بیل و کاتلین کریستی سون *
ترجمه: سینا رویایی
در مارس 2006 جان میرشیمر و استفان والت، استادان دانشگاه شیکاگو و هاروارد، دست به انتشار تحقیقی جنجالبرانگیز، ارزشمند و مستند درباره لابیهای اسرائیل و تاثیر آن بر سیاست آمریکا زدند که واکنشهای نقادانه زیادی را برانگیخت؛ البته نه از سوی کسانی که والت و میرشیمر ارتباط آنها را با لابی فاش کرده بودند، بلکه از سوی جناح چپ که انتظار میرفت از نتایج آن پشتیبانی کنند. در راس این دسته از منتقدان نوام چامسکی و نورمن فینکل استاین ایستاده بودند و استفان زونز در دانشگاه کلمبیا نیز قویاً از آنان حمایت میکرد.
استدلال این انتقاد بر این فرض استوار است که سیاست خارجی آمریکا از جنگ جهانی دوم به بعد، حالتی یکپارچه داشته و روند منسجم تصمیمسازی معطوف به پیشرفت علایق انحصارطلبانه آمریکا بوده است. در این انتقاد تمامی اقدامات آمریکا مبتنی بر استراتژی مشخصی بوده که به ندرت با گرایشهای حزب حاکم وقت، ارتباط داشته است. این منتقدان معتقدند که اسرائیل همچون خدمتگزاری وفادار برای آمریکا بوده و مجری سرسپرده پروژههای آمریکا در منطقه خاورمیانه بوده است.
زونز در این رابطه میگوید: کاملاً واضح است که اسرائیل در ارتباط خود با آمریکا طرف بسیار ضعیفی است. این انتقاد وجود لابی را منکر نمیشود اما اهمیت آن را بسیار کوچک میشمارد و مدعی است که برخلاف ادعای میرشیمر و والت در مورد اینکه لابی مذکور سیاستهای آمریکا را طوری هدایت میکند که برخلاف علایق حقیقی و ملی آمریکا است، آمریکا عملاً قدرت کنترل رابطه با اسرائیل را در دست دارد و سیاست منسجمی مخصوصی به خود دارد و تا حد امکان از اسرائیل به عنوان کارگزار خود استفاده میکند. فینکل استاین تاکید دارد که موضوع این نیست که علایق آمریکا یا لابی مورد بحث کدامیک بر دیگری مقدم است، بلکه موضوع این است که طی دهههای مختلف علایق آمریکا و اسرائیل با یکدیگر منطبق بوده و این انطباق باعث شده است که سیاست خاورمیانهای آمریکا تحت تاثیر این لابی قرار نگیرد. چامسکی خاطرنشان میسازد که اسرائیل مجری فرامین آمریکا در خاورمیانه است تا از این طریق اهداف انحصارطلبانه واشینگتن را پیگیری کند ـ اهدافی که حتی بدون وجود اسرائیل نیز قابل پیگیری است و به همین دلیل است که این اهداف خارج از حوزه خاورمیانه پیگیری شدهاند، بدون اینکه هیچ لابی از آنها بهرهمند شود. این اهداف همواره در راستای پیشرفت علایق شرکتهای اسلحهسازی آمریکا و کسب سلطه سیاسی از طریق سرکوب ملیگرایی بنیادی و یا به منظور حفظ ثبات در کشورهای دارای منابع زیرزمینی غنی، به ویژه تولیدکنندگان نفت در اقصینقاط دنیا، بوده است. در آغاز، این پروژه در خاورمیانه از طریق شکست جمال عبدالناصر و پان عربیسم او در مصر و به دست اسرائیل به انجام رسید؛ ملیگرایی که دسترسی آمریکا را به منابع نفتی منطقه تهدید میکرد. هم چامسکی و هم فینکل استاین معتقدند که رابطه آمریکا و اسرائیل در جریان جنگ 1967 اتحادی را میان آن دو برقرار کرد که از آن زمان به بعد آمریکا اسرائیل را به عنوان سرمایه استراتژیک و مبنای محکمی برای اعمال قدرت خود در خاورمیانه قلمداد کرد.
جوزف ماساد نیز معتقد است آمریکا منافع خود را خودش طراحی و اجرا میکند حتی بدون اسرائیل. او همانند چامسکی اعتقاد دارد آمریکا در براندازی رژیمهای آمریکای مرکزی، شیلی، اندونزی، آفریقا، سابقه و تاریخی طولانی دارد که اگر چه لابی اسرائیل در اغلب آنها به آمریکا کمک کرده، اما مستقیماً از آن بهره نمیبرده است. ماساد از دیدگاه چامکسی نیز فراتر میرود و میگوید سیاست آمریکا در خاورمیانه به گونهای بوده که اگر چه استفاده از ابزاری مثل لابی اسرائیل در تحقق آن بسیار ضرورت داشته اما حداکثر فایده لابی این بوده که آمریکا فقط روی قدرت و توانایی آن حساب کند نه بیشتر. (که در این صورت وجود لابی زیر سوال میرود و این سوال پیش میآید که اگر لابی جنبه محوری در سیاست آمریکا داشته پس کارکردش چه بوده؟)
مشکل اساسی این نوع استدلالها از جانب جناح چپ این است که آنها انسجام و تداومی را در تصمیمگیریهای سیاسی و استراتژیک آمریکا طی دهههای مختلف پیشفرض میگیرند که در حقیقت وجود نداشته است. این فرض که یک استراتژی تعریف شده وجود داشته که سیاستهای آیزنهاور، جانسون، ریگان و کلینتون را به هم پیوند میداده باعث میشود به سیاست «بکش تا زنده بمانی» در سیاست خارجی آمریکا اعتبار و شأنی بیش از اندازه و افراطی، اعطا شود. البته واضح است که سیاست آمریکا بعد از جنگ جهانی دوم در برخی سطوح از علایق جنبه یکسان و منسجمی داشته است. این انسجام آشکارا ناشی از نیاز آمریکا به تضمین دستیابی به منابع حیاتی نظیر نفت در خاورمیانه و یا سایر نقاط دنیا بوده است. سیاست یکپارچه آمریکا در این دوران نقش مهمی را در خطمشیهای این کشور بازی کرده است. اما باید گفت نظام سیاسی ایالات متحده در خاورمیانه هرگز هویت منسجم، واضح و تعریف شدهای نداشته و به جز سیاست تعریف شده ضدکمونیستی در جریان جنگ سرد هیچ استراتژی که حاکی از موفقیت آمریکا در اثر انسجام در تصمیمگیری سیاسی باشد؛ دیده نمیشود. این فقدان تفکر استراتژیک روشن در کابینههای جدید مختلفی که در آمریکا ظهور میکنند موجب شد که قبل از روی کار آمدن آنها قدرت افراد و گروههایی که از پیش دارای اهداف و برنامههای مشخص هستند. افزایش یابد. به عنوان مثال دنیس راس یکی از طرفداران اسرائیل و نئوکانها، در کابینه اول بوش حضور داشت و در کابینه فعلی بوش نیز حضوری موثر دارد.
منتقدان تاثیر تام لابی اسرائیل بر آمریکا اعتقاد دارند که چون آمریکا سابقهای طولانی در براندازی حکومتهای ملیگرا بدون دخالت اسرائیل دارد، لذا هرگونه اقدام اسرائیل در مبارزه با این نوع حکومتها، در حقیقت خدمتی است به اهداف آمریکا. به عنوان مثال تخریب سیاسی حکومت ناصر در مصر در سال 1967، محض خاطر آمریکا صورت گرفت.
این نوع استدلال، انسجام بیش از حدی را در سیاست ایالات متحده پیشفرض قرار میدهد. یقیناً لیندون جانسون از ناصر متنفر بود و از اینکه پان عربیسم او را شکست خورده ببیند متاسف نمیشد، اما مطلقاً هیچ مدرکی وجود ندارد که نشان دهد دولت جانسون برنامهای جدی برای براندازی ناصر ترتیب داده باشد. البته واضح است که جانسون به اسرائیل برای حمله به مصر چراغ سبز داده بود اما این کار با برنامهریزی برای آن حمله کاملاً تفاوت دارد. جانسون که قبلاً در باتلاق ویتنام گیر کرده بود و طعم تلخ آن را چشیده بود، بسیار مراقب بود که مبادا درگیر جنگ با مصر شود و به دلیل همین جزماندیشی و عدم پشتیبانی کامل از اسرائیل، شدیداً مورد انتقاد آنها قرار گرفت.
در حقیقت فارغ از اینکه اسرائیل شریک کوچکی برای آمریکا و مجری برنامههای آن باشد یا نه، واضح است که در جریان جنگ 1967، این آمریکا بود که فشار ناشی از ضرورت تحقق طرح اسرائیل را بر دوش کشید؛ فشار از سوی اسرائیل و نمایندگان آن در آمریکا اعمال میشد. این جریان را میرشیمر و والت اینگونه توصیف کردهاند: «ائتلاف آزادانه افراد برای شکلدهی به سیاست خارجی آمریکا در راستای اهداف و منافع اسرائیل.» که افراد این ائتلاف را حلقهای از دوستان و مشاوران جانسون تشکیل میدادند.
کسانی چون برادران روستو، والت و ایوجن که مردان شماره دوی سفارت اسرائیل بودند، عضو اداره امنیت ملی در کابینه جانسون نیز بودند. در این فهرست افراد دیگری نیز نظیر آرتور کلدبرگ که نماینده سازمان ملل در آمریکا بود، حضور داشتند. تمامی این افراد با جانسون رابطه شخصی داشتند و این امکان برای آنها فراهم بوده بدون وقت قبلی او را ملاقات کند و مشخصاً درباره دغدغههای خود درباره اسرائیل با جانسون صحبت کنند و او را تحت فشار و تاثیر بگذارند. این حلقه، خیلی قبل از حمله اسرائیل به مصر در 1967، تشکیل شد و به رغم هراس جانسون از درگیری با شوروی و وارد شدن در جنگی که آمریکا به هیچ روی آمادگی آن را نداشت، او را وادار به همراهی با اسرائیل کرد.
به عبارت دیگر بدون تردید اسرائیل شریک قویتر رابطه با آمریکا بود. اسرائیل تصمیم به جنگ گرفت و این اقدام را با روشن بودن یا خاموش بودن چراغ سبز آمریکا انجام میداد و از لابی خود برای فشار روی جانسون به منظور جهتدهی به سیاستهای آمریکا در راستای منافع اسرائیل استفاده میکرد. حمله اسرائیل به ناو آمریکایی USS Liberty که موجب کشته شدن 34 نفر از خدمه آن شد، هرگز نمیتواند از سوی کسی انجام شده باشد که طرف ضعیفتر یک رابطه دوجانبه است.
شواهد و مدارک همگی نشان از آن دارد که اسرائیل آغازگر جنگ 1982 علیه لبنان بود؛ جنگی که آمریکا را در باتلاق خود گرفتار کرد. اگر چه ماساد، آمریکا را مرشد اسرائیل میداند اما در این مورد و بسیاری از موارد دیگر از جمله جنگ 1967 اسرائیل مرشد و پیشوای خودش بود. چامسکی در دفاع از نظر خود مبنی بر عدم تاثیر لابی اسرائیل بر آمریکا، خاطرنشان میکند که ریگان در ماه آگوست، اسرائیل را به توقف حملات فراخواند و دو ماه بعد این پیشنهاد عملی شد. این درست، اما در واقع اسرائیل به حرف ریگان هیچ واقعی نگذاشت و حمله ادامه یافت و آمریکا هر چه بیشتر در این باتلاق گرفتار شد. با قرار گرفتن آمریکا در تندباد ماجراجوییهای انحرافی برای حمایت از اسرائیل اعتقاد به اینکه لابی اسرائیل هیچ تاثیر مهمی بر سیاست آمریکا در خاورمیانه نمیگذارد. آشکارا انکار واقعیت است. تنها همین مثال لبنان نشان میدهد که به قول میر شمیر و والت آمریکا از امنیت خود به خاطر چنین دولتی در میگذرد.
به هر روی نیروهای مسلح هر دولت یعنی آمریکا و اسرائیل به سادگی در کمال خونسردی برای اهداف مشترک کار میکنند. رابطه دو نیرو کاملاً پیچیده است و لابی اسرائیل به طور پنهانی تمام سعی خود را برای حفظ آن میکند. لابیسازان توانایی آن را دارند که در کنگره آمریکا نفوذ کنند و با خونسردی به آنها بگویند که اگر کمک به اسرائیل قطع شود، بسیاری از مشاغل و حرف مرتبط به نیروهای مسلح در خود آمریکا از بین خواهد رفت. این یعنی قدرت لابی به راحتی از تامین خواسته سران نیروهای مسلح آمریکا سرباز میزد. دستهای پیچیده لابی با موفقیت توانستهاند در کنگره و در بدنه دولت آمریکا آنچنان نفوذ داشته باشند که تعریف «عرق ملی» را در آمریکا، مفهومی معلق، نامشخص و بیاهمیت جلوه دهند. عرقی که بسیاری از آمریکاییها از جمله خود چامسکی آن را کاذب میدانند.
آشکار است که رابطه بین دو کشور براساس منافع دوجانبه است. اسرائیل در خدمت توسعه تسلیحاتی است که در کارخانههای آمریکا تولید میشوند و آمریکا در خدمت برتری نظامی اسرائیل در منطقه از طریق دادن سلاحهای با تکنولوژی بالا به اسرائیل است. اما نمیتوان گفت چون این ارتباط آمریکا سود مالی بیشتری کسب میکند پس طرف غالب این رابطه است و یا چون اسرائیل فرمانبردار اوامر آمریکا بوده و یا چون لابی دغدغه پایدار ماندن این رابطه را دارد، قدرت مهمی محسوب نمیشود. ماهیت پیچیده این رابطه به گونهای است که سود دوجانبهای برای طرفین در پی دارد و لابی به وضوح سعی دارد که نقش بسیار تعیینکنندهای در وابستگی دوجانبه طرفین بازی کند.
به نظر میرسد استدلال جناح چپ مبنی بر غلبه آمریکا بر رابطه دوجانبهاش با اسرائیل مبتنی بر فرضیات مجادلهآمیزی باشد. به عنوان نمونه فینکل استاین نوعی استراتژی را فرض میگیرد که براساس آن آمریکا نمیخواهد اعراب در رابطهای صلحآمیز با اسرائیل قرار گیرند چرا که در این صورت اسرائیل غیرقابل اعتماد خواهد شد. اما چیزی که در تمام این فرضیات در نظر گرفته نشده این پرسش است که: تا امروز اسرائیل کدام یک از اوامر آمریکا را اجرا کرده است؟ کسانی که معتقدند آمریکا از اسرائیل به عنوان مجری سیاستهای خود در خاورمیانه استفاده میکند. نمیتوانند نحوه کارکرد این استفاده را شرح دهند. بعد از فروپاشی شوروی هرگونه ارزش استراتژیک اسرائیل برای آمریکا به شدت تنزل یافت. شاید از آن زمان به بعد آمریکا از اسرائیل به عنوان حافظ منابع نفتی عربستان سعودی از گزند ملی در این عرب، مسلمانان تندرو و یا روسیه استفاده کرده باشد. اما این فرض هم قابل بحث است. تاکنون نافرمانی از اسرائیل بوده و اطاعت و فرمانبرداری از آمریکا. فینکل استاین خود اذعان دارد که از زمان اشغال فلسطین و استقرار اسرائیل در آن، هیچ چیز عاید آمریکا نشد. آیا در این صورت میتوان اسرائیل را مجری فرامین آمریکا دانست؟