امپریالیسم (ایجاد امپراتوری در دوران استعمار) در معنی وسیع، هر نوع گسترش، توسعۀ اراضی و سلطۀ قوی بر ضعیف را در برمیگیرد. بدیهی است این نوع امپریالیسم، در طول تاریخ همیشه وجود داشته است. مانند امپراتوریهای رم، عثمانی و... در سیستم بینالمللی یونان قدیم، کلنیهایی در دریای اژه و مدیترانه وجود داشتند که زادۀ نیاز دولت شهرهای نیرومند، نظیر آتن و اسپارت به مواضع استراتژیک و حفظ آبراهها بودند. این کلنیها همچنین برای جذب جمعیت اضافی و تامین غذا مورد استفاده قرار میگرفتند.
امپریالیسم، در اصطلاح، یک مفهوم جدیدتر را نیز شامل میشود؛ گسترشگرایی کشورهای پیشرفتۀ اروپایی در بقیۀ جهان در 500 سال اخیر مضمون تازۀ امپریالیسم است. این نوع گسترش و توسعه، از نزدیک، به زایش و بلوغ سرمایهداری نسبت داده شده است. به دیگر سخن، تحول سرمایهداری و رشد فنآوری و نیازهای ناشی از تکامل و پویایی و البته ضرورت درونی این شیوه از تولید (نیاز به انباشت)، گسترش ارضی و سلطه بر سرزمینهای دیگر را موجب شده است.
در این مفهوم، امپریالیسم، تنها به معنی کلنیالیسم یا استعمار نیست، چراکه بر حسب نیازهای مراحل مختلف تحول و تغییر جامعۀ سرمایهداری، نحوه و نوع و شکل استثمار متفاوت بوده است. به دیگر سخن، پس از پشتسر نهادن کلنیالیسم یا استعمار کلاسیک و کسب استقلال توسط سرزمینهای مستعمره باز امپریالیسم، که جوهر آن بهرهکشی و استثمار ملتها و سرزمینهای دیگر است، از راه حفظ وابستگیهای مالی و اقتصادی ادامه یافته است، چراکه بافت اقتصادی جوامع تحتسلطه، در سیستم جهانی سرمایهداری - که مرکب از دو بخش «پیرامون» (کشورهای وابسته و عقبمانده) و «مرکز» (متروپل یا کشورهای امپریالیستی) است - پیوند خورده است. در این سیستم جهانی، یک تقسیم کار بینالمللی وجود دارد که نتیجۀ آن، تداوم وابستگی مناطق پیرامون و تجمع مازاد (یا انباشت سرمایه) در کشورهای غربی، مدیون گسترش آنها در سرزمینهای دیگر بوده است. ایجاد یک مازاد فزاینده در کشور مادر، ثروت و قدرت آن را به زیان کشورهای تحتسلطه، افزایش میدهد.
از این منظر، امپریالیسم نهتنها با کلنیالیسم (یا استعمار کلاسیک) مترادف نیست بلکه سخن از نوع دیگری از امپریالیسم یا مرحلۀ خاصی از توسعۀ سرمایهداری است که برخی به آن عنوان «امپریالیسم نو» دادهاند؛ مراد از «امپریالیسم نو» گسترش ارضی و هجوم تقریبا همزمان و مجدد کشورهای اروپایی برای تحصیل مستعمره در ربع آخر قرن نوزدهم و جدال و کشاکش کشورهای امپریالیستی برای تقسیم مجدد دنیا، در عصر سرمایهداری انحصاری است. بدیهی است در این برداشت، پویایی و دینامیسم درونی یا تطور و تکامل جوامع سرمایهداری است که یک سلسله نیازها و ضرورتها را بهوجود میآورد و موجب میشود که کشورهای مزبور برای پاسخ به آن نیازها، به استثمار مناطق دیگر جهان دست یازند، به انقیاد ملتهای دیگر بپردازند، نظام اقتصادی - اجتماعی سرزمینهای دیگر را متلاشی کنند و زندگی آنها را با نیازهای خود منطبق سازند. بنابراین نظریه، برحسب هر دوره از تطور سرمایهداری، یک شیوۀ خاص گسترش متناسب با نیازهای آن دوره، پدید آمده است؛ معمولا این تطور و تکامل را به سه مرحله تقسیم میکنند:
الف- مرحلۀ سرمایهداری تجاری
ب- مرحلۀ سرمایهداری صنعتی مبتنی بر رقابت
ج- مرحلۀ سرمایهداری صنعتی مبتنی بر انحصارات.
اگرچه تا پیش از جنگ جهانی دوم، رقابت و ایجاد اتحادها بین کشورهای امپریالیستی شاخص عمده بود، اما اکنون مرکز ثقل از رقابت بین کشورهای امپریالیستی، به حفظ سیستم امپریالیستی و جلوگیری از کوچک شدن آن منتقل شده است. کار رهبری و متشکل کردن اردوگاه امپریالیستی و وحدت بخشیدن به آن را، ایالات متحده ـ به علت قدرت برتر خود ـ پس از جنگ جهانی دوم به عهده گرفته است.
به بیان دیگر، علاوه بر تقسیم کار بینالمللی در جهان سرمایهداری بین کشورهای تولیدکنندۀ مواد خام و کشورهای صنعتی پیشرفته، یک سلسله مراتب در اردوگاه کشورهای امپریالیستی وجود دارد که بر حسب قدرت اقتصادی و نظامی، در این سلسله مراتب قرار میگیرند؛ آنهایی که نیرومندتر و پرتوانترند، کشورهای دیگر امپریالیستی را استثمار میکنند؛ البته این رقابت به خاطر تهدیدی که متوجه سیستم امپریالیستی است، کند و محدود شده است. در آمریکا، تکنولوژیهای جدید و فنآوری پیشرفتۀ نظامی و رشد مجموعههای تولیدی و صنعتی، سبب ادغام تولید نظامی در بخشهای صنعتی مسلط شده است. اکنون در آمریکا شرکتهای چندملیتی نظامی، بر امور دولت تسلط یافته اند و منافع این شرکتها در راس برنامههای دولت قرار گرفته است.
شرکتهای چندملیتی که در جهت کنترل جهانی غالب صنایع جدید و سودآور (صنایع اتمی، کامپیوتر و ارتباطات) هم در «پیرامون» و هم در کشورهای صنعتی پیشرفته، به پیش میروند، اهمیت زیادی کسب کردهاند، استراتژی و ساخت و ماهیت شرکتهای چندملیتی ـ که سبب نفوذ هرچه بیشتر آنها در مستعمرات سابق میشود ـ برنامههای اقتصادی آنها را به شدت تحت کنترل و نفوذ خود قرار داده است. در حال حاضر، علاوهبر تقسیم کار بینالمللی و ویژگیهای ناشی از ظهور شرکتهای چندملیتی و رهبری اردوگاه امپریالیسم به وسیلۀ ایالات متحده، یک سلسله مراتب بین کشورهای سرمایهداری وجود دارد که شرکتهای قویتر، موسسات صنعتی و مالی ضعیفتر را استثمار میکنند. بنابراین رقابت برای کنترل منابع و مواد اولیه، بازار و فرصتهای سرمایهگذاری، جدی است، به ویژه که تکنولوژی جدید جنبۀ بینالمللی دارد و شرکتهایی میتوانند در آن توفیق یابند که از امکانات مالی، توان تکنولوژیک و تجربههای عملی بالا و قابل توجهی برخوردار باشند. رقابت بین اروپا، ایالات متحده و ژاپن، بر سر تصرف بازارهای یکدیگر، یکی از جنبههای مشخص این رقابت است.
موج سوم امپریالیسم
آنچنان که برخی از صاحبنظران معتقدند، امروز ما شاهد عملیات آغازین موج سوم ویرانگری جهان در راستای گسترشطلبی امپریالیستی هستیم که در نتیجۀ فروپاشی نظام شوروی و رژیمهای ملی ـ پوپولیستی جهان سوم، جرات و جسارت یافته است.
هدفهای سرمایۀ مسلط هنوز همان هدفهای گذشته است: کنترل جریان گسترش بازارها، غارت منابع طبیعی کرۀ زمین و فوق استثمار ذخایر کار مناطق پیرامونی، اگرچه این هدفها در شرایطی جدید دنبال میشوند و از برخی جهات با شرایطی که مشخصکنندۀ مرحلۀ پیشین امپریالیسم بود، متفاوت است. گفتمان ایدئولوژیکی که برای تامین رضایت و جلب موافقت مردم مثلث کانونی (ایالات متحده، اروپا و ژاپن) درنظر گرفتهشده، همان حرفهای پیشین است که اینک زرق و برق و جلای تازهای یافتهاند و نوسازی شدهاند؛ اینک، «وظیفۀ مداخله» و عذر دفاع از «دموکراسی»، «حقوقبشر» و «انسانگرایی» توجیهکنندۀ اقدامات سلطهجویانه شده است. هر چند که معیارهایی دوگانه برای انجام این «وظیفۀ مداخله» بهکار گرفته میشود. اگرچه این رفتار دوگانه برای آسیاییها و آفریقاییها کاملا ملموس و آشکار است، اما افکار عمومی غرب نسبت به این گفتمان با همان شدتی اشتیاق و علاقه میورزد که در مقابل توجیهات مراحل پیشین امپریالیسم، واکنش نشان میداد.
افزون براین، ایالاتمتحده در راستای رسیدن به هدف مزبور، مشغول اجرای یک استراتژی نظاممند و مرحله به مرحله است که برای تامین سرکردگی مطلق واشنگتن طراحی شده است و «11 سپتامبر» بیش از پیش، بهانۀ لازم را در اختیار آن قرار داده است. این استراتژی با یک نمایش قدرت نظامی محقق میشود که همۀ شرکای دیگر مثلث را پشت سر این کشور قرار میدهد و به آن، قوام و یکپارچگی میبخشد. از این منظر، جنگ کوزو عملکرد حساس و واجد سنجش و تاملی داشت و گواهی بر تسلیم دولتهای اروپایی بود که از موضع آمریکا در زمینۀ «نگرش استراتژیک جدید» پشتیبانی کردند.
این نگرش از سوی ناتو، بلافاصله پس از به اصطلاح «پیروزی» در یوگسلاوی در آوریل 1999 اتخاذ شد. در این «نگرش جدید» حوزۀ ماموریت ناتو، به دلایل عملی، به تمامی آسیا و آفریقا گسترش یافته است؛ در مورد آمریکای مرکزی و جنوبی ایالات متحده از زمان دکترین مونرو تاکنون، همواره حق انحصاری مداخله در آنجا را برای خود حفظ کرده است. ماموریتهای ناتو، البته از نو تعریف شده است؛ «تهدید»های تازه نظیر «جنایت بینالمللی»، «تروریسم»، «مسلح شدن خطرناک» و... تعابیر کنگ و البته مبهمی هستند که فقط و فقط بهانههای کافی را در اختیار امپریالیسم میگذارد. حمله به افغانستان و تهاجم به عراق، هر یک با چنین دستاویزهایی توجیه شده است. «حملههای پیشگیرانه»، بدون توجه به جایگاه و نقش سازمان ملل، برخوردهای تحقیرآمیز «مرکز» با «پیرامون» است.
ایدئولوژی آمریکایی ـ آن چنان که سمیر امین معتقد است ـ کاملا دقت میکند که کالای خود یعنی طرح امپریالیستی را در زبان غیر قابل وصف «ماموریت تاریخی» بستهبندی و ارایه کند.
لیبرالهای نو و راست جدید، در ایدئولوژی پدران خود، شریک شدهاند. متناسب با این ایدئولوژی، سرکردگی آمریکا بر جهان، «مشفقانه» و امری لازم برای تحقق موازین اخلاقی و بشردوستانه و صد البته روشی دموکراتیک، توصیف میشود. سرکردگی آمریکا، صلح جهانی، دموکراسی و پیشرفت، در کنار مبارزه با تروریسم، اصطلاحاتی جداییناپذیر شدهاند؛ هر چند که واقعیت چیز دیگری است...