ترجمه: محمدعلی فیروزآبادی
تا همین گذشتههای نزدیک، چپ اروپایی از خوشبینی و انرژی سرشار بود و برخی از نمایندگان آنها خود را پیشروان عصر نوین سوسیال دموکراسی میدیدند. در آن زمان سخنگو و طلایهدار آنان تونی بلر بود که در مه 1997 محافظهکاران بریتانیایی را ماهرانه از عرصه قدرت سیاسی بیرون راند و این مساله به عنوان پیشدرآمدی بر هژمونی پیوسته و نوین چپها در اروپا مطرح شد و سپس در پایان دهه نود این چپها بودند که بر کشورهای اسکاندیناوی و دولت فرانسه و انگلستان و ایتالیا حکم میراندند. در آلمان نیز در سال 1998 و برای اولین بار بعد از دهه شصت، سوسیال دموکراتها به رهبری شرودر زمام قدرت سیاسی را در دست گرفتند.
بدینترتیب روسای دولتهای سوسیال دموکرات به هنگام نشستی که در پایان قرن گذشته برگزار کردند تا اندازهای لبریز از غرور بودند. در آن زمان هیچ یک از آنان در این مورد که چرا در پایان قرن نوزدهم ستاره سوسیال دموکراسی غروب کرد، سخنی به میان نیاورد. به جای آن همه آنها با غروری خاص از «راههای سوم» گفتند و حتی حاضر نشدند در مورد علل شکستهای پی در پی دموکرات مسیحیهای اروپایی بحث کنند. در آن زمان آن نئولیبرالیسم جوانپسند نیز بهترین دوران خود را پشت سر گذاشته بود. اما آن سوسیال دموکراسی دگرگون شده که با بازار و رقابت آشتی کرده و دیگر از دولت ستایش نمیکرد، با وجود افزایش چشمگیر طرفدارانش جدیت بیشتری نشان میداد تا انسجام اجتماعی را با نوآوری اقتصادی پیوند دهد و چنین سوسیال دموکراسی مدرنی در پایان هزاره گذشته به آینده تعلق داشت.
اما بالاخره زمانی رسید که آن شور و سرزندگی جای خود را به افسردگی بدهد. اولین حلقه زنجیره شکستهای سوسیالیستی با شکست حزب سوسیالیست اتریش به وجود آمد و در بسیاری از کشورهای دیگر ادامه پیدا کرد. حتی سوسیال دموکراتهای سوئد هم که همواره در قدرت بودند تن به شکست دادند و در همان حال سوسیال دموکراتهای آلمان هم تنها با پذیرش ائتلاف بزرگ و به زحمت توانستند حزب خود را نجات دهند.
با اینکه سوسیال دموکراتها در دهههای پیش هم بارها موقتاً از قدرت کنارهگیری کردهاند اما هرگز مثل امروز متحمل شکستهای دراماتیک نشده بودند. این دولتها در دهههای قبل هیچگاه از خود کوهی از مشکلات برجای نگذارده بودند. سوسیال دموکراتها غالباً بدهیهای انبوه را به تدریج و دقیق پرداخته، نرخ تورم را در پایینترین سطح نگه داشته و در سراسر اروپا هزاران فرصت شغلی ایجاد و نهادسازی کرده بودند. آنها هرگز مانعی جدی در برابر جهش اقتصادی ایجاد نکرده و حوزه عمومی و نهادهای دولتی را گسترش بیحساب و کتاب نداده بودند و برای تامین مالی بخش دولتی هرگز نرخ تعرفهها را بالا نبرده بودند. با این حال سوسیال دموکراتها به راحتی اعتماد مردم را از دست دادند. آنها چندان کاری با ویژگیای به نام قدرت متقاعدسازی نداشتند و معمولاً چنین ویژگی در میان آنها وجود نداشت. رایدهندگان اروپایی هم گاه با کمال بیرحمی رای خود را پس میگرفتند. اما این کار نه تنها موجب پیدایش آلترناتیوی برابر نمیشد بلکه هیچ مسیر جدیدی را هم مشخص نمیکرد. اما تیره و تار شدن آسمان سوسیال دموکراسی اروپایی نه فقط بر حسب اتفاق و نه تنها به علت تبلیغات رسانهای برای تغییر ذائقه مردم بلکه دلایلی بس سادهتر داشت. به عبارت دقیقتر تاریخ سوسیال دموکراسی آکنده از بیشمار از این ناکامیها است. احزاب سوسیالیست گاه چندین دهه پر از انرژی بودند و گاه چندین دهه (مثل امروز) در لاک اپوزیسیون میرفتند و خاموشی میگزیدند. آنها سالها احزاب متعلق به جوانان و آیندهنگر با ایدههایی هیجانبرانگیز به شمار میآمدند. اما امروز از بسیاری از آن ایدهها اثری نیست. امروزه احزاب سوسیالیست بیشتر سازمانهایی هستند که عدهای میانسال خسته و مهرههایی سوخته را در خود جای دادهاند. چهرههای شاخص سوسیالیسم اروپای میانه و غربی سالها است که در شبکههای سازمانی احزاب خود دست و پا میزنند و در پی سازماندهیهای جدید هستند و این یعنی حضور گاه شبانهروزی در کمیسیونهای وقتگیر و جنگهای جناحی و گاه توافقهای نفسگیر پنهانی که همه و همه موجب زوال انرژی و از بین رفتن قدرت خلاقه میشود. در نتیجه بسیاری از چهرهها و کارگزاران شاخصی که نماینده و نماد سوسیال دموکراسی اروپای غربی بهشمار میآمدند امروز خسته و درماندهاند و از آنجایی که بسیاری از آنان هنوز هم در پی آن رویاها و امیدهای سیاسی اولیه و از دست رفته خود هستند، بیش از آنکه جسارت سیاسی داشته باشند گرفتار مالیخولیا شدهاند. امروزه در میان سیاستمداران سپیدموی سوسیالیست دیگر از آن سخنوران زبردست و تئوریسینهای خلاق اثری نیست.
زوال انرژی رابطهای انکارناپذیر با زوال قدرت تحلیل آگاهانه دارد. سوسیال دموکارتها بیش از یک دهه نسبت به عقاید خود اعتقاد و اطمینان کامل داشتند و همین اعتقاد درونی بود که به اصطلاح باتری آنها را برای کار و فعالیت زیاد، شارژ میکرد و همین جدیت در کار بود که تا مدتها شاخصه اصلی سوسیالیستها و سوسیال دموکراتها بهشمار میآمد. اما این باطری خالی شد. بعدها و در سالهای دهه نود بود که جادوی آن شعارهای معروف تاریخ جنبش کارگری نیز خاموش و بیاثر شد.
سیاستهای عملی دولتهای سوسیال دموکرات اروپای دهه نود با به اصطلاح مرامنامههای تجویزی کوششگران سوسیال دموکرات هیچ ارتباطی نداشت. این دولتها که به شدت مرعوب هژمونی نولیبرالیسم بودند سیاستی انقباضی و صرفهجویانه در پیش گرفتند و از سیاستهای انبساطی پرهیز کردند. همین دولتهای سوسیال دموکرات بودند که به سیستم اجتماعی و بازارکار آرمانی خود پشت کردند و همانها بودند که تصمیم به مشارکت نظامی در مناقشات خارجی گرفتند و بدینترتیب فعالان سوسیال دموکرات سطوح میانی احزاب با قبول مسئولیتهای اجرایی به این واقعیت پی بردند که جهان تصورات کهنه آنها دیگر اعتباری ندارد.
بدینترتیب میتوان نتیجه گرفت که سوسیال دموکراتها امروزه فاقد همه آن ویژگیهایی هستند که زمانی همه قدرت و جذابیت خود را از آنها میگرفتند، یعنی وجود نسل آینده رهبران، شور و حرارت جسورانه، ارائه تصویری از آینده و شور و عشق در عمل. آنها دیگر توانایی درک تجارب اجتماعی و فرهنگی نحلههای مختلف را ندارند و نمیتوانند از شدت بیم و امیدهای مردم و از خواستها و تصوراتشان آگاهی پیدا کنند. سوسیال دموکراتها امروزه قدرت همگرایی حتی با طبقات فرودست جامعه خود را نیز ندارند. سوسیال دموکراسی امروز برای اداره جوامع از نظر طبقاتی دگرگون شده اروپایی از کمترین آمادگی برخوردار نیست و از مقتضیات فرهنگی و راهبردی و اجتماعی و ذهنی این جوامع چیزی نمیداند. این حالت بهویژه در مورد حزب سوسیال دموکرات آلمان صادق است.
دسیسه و نیرنگ و توطئه کردن هم از جمله ویژگیهای احزاب سوسیال دمکرات و بهخصوص حزب سوسیال دموکرات آلمان است. اما اینکه چرا این حزب آلمانی با وجود این دسیسهها همچنان باقی است و یکسالواندی پیش هنوز بر اریکه قدرت سوار بود، پاسخی بس ساده دارد. اصولاً جوهر و اساس حزب سوسیال دموکرات آلمان بر پایه توطئهگری و دسیسهسازی استوار است و همیشه با گلآلود کردن آب، ماهی گرفته و به قدرت رسیده است و امروز هم در چنین وضعیتی به سر میبرد.
به هر حال باید صبر کرد و دید که آیا چپ اروپا اصولاً میخواهد و میتواند خود را با مقتضیات روز تطبیق داده و آن را درک کند یا نه؟ شاید زمانی از خواب بیدار شود اما چه بسا این بیداری چندان زودهنگام و به موقع نبوده و اردوگاه چپ برای همیشه قطار نوین و پرسرعت تحولات امروز را از دست بدهد.