در ادبیات روابط بینالملل عوامل شکلدهنده محیط امنیتی را مولفههایی میدانند که هر نظام یا مجموعهای از بازیگران سیاسی به عنوان یک واحد سیاسی تعاملاتی پویا یا ارگانیک با نظام بینالملل ایجاد میکند.
عوامل شکلدهنده محیط امنیتی به شرح ذیل میباشد:
الف) موانع جغرافیایی و هر کشوری که بتواند موانع جغرافیایی یک واحد سیاسی را براساس فناوری نظامی مورد تهدید قرار دهد، به عنوان عامل شکلدهنده محیط امنیتی است.
ب) تعاملات واحدهای سیاسی در یک اکوسیستم طبیعی ـ سیاسی: به عنوان مثال میزان توسعه، امنیت و ثبات سیاسی یک کشور در اصلاح نظام سیاسی و رفتار سیاست خارجی سایر کشورهای موجود در یک اکوسیستم تاثیر مستقیمی دارد.
ج) ساختار نظام بینالملل: از آنجایی که ثبات سیاسی و اقتصادی کشورها در ساختار نظام بینالملل براساس توزیع قدرت کشورها به طور نسبی تعریف میشود، ساختار نظام بینالملل متناسب با نوع میزان انقباضی و انبساط آن محیط امنیتی میباشد.
د) فناوری نظامی: این متغیر به دلیل ماهیت و کارکرد امنیتی (آفندی و پدافندی) تحت تاثیر توسعه تکنولوژیکی از اهمیت بسیار زیادی در ایجاد محیط امنیتی برخوردار است.
شاید روزگاری که هنری کیسینجر وزیر خارجه وقت آمریکا در سال 1981 با لحنی نیمه جدی و نیمه شوخی پرسیده بود که شماره تلفن اروپا چیست؟ نشانگر این واقعیت در اروپای متحد یا به قول آمریکاییها اروپای کهن باشد که صدایی از سوی اروپا در نظام بینالملل بر نخواهد خواست. اگرچه اروپا در هویتی نسبتا جدید به دنبال فضایی امنیتی در تعامل با ایالات متحده آمریکا در رفتاری پروتکلی با انتخاب یک نماینده (نماینده عالی در امور سیاست خارجی و امنیتی مشترک ـ خاویر سولانا) و ایجاد کمیسیون مالی اقتصادی، صدا و چهره اتحادیه اروپا در برابر جهان را معرفی نمود اما حضور ناهماهنگ و متفاوت رسانهای اروپا که رفتار آنها بخشی در چارچوب قلمرو ملی و بخشی در غالب هویت اروپای متحد است، را دنبال میکند، نشانگر این واقعیت است که اراده اروپای متحد، ریشه در دولتهایی دارد که قدرت سیاسی آنها در وهله اول در پایگاههای قدرت داخلی و در وهله دوم در«ایده اروپایی» قرار دارد.
اگر نظام بینالملل را بعنوان سطح تحلیل در نظر بگیریم و کشورها به دنبال ایجاد محیط امنیتی برای نفوذ و سلطه در نظام بینالملل باشند، اتحادیه اروپا به عنوان یک واحد تحلیل به دنبال فضای امنیتی و جدید و پوستاندازی برای تأثیرگذاری در نظام بینالمللی میباشد.
انتخابات ریاست جمهوری سال 2000 آمریکا که حکایتگر دورانی به نام پدیده نئومحافظهکاری در صحنه سیاسی ایالات متحده آمریکا است، تحت تأثیر حادثه پایان جنگ سرد و یازده سپتامبر از لایههای زیرین سیاستگذاریهای آمریکا وارد سیاست عملی شد.
این جریان فکری که بدون توجه به تفاوتهای فرهنگی و سیاسی دولت ـ ملتها، تنها راه رهاییبخش کشورها را در نظام بینالملل شیوه زندگی آمریکایی میداند اعتقاد دارد اروپا منطقهای است کهنه که فاقد تحرک و پویایی لازم برای تأثیرگذاری در روندهای منطقهای و بینالمللی است و همچنین سازمان ملل را مجموعهای از کشورهای فقیر و ضد آمریکایی میدانند که تنها مانع تحقق طرحهای آمریکایی هستند. از اینرو ضرورت تغییر ماهیت اتحادیه اروپا برای تأثیرگذاری بر روندهای حاکم بر نظام بینالملل دو چندان شده است. اتحادیه اروپا در شکل جدید خود با تغییر عوامل شکلدهنده محیط امنیتی فضاهای حیاتی خود را در مناطق مختلف جهان (خاورمیانه، اوراسیا، آفریقای سیاه، آسیای مرکزی و قفقاز و ...) میداند زیرا:
الف) جهانی شدن موجب شده است که منافع ملی و موانع جغرافیایی از تعریف سکون و سنتی تبدیل به ماهیتی سیال و چند بعدی شود. از این رو توسعه مرزهای اقتصادی مجازی جغرافیایی اتحادیه اروپا فراتر از نگرش «پاناروپاییسم» در مناطق حاشیهای استراتژیک جهانی میتواند اروپا را در فضای فراراهبردی قرار دهد. ازاینرو نقش اروپا را از یک دلال محبت به یک سوداگر فرصتشناس تغییر خواهد داد.
ب) اتحادیه اروپا مطابق با دستور روز مدل جهانیسازی از سیاست دیواربندی در سطح جهان بهرهبرداری میکند و در این استراتژی با حصارکشی در اطراف کشورهای در حال توسعه و بحرانی منطقه، نهایت استفاده را از روند جهانیسازی میبرد. به عبارت دیگر به بهانه جهانیسازی در حوزههای سیاست اقتصاد و فرهنگ، انحصار تغییر کشورها را در اختیار خود قرار میدهد.
ج) اتحادیه اروپا ضرورت ایجاد یک اروپای جدیدی را فراتر از قرائت لیبرالیسم ـ آتلانتیسم (رفتار در قالب پیمان آتلانتیک شمالی) احساس میکند زیرا به تعبیر رابرت کاگان موفقیت فرایند یکپارچگی اروپا که منطقهای آکنده از صلح و همکاری بین کشورهایی که قرنها جنگیدهاند ایجاد مینماید به سیاست ایدئولوژی عدم کاربرد زور انجامیده است و این آنچیزی است که بسیاری از اروپاییها میتوانند به عنوان برتری قدرت و نه قدرت نظامی و امنیتی به جهان عرضه نمایند. این درحالی است که آمریکاییها اروپای دموکراتیک را به عنوان یک دارایی راهبردی در رقابت ابرقدرتی با اتحاد جماهیر شوروی سابق و رقابت ایدئولوژیکی جنگ سرد میدانستند از این روست که آمریکا در حوزههای اختلاف استراتژیک با اروپاییها اعتقاد دارند که اروپای جدید از سیاستهای یکجانبهگری ایالات متحده حمایت خواهد کرد.
د) اروپای واحد میداند به عنوان بازیگر موثر در سایه تعامل با سایر کشورهای نظام بینالملل باید اثرگذاری خود را در چارچوب سازمان ملل دنبال کند. از اینرو شیوههای رفرم، تغییر و دمکراتیزه کردن ساختارهای مؤسسات بینالمللی و سازمان ملل متحد و دیگر سازمانها را ضرورتی اجتنابناپذیر میداند که این تغییرات با هدف بازتعریف سازمان ملل به کارگیری مجدد سازمان ملل متحد، به مثابه ابزار سیاسی لازم برای احقاق مدلی انسانی و قابل قبول از جهانیسازی انجام میشود.
از ضرورتهای توسعه و تغییر فضای امنیتی اتحادیه اروپا، نقش آینده ناتو در تحولات بینالمللی است. در این خصوص کارشناسان، گمانهزنیهای متفاوتی را ارائه دادهاند. گروهی حداکثر ظرفیت و کارکرد این سازمان نظامی امنیتی را تبدیل به مرکزیتی نظامی، جهت تقویت مرزبندیهای نوین «شمال ـ جنوب» میدانند. در این راستا باید قارۀ اروپا، ایالات متحد و متحدان آنگلوساکسون و ژاپنی، به همراه روسیه، در مجموعهای قدرتمند علیه کشورهای فقیر جنوب متحد کند. استدلال این گروه بر این پایه استوار است که، روند جهانیسازی در تقسیم ثروتهای جهانی بدون بازتابهای امنیتی و نظامی ـ در معنای شورشهای وسیع در کشورهای پیرامونی است که از این تبعیض سیاسی، اقتصادی در تقسیم کار و ثروت جهانی رنج میبرند. (نقش ناتو در قالب همکاری با کشورهای مشترکالمنافع) با کارکرد دوگانه توسعه و نوسازی توان نظامی امنیتی کشورهای مشترکالمنافع متناسب با استانداردهای جهانی برای مبارزه با تروریسم و ایفای نقش ماشه در برخورد با شورش و درگیریهای خیابانی مردمان معترض زیرا نظامهای سرمایهسالار نخست ماشهها را میچکانند، تا بتوانند از موضع قدرت بر سر میز مذاکرات حضور یابند.
عدهای دیگر با در نظر داشتن گزاره «اتحاد شرق و غرب» عملی نیست، معتقدند که سرنوشت روسیه از غرب جداست، و ناتو در تلاش است تا وسیلهای جهت گسترش نفوذ غرب در میان اعضاء«پیمانورشو» سابق شود و در مسیر اتحادیۀ اروپا از طریق نقش «دلالی محبت» همگام با «گسترش» مرزهای امنیتی ـ اقتصادی به سوی شرق و خاور بزرگ نزدیک به دنبال عضوگیری اجباری و افتخاری متناسب با نقش و جایگاه کشورهای منطقه در چارچوب کشورهای عضو ناتو باشد.
این در حالی است که با وجود پیشبینی ساختار جدید نظامی سازمان پیمان آتلانتیک شمالی، ایفای نقش ژاندارمیبرای سرکوب تودههای وسیع در کشورهای جهان سوم مانند کشورهای اشغالی عراق و افغانستان است، اما اختلاف نظرات اساسی بین آمریکا و اتحادیه اروپا وجود دارد زیرا آمریکا با بازتعریف وظایف ناتو، بدون درنظرگرفتن نقطهنظرات اروپاییها برای این نهاد مأموریتهای جدیدی تعریف مینماید. همچنین فرماندهی این نهاد را هرگز به سایر اعضای ناتو واگذار نخواهد کرد. زیرا آمریکا در طراحی جدید در نظر دارد ناتو به عنوان بازوی شورای امنیت نقش ایفا نماید و علاوه بر استفادههای سیاسی از این شورا برای استقرار ساختار جدید جهانی، از ابزار نظامیبه ظاهر غیرآمریکایی نیز بهره گیرد.
براساس پیشبینیهای موجود، حوزه فعالیت ناتو در خاورمیانه با استفاده از قدرتهای میانهروی مانند عربستان و قطر خواهد بود. اما دیدگاههای متفاوتی در اتحادیه اروپا دراینخصوص وجود دارد. برخی پس از روی کار آمدن جورج بوش، رفتار یکجانبهگرای آمریکا را زمینهساز فرایند اتحادیه سیاسی اروپا میدانند و معتقدند با کاهش محبوبیت افکار عمومی جهانی از سیاستهای آمریکا، پیوند تاکتیکی اتحادیه اروپا با واشنگتن موجب کاهش موقعیت این اتحادیه در افکار عمومیخواهد شد. علاوه بر این منطقه خاورمیانه به عنوان منطقه نفوذ سنتی اتحادیه اروپا به شمار میآید که دایره قدرتنمایی این اتحادیه به دلیل کاهش مقبولیت آمریکا در افکار عمومی خاورمیانه دوچندان شده و نفوذ در این منطقه، نفوذ در حوزه استراتژیک منطقهای اروپا تلقی میشود.
گروهی دیگر معتقدند وجود مشترک اتحادیه اروپا با روسیه بیشتر از آمریکاست. زیرا سیاستهای یکجانبهگری دولت بوش، همه حسننیتهای اتحادیه اروپا را بعد از حملات یازده سپتامبر از بین برد و اجماع نظر موجود در پراگ بر سر نقش جهانی ناتو را مختل کرده است. همچنین در خصوص سپر دفاع موشکی آمریکا نیز معتقدند ایالات متحده از نظر تکنولوژیکی و روانی به استقرار سپر دفاع موشکی نیاز دارد و به آن به عنوان نمایش اقتدار در عرصه بینالمللی مینگرد، چرا که موشکهای مدرن بهترین سلاح برای آسیب زدن به رقیب محسوب میشود. در این بین ایران صرفا بهانه برای پیاده کردن اهداف میباشد و احتمال اینکه طرحهای مشابه در سالهای آینده در شرق آسیا به مورد اجرا گذاشته شود، زیاد است. آمریکا به روسیه در استراتژی جهانی جدید اجازه نفوذ در ساختار کشورهای اروپای شرقی را نمیدهد و درصدد نهادینه کردن حوزه منافع آمریکا در کشورهای اروپای شرقی میباشد.
برخی کارشناسان معتقدند با وجود اشتراکات ذاتی ـ استراتژیک بین اتحادیه اروپا و ایالات متحده، جهانیشدن و فضاهای جدید امنیتی موجب شده است تا معانی منافع ملی و نفوذ در نظام بینالملل و اختلاف نظر قابل ملاحظهای در تعاملات دو کشور در حوزه سیاست خارجی وجود داشته باشد. اقتصاد اروپا و آمریکا به همراه ژاپن به عنوان هسته اصلی نظام اقتصادی جهان است. از این رو هر دو بازیگر بر مبنای قاعده بازی حاصل جمع جبری غیرمجموع صفر، برای تداوم نظام اقتصادی با یکدیگر همکاری دارند. رابطه اقتصادی آمریکا و اروپا بیشترین حجم مبادلات اقتصادی را در جهان به خود اختصاص میدهد. با احتساب مجموع کالاها و خدمات، اتحادیه اروپا بزرگترین شریک تجاری آمریکاست. اعضای اتحادیه اروپا بیش از ۸۰۰ میلیارد دلار سرمایهگذاری مستقیم در آمریکا دارند. آمریکا ۵۷۳ میلیارد دلار در کشورهای اتحادیه اروپا سرمایهگذاری کرده است. اتحادیه اروپا و آمریکا روی هم رفته بیش از ۳۰ درصد تجارت جهان را در اختیار دارند و ۶۰ درصد تولید ناخالص داخلی کشورهای صنعتی را به خود اختصاص دادهاند. این ارقام و نسبتها همچنان افزایش خواهد یافت. اما در حوزه معنا انتخاب نسل جدیدی از رهبران اروپایی در قاره اروپای کهن، بیانگر رقابت گردوغبار گرفته سنتی دو رویکرد پانآتلانتیسم و پاناروپاییسم میباشد. این روند به اندازهای است که برخلاف رویه ظاهری که آمریکا، کانادا و اعضای اتحادیه اروپا نظام سیاسی مشترکی دارند و بر مبنای ارزشهای دموکراسی، آزادی شخصی و حاکمیت قانون بنا شده است، فرمولی دمکراتیک برای حل مشکلات اجتماعی ـ اقتصادی جوامع نوین وجود ندارد. کشورهای اروپایی به طور کلی رویکردهای پدرسالارانه را نسبت به رفاه اجتماعی برگزیدهاند و دولت را عامل اصلی ایجاد تور تامین اجتماعی کردهاند. در آمریکا ایالات و ابتکارهای عمومی مجال بیشتری دارند.
همچنین حمایت از نظام های سیاسی اقتصادی آزاد در دو رویکرد آمریکا و اروپا در آمریکا گرایش به سوی آزادی فردی و در اروپا به سوی مسئولیت اجتماعی است، اما تعادل آن منوط به تغییرات و کنترل دموکراتیک در دو سوی اقیانوس اطلس است.
بعد دیگر اختلاف معنا در حوزه تعریف منافع ملی در چارچوب پارادایم جهانی شدن، نسل جدیدی از رهبران اروپایی است که به دنبال هویتبخشی این اتحادیه قدیمی متناسب با ساختارهای جدید میباشد. نیکلا سارکوزی، پس از انتخاب به عنوان رئیسجمهور در اولین اظهارنظرهای رسمی اعلام کرد فرانسه به اروپا بازگشته است و چند ساعت پس از ورود به کاخ الیزه، برای دیدار با رئیس دورهای اتحادیه اروپا عازم برلین شد.
گرایش سارکوزی به ایجاد روابط نزدیکتر با رژیم صهیونیستی فراتر از چارچوب همکاری مشترک اتحادیه اروپا، آمریکا و رژیم صهیونیستی با توجیه اینکه پدربزرگ مادری او یک یهودی بوده، نشانگر تمایل برای ایجاد هویت مستقل سیاسی فرانسه در معادلات خاورمیانه است. به عبارت دیگر فرانسه در حیات سیاسی جدید میخواهد بدون کانال یا واسطه آمریکا مستقیماً در تحولات خاورمیانه نقش سنتی خود را ایفا نماید.
آنگلا مرکل به عنوان صدراعظم آلمان از آغاز سال ۲۰۰۷، با به دست گرفتن رهبری اتحادیه اروپا، تلاشهای مضاعفی را برای ایفای نقش ناخدایی اتحادیه اروپا در تحولات جاری انجام داد. این روند به گونهای است که دو قدرت سنتی اروپا، انگلیس و فرانسه، در حال گذار از نقش سابق خود در رهبری سیاسی اتحادیه اروپایی هستند. از سویی دیگر تاکید مرکل بر احیاء قانون اساسی اتحادیه اروپا در این راستا قابل ارزیابی میباشد.
«مارک رایس اوکسلی» گزارشگر روزنامه «کریستین ساینس مانیتور» برای نمونه به نظر میرسد که براون برخلاف بلر، به جای مسایل پیچیده خاورمیانه همواره مشتاق توجه به حل و فصل مشکلات اقتصادی و اجتماعی آفریقا بوده و از ابتدا نیز توجه چندانی به مساله عراق نداشته است.
جایگزینی گوردون براون به جای تونی بلر نیز در راستای پوستاندازی اتحادیه اروپا در چارچوب تغییر رهبران جدید قرار میگیرد. با وجود دلبستگی براون به اتحادیه اروپا و همگرایی هر چه بیشتر بریتانیا با آن، به نظر میرسد که او نیز همانند پیشینیان خود در داونینگ استریت مخالف ساختار کنونی اداری، اجرایی و اقتصادی این اتحادیه بوده و مصرانه در پی ایجاد تغییراتی در آن است. علیرغم تلاش انگلستان برای ارتقای کیفی اتحادیه اروپا به دلیل نقش سنتی (واسط پیام اروپایی ـ آمریکایی) بریتانیا، رویکرد لندن در خصوص تغییرات را میتوان به عنوان تلاش برای محور شدن در اروپا و مشارکت با آمریکا تلقی کرد.
اتخاذ سیاست مستقل بریتانیایی، در خصوص تغییرات اقتصادی نشانه هویت جدید سیاسی ـ اقتصادی اتحادیه اروپا میباشد. به عبارت دیگر از نظر براون هیچ الگوی اجتماعی و اقتصادی واحد برای پیشبرد اهداف توسعه در اروپا وجود ندارد و کشورها باید با تعامل و همکاری با یکدیگر از تجربه و دانش کارشناسان خود برای اجرای برنامههای اقتصادی هماهنگ با سیاستهای اروپایی بهره گیرند.
به هر حال اتحادیه اروپا در فضای جدید سیاسی ـ اقتصادی ناگزیر به تغییر مفاهیم امنیت ملی فراتر از چارچوب همکاریهای اروپایی ـ آمریکایی با توسعه مفهوم محیط امنیتی فرصتهای تازهای را در نظام بینالملل جستوجو میکند.