تاریخ انتشار : ۰۵ آذر ۱۳۸۷ - ۱۲:۴۴  ، 
شناسه خبر : ۶۱۲۷۰

محسن دلاویز

به احمد [کاظمی] گفتم: «مهدی [باکری] کجاست؟ حالش چطور است؟» گفت: «مهدی هم هست. پیش من است. مساله ندارد». دیدم احمد حرف زدنش عادی نیست. رفتم توی فکر که نکند مهدی شهید شده. گمانم به آقا رحیم یا آقای رشید بود که فکرم را گفتم. گفتم: «احساس می‌کنم باید برای مهدی اتفاقی افتاده باشد و شما هم می‌دانید.» گفتند: «نه. احتمالاً باید زخمی شده باشد و بچه‌ها دارند مداوایش می‌کنند.» گفتم: «تماس بگیرید بگویید من می‌خواهم با مهدی حرف بزنم!» طول کشید. دیدم رغبتی نشان نمی‌دهند. خودم رفتم با احمد تماس گرفتم. گفتم: «احمد! چرا حقیقت را به من نمی‌گویی؟ چرا نمی‌گویی؟ مهدی شهید شده؟» احمد نتوانست خودش را نگه دارد. من هم نتوانستم سر پا بایستم، پاهام، همان طور بی‌سیم به دست، شل شدند. زانو زدم. ساعت‌ها گریه کردم. بچه‌ها ‌آمدند دورم جمع شدند و توصیه کردند خودم را کنترل کنم. گفتند: «چرا این قدر گریه می‌کنی؟» یادم به حرف زدن‌هامان با یکدیگر می‌افتاد، یا درد دل‌کردن‌هامان، یا خنده‌های خودمانی‌مان. یادم به مرخصی نرفتن‌هاش می‌افتاد و این که بهش گفتم برود خانه سر بزند و او گفت پیش بچه‌های لشگرش راحت‌تر است. و یادم می‌افتاد به این که هیچ وقت از زندگی خودش به من نگفت. و این که هیچی برای خودش از من نخواست. نه ماشین، نه خانه، نه وام، نه مقام، نه هیچ چیز دیگری که دیگران برایش سر و دست می‌شکنند و این که خودش را رفت رساند به دریا. از دجله به اروند و از اروند به خلیج فارس. فهمیدم نمی‌خواسته در خاک دفن شود. فهمیدم می‌خواسته برود به ابدیتی برسد که خیلی از عرفا حسرتش را دارند برای همین چیزهاست که معتقد هستم «مهدی باکری» گمنام‌ترین شهید این جنگ است. بارها شده که شب‌ها برای مهدی و بچه‌های دیگر گریه کرده‌ام. نمی‌توانم فراموششان کنم. بیشتر از دوازده سال گذشته، ولی تعلق خاطری که به آنها دارم. خیلی بیشتر از تعلق خاطری است که به فرزندان خودم دارم. علاقه‌ی من به مهدی، حمید، بروجردی، باقری، خرازی، و زین‌الدین قابل مقایسه با تعلقم به خانواده خودم نیست.»

این تعلق خاطر مردی است که دوستانش یا بهشت را انتخاب نموده‌اند یا از سربازی به سرداری رسیدند و فرمانده در تنهایی خود به روزهای نبرد با دشمن بعثی می‌اندیشد. و چه بسا آرزو داشت که با باکری‌ها و خرازی‌ها برود تا بدعهدی دوستان در رکابش را نظاره کند.

برای مروری بر زندگی سردار محسن رضایی باید مسیر زندگی او را به سه بخش تقسیم کرد نخست از تولد تا پیروزی انقلاب، دوم از فرماندهی سپاه تا دولت اصلاحات و سوم از ابتدای دولت اصلاحات تا شکل‌گیری دولت اصول‌گرا!

از تولد تا پیروزی انقلاب:

ایل بابادی در شهریور ماه 1333 میزبان تولد محسن بود و در روزگاران فقر و سختی او دوران کودکی‌اش را در لابی مسجد سلیمان سپری می‌کرد. روزهای سختی که در کنار پدرش به امرار معاش خانواده کمک می‌کرد تا آن مرارت‌ها از او مردی سخت و پولادین در آینده بسازد.

افکار اولیه شکل گرفته‌اش تحت تاثیر کتاب‌های مهندس بازرگان و شریعتی بود و خیلی زود به کار تشکیلاتی روی آورد و عضو سازمان مجاهدین خلق شد ولی دیری نپایید که راه خود را با ایجاد گروه منصورون از آن سازمان جدا نمود انجام عملیات مختلف، دستگیری و فعالیت‌های مختلف سیاسی، دلمشغولی‌های آن روزگار سردار رضایی بود. تلاش‌های او و هم‌نسلانش نتیجه داد. 25 ساله بود که انقلاب اسلامی پیروز شد و مرحله نوینی را از زندگی‌اش آغاز شد.

از فرماندهی سپاه تا دولت اصلاحات:

دکتر رضایی از روزهای آغازین انقلاب چنین می‌گوید: «به محض پیروزی انقلاب این سوال را از خودم پرسیدم که بحران بعدی کجاست؟ آیا بحرانی انقلاب را تهدید می‌کند؟... پاسخ این بود که احتمالاً کودتا خواهد شد یا منافقین شورش خواهند کرد. اولین کسی که این بحث را با او مطرح کردم شهید محمد بروجردی بود که در مدرسه رفاه، دو تایی به همدیگر رسیده بودیم. در حقیقت مدرسه رفاه، محل تجمع نیروهای انقلابی بود که هیچ اشنایی از هم نداشتند، اما آنجا در کنار امام با هم آشنا شدند. من این بحث را با ایشان مطرح کردم و گفتیم بهترین راه این است که ما وارد حزب جمهوری اسلامی نشویم. یک سازمان درست کنیم از گروه‌هایی که در جریان انقلاب بودند که حالت نیمه مخفی ـ نیمه علنی داشته باشیم که اگر کودتایی شد... بتوانیم بلافاصله بیاییم در صحنه و دوباره حکومت و نظام را برگردانیم... سازمان مجاهدین را تاسیس کردیم من یکی از اعضای شورای مرکزی و در حقیقت از بنیان‌گذاران این سازمان بودم.»

رضایی علی‌رغم این که نه روحانی بود نه روحانی زاده و نه ارتباط نزدیکی با امام داشت به یمن شجاعت و تلاش‌های خالصانه‌اش مورد عنایت امام قرار گرفتند، او در اوج جوانی و در حساس‌ترین شرایط کشور فرمانده سپاه شد و چه شجاعتی داشت امام که به این جوانان در آن برهه خطیر اعتماد می‌کرد: «در همین بحث فرماندهی یک روز احمدآقا من را صدا زد و گفت: امام با شما کار دارد. رفتم خدمت ایشان. حضرت امام گفتند: چند سال داری؟ گفتم 27 سال بعد امام فرمودند: خیلی خوب، می‌خواهم شما را فرمانده سپاه کنیم و فردای آن روز، حکم مرا صادر کردند».

برای ژنرال جوان فرماندهی سپاه، بسان تولدی دوباره بود تا در عرصه خدمت به میهن و مردم و نظام خود را نشان دهد، آزمونی سخت که سردار سربلند بیرون آمد.

محسن و هم‌قطارانش عاشقانه‌ترین غزل‌ها را در جنگ سرودند و دلیرانه سینه خود را سپر تیرهای نامشروع دشمنان کردند و او هر روز می‌دید که یکی از بهترین یارانش در آغوشش با دنیا وداع می‌نمایند. در خصوص شجاعت‌های سردار رضایی در زمان جنگ خاطرات خواندنی وجود دارد از لحظاتی که او در قالب فرمانده سپاه سر از پشت جبهه‌های دشمن در می‌آورد تا تصمیم‌گیری‌ها سریع و شجاعانه در لحظات خطیر که تاریخ گواهی خواهد داد.

او در سنگر مردانه جنگید و در پشت سنگر آن هنگام که احساس کرد ادامه جنگ به مصلحت نمی‌باشد لحظه‌ای درنگ نکرد و در نامه‌ای به آقای هاشمی از او درخواست منابع و تجهیزات کافی برای ادامه جنگ نمود. نامه‌ای که در کنار نامه وزیر ارشاد وقت (آقای خاتمی) از عوامل اصلی پذیرفتن قطعنامه 598 توسط امام بود. بعضی سرداران پس از جنگ با استعفا از عالم نظامی‌گری به سیاست روی آوردند و محسن نیز تمایل در عرصه‌های دیگر برای کشور و نظام خدمت کند از این رو پس از جنگ آماده شد عرصه خدمت در سپاه را ترک نماید. «آماده شدم از سپاه بیایم بیرون. منتها مقام معظم رهبری گفتند؛ که «الان شرایط مناسب نیست.. هنوز امنیت در کشور تثبیت نشده و شما الان صبر کنید. من خودم شما را خبر می‌کنم.» چند سال بعد ایشان مرا خواستند و گفتند: حالا بگویید استدلال‌هایتان چیست؟ دهم خرداد 1376 که من در یک جلسه یک ساعت و چهل دقیقه‌ای نگرانی‌های خودم را گفتم و عمده نگرانی‌هایم هم مربوط به مسایل غیرنظامی بود، مانند اقتصاد، رابطه حکومت با مردم، انحرافاتی که در ارزش‌ها و مسیر امام به وجود آمده، رهبری بعد از یک ساعت و چهل دقیقه صحبت و گفتگو فرمودند که من حالا قانع شدم، اما شما به هیچ‌وجه این حرف را به کسی نزنید، هر کس از شما سوال کرد بگویید، من فعلاً فرمانده سپاه هستم و خودشان هم همین طور می‌گفتند و گفتند که «ما باید اولاً یک کسی را جای شما پیدا کنیم و بعد یک مسئولیتی هم برای شما تعیین کنیم. تا پیش از آن شما این حرف را که من قبول کردم قانع شدم را به کسی نگویید. لذا در شهریور ماه تقریباً حدود سه ماه بعد که فردی تعیین شد و مسوولیتی هم برای من در نظر گرفتند از سپاه بیرون آمدم.

از دولت اصلاحات تا دولت اصول‌گرا

خروج رضایی از سپاه مقارن شد با ظهور جریان اصلاحات، او انگیزه خروجش از سپاه را «انگیزه نهضت فرهنگی» دانست و اعتقاد داشت کشور به یک انقلاب اقتصادی و فرهنگی نیازمند است او معتقد بود که نسل اول انقلاب که تعریف آنها از دید رضایی آنهایی بودند که در هنگام شکل‌گیری انقلاب بالاتر از سی سال داشتند به اندازه کافی در مسند قدرت بوده‌اند و اکنون نوبت به جوان‌های نسل دومی انقلاب است تا زمام امور را به دست گیرند از این رو رضایی که پس از فراغت از سپاه تحصیلات عالیه خود را در رشته دکترای اقتصاد از دانشگاه تهران ادامه داد در قالب یک نظریه‌پرداز مسایل استراتژیک همواره حضور فعالی در عرصه‌های مختلف سیاسی، فرهنگی و اقتصادی داشته است. او در سمت مسئول دبیرخانه شورای مصلحت نظام و رییس کمیسیون اقتصاد کلان این نهاد مهم، پیش‌نویس چشم‌انداز بیست ساله کشور را تدوین نمود. او را مردم همیشه منتقد می‌نامند چرا که او منتقد هاشمی بود و خاتمی و اینک او از منتقدین جدی دولت اصول‌گرای احمدی‌نژاد است انتقاد او از هاشمی این بود که نگاه هاشمی به اقتصاد با محوریت زیرساخت‌ها و زیربناها بود نه توجه به تولید. سرمایه‌گذاری و اشتغال در حالی که معتقد بود اینها توجه جدی می‌خواهند اشکال اساسی دیگر او با هاشمی رواج کردن اقتصاد دولتی ـ خصوصی مختلط و ابهام‌آمیز بود. او خاتمی را هم نقد کرد که «سیاست تنش‌زدایی آقای خاتمی در چهار سال اول برای باز کردن فضا خوب بود، اما در همان جا به دلیل ضعف وزارت خارجه از دیپلماسی‌ای که باید پشت سر ایشان می‌آمد و دستاوردهایی که به دست می‌آمد را نقد و به منافع ملی تبدیل می‌کرد حزبی نبود،... چهار سال دوم وضع بدتر شد یعنی تنش‌زدایی یک طرفه شد که ما دیگر آن دستاوردهای چهار سال اول را هم نداشتیم.

مخصوصاً در دو سال آخر به ویژه در مساله هسته‌ای ایران... اشکال دوم به آقای خاتمی، این است که ایشان در کنار آزادی به مسایل اخلاقی و ارزشی توجه نکرد،... مساله سوم، ضعف مدیریت و کارآمدی آقای خاتمی در اقتصاد است. البته ایشان مساله تامین اجتماعی را بالا برد. تورم را تا حدودی کنترل کرد و زیربناها را هم به اندازه هاشمی ادامه داد یعنی کارهای زیربنایی که در دوره آقای خاتمی شد کمتر از آقای هاشمی نیست ولی همان ضعفی که در دولت آقای هاشمی بود ـ که به مساله تولید و اشتغال ـ توجه اساسی نکرد، در دولت آقای خاتمی هم بود.

شاید از این منظر بود که او احساس کرد خود می‌بایست وارد صحنه انتخابات شود و این چنین شد که محسن رضایی کاندیدای انتخابات نهمین دوره ریاست جمهوری شد چرا که به گفته خودش «ما نسل دوم هستیم چپ و راست هر دو نسل اول هستند، از نسل دومی‌ها عده‌ای در قدرت شرکت کرده‌اند اما هنوز عرصه‌ای پیدا نکرده‌اند.»

رقابت رضایی رقابت فرمانده با هم‌قطاران بود کسانی که روزگاری در رکاب رضایی دوش با دوش او در جنگ شرکت داشتند امروز در عرصه سیاست رقیب یکدیگر بودند و گه‌گاهی به نقد همدیگر نیز روی آوردند، رضایی، قالیباف، لاریجانی و احمدی‌نژاد همگی روزگاری در سپاه پاسداران تحت لوای فرماندهی سردار رضایی ایفای وظیفه نمودند اما اینک همه سربازان، می‌خواستند سردار شوند.

رضایی قول داد محکم و راسخ تا آخرین لحظه در صحنه انتخابات بماند. «من الان به صحنه آمده‌ام و جواب  این کار ما یا گلوله است یا این که مردم نخواهند» او که می‌خواست تنها با گلوله کنار رود دو روز قبل از انتخابات در فرودگاه اهواز و در پی تماس تلفنی به همراهانش گفت که کنار می‌رود و البته قبل از اینها گفته بود که «اگر بخواهم کنار بروم باید یک حجت شرعی قوی پیدا کنم.» او در بیانیه‌ای اشاره کرد که «به نفع ملت ایران کنار کشیدم» این حرکت غیرمترقبه با استقبال اصول‌گرایان و انتقاد اصلاح‌طلبان روبرو گشت. بسیاری آن را حرکتی اصلاح‌طلبانه در اردوگاه پرتلاطم آن روز اصول‌گرایان نامیدند. کنار کشیدن رضایی در آرای احمدی‌نژاد بی‌تاثیر نبود و بسیاری گمان می‌بردند، رضایی یکی از اعضای کابینه دولت اصول‌گرای احمدی‌نژاد است ولی نه تنها چنین نشد بلکه او پس از کوتاه مدتی به منتقد جدی دولت نهم تبدیل شد او در پاسخ به پرسش خبرنگاری در نقد دولت احمدی نژاد چنین گفت: «آقای هاشمی و آقای خاتمی یک عمر در سیاست و مسئولیت بودند، اما ایشان نهایتاً استاندار یک استان بودند، آقای احمدی‌نژاد دولتش الان با دو مشکل مواجه است 1- عدم کارآمدی 2- تورم و گرانی» و این چنین رضایی شدیدترین انتقاد را متوجه دولت اصول‌گرا دانست.

رضایی معتقد است که تندوری و ماجراجویی در مسایل بین‌المللی ما را به جایی نمی‌رساند. رضایی این روزها شاید خودش را آماده می‌کند تا در انخابات مجلس شورای اسلامی بخت خود را بیازماید او تا قبل از احمدی‌نژاد معتقد بود که نسل دوم امتحان خود را پس نداده‌اند ولی همرزم دیروزش در قالب نسل دوم اینک 2 سال از ریاست جمهوری‌اش را پشت سر گذاشته است و رضایی منتقد امروز اوست. او اعتقاد دارد برای نهادینه کردن دموکراسی به یک چهره نظامی مقتدر نیاز است اما در فرآیند انتخاباتی دموکراتیک. آیا او در آزمون انتخاب هم بسان آزمون انتصاب سربلند بیرون می‌آید باید به انتظار آینده نشست.