آزاده حاجاسفندیارى
چارلز آدامز مورخ و حقوقدان آمریکایى و نویسنده کتابهاى when in the Course of Human Eventy، Those Rohen Tanes در پاسخ به پرسش یک سازمان پژوهشى در لسآنجلس که نظر و عقیده او را پیرامون جنگ عراق جویا شده بود مىگوید: من به شدت مخالف هر نوع جنگ و درگیرى هستم و با نگاهى به گذشته مىتوان دید که هر جنگى عواقب و پیامدهاى غیرمنتظره پیشبینى نشدهاى در پى داشته است و با توجه به این که نمىتوان افکار و ذهنیات افراد و گروههاى درگیر در جنگ را حدس زد از من خواسته شده در خصوص مزایا و معایب جنگ عراق و نحوه برخورد با کشورهاى پیروز خاورمیانه صحبت کنم اما اکنون که جنگ برخلاف پیشبینىهاى اولیه، به بدترین شکل ممکن پیش رفته است، حکمت تاریخ با اعتراض به ما مىگوید: «من مىتوانستم درسهاى زیادى به شما بدم چرا از گذشته درس عبرت نگرفتید؟»
عبرت از پیامدها و عواقب غیرمنتظره، تنها درسى است که تاریخ به ما مىآموزد. در قضیه خروج نیروهاى نظامى آمریکا از عراق، مىتوان از جنگ ویتنام درسهاى زیادى گرفت. آن روز در ماجراى ویتنام نیکسون خواستار ادامه جنگ بود. او گمان مىکرد که با سقوط سایگون (شهرى در ویتنام) تمامى آسیاى جنوبشرقى سقوط مىکند و کشورهاى برمه، تایلند، مالزى، سنگاپور، اندونزى، برونئى و فیلیپین تحت سلطه کمونیستها در مىآیند. پس مىتوان ادعا کرد که با در نظر گرفتن این پیامد هولناک، کشته شدن ۶۰ هزار سرباز آمریکایى در جنگ ویتنام کاملاً موجه و منطقى بوده است. اما واقعیت این است که حتى با سقوط سایگون، هیچ یک از کشورهاى عنوان شده زیر سلطه کمونیست نرفتند و فقط این نیکسون و مشاورانش بودند که به بیراهه رفتند. در اینجا این پرسش به ذهن مىآید که آیا ادامه جنگ ویتنام کار بیهودهاى بوده است؟
آمریکا بشدت از قدرت گرفتن کمونیزم وحشت داشت و تصور مىکرد که در صورت عدم مهار آن، کل دنیا زیر سیطره کمونیزم خواهد رفت اما در حقیقت آمریکا فراموش کرده بود که کمونیزم یک سیستم از بیخ و بن اشتباه بود که در صورت فراهم بودن بستر و شرایط آن سرنگون مىشد. در نتیجه این باور آمریکا که کمونیزم قدرت شکستناپذیر شیطان است، فقط به تقویت کمونیسم همانند یک نیروى محرکه تبدیل مىشد. آمریکا به درستى نمىدانست که این قدرت شیطانى آن اندازه که او تصور مىکند شکستناپذیر نیست و مانند هر قدرت دیگرى محکوم به شکست است و حمله آمریکا به اردوگاه کمونیزم فقط سبب قدرت گرفتن آن مىشود. ولى اگر نظام کمونیستى تنها مىماند زودتر از هر نظام ناکاراى دیگرى تضعیف و نابود مىشد. به اعتقاد بوش، در صورت خروج نیروهاى نظامى آمریکایى از عراق، خاورمیانه دچار هرج و مرج و آشوب مىشود و این منطقه به سوى تندروى و رادیکالیسم پیش مىرود.
بلرى گلدواتر (Barry Goldwater) کاملاً متوجه این شرایط شده بود و به همین خاطر از ریگان خواست که تفنگداران دریایى آمریکا را در لبنان مستقر کند زیرا به اعتقاد او مردم خاورمیانه تنها کارى که قادر به انجامش بودند، کشتن یکدیگر بود. مگر غیر از این است که برآیند عملکرد آمریکا در حال حاضر به تقویت افراطىها در خاورمیانه منجر شده است؟ همان کارى که در مصاف با کمونیستها در جنگ ویتنام تجربه کرد؟ در صورت تسلط افراطىها بر خاورمیانه، چه تمدن و فرهنگى از سوى آنها بنا نهاده مىشود؟ مگر نه این که مسلمانان فرهیخته و میانهرو از دست این جامعهستیزان کلافه شدهاند و خواستار انزواى آنها هستند؟
در هر حال اینها مسائل خود مسلمانان است و آنها به تنهایى و در بلندمدت مىتوانند بر این مسائل فائق شوند. پیامدها و عواقب غیرمنتظره جزء لاینفک هر جنگى هستند که این بار نیز گریبانگیر جنگ عراق نیز شدهاند. این پیامدها، بیش از آن که سبب شگفتى تاریخ شوند، رهبران آمریکایى و متحدان آنها را شگفتزده کردهاند.
در اینجا بهتر است که با نگاهى اجمالى به گذشته در پیامدهاى غیر منتظره که سرنوشت جنگهاى زیادى را تغییر دادهاند، تأمل کنیم: در جنگ پلوپونز که بین آتنىها و اسپارتىها در گرفت، برخلاف انتظار همگان با شیوع بیمارى طاعون در میان سربازان و ساکنان آتن، عده کثیرى از سربازان و مردم کشته شدند و یونان نیز نتوانست از زیر فشار این پیامد غیر منتظره ـ که خود را به صورت یک فاجعه عظیم انسانى نشان داده بود ـ قد راست کند و این خود علت اصلى طولانىتر شدن جنگ و سرنگونى تمدن عظیم و باستانى یونان شد. با نگاهى به تاریخچه اروپا طى ۱۰۰۰ سال گذشته خواهیم دید که جنگها و پیمانهاى صلح متعددى، نقشه اروپا را دستخوش تغییرات کردهاند. کشورهاى لهستان، مجارستان، اتریش و لیتوانى طى دو جنگ جهانى اول و دوم دچار تغییرات فراوانى در شکل ظاهرى و محدوده جغرافیایى خود شدند. جنگ جهانى اول در سال ۱۹۱۴ آغاز شد. دولت بریتانیا به مردم گفت که سربازان ما کریسمس به خانه باز مىگردند. اما این سربازان نه تنها ۴ کریسمس را دور از خانههاى خود بودند بلکه سرانجام بیش از ۸۰۰ هزار تن آنها هیچگاه به موطنشان بازنگشتند و در نقاط مختلف اروپا به خاک سپرده شدند و دولت بریتانیا نیز هرگز نتوانست فقدان این جوانان را جبران کند.
از دیگر سو در حالى که عراق و چند کشور جدید دیگر با کمک فرانسه و انگلستان از زیر سلطه عثمانى خارج مىشدند تا خاورمیانه از نو ساخته شود، آلمان مستعمرات خود در آفریقا، سواحل اقیانوس آرام و اروپا را از دست داده بود و در حالى که دنیا در اثر جنگى که قرار بود تا کریسمس همان سال پایان یابد، بشدت آشفته شده بود، معاهده صلح Versailles زمینه و مقدمات جنگ جهانى دوم را فراهم مىکرد. در دادگاه نورنبرگ که در پایان جنگ جهانى دوم و به منظور محاکمه رهبران نازى برگزار شد وکلاى رهبران آلمانى با طرح این دفاعیه که جنگ جهانى دوم ادامه جنگ جهانى اول بوده و با ناعادلانه دانستن معاهده صلح Versailles کوشیدند موکلین نازى خود را تبرئه کنند. دادگاه این دفاعیه را رد کرد اما با گذشت زمان، بسیارى از مورخان این دفاعیه را قانونى دانستند. جنگ جهانى اول بر سر اختلافات موجود میان رهبران کشورهاى اروپایى آغاز شد و آمریکا در معاهده صلح Versailles هیچ دخالتى نکرد و مسئولیت همه کارها را بر عهده فرانسه و انگلستان گذاشت و آلمان هم که از نظر اقتصادى و پتانسیل سرزمینى بشدت آسیب دیده بود، در پى انتقام بود.
در جنگ جهانى اول، دو کشور آلمان و ژاپن بشدت تضعیف شده و تا حد یک کشور فاقد نیروى نظامى، هوایى و دریایى تنزل کردند. ورود فرانسه، انگلستان و هلند به جنگ، براى ژاپن به منزله یک سرمایه و ثروت باد آورده بود و تنها آمریکا بود که در برابر کشورگشایى ژاپن در خاور دور ایستاد. پیروزى شگفتانگیز ژاپن در نبرد پرل هاربر، اهداف ناممکن را ممکن کرد ولى بعد از آن بلاها و فجایع تلخ و باور نکردنى بر سر ژاپن فرود آمد. جنگ حتى براى طرفهاى پیروز نیز خالى از دردسر نبود. در سال ۱۹۷۵ هنگامى که با یک راننده تاکسى اهل شوروى صحبت مىکردم او به این نکته اشاره کرد که جنگ خانمان براندازى که از سوى دولت شوروى جنگ میهنپرستانه نامیده مىشد، جمعیت میانسال کشور را در مقایسه با جمعیت جوان و سالخورده آن بشدت کاهش داده است. تمامى مستعمرات بزرگ دنیا از بین رفتهاند و جنگ نقش بسزایى در این قضیه داشته است به این صورت که روند این نابودىها را شتاب داده است.
با نگاهى به نقشه دنیا در دهه ۱۹۳۰ میلادى مىتوان دید که امپراتورى بریتانیا به غیر از مستعمرات فرانسه و دانمارک بر تمامى نقاط دنیا تسلط داشته است و امروز چیزى از آن باقى نمانده است. وینسون چرچیل هرگز نمىخواست که فرآیند تجزیه امپراتورى بریتانیا را به چشم ببیند. از نظر او خورشید امپراتورى بریتانیا هیچگاه غروب نمىکرد.