بسماللهالرحمنالرحیم
جاى خالى استاد ممیز البته موجب دلتنگى است. اى کاش زمانى به حضور شما میرسیدیم که وجود نازنین ایشان را هم در این جمع شاهد میبودیم، گرچه هنوز یادش زنده است و خاطرات خوشاش ابدى خواهد شد. اما دلیل خودم را براى تشکیل این جلسه عرض میکنم. اولیناش همان است که نشستن بر سر یک میز و سفرهاى که اهالى هنر کنار آن قرار دارند براى بنده موضوعیت دارد. فکر میکنم که امروز از روزهاى خوب زندگى من خواهد بود و به حتم آن را در خاطرهام ثبت خواهم کرد. امروز براى من خاطره میشود به اعتبار اینکه بعضى از عزیزان حاضر در این جمع را از گذشتههاى دورتر به دلایل مختلف میشناسم. حقیقت اش بعضى از بزرگواران را در سالهاى پس از انقلاب شناختم بعضىها را از سالهاى گذشته و همه را به اعتبار اینکه روزنامه نگار بودم و چون باید از همه چیز سر در میآوردم و خبر از همه جا داشته باشم به تبع با شأن و مرتبت همه عزیزان به این ترتیب آشنا شدم.
از استاد امیرخانى گرفته که نامشان همیشه همراه با تکریم و تجلیل در محفلهاى هنرى برده شده و چون زمانى خودم از روى دل و به شکل شخصى، خط مینوشتم، علاقهام به ایشان دو چندان است.
نام استاد انتظامى، براى من به سالهاى دور پیش از انقلاب باز میگردد وقتى که فیلم «آقاىهالو» را دیدم اصلاً فکر نمیکردم شما بازیگر باشید. این نقش (دلال) را کاملاً طبیعى و جانانه بازى کردید و من که خیلى اهل سینما نبودم این نقش را بسیار دوست داشتم و از آن موقع به این هنر علاقهمند شدم.
با آقاى محمدعلى نجفى هم به شکل دیگرى در قالب فعالیتهاى حسینیه ارشاد آشنا شدم. ایشان آن زمان کار فرهنگى میکرد و سعى داشت تصویرى از هنر معطوف به مسائل دینى ارائه دهد. متناسب با مقتضیات آن روز و ما هم مدتى با ایشان همراه بودیم. ایشان جوانى بود که یک مسیرى را گشوده بود و چند تا بچه دانش آموز و تازه دانشجو دور و بر ایشان جمع بودند. یک دوره کوتاه هم ما خدمت ایشان بودیم و یادم هست همان موقع ارتباطات ایشان با آقاى انتظامی و آقاى نصیریان و آقاى جعفر والى که پاى آنها را هم به حسینیه کشانده بودند، ما را مرتبط با این عرصه میکرد.
با آقاى بهزاد فراهانى هم از طریق اجراى چند نمایش قبل از انقلاب آشنا شدم. کارهاى جناب ایرج راد را هم پیگیرى کردهام. هم در عرصه تئاتر و هم سینما و تلویزیون.
حضور ایشان در «مجموعه وزیر مختار» واقعاً براى من خیلى جذاب و جالب بود. آقاى غریب پور هم به قدر کافى در این سالها تلاشهاى چشمگیر و برجسته داشتهاند، شاید چشمگیرتر از همه، زیرا ایشان مدیریتى انجام داده براى جمع کردن اهالى فرهنگ. از این جهت باید از ایشان سپاسگزار بود. به هر تقدیر این عرض ارادت من خدمت دوستان براى این بود که بگویم دوستان را از چه زمانى میشناسم. پس برایم موضوعیت دارد که بیایم از نزدیک آنها را ببینم و بگویم که ما دلمان مشغول شما بوده است. آنچه که در واکنش مختصر و محدود و کوتاه و گویاى دوستان عزیز جالب بود و متفاوت از جلسات دیگرى است که ما میرویم و این هم باز مثل اینکه از رموز هنرمندى آقایان است؛ این که ما در جلسات دیگر غالباً میشنویم که با حالت گله میگویند شما میآیید چیزى میگویید و میروید. اما اینجا اینطور نیست. آقاى فراهانى احتمالاً با یک کلام توأم با طعنه در حقیقت میخواهند بگویند ما به اندازه کافى خواستههایمان را گفتهایم. شما حالا باید گزارش کار بدهید که در قبال آن خواستهها چه کردید و بنده فعلاً زبانم قاصر است از گزارش کار براى اینکه تازه آمدهام و نمیتوانم سخنگوى کار دیگران هم باشم. اگرچه میدانم که آنها هم دلشان میخواسته کار بکنند و در حد مقدور کار کردند یا میشود گفت که آن حد مقدور را در حدى که شناخته بودند برایش کار کردند. چه بسا اگر بهتر میشناختند آن وقت بهتر کار میکردند.
آنچه من تاکنون دریافتم این است که ما یک جاى کارمان باید گیر داشته باشد و بدون این نمیشود تحلیل کرد. نامرادىها واقعیت دارد و همه هم معترف هستیم، هم آن کارگزار حکومتى قبول دارد و هم فریاد اهل هنر به آسمان بلند است که بالاخره نامرادى در این میان هست. آنچه که میخواهیم الآن در اختیار نیست ولى در بیان چرایىاش به نظرم هنوز، رمزى گشوده نشده و ممکن است که مثلاً تحلیلها و ارزیابىهاى مکانیکى ما را به اینجا برساند که بودجه کم بوده که غلط هم نیست. کمبود بودجه یکى از دلایل است. جاى دیگرى گفته میشود که آقایان به جاى نگاه از منظر هنر، نگاه مثلاً سیاسى داشتند و نگاهشان در چارچوب این فنون و حرفهها و هنرها نبود. این هم باز یک جایى براى خودش میتواند داشته باشد. اما باز آیا همه قصه این است؟ من احساس میکنم مشکل ما باید بزرگتر از این باشد. یک برآورد و ارزیابى ابتدایى دارم که نمیتوانم بگویم این قطعى است و همین است و جز این نیست. ولى این برآوردم را فکر میکنم شما هم قابل تأمل بدانید و آن اینکه این واقعیت بزرگى که به اسم انقلاب در این مملکت اتفاق افتاد اگر به پیشینه اش نگاه بکنید این انقلاب یک چیزى از جنس خودش را در عرصههاى هنر و در فرهنگ به معناى مصطلح خودش ندارد. وقتى در نیکاراگوئه یک انقلاب سوسیالیستى اتفاق میافتد بیش از صد سال سابقه تفکر سوسیالیستى در جهان پشتوانه آن است. صد سال تفکر حکومتى وسیالیستى پشت آن است و دهها سال تجربه پیاده کردن یک نوع حکومت مبتنى بر همین آرمانها در کشورهاى مشابه آن هست. بسیارى از کشورهاى جهان سوم انقلاب مشابه این کشور کردند و تجربهاى را میتوانند صادر بکنند و بگویند شما با هنرتان اینجورى برخورد بکنید. اما انقلاب اسلامیکه بعد از دل آن یک نظام ایدئولوژیکى به نام جمهورى اسلامی درآمده، بدون این که از قبل مدلى داشته باشد، در عین حال قاعده مند هست، یعنى قانون دارد. قانون اساسى اش مبتنى بر احکام است و آن حکمها ما را به سمتى میبرد که این حکومت اینجورى باید اداره شود، در حالى که وقتى به عقب میرویم میبینیم این انقلاب مدل ندارد یعنى یک الگو نمیتواند داشته باشد. هرچه به عقب بروید براى آن بدیل و مشابهتى پیدا نمیکنید که از او بخواهید الهام بگیرید. لذا انقلاب اسلامیبه خودش متکى است و خودش حالا باید کشف بکند که چه باید بکند. بهترین کارى که میتوانسته بکند اینکه بیاید خوبىهایى را که در همه جا هست بگیرد. اقتباس بکند و از همه جالبترینهایش را گزینش بکند. لذا این تمرین و این سعى و خطایى که ۲۷ سال ادامه داشته به نظرم از یک نظامیکه هیچ مشابه قبلى نداشته، قابل اغماض است. اگر انقلاب اکتبر فرانسه براى شما مبنا باشد و کارهایى که آنها کردند شما بخواهید انجام بدهید، هر کارى که بکنى نمیشود روح آنچه که مردم به واسطهاش انقلاب کردند را همین جورى از آن گرفت و یک روح جدیدى در این کالبد وارد کرد. هر جا هم وارد شده جواب نداده و آن را پس زده. من تمثیلام این بود که مثلاً ما یک جاهایى ناکامىهاى تئاتر خودمان را که ارزیابى میکنیم میبینیم که یک بخش قابل توجهى از جامعه با این تئاتر رابطه برقرار نکرده. هر کارى هم که میکنیم تماشاگر نمیآید. لذا طرفدار تئاتر ما خلاصه شده در یک قشر خاص و همانها هستند که میروند. خیلى از آنها هم اتفاقاً هنرمندان تئاتر هستند که میروند تئاتر همکارانشان را میبینند. خیلىها کارآموزان و دانشجویان این رشته هستند. یعنى آن چیزى که ما انتظار داریم از متن مردم بجوشد و پول خرج کند و تئاتر ببیند، وجود ندارد. ولى همین موقع باز ما یک مدلى از تئاتر را هم سراغ داریم که مردم کوچه و بازار را به سمت خودش میکشاند. این نمایشها شاید به لحاظ ساختارى ضعیف باشند اما چون بیانگر اعتقادات مردم است مورد استقبال قرار میگیرد.
نمونه آن تئاترهایى است مثل «زخم مدینه» و «خورشید کاروان». وقتى من خودم این نمایشها را دیدم و چون یک مقدار بلد بودم، احساس کردم که چندان به لحاظ ساختار قابل توجه نیست. اما ده دوازده سال است که این تئاتر در یک موسمی میآید و دو ماه روى صحنه است و در همه موارد هم جمعیت قابل توجهى میآیند و تماشا میکنند. قطعاً آن را نمیشود مدل گرفت براى اینکه تکثیرش بکنیم،. چون تئاتر براى خودش یک جایگاه و شأن ویژهاى دارد. ولى میشود از آن الهام گرفت و آن اینکه اگر تئاتر ما نسبت خودش را با علایق متن مردم تعریف بکند، آنجا میشود رونق کارش را حدس زد. در بخش سینما همین مشکل را به نوعى دیگر داریم. سینماى ما دارد افول میکند و این واقعیت دارد که سینماى دهه ۶۰ هشتاد میلیون جمعیت را به سمت خودش میکشانده، آمارها این را میگوید. جمعیت کمتر، سینماروى بیشتر. آن معضل تئاتر باز اینجا هم دیده میشود. به نظر من چیزى که گاهى اساتیدى مثل خود شما اشاره به آن کردید، سینماى سالهاى اخیر یک سینماى جلف، دختر ـ پسرى، مضمون تکرارى و برآورنده نیاز یک قشر خاص و غافل از نیاز یک قشر وسیعى از مردم است که یا هنر زیبا را میخواهند ببینند یا علایق و عواطف خودش را میخواهند آنجا جست و جو کنند و یا میخواهند لااقل در سینما امنیت داشته باشند که متأسفانه هیچیک را ندارند. وقتى میبیند که فیلم دارد پیامی را به عریانى هرچه تمامتر القا میکند، پدر خانواده جلوى بچهاش خجالت میکشد و دست اش را میگیرد و از سالن سینما به بیرون میبرد و داد اساتید بزرگى مثل شما هم که بلند است.
به هرکدام از اینها که رجوع میکنیم به یک نکته میرسیم و آن این است که گویا قلق مردم آنگونه که باید دستمان نیست. این قلق از دست ما که در وزارت ارشاد نشستیم گرفته تا دوستانى که در انجمنهاى هنرى فعالیت میکنند، دررفته است.
یادم میآید یک بار اتفاق بدى در تئاتر افتاد. منظورم اهواز نیست بلکه اتفاق درتهران رخ داد؛ بازیگرى در صحنه اى رفتارى را مرتکب شد که این رفتار نه به لحاظ عقیدتى و دینى که با اخلاق و عرف جامعه ایرانى هم سازگار نبود. خب این کار را در فرهنگى که پیشینهاى ندارد، میتوان تعریف کرد و خیلى عادى است اما در مملکتى که مردم اش وقتى پدر بزرگ وارد خانه میشود پدر و پسر و همه اهالى تمام قد جلویش بلند میشوند جایى ندارد.
حالا اگر کسى به زور بخواهد فرهنگى غیر از این را وارد متن زندگى مردم بکند مردم مبارزه میکنند. راه ورود این فرهنگها، کتاب، مطبوعات و هنر است و میخواهند بگویند که آقا ما میخواهیم این هنجارها را بشکنیم و آن سنتها را نادیده بگیریم. شاید رژیم گذشته بدش نمیآمد با این هنجارهاى ارزشى و مورد قبول مردم دربیفتد. ولى با انتخابى که مردم بعد از انقلاب کردند، به نظرمیآید انتظار مردم، مدیران و خود اهالى هنر که طعم این حضور در متن مردم را چشیدند هیچکدام دیگر این نیست که این رفتارها صورت بگیرد. ما براى یک چنین چیزى به نظرم کمتر توانستیم با همدیگر حرف بزنیم. اگر موقعیتى از این پس فراهم شود به نظر من خیلى خوب است که بنده به عنوان شاگرد ابتدایى مکتب هنر بیایم بنشینم پاى صحبت اساتید هنر و بپرسم که به نظر شما مشکل در کدام نقطه است و بحث تعارفات و تشریفات هم نباشد، بلکه بشنوم براى اینکه سراغ گرهگشایى بروم.
آنقدر که من خبر دارم در هیأت دولت میخواهند که به هنرمند بیش از گذشته ارج بنهند و حرمت بگذارند. منتهى میگویند یک بدقلقىهایى این گوشهها وجود دارد آنها را شما باید بروید حل بکنید. اگر کسى بیاید تصویر هنرمند را بخواهد تراز آن واقعه اهواز نشان بدهد آنوقت دست و دل آن کسى که میخواهد براى بودجه تصمیم بگیرد میلرزد و میگوید تئاتر بگذاریم که مثلاً گروه فلانى از خارج بیاید اینجا عریانى را روى صحنه به نمایش بگذارد و داد همه کشور را دربیاورد؟ بنده با صراحت خدمت شما میگویم این نگرانى و دغدغهها وجود دارد که منجر به این میشود که گاهى وقتها شما احساس بکنید نسبت به تئاتر، سینما و هنر بىمهرى میشود.
کارى که ما میتوانیم با هم بکنیم این است که این موانع را شناسایى و مرتفع کنیم. اینها به معناى محدودکردن نیست چون در فضاى محدود، مغز اصولاً پرورش و رشد پیدا نمیکند. اینها به معنى آسیبشناسى همان راهى است که میخواهیم برویم نه راهى که بخواهیم ببندیم. اگر راه یابى نکنیم به بنبست میرسیم. آنجا هرچه که در و دیوارش را رنگ کنیم آخرش خسته مان میکند. مثل هنرى که در بعضى از کشورها قالبهاى محدود به خودش گرفت و مرد و از بین رفت. خوشبختانه نشان داده شده که استعدادهاى هنرى در کشور ما وقتى میدان پیدا میکنند چقدر زود میتوانند خودشان را حتى به جامعه جهانى تحمیل کنند.
یک موقع بعضىها تصور میکردند که هنر ما وقتى که علایق خارجىها را تأمین میکند در خارج برد دارد، این متأسفانه در دورهاى اتفاق افتاده بود ولى امروز میبینیم هنر ما وقتى گویاى مسائل درونى خودماست که خیلى هم با علایق آنها تطبیق نمیکند باز آنجا طرفدار پیدا کرده است.
یعنى آنها دوست دارند ما را همانى که هستیم بشناسند و ببینند. لذا فیلم «رنگ خدا»، «بچههاى آسمان»، میروند آن طرف برد پیدا میکنند، نه فقط فیلمهایى که در آن فقر، بدبختى و فلاکت را نشان میدهیم.
آنها میگویند فیلمهایى که ما از شما دیدیم همهاش در ده کوره است. مردم در زاغه زندگى میکنند. شترسوار میشوند. شما مترو دارید، ماشین سوار میشوید. میشنوند که ما در انرژى هستهاى به جایگاهى رسیدهایم که شدهایم صاحب یک سبک. میگویند در زاغه نشستنها چگونه منجر شده به اینکه از دل آن انرژى هستهاى استخراج بکنید؟! خب تصویرى که ما ارائه کردیم، تصویرى ناقص بوده و آنها را گمراه کرده بود و آنها را واداشته بود به اینکه ایرانى را که واقعیت ندارد، ببینند. این را از آن جهت میگویم که در این جمع هیچکس طرفدار آن تصویر نیست. آن تصویر را کسان دیگرى عرضه میکنند. اما بالاخره آنها هم در این منظومه هنرمندان، عضوى هستند و اگر آنها باید مهار و هدایت بشوند باید توسط خود این مجموعه باشد. یعنى اینجاست که باید به آنها گفته شود که ایران خودتان را خراب جلوه ندهید و ایران را باید بهتر از آنى که هست جلوه دهید.
اخیراً که به مالزى سفر کردم متوجه شدم تصویرى که ما از آنجا در ذهن داریم تصویرى رؤیایى است ولى وقتى میروید آنجا و از کسانى که چند سال آنجا زندگى کردند میپرسید، میگویند اینها خیلى زبردست هستند در اینکه خودشان را قشنگتر از آنى که هستند جلوه بدهند. میگویند ما ۱۵ میلیون توریست داریم در حالى که ۶ میلیون آن واقعى است.
چرا ما مطبوعاتىها، چرا من سردبیر روزنامه براى ایران کارى نکردم که در بیرون، ایرانى را قد همانى ببینند که هستند. نه اینقدر تحقیر شده. آنها بعد که با ما مواجه میشوند میگویند مگر شما دنبال دانش هم بودید؟! میگوییم بابا آمار فارغالتحصیلان دانشگاههاى ما از کشورهاى مشابه خیلى بالاتر است.
آن وقت تصویرى که از ما ارائه میدهند تصویر یک جامعه بىسواد و بىفرهنگ است. حالا عرض بنده این است: این نشستها را به یکى دو جلسه محدود نکنیم. بنشینیم و بشنویم از آن حرفهایى که شما نگفتید و حرفهایى که دارید تا به رمزگشایى برسیم و از این بنبستى که یک جاهایى آدم حس میکند که همه میگویند میخواهیم این بن بست، شکسته بشود، پس چرا نمیشود؟ رهایى یابیم. بنده فرضام را بر این گذاشتم که تقویت جامعه هنرى جز با تکریم هنرمند اتفاق نخواهد افتاد و لذا واجب است که ما هرجا دستمان میرسد در سمت این تکریم عمل بکنیم. بخش کوچکى از آن تکریم مادى است که باید بشود. میدانم انجمنهایى هزینههایى را متحمل شدند و هنوز مبلغ طلب به آنها پرداخت نشده، ما بدهکاریم.
اما واقعاً چقدر هنرمان، چقدر مطبوعاتمان، چقدر کتابهایمان و چقدر فرهنگ نامههایمان با نگاه به پشتوانه مردمی و عقبه بلند و بزرگ تاریخى تنظیم شده؟ من میگویم در گذشته حق بوده که چون بعضىها میخواستند ماله بکشند و این دفتر را ببندند.
فیلمهای خوبی که آقای فراهانی در آن هنرمندانه نقشآفرینی کردند باید دهها مورد میداشتیم. ما مؤلف یک همچین چیزی هستیم. دنیا از ما فیلمهای روشنفکری که آنها را میشود در فرانسه هم ساخت، نمیخواهد. عیبی ندارد ما آن چیزها ار هم بسازیم و بگوییم آقا ما این کارها را هم بلدیم ولی آنی که از ایران باید بیرون برود پیام بدهم آن چیزی است که گویای همان واقعیات خودمان باشد و خود ما در آن تاریخ نشان پیدا کردیم. ما را با این عنوان میشناسند. به نظرم برای این چیزها باید وقت بگذاریم و با هم حرف بزنیم. من پرهیز داشتم از یکجانبهگویی به خاطر اینکه خدای نکرده حمل بر این نباشد که از موضع وزیر فرهنگ دارم حرف میزنم. میخواستم به عنوان رفیق با همدیگر حرف بزنیم. به عنوان یک نظر در کنار نظر با هم حرف بزنیم. شما فرمودید که بگویم و جرأت کردم که بگویم و دفعههای بعد باز پیشتر هم میگوییم هم میشنویم و برای حل آن چیزهایی که تا به حال انگار که گرهای سنگین خورده و یا قفل بزرگی به آن زده شده و گشودنی نیست، برای آنها انشاءالله راهکار پیدا خواهیم کرد که چطور میشود این قفلها را باز کرد و گشود.
من خیلی متأسف شدم از یک گزارش رسمی که به من دادند. چند نفر پادو هستند که کارشان سفارش فیلم است و چند فیلم از خارج برمیدارند و میآورند داخل و در این پاتوقهای فیلمسازان جوان ما میگردند و به طرف میگویند اگر فیلم با این مشخصات درست بکنی من تضمین میکنم که در فلان جشنواره ده هزار دلار برایت جایزه بگیرم و فیلم اصلاً با این انگیزه درست میشود!
من قبلتر این صحبتها را به عنوان حرفی غیرموثق میدانستم اما الان دیگر خبر موثق دارم، اطلاع دارم و اشخاصاش را میشناسم که این کارها را میکنند. آدم خیلی زجر میکشد که برخی جوانان مستعد ما چرا انرژیشان باید به جای اینکه بروند درس یاد بگیرند هرز برود. امیدم این هست که شما این مشرب استغنا و بزرگواری و کرامت ایرانی و اسلامی را در این مدرسههایی که بچهها باید در آن تعلیم بگیرند جاری کنید و به آنها یاد بدهیم که درس نگرفته نمیشود استاد شد، خاک صحنه نخورده و رنج یک فیلم معتبر را نبرده، نمیشود یکباره زندگی خود را متحول ببینی و فکر کنی که مثلاً تو به جایی رسیدی که دیگران بعد از پشت سر گذاشتن دهها سال به آنجا رسیدند! این سپیدی موی استاد ناصریپور همهاش مربوط به سن نیست یک بخشاش مربوط به تحمل رنج و آن تلاشی است که در کوران مشکلات و حوادث از ایشان یک شأن و شخصیت امروزی را درست کرده است.
انشاءالله این مکتب خوب ایرانی ما که زانو زدن پیش بزرگترها برای تلمذ و یاد گرفتن برای ادب آموختن است این هم توسط شما اساتید، همچنان در نسلهای آینده جاری بشود.