توده بود توسط ساواک دستگیر شد و تا سال 1355 در زندان بود و در نهایت بیهیچ محاکمهای در زندان کشته شد.
گروه دیگر به نام احمدزاده- پویان مشهور بود. این گروه را دو دانشجو مشهدی مقیم تهران رهبری میکردند. چهره اصلی گروه مسعود احمدزاده هروی از خانوادهای روشنفکر بود. خانوادهای که به دلیل مخالفت با خاندان پهلوی از اوایل دهه 1300 و پشتیبانی سرسختانه از مصدق پس از سال 1328 و همکاری نزدیک و پایدار با جبهه ملی و نهضت آزادی معروف شده بود. احمدزاده هنگامی که در مشهد دانشآموز دبیرستانی بود، باشگاه دانشآموزان مسلمان را تشکیل داد و به جبهه ملی پیوست و در تظاهرات مذهبی علیه شاه شرکت کرد.
اما در نیمههای دهه 1340، هنگامی که در رشته ریاضی دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) تهران به مارکسیسم روی آورد و در سال 1346 برای بحث و بررسی آثار «چه گوارا» «رژی دبره» و «کارلوس ماریگلا»- انقلابی برزیلی و طراح تئوری جنگهای چریکی شهری- یک گروه کوچک و مخفی تشکیل داد.
احمد زاده در سال 1349 یکی از آثار مهم تئوریک سازمان فدایی را با نام «بارزه مسلحانه: هم استراتژی، هم تاکیتک» را نگاشت.
امیر پرویز پویان همکار نزدیک احمدزاده هم پیشینه مشابهی داشت. او در سال 1325 در مشهد به دنیا آمد و هنگام تحصیل در دبیرستانهای مشهد به جبهه ملی پیوست و در باشگاههای مذهبی شرکت کرد. اما هنگامی که در دانشگاه ملی ایران (شهید بهشتی) سرگرم تحصیل در رشته ادبیات بود به مارکسیسم به ویژه نوع کاسترویی آن گرایش یافت و کتابی با عنوان «ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقا» نوشت.
مطابق برخی اطلاعات موجود، احمدزاده و پویان در تهران با شخصی به نام «عباس مفتاحی» آشنا شدند و این حلقه سه نفره، بخش امید این گروه را تشکیل میداد که سرانجام منجر به مارکسیست شدن ابتدا «امیرپرویز پویان» و سپس احمدزاده و مفتاحی شد.
تاریخ گروه را در این مرحله میتوان به دو بخش تقسیم کرد. نخست از بهمن 1346 تا اسفند 1347 که گروه تاسیس شد و مارکسیسم را پذیرفت (گروه به برداشت مائو تعلق خاطر داشت) و توانست هم تعداد و هم شبکهاش را گسترش دهد. احمدزاده و پویان از طریق تماسهایی با مشهد توانستند در اسفند 1347 در این شهر یک هسته ایجاد کنند. در همین دوره مفتاحی هم توانست در ساری- زادگاه خویش- یک هسته به وجود آورد و از طریق تماسهای ادبی پویان، گروه توانست با یک هسته تشکیل شده در تبریز تماس برقرار سازد. هسته تبریز را روشنفکران آذری و مبارزان چریکی آیندهای چون «بهروز دهقانی» و«علیرضا نابدل» تشکیل داده مبارزه مسلحانه را پذیرفته بودند.
در دهه 1350 دهقانی زیر شکنجه کشته شد بیآن که لب بگشاید و به همین دلیل به صورت قهرمان جنبش چریکی و نماد مقاومت در آمد.... اما شاید برجستهترین شخصیت هسته تبریز «صمد بهرنگی» بود که تماسهای ادبیاش با پویان هسته تبریز را به گروه احمدزاده- پویان متصل ساخت. او معلم جوانی از اقشار پایین جامعه بود که در میان کودکان روستایی آذربایجان کار کرده و با رنج و حرمان آنها آشنا شده بود. داستانهای کوتاه او در دفاع از مبارزه مسلحانه خطاب به نسل جدید ایرانیان بود که به عقیده او نمیخواستند وضع موجود را بپذیرند. «ماهی سیاه کوچولو» و «24 ساعت در خواب و بیداری» او برای خیلی از جوانان جذاب بود.
بخش دوم از اسفند 1346 تا 1349 است که در این مرحله به حد تحلیل نهایی شرایط رسید و تماسهای اولیه را با گروه جزنی- ظریفی برقرار کرد.
در هر حال در فروردین 1350 - یعنی تقریباً 35 سال پیش - تماسهای دو گروه یاد شده با توجه به فشار و خشونت و سرکوب بیرحمانه رژیم طاغوت، منجر به اتحاد استراتژی و ایدئولوژیک این دو گروه شد و «سازمان چریکهای فدایی خلق» رسماً پا به عرصه حیات نهاد.
در کتاب «شورشیان آرمانخواه» نویسنده که سمپاتی ویژهای به «بیژن جزنی» دارد در خلال مطالب خود اشارهای به نوشتهای از جزنی در کتاب معروف «طرح جامعهشناسی و مبانی استراتژیک جنبش انقلابی خلق ایران» دارد، در این نوشته که متعلق به ابتدای دهه 50 هجری خورشیدی است نویسنده مارکسیست در زندان در مورد امام خمینی(ره) چنین نوشته است: «.... با این پیشینه، [امام] خمینی از محبوبیت بیسابقهای در میان تودهها، به ویژه صاحبکاران خرده بورژوا، برخوردار است و با امکاناتی که برای فعالیت نسبتاً آزاد سیاسی در اختیار دارد، از شانس بیسابقهای برای موفقیت برخوردار است.»
به هر حال سازمان چریکهای فدایی عملاً نه تحت رهبری جزنی - ظریفی یا احمدزاده - پویان بلکه تحت رهبری جوانی به نام «حمید اشرف» نضج گرفت. اشرف از نظر سنی پایینتر از دیگران بود اما از توان بالایی در سازماندهی و تشکیلات برخوردار بود.
در واقع میان این دو گروه «این همانی» کامل وجود نداشت. تحلیل جزنی و احمدزاده از شرایط ایران و جهان متفاوت بود و فداییان سالیانی در این اختلاف نظر سرگردان بودند. به طور خلاصه میتوان انتخاب مساله اصلی و عاجل جنبش را مساله مرکزی اختلاف میان این دو گروه دانست.
احمدزاده عقیده داشت رژیم شاه آلت دست امپریالیسم است، امپریالیسم آن را آفریده و حفظ میکند. بنابراین براساس این تحلیل، دشمن اصلی جنبش انقلابی آینده، امپریالیسم خواهد بود و حکومت نقش ثانوی دارد. برعکس، جزنی بر این عقیده بود که اصلاحات ارضی خصلت رژیم را تغییر داده و اگرچه شاه گماشته امپریالیسم است، رژیمش یک دیکتاتوری فردی است. هر چند شاه در نهایت یک آلت دست است، اما از حد معینی از استقلال برخوردار است.
از این رو جزنی شعار «سرنگون باد دیکتاتوری شاه و حامیان امپریالیستش» را به عنوان جانشینی برای شعار فداییان پیشنهاد میکرد. شعار گروه احمدزاده- پویان که از تجربه ویتنام برگرفته شده بود چنین بود: «سرنگون باد امپریالیسم و سگهای زنجیریاش».
واقعیت این است که فداییان تا مدتها- یعنی تا سال 1355 که حمید اشرف در درگیری با پلیس و ساواک کشته شد- به شعارهای گروه احمدزاده- پویان دلبستگی داشت و ضمن حفظ احترام جزنی و ظریفی عملاً در جهت تحلیلهای گروه دوم حرکت میکرد.
البته در بخش دیگری هم تفاوت نگرش وجود داشت. دیدگاه گروه جزنی درباره ادغام و تشکیل یک گروه واحد بیشتر از این نگاه نشات میگرفت که سازمانی توانمند و متمرکز به عنوان حزب طبقه نوین جایگزین حزب ناتوان توده گردد لیکن گروه «احمد زاده» بیشتر به نقش تودههای خودجوش و عملیات قهرمانانه اهمیت میداد.
احمدزاده با وام گرفتن اصطلاحات «موتور کوچک» و «موتور بزرگ» از «رژی دبره» در کتاب خود از هستههای مبارز مسلح به عنوان موتور کوچک که با حرکتهای مسلحانه و قهرآمیز- که طبعاً با خشونت لجام گسیخته رژیم مواجه میشود- باعث آگاهی و نهایتاً خروش و جنبش جامعه به عنوان موتور بزرگ میشود یاد کرد.
«حمید اشرف» در جزوهای که جمعبندی استراتژی سازمان را در آن آورده است و در اینجا نیز به پذیرش دیدگاه احمدزاده نسبت به جزنی اشاره میکند و میآورد... پس از شور و گفتگوی بسیار به این نتیجه رسیدیم که فعالیت در بین تودهها و ایجاد سازمانهای گسترده غیرممکن است. زیرا پلیس در همه بخشهای جامعه نفوذ کرده است. بنابراین توافق کردیم که وظیفه فوری با تشکیل هستههای کوچک و تشدید حملات علیه دشمن است تا جو سرکوب را از بین برده و به تودهها ثابت کنیم که مبارزه مسلحانه تنها راه رهایی است.
در این زمینه عین عبارات «امیرپرویز پویان» در کتاب مشهور «ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوری بقا» که با اقبال گسترده دانشجویان در آن زمان مواجه شد چنین است:
«... شکست جنبش ضدامپریالیستی، مرتجعین را به ایجاد یک دولت فاشیستی، نابودی مخالفان و جذب عناصر فرصت طلب ، قادر ساخت. در چنین شرایطی که هیچ حلقه ارتباطی محکمی میان روشنفکران انقلابی و تودهها وجود ندارد، ما مانند ماهی در آب نیستیم بلکه ماهی جدا افتادهای هستیم که توسط تمساحهای خطرناک محاصره شده است.
اختناق، سرکوب و نبود دموکراسی، ایجاد سازمانهای کارگری را برای ما ناممکن کرده است. برای شکستن این طلسم ضعف و ناتوانی و به حرکت در آوردن مردم، باید به مبارزه مسلحانه انقلابی، متوسل شویم... برای آزادی پرولتاریا از جنگ فرهنگ اختناق، پیراستن مغزهای آنان از اندیشههای خرده بورژوازی و تجهیز آنان به سلاح ایدئولوژی و از بین بردن توهم بیقدرتی مردم ضروری است.»
البته اختلافات این دو گروه فقط محدود به این دو مورد نبود بلکه در حوزههای دیگر نیز تفاوتهایی میان آنان وجود داشت. از جمله این موضوعات مساله تحلیل آنان از «حزب توده ایران» بود. بیشک «حزب توده» که خود را حزب طراز نوین ایران میدانست و معتقد بود که تمام جنبش کمونیستی و ضدامپریالیستی ایران را نمایندگی میکند مورد نقد و بررسی سایر گروهها قرار میگرفت و هیچ گروهی نمیتوانست نسبت به آن بدون موضع بماند.
گروه احمدزاده- پویان انتقادات بیرحمانهای از حزب توده کرد و آن را فقط «کاریکاتوری از یک حزب کمونیست» میدانست در حالی که گروه حزنی- ظریفی حزب توده را دست کم تا سال 1332 حزب کمونیست ایران میدانست.
ظریفی در این مورد مینویسد: «درک ما از حزب توده در آستانه 28 مرداد 1332 این است که حزب توده یک حزب کمونیست بود؛ به همین دلیل است که ما شکست 28 مرداد را اصولاً ناشی از بیلیاقتی رهبری حزب در انجام وظایف انقلابیاش میدانیم.»
جزنی هم مینویسد: «تهاجم 28 مرداد میتوانست به نقطه عطفی برای تشدید مبارزه و گذر جنبش از یک پروسه سیاسی به یک پروسه نظامی شود. حتی اگر حزب توده با همان نیروهای ناآماده خود طی روزهای 26 تا 30 مرداد دست به مقاومت میزد امکان شکست دادن کودتا را در توان داشت. این مقاومت میتوانست سرآغاز حرکت انقلابی برای بسیج و تجهیز تودهها جهت نبرد تودهای بر ضد دشمن باشد.»
وی همچنین مینویسد: «... ضعف اساسی حزب توده در این نبود که افرادش آماده فداکاری نبودند. مقاومت و پایداری بسیاری از اعضای ساده و برخی مسوولان حزب توده در برابر دشمن امروز نیز برای طبقه کارگر و خلق ما غرورانگیز است. بودند افرادی که زیر شکنجه جان سپردند ولی اسرار سازمانی را لو نداند... حداقل بیست درصد افراد حزب توده و سازمان جوانان حاضر بودند در یک نبرد انقلابی مسلحانه شرکت کرده و جانبازی کنند.
این نیرو برای آغاز یک حرکت انقلابی کافی بود تردید نیست که در مرحله بعدی هزاران و دهها هزار مبارز از صفوف زحمتکشان و همه خلق که در حال بسیج کامل بود به جنبش مسلحانه بر ضد رژیم میپیوست. ضعف اساسی حزب توده در این بوده از یک سال قبل از کودتا (بعد از 30 تیر) این نیروی آماده را برای تدارک مقابله قهرآمیز با ارتجاع [رژیم پهلوی] به کار نگرفت.»
در شمار آینده به نحوه فعالیت و فراز از فرود فداییان در سالهای بعد از 1350 تا انقلاب و بعد از آن- البته اگر مجالی باشد خواهیم پرداخت. انشاءالله