سوسن شریعتى
ما دست از سر اسطورهها بر نمىداریم. شاید براى این است که سایه آنها همچنان بر سر ما است. با ما مىآیند تا ما را بردارند و با خود ببرند به جایى که مثل اینجا نیست، دست در دست کسى یا کسانى که شبیه ما نیستند. در این همراهى ما از بودن خود به شک مىافتیم و هوس شبیه آنها شدن بر دلمان مىنشیند. شکلگیرى حسرتى و سر زدن آرزویى و آنگاه اقدامى. این را جامعه شناسان هم مىگویند. آنها برآنند که براى «مطالعه حرکتهاى اجتماعى در جوامع سنتى باید دلایل و کاربردها را از خلال یک واسط فهمید: انسان. انسانى که اگرچه تحت فشار امر اجتماعى است، اما این فشارها را از خلال ذهنیت خودش، که ذهنیتى است مذهبى دریافت مىکند. ذهنیتى فعال که در فهم امر اجتماعى دخالت کرده و آن را بر انگاره ذهن خود در مىآورد.
امر مذهبى فقط یک تمثیل (متافور) نیست بلکه دیالکتیزاسیون امر اجتماعى است.»۱ به عبارتى، این ذهنیت فعال ـ و نه منفعل ـ از خلال تمثیلات و اسطورههاى مذهبى، به خود، به امروز خود و نسبتش با دیگران ـ از همسایه تا قدرت ـ نگاه مىکند و عمل مىکند. از این رو قرار است در این سفر با آنهاـ اسطورههاـ وقتى که برگشت شبیه آنها برگردد، شبیه آنها رفتار کند، در همین جا و هماکنون. رفت و برگشت. در این همدستى، اما اتفاق دیگرى هم مىافتد : او آنها را شبیه خود مىکند. در این قرنها و در همین چهار دهه اخیر ما با واقعه عاشورا و اسطوره حسین(ع) چه کردهایم و چه مىکنیم:
ـ هر وقت غمباد گرفته ایم، دلمان از روزگار پر بوده، دلمان بر مظلومیت خودمان سوخته، دوست داریم زار بزنیم، حسین شجاع، جسور، مرد میدان را تبدیل مىکنیم به اسوه مظلومیت.
(دیندارى عوام)هر وقت دلمان براى جسارت، رو در روى قدرت قرار گرفتن، تجربه لختى قهرمانى و ایستادگى تنگ مىشود، او مىشود سمبل جهاد و شهادت. تن به تن و رو در روى مرگ. (تز شریعتى) وقتى قدرت حاکم را نشان رفتهایم و تدارک تصاحب و کسب آن را دیدهایم، حسین مىشود همان کسى که به جنگ حاکمیت رفت تا آن را سرنگون کند و از همین روـ و نه به قصد کشته شدن ـ سلاح بر گرفت و خیانت این و آن و... محاسبات سیاسى او و یارانش را بر هم ریخت. (تز نجفآبادى) وقتى بیزار مىشویم از جنگ و دعوا و خشونت، او را یک بىاعتنا به مرگ، مرد اخلاق و...
و اما امروز: ما با حسین بن على چه کنیم؟ با عاشورا ـ حماسه یا تراژدى ـ چه کنیم؟ اگر قرار است فقط بر مظلومیت او نگرییم، اگر پس از دههها باز اندیشى این اسطوره و تاکید بر ضرورت شناخت و نه گریه، قرار باشد رسالت او را بفهمیم و از او الگو بگیریم و درس بیاموزیم؟ عاشورا، جنگ قدرت بود؟ ما به این نوع جنگها مشکوکیم. قهرمانى بود؟ مىگویند عصر قهرمانبازى به سر آمده. حق و باطل را هم تا بشود باید با دیپلماسى به سرانجام رساند. پس ما با آن قهرمان مسلح جان بر کف بىمماشات چه کنیم؟ آن سازشناپذیر تنها که یک تنه به مصاف مرگ رفت؟ باز دوباره بگرییم بر عظمت او و بر حقارت خودمان؟ اگر قرار باشد او فقط دیگر قهرمان نباشد، فقط دیگر سیاستمدار و اهل میدان سرنوشت نباشد، مجاهد مسلح در جنگ با سپاه کفر نباشد، چه مىتواند باشد که ما را در امروز مان کمک برساند؟ یک راه مىماند: «حسین رفت که گناهان همه مومنان را بخرد به تنهایى. جان خود را فدیه داد.»۲ شفیع مومنان شد.
این تفسیر به چه کار ما مىآید؟ به خیلى کارها. وقتى که حسین مسلح، قهرمان، مرد میدان قدرت، به ما شبیه نباشد، او را جامه مسیح مىپوشانیم. او شهید شد، به مسلخ رفت تا ما بىعذاب به زندگى برگردیم. ما اسوهها را شبیه آرزوهاى خودمان مىکنیم. انسان مدرن سرزده و در نتیجه باید ایمانورزى دیگرى را تجربه کند و از شر این عذاب وجدان باستانى خلاص شود و من مومن معذب را با خودم آشتى دهد. تا به این ترتیب لازم نباشد انسان مدعى خود بنیادى و اراده و آگاهى، یکسره با احساس حقارت و... پیش بیاید. مدام فکر نکند که قهرمان، تنها ماند و کشته شد، تو کجا بودى؟ وقتى از بیعت با شر سر باز زد کجا قایم شدى؟ وقتى فرزندانش را مثله کردند در بستر کدام آرامش خوابیده بودى؟ حسین کشته شد، جانش را فدیه داد تا دیگر از این سوالات از من نکنى.
در دنیاى مسیحیت، قرائت «سنت آنسلمى» از گناه و اینکه مسیح، در جلجتا، با به صلیب کشیده شدن همه گناهان ما آدمهاى مظلوم و جهول را خرید و من بعد انسان باید خود در تدارک فلاح باشد، سر منشاء خیر شد. فهمید که لازم نیست محکوم به حسرت و گناهکارى باشد. با سنت اگوستن که انسان را، فطرتاً گناهکار و محکوم به آن مىدانست خداحافظى کرد و مومنى جدید، سرخوش و امیدوار پا به زندگى گذاشت. شاید بازگشت به این قرائت قدیمى فهم شفاعتى از شهادت ـ (جلجتا دانستن کربلا) ما را هم براى خلاص شدن از این احساس گناه کمک کند تا از این به بعد جور دیگرى در تدارک رستگارى خود باشیم.اشکال کار در این است که اسطورههاى مذهبى ما تاریخیت هم دارد. در نتیجه تاریخ مىتواند جلوى این تفسیر و اینگونه تفاسیر بایستد.
مثلاً بپرسد اگر به قصد کشته شدن رفته بود چرا با کودکان و خانوادهاش رفت. پرسید اگر به قصد کسب قدرت نبود، چرا با کوفیان قرار گذاشته بود و از نیامدن آنها یکه خورد؟ اگر... در هر حال پاسخ ما را تاریخ نخواهد داد. علماى تاریخ مىگویند که علم تاریخ، علم شناسایى مسائل است و نه دادن پاسخ (مارک بلوخ). تاریخ علم بازسازى گذشته است متکى بر امروز. فهم امروز است با تکیه بر دیروز (لوسین فور). اصلاً از علماى علم تاریخ هم سند نیاوریم. کى تاریخ توانسته است در برابر اسطوره بایستد. «اسطورهها نمىمیرند. تنها کارى که از دست ما برمىآید این است که آنها را بد یا خوب بفهمیم.» دیروز، بر شریعتى درود مىفرستادیم که حسین را از سمبل مظلومیت که ترحم ما را بر مىانگیخت تبدیل کرد به مظهر مقاومت، ایستادگى در برابر قدرت.
کسى که وقتى نتوانست بمیراند، تهیه شد و امروز یقه او را مىگیریم که چرا از نهضت حسینى و على بن حسین، تفسیرى خشونتآمیز ارائه داد. شاید پس فردا هم کسانى در آرزوى تکان و حرکت و تغییر، یقه ما را بگیرند که چرا از حسین مسیح ساختى و از کربلا، جلجتا. همه این قرائتها یک قصد دارند: تضمین بقاى آنها در زندگى. زندگىاى که جریان دارد، هر بار به شکلى و به گونهای، و با آرزوها و نومیدىهایى. خوبى اسطورهها در همین است: تخیل ما را زنده نگه مىدارند. زنده نگه مىدارند که در این دیالکتیک امر اجتماعى و ذهنیت فعال آحاد یک جامعه، دینامیک حرکت را تضمین کنند. همین است که نه ما دست از سر آنها بر مىداریم و نه آنها دست از سر ما.