تاریخ انتشار : ۰۴ آذر ۱۳۸۷ - ۱۳:۱۸  ، 
شناسه خبر : ۶۱۲۶۲

 جواد لگزیان

کتاب «مدرنیته، شبهه و دموکراسی» نتیجۀ پژوهشی در دانشگاه آزاد و هومبولت برلین است که متن آلمانی آن در سال 2003 منتشر شد و اصغر شیرازی در آن نگاهی دارد به قرائت ناموفق حزب توده از مسایل اقتصادی و اجتماعی جامعۀ ایران.

 شیرازی قصد خود را از این بررسی، شرح تاریخ و نقد حزب توده از یک منظر سیاسی نمی‌داند بلکه آن را از منظر رویارویی دو نوع تمدن مدرن و پیش از مدرن، تمدن دنیای جدید و تمدن سنتی ایرانی مورد پژوهش قرار می‌دهد.

او بر این باور است که شرایط داخلی و خارجی آشنایی ایرانیان با دموکراسی را ماهیت این دو تمدن رقم می‌زند که در یک جانب این تلاقی تمدن پویا، جهان گستر و پرتوان دنیای نو وجود دارد که به سبب دستاوردهای متنوع و حیرت‌انگیزش از جاذبۀ مقاومت‌ناپذیری برخوردار است و در طرف دیگر تمدنی سنت‌گرا که وسیلۀ چندانی برای مقابله با آن تمدن نوپای مرزنشناس ندارد و رفتارش بیش‌‌تر اثرپذیر و مصرفی است.

از نظر اقتصادی هم تمدن سنتی در آغاز تلاقی با دنیای مدرن هنوز بر ترکیبی از شیوه‌های تولیدی دامدارانه، کوچنده، کشاورزی و پیشه‌وری غیرماشینی و وسایل ارتباطاتی متکی بر نیروی حیوانی استقرار داشت. بخش اعظم واحدهای تولیدی به شیوۀ خودکفایی و بر مبنای کار گروهی ابتدایی (خانواده، ایل، بنه و انواع دیگر روش‌های تولیدی اجتماعی ابتدایی) عمل می‌کردند. مالکیت وسایل تولید عمدتا دولتی بود و یا اگر خصوصی بود به طور دایم در معرض تجاوزات صاحبان قدرت سیاسی قرار داشت و از هیچ امنیت و ثباتی برخوردار نبود. شیوه‌های تولیدی حاکم مجالی به شکل‌گیری فردیت و شخصیت با آن کیفیت و به آن اندازه که بتواند محمل نوآوری و پویایی اقتصادی باشد، نمی‌دادند. وحدت کشور محصول قدرت نظامی حاکمان زورپیشه بود و از شهروند به معنی انسان صاحب حق و شریک در امر ادارۀ امور شهر و کشور هیچ اثر قابل ملاحظه‌ای دیده نمی‌شد. از نظر فرهنگی هم کشور دستخوش انحطاط و در جازدگی‌ای کهنسال بود و فردیتی که بتواند با تکیه بر استقلال اندیشۀ خود برخیزد و به صحت باورهای محیط و ارزش‌های کهن و عادات دیرپای جامعه شک بورزد و بنا را بر پرسش بگذارد مجال پیدایش و رشد و دوام نمی‌یافت.

در چنین شرایطی تلاقی ایرانیان با دنیای مدرن آن‌ها را تکان داد به حرکت واداشت و جهت حرکت‌شان را تعیین کرد. این واکنش‌ها را «اصغر شیرازی» به دو شکل تقلیدی و اعتراضی تقسیم می‌کند که در این تقسیم‌بندی در حالی که جریان‌های بومی‌گرا بیش‌تر در صحنۀ اعتراض ظاهر می‌شوند در مخالفت با کنش تقلیدی شور بیش‌تری از خود نشان می‌دهند، جریان‌های مدرنیستی بدون واگذاری کامل میدان اعتراض به رقیبان بومی‌گرا آمادگی بیش‌تری به واکنش تقلیدی از خود نشان می‌دهند.

در ابتدا گرایش به تقلید در میان تجددطلبان قومی‌تر بود و تمایل بخشی از آن‌ها به اعتراض با افزایش آشنایی‌شان با مشکلات تقلید که بعضا ساختۀ خود دنیای مدرن بوده‌اند، افزایش یافت.

بنابر پژوهش شیرازی، حزب توده در پندار و رفتار خود هر دو واکنش تقلیدی و اعتراضی را دخالت وسیع داد و با این عمل دستخوش آنچنان شبهات ذهنی و خطاهای سیاسی بزرگی شد که ضربات سنگینی بر روند دموکراتیک شدن جامعۀ ایرانی وارد کرد. در نخستین فصل کتاب که نگاهی مختصر بر تاریخ و دانش حزب تودۀ ایران دارد، نویسنده حزب توده را به عنوان نمایندۀ یکی از گرایش‌های سیاسی ـ روشنفکری جامعۀ ایران به سبب ضعف‌های عمومی جامعه و کاستی‌های تئوریک فاقد بضاعت لازم برای شناخت ایران و جهان و دارای موضع واکنش‌های خطاآلود و شبهه‌ناک می‌داند.

اصغر شیرازی در فصل دوم دانش توده‌ای‌ها دربارۀ دنیای مدرن به ویژه دانش اقتصادی حزب توده در سطح تئوریک را در امر تشخیص اجتماعی ایران دارای مشکل ارزیابی می‌کند و آن چه را باعث این می‌شد که حزب حکم بر وجود نظام سرمایه‌داری در ایران بدهد تحدید این نظام به عناصر کمی اقتصادی آن یا اتکا به شباهت‌ها بین این نوع عناصر و نظایر آن‌ها در جوامع سرمایه‌داری، در اندیشۀ تئوریسین‌های حزب تلقی می‌کند. از نظر او وجود سرمایۀ مالی، صنعتی و...، وجود صنعت مدرن، تولید کالایی گسترش یافته و نظام مزدکاری نویسندگان حزب را بر آن می‌داشت که بر سلطۀ نظام سرمایه‌داری در ایران گمان ببرند، آن هم چنان نظام سرمایه‌دارانه‌ای که رو به تمرکز سرمایه، تشکیل سرمایۀ مالی مسلط بر حوزه‌های مختلف اقتصاد و انحصار گذاشته و در حال درآمدن به صورت و خصلت امپریالیستی است.

 اما آیا در این نظام انسان سرمایه‌دار، انسانی که نظام فئودالی را با نیروی اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی خود درهم می‌شکند و نظام سرمایه‌داری را با همین نیرو برپا می‌کند، انسان عامل (سوژه)، پویا، نوآفرین، تولیدگر، خردورز و سختکوش حضور مسلط دارد؟ علاوه بر این همچنین نویسنده سوال می‌کند که آیا در این نظام شرایط اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی مناسب با پیدایش این نوع انسان پیدا شده و به آنچنان درجه‌ای از رشد رسیده‌اند که به او اجازۀ مستقر ساختن مناسبات سرمایه‌داری را بدهند؟ آیا مالکیت خصوصی در نظام اجتماعی از چنان گسترش، وزن، منزلت و آزادی‌ای برخوردار است که برای تشکیل سرمایه‌داری لازم است؟

 آیا تسلط دولت بر نظام تولیدی، توزیعی و خدماتی اقتصاد در این جامعه به مالکیت خصوصی و فردیتی که باید محمل آن باشد اجازۀ انکشاف و تسلط می‌دهد؟

پرسش‌های بسیاری از این دست در نخستین فصل کتاب آمده‌ است که حزب توده نه مطرح کرد و نه پاسخ داد و از نگاه اصغرشیرازی تنها به تباه شدن نیروی روشنفکری و در نتیجه زیان به روند دموکراتیک شدن جامعه انجامید، پرسش‌هایی بسیار که از دانش سطحی و شعاری تئوریسین‌های حزب که به ناکارآمدی آن دامن می زد، روایت می‌کند.

در بحث درباره تصور حزب توده از جامعۀ طبقاتی نیز اصلیت تضاد در نگاه حزب به چنان درجه‌ای رسیده است که عنصر وحدت به کلی به فراموشی سپرده می‌شود و از عنصر فرا طبقاتی که افراد یک جامعه را به هم پیوند می‌زند هیچ خبری نیست. در بورژوازی‌شناسی حزب توده هم مشکلی که برای نویسندگان توده‌ای پیش می‌آید تمییز بورژوازی از بورژوازی ملی است.

روند فزایندۀ آمیزش مالی، تجاری و تکنولوژیک ایران با اقتصاد جهانی تصور یک بورژوازی را که هیچ‌گونه مناسبتی با این اقتصاد ـ که در هر حال زیر سلطۀ کشورهای سرمایه‌دار قرار دارد ـ نداشته باشد هر روز غیرممکن‌تر می‌سازد. در حالی که کیانوری در سال 1334 ارتباط با بازار داخلی و کوچکی نسبی قدرت مالی و اقتصادی را به عنوان شاخص‌های هم وزن در تمییز بورژوازی ملی از بورژوازی کمپرادور به کار می‌برد، پلنوم پانزدهم کمیته مرکزی حزب، 20 سال بعد خود را مجبور می‌بیند که بر اهمیت ارتباط با بازار داخلی بیفزاید و در نتیجه بخشی از سرمایه‌داران بزرگ را که «به تولید داخلی وابستگی دارند» جزو بورژوازی ملی محسوب کند.

در ادامۀ این بحث می‌خوانیم که الگوی ناصحیح طبقه‌شناسی حزب توده و قوانین کلی و جهانشمول آن مقرر می‌داشت که خرده بورژوازی در ایران نیز دارای خصایصی چون پس آمدگی، میرندگی و از نظر سیاسی تزلزل باشد. ولی وسعت برخی از واقعیات حزب توده را گویا مجبور می‌کند در اطلاق این سه قاعده کلی بر خرده بورژوازی ایرانی دچار تزلزل شود و هر گروهی که نتواند به بورژوازی و پرولتاریا نسبت دهد از پیشه‌ور و کاسب و دهقان میانه تا معلم و کارمند و نویسنده و دانشجو و دانش‌آموز را به درون این مجموعه بریزد که این امر ناشی از تزلزل حزب توده در شناخت جامعۀ ایرانی حکایت دارد.

در سومین فصل کتاب، نویسنده حزب توده را نمونۀ کامل یک گرایش تجددطلبانۀ آمرانه می‌خواند که با گرایش تجددطلبی آمرانه موجود جمع شده بر دور تخت سلطنت به رقابت می‌پرداخت که حتی در صورت پیروزی در بهترین حالت به حکومت حزب دیوانسالاران انحصارگر در شوروی شباهت پیدا می‌کرد و هیچ نسبتی با آرمان دموکراسی نداشت.

شاهد این مدعا در چهارمین فصل پیگیری شده ‌است که در آن حزب توده در انطباق کامل با سیاست شوروی به رویارویی با دولت دکتر مصدق پرداخت و با هژمونی‌طلبی خود آب به آسیاب سلطنت و بیگانگان ریخت و درست از همان زمانی که مصدق با دادن امتیاز نفت به شوروی مخالفت کرد، او را عامل امپریالیسم لقب داد. همچنین اصلاحات اقتصادی مصدق به ویژه سیاست اقتصاد بدون نفت، تعدیل بودجه، برقراری سیستم مالیات‌های مستقیم، لغو عوارض مالکانه و بیگاری از دهقانان، بیمۀ کارگران و کارمندان و دیگر برنامه‌های پیشروی این دولت در شرایط آن دوران با موضع خودخواهانه حزب توده روبه‌رو شد. حزبی که هیچ پاسخی به این سوال نداشت که مخالفت با مصدق به سود یا به ضرر امپریالیسم است؟ و برنامۀ اقتصادی مطلوب در آن شرایط چیست؟

وابستگی محض به سیاست‌های شوروی توسط این حزب در پنجمین فصل کتاب بررسی شده‌است و فصل‌های ششم و هفتم هم به سیاست‌های نزدیک به اکنون حزب توده پرداخته ‌است که در آن «اصغر شیرازی» به لزوم مشارکت روشنفکران ایرانی در نظریه‌سازی و دانش‌آفرینی و حضور فعال و نقاد در بطن جامعه تاکید می‌کند. مشارکتی که او را با واقعیت‌های روزانه آشنا و از خیال‌پردازی و در افتادن در دام شبهات و تصورات نادرست برحذر خواهد داشت.