تاریخ انتشار : ۱۰ آذر ۱۳۸۷ - ۱۰:۱۰  ، 
شناسه خبر : ۶۲۳۵۷

پروفسور حمید مولانا

چند روز قبل یکی از خبرنگاران آمریکایی که اخیراً همراه کاندالیزا رایس وزیر خارجه به سفر رفته بود به من می‌گفت از خانم رایس پرسیده که چرا آمریکا مستقیماً با ایران وارد مذاکره نمی‌شود و جواب وزیر خارجه آمریکا این بود که هنوز وقت آن نرسیده زیرا ما (آمریکا) در موضع ضعیفی قرار داریم.

این روزها در واشنگتن وقتی که با رهبران و اعضای مؤثر کنگره آمریکا (مجلس نمایندگان و سنا) صحبت می‌کنید دیدگاه آنها در این مورد کاملا با سلیقه و روش خانم رایس فرق می‌کند.

این گروه از اعضای کنگره آمریکا عقیده دارد که یکی از روش‌هایی که می‌تواند موقعیت ضعیف و موضع بحرانی آمریکا را در منطقه خاورمیانه و به ویژه جنگ عراق بهبود بخشد دقیقاً مذاکره مستقیم با ایران است. به عبارت دیگر، ایران می‌تواند آمریکایی‌ها را کمک کند قبل از این که آنها خود را در گرداب عمیق‌تری فرو ببرند. این جر و بحث در دولت جرج بوش و در میان نخبگان و هیئت حاکمه آمریکا و این یأس و نومیدی در واشنگتن مرا بیشتر به یاد اشتباهات سیاسی، نظامی و استراتژیک آمریکا در دهه 1960 میلادی و به ویژه در دوره ریاست جمهوری لیندون جانسون می‌اندازد که نتایج آن به شکست نظامی آمریکا منجر شد و چند سال بعد رقابت نخبگان آمریکا برای دستیابی به قدرت آن رسوایی معروف به واتر گیت را به وجود آورد و به استعفای ریچارد نیکسون رئیس‌جمهوری وقت آمریکا انجامید. آن زمان آمریکائی‌ها حاضر نبودن با چین که همسایه ویتنام و قدرت روزافزونی در آسیا بود برای مشکلات خود در آن منطقه وارد مذاکره شوند زیرا آمریکا به مدت بیش از دو دهه که از انقلاب چین می‌گذشت هنوز رابطه سیاسی نداشت و جنگ سرد بین دو کشور به قدری شدت پیدا کرده بود که رفت و آمد بین آمریکا و چین حتی برای روزنامه‌نگاران امکان‌پذیر نبود. شکست خفت‌بار آمریکا در ویتنام و بحران داخلی آن کشور بالاخره رئیس‌جمهور وقت ریچارد نیکسون و وزیر خارجه او هنری کیسینجر را مجبور کرد که به دلخواه مائوتسه تونگ رهبر چین بر سر میز مذاکره نشسته و روابط سیاسی و اقتصادی واشنگتن ـ‌ پکن گشوده شود. امروز پس از سه دهه، چین بزرگترین طلبکار مالی آمریکا و تقریباً سومین اقتصاد بزرگ جهان است. من از آغاز جنگ و بحران ویتنام در واشنگتن بودم و تا حدود زیادی محیط سیاسی و تصمیم‌گیری امروز شبیه آن زمان است. با این تفاوت که با سقوط ابرقدرتی مانند شوروی، 15 سال است که آمریکا فکر می‌کند آنچه را که با خواهش و دیپلماسی نمی‌تواند انجام دهد اکنون می‌تواند با زور و قدرت نظامی انجام دهد و این موضوع اشتباهی بزرگ و خطرناک است.

جنگ عراق و عدم موفقیت آمریکا در آن کشور، مواضع فریبنده بوش و همکاران او در سیاست‌های داخلی و خارجی، نامعلومی آینده اقتصاد آمریکا و به ویژه شکاف طبقاتی، فساد و تخلف در دستگاه‌های دولتی و تفرقه و چنددستگی فوق‌العاده‌ای که بین‌ نخبگان و مردم آمریکا ایجاد شده علل شکست جمهوریخواهان در انتخابات اخیر کنگره بود. انتخابات امسال کنگره آمریکا بیش از آنچه پیروزی حزب دموکرات‌ها را نشان بدهد شکست سیاست‌‌های بوش و جمهوریخواهان را ثابت کرد. اکثریت مردم آمریکا از دولت و سیاست‌های او به تنگ آمده و طرفداران 5 سال قبل بوش از عملکرد او خجالت‌زده و شرمنده بودند. نظرسنجی این هفته بنگاه گالوپ نشان داد که فقط 19 درصد مردم آمریکا بوش را یک رئیس‌جمهور برجسته می‌دانند در حالیکه این رقم برای رؤسای جمهور اسبق ریگان 64 درصد ، کلینتون 45 درصد، کارتر 38 درصد، بوش ارشد 32 درصد و فورد 23 درصد است.

(واشنگتن پست، 19 فوریه 2007).

آنچه بوش درباره عراق به عنوان «راهبرد جدید»‌ ارائه داده راهبرد جدید نیست بلکه نفس آخر دولت او برای عراق است. فرستادن 20 هزار سرباز اضافی به عراق یک نو اکسیژن‌گیری است نه راهبرد، در ماه گذشته نظرسنجی شبکه تلویزیونی سی.ان.ان نشان داد که فقط 11 درصد مردم آمریکا از این سیاست بوش حمایت می‌کنند و 72 درصد خواهان خروج نظامی آن کشور از عراق در عرض یک سال هستند.

از همه مهمتر، طبق گزارش یک نظرسنجی دیگر (مجله پروگرسیو، فوریه 2007، ص 8) 60 درصد مردم عراق کشتن سربازان آمریکائی را توجیه‌پذیر می‌شمارند. پیروزی در چنین جنگی حقیقتاً خیالی بیش نیست ولی اعتراف به واقعیات همیشه باید مورد نظر قرار گیرد. ژنرال کالین پاول وزیر خارجه سابق دولت بوش دو ماه قبل در مصاحبه‌ای اعلام کرد که «ارتش آمریکا به قدر کافی بزرگ نیست که بتواند امنیت بغداد را حفظ کند.» هزینه جنگ عراق از هزینه جنگ ویتنام افزون‌تر می‌شود. طبق بودجه ارائه شده از طرف دولت بوش هزینه جنگ افغانستان و عراق تا به امروز بالغ بر 745 میلیارد دلار بوده است.

شکست و پیروزی‌ها هیچ وقت اتفاقی نیستند، این ما هستیم که از درک آنها عاجز هستیم.