شهروندان آمریکا به طور مداوم این پند و توصیه را در گوش خود میشنوند که باید در برابر کسانی که از آنها «متنفرند» از خود به دفاع برخیزند، اما بی آن که بفهمند دلیل این «تنفر» چیست! آیا علت، دموکراسی لائیک آنهاست؟ یا اشتهای سیریناپذیرشان به نفت؟ دموکراسیهای بسیاری در جهان وجود دارند (سوئد، فرانسه...) که به وضوح از آمریکا لائیکترند و بسیاری کشورها نیز هستند (چین) که مایلند نفت را به بهایی ارزانتر خریداری کنند بی آن که نفرتی خاص را در خاورمیانه برانگیزند.
البته، این حقیقت را نمیتوان منکر شد که در سراسر جهان سوم، آمریکاییها و اروپاییها غالبا به دید مستکبران نگریسته میشوند و علاقه چندانی نیز نسبت به آنها وجود ندارد. اما، سطح این نفرت و انزجار که بسیاری را به خشنودی از رویدادی مانند 11 سپتامبر وامیدارد، در خاورمیانه بسیار «خاص» است. در واقع، معنای سیاسی عمده 11 سپتامبر در تعداد افراد کشته شده و یا حتی موفقیت تماشایی مهاجمان نهفته نیست، بلکه در این واقعیت جای دارد که این حمله در بخش اعظم خاورمیانه محبوبیت بسیاری یافته است. و خشم رهبران آمریکایی نیز نشان میدهد که این موضوع را کاملا درک کردهاند.
چنین میزانی از خشم توضیحی را میطلبد... و تنها یک توضیح بیشتر نمیتواند وجود داشته باشد، که آن نیز حمایت آمریکا از اسرائیل است! قدر مسلم آن که، این اسرائیل است که، به دلایلی که بعدا از آن صحبت خواهیم کرد، هدف اصلی نفرت و انزجار قرار دارد. اما، حالا که آمریکا به هر لحاظ سیاسی از اسرائیل حمایت میکند، به عنوان «تنها دموکراسی خاورمیانه» مورد تایید و تمجید قرار میدهد و مهمترین حامی مالی آن نیز هست، نتیجه جز «انتقال» نفرت نمیتواند باشد.
و اما، به چه دلیل این تنفر و انزجار از اسرائیل؟ تعویق مداوم اجرای «طرحهای صلح» به سود شهرکهای صهیونیستنشین که روزبهروز بر تعدادشان افزوده میشود و تعدد جنگها بر شدت این تنفر میافزاید، اما علت اصلی و اساسی در اصولی نهفته که این رژیم برپایه آنها بنا شده است. اساسا دو استدلال وجود دارد که ایجاد رژیم اسرائیل در فلسطین را توجیه میکند: اول آن که، خداوند این سرزمین را به یهودیان اعطا کرده است و دیگری، هولوکاست! استدلال نخست برای آن دسته از افرادی که عمیقا مذهبیاند، بسیار توهینآمیز به نظر میرسد، که این در مورد اکثریت اعراب که اعتقادات مذهبی متفاوت دارند صادق است. در ارتباط با استدلال دوم، مثل این میماند که تاوان جنایتی را از کسانی پس بگیریم که مرتکب آن نشدهاند!
این دو استدلال عمیقا نژادپرستانه است، چرا که بدین معناست که این اقدام کاملا درست و عادلانه است که یهودیان، و فقط هم آنها، بتوانند رژیم خود را در فلسطین بنا سازند، در حالی که این کشور بدون تهاجم خزنده صهیونیسم همانند اردن و یا لبنان به وضوح کشوری عرب است! این وضوح را میتوان با «قانون رجعت» نیز به نمایش گذاشت: هر یهودی در هر کجا که باشد حتی اگر هیچ ارتباطی با فلسطین ندارد و تحت هیچ شکنجه و آزادی هم نیست، میتواند در صورت تمایل به اسرائیل مهاجرت کند و براحتی شهروند آن گردد، در حالی که ساکنانی که در سال 1948 گریخته و آواره شدهاند، و یا فرزندان آنها، از چنین حقی برخوردار نیستند. و چنانچه به این موضوع این را نیز اضافه کنیم که شهری که از سوی سه دین «مقدس» اعلام شده، به «پایتخت ابدی ملت یهود» (و فقط آنها) تبدیل گردیده است، میتوانیم آهسته آهسته خشمی که تمامی این چیزها در سراسر جهان عرب و مسلمان برمیانگیزد، درک کنیم.
دقیقا همین جنبه نژادپرستانه است که غالب اعراب را خشمگین میسازد، اگرچه هیچ ارتباط شخصی با فلسطین ندارند (و مثلا در حومههای فرانسوی زندگی میکنند). این وضعیت مشروعیت هرگونه ادعایی را از رژیمهای عرب که در مقابل دشمن صهیونیست ناتوانند، سلب میکند، و پس از شکست دو تن از رهبران نسبتا لائیک منطقه، یعنی «ناصر» و «صدام»، به قوت گرفتن بنیادگرایی مذهبی میانجامد.
بسیاری اوقات، نژادپرستی و یا تحقیر روزمره انسانها، بسیار کمتر از بهرهبرداری اقتصادی و یا فقر «ساده» قابل قبول است. به عنوان مثال، آفریقای جنوبی را در نظر بگیریم. شرایط زندگی سیاهپوستان تحت رژیم آپارتاید بدو نامناسب بود اما نه لزوما بدتر از شرایطی که بر دیگر کشورهای آفریقایی و یا حتی آفریقای جنوبی امروز حاکم است. اما، نظام عمیقا نژادپرستانه بود و همین امر در سراسر جهان از جمله آمریکا نقض حقوق سیاهپوستان تلقی میشد. به همین خاطر نیز، منازعه فلسطین بسیار عمیقتر از وضعیت «شهروندان درجه دو» اعراب اسرئیلی و یا حتی رفتاری است که در سرزمینهای اشغالی اتخاذ گردیده است.
حتی اگر یک کشور فلسطینی در این سرزمینها بنا شود و برابری کامل اعراب اسرائیلی اعطا گردد، جراحات سال 1948 بسرعت بهبود نخواهد یافت، و مسئله «حق بازگشت» کماکان مطرح خواهد بود. مسلما، رهبران عرب، حتی آنها که مذهبیاند، میتوانند با اسرائیل توافقنامه صلح امضا کنند، اما مادامی که مردم عرب این توافقنامهها را غیر عادلانه تلقی کنند و آنها را عمیقا نپذیرند، شکننده خواهند ماند. فلسطین، «آلزاس ـ لورن» و یا تایوان جهان عرب است، و این موضوع که نمیتوان آن را پس گرفت بدین معنا نیست که میتوان فراموشش کرد.
اما هیچ چیز نشان نمیدهد که آنچه گفته شد از سوی بیش از مشتی افراد درک شده باشد. اگر اعراب از آنها نفرت دارند، از دید آنها صرفا نمونهای است که نشان میدهد همه دنیا از یهودیان متنفرند و آنها باید به هر طریق ممکن از خود دفاع کنند (به معنای حمله به دیگران به طریق پیشگیرانه). این عدم ادراک فاجعهآمیز است، اما به چه دلیل آمریکاییها نیز آن را درک نمیکنند؟ سنتا، دو پاسخ برای این سوال وجود دارد: یکی این که، مردم آمریکا در حمایت خود از سرائیل بازیچه دست دولت، فروشندگان اسلحه و یا صنعت نفت قرار گرفتهاند، زیرا که اسرائیل یک متحد استراتژیک آمریکاست! دیگر آن که، آمریکا خود بازیچه «لابی طرفدار اسرائیل» است.
این اندیشه که اسرائیل متحدی استراتژیک است، چنانچه منظورمان متحدی مفید و «به دردخور» (مفید مثلا برای منافع نفتی، به معنای گسترده کلمه) باشد، اگرچه مورد قبول همگان، بویژه چپگرایان، قرار دارد اما در مقابل یک بررسی انتقادآمیز دوام نمیآورد. این موضوع صرفا میتوانست در سال 1967 و یا حتی دوران جنگ سرد صحت داشته باشد، هر چند که میتوان چنین استدلال کرد که حتی در این زمان نیز کشورهای عرب صرفا بدین خاطر به اتحاد شوروی گرایش داشتند که در مبارزهشان علیه اسرائیل از آنها حمایت میکرد (اگرچه این حمایت غیر موثر بود). اما، آمریکا در سالهای 1991 و 2003 به عراق حمله کرد بدون آن که کمترین کمکی از سوی اسرائیل دریافت دارد، و حتی در سال 1991 به اسرائیل التماس هم کرد که به منظور اجتناب از فروپاشی ائتلاف عربیشان از مداخله صرفنظر کند.
و یا این که اشغال پس از سال 2003 عراق را در نظر بگیریم و فرض را بر این قرار دهیم که هدف این اشغال کنترل نفت بوده است. اسرائیل به چه شکل بدین منظور کمک رسانده است؟ تمام آنچه انجام داده (به عنوان مثال، حملات تابستان 2006 به غزه و لبنان) حاصلی جز این نداشته که اعراب را بیشتر بر ضد خود شورانیده است. و حمایت آمریکا از اسرائیل کنترل نفت را دشوارتر میسازد، نه آسانتر! چرا که، حتی پارلمان عراق، نخستوزیر و رهبران شیعه اقدامات اسرائیل در لبنان را به شدت محکوم میکنند.
در نهایت، تصور کنیم که آمریکا موضعی 180 درجه متفاوت اتخاذ کرده، بناگهان جانب فلسطینیان را بگیرد، و همانگونه که از مردم کوزوو در مقابل صربها ـ که همانند اسرائیلیها، ثروتمندتر و«غربی»تر از حریفان خود بودند ـ حمایت کرد، از آنها حمایت به عمل آورد. چنین چرخش موضعی در سیاست به هیچوجه ممکن نیست: هنگامی که اندونزی در سال 1975 تیمور شرقی را به تصرف خود درآورد، آمریکا با تأمین غالب سلاحهای موردنیاز این کشور از تهاجم حمایت کرد. با این وجود، 25 سال بعد واشنگتن مانع از دستیابی تیمور شرقی به استقلال نشد.
تأثیر و پیامد این سیاست چیست؟ آیا کسی میتواند تردید کند که یک چنین تغییر موضعی در سیاست، دستیابی آمریکا به چاههای نفت را تسهیل و به این کشور در جلب و بدست آوردن متحدان استراتژیک (چنانچه هنوز نیازی باشد) در سراسر جهان مسلمان کمک خواهد کرد؟ در خاورمیانه، اتهام عمدهای که به آمریکا وارد میآید حمایت و طرفداری آن از اسرائیل است، زیرا که آمریکاییها «بازیچه دست یهودیان» هستند، در نتیجه، چنانچه واشنگتن تغییر موضع دهد، خصومت علیه این کشور ـ از جمله در ارتباط با کنترل نفت ـ مطرح نخواهد بود. به همین خاطر است که مفهوم اسرائیل به عنوان «متحد استراتژیک» هیچ معنایی ندارد.
این امر ما را به پاسخ «لابی طرفدار اسرائیل» رهنمون میشود که به حقیقت نزدیکتر است، اما تمام حقیقت نیست. برای دریافت تصویری کامل، باید درک کرد به چه دلیل «لابی» تا بدین اندازه مؤثر عمل میکند، و این به عوامل خارج از اقدامات خود لابی وابسته است. بهرحال، صهیونیستهای فعال که «لابی» را تشکیل میدهند اقلیتی از میان یهودیان بیش نیستند که خود اقلیت کوچکی را در بین مردم آمریکا شکل بخشیدهاند. «لابی طرفدار اسرائیل» همانند دیگر لابیها، مثل لابیهای صنعت نفت و تسلیحات، عمل نمیکند، که این یکی از دلایلی است که نشان میدهد مادامی که چگونگی اجرای نفوذ این «لابی» را درک نکنیم، میتوان براحتی تأثیر آن را انکار کرد.
قدر مسلم آن که، «لابی طرفدار اسرائیل» نیز همانند دیگر لابیها از مبارزات تبلیغاتی انتخاباتی حمایت مالی به عمل میآورد و بخشی از قدرت آن از تواناییاش در هدف گرفتن کسانی که در کنگره «خطش» را نمیخوانند، ناشی میشود. اما، اگر فقط همین بود، میشد به آسانی آن را کنار زد، چرا که منابع مالی دیگری مانند لابیهای صنعتی برای مبارزات انتخاباتی وجود دارد، و اگر بتوان مدعی شد که کاندیداهای طرفدار اسرائیل پول میگیرند که در خدمت منافع کشوری دیگر باشند، حریفان آنها میتوانند آنهایی را که از «لابی» همانند نوعی مأمور یک قدرت خارجی پول دریافت میدارند، لو دهند. در این راستا، یک لابی طرفدار فرانسه، چین و یا ژاپن را تصور کنید که سعی دارد به شکلی معنادار کنگره آمریکا را تحت نفوذ بگیرد. مسلماً، پول به تنهایی نمیتواند کافی باشد.
اما «لابی طرفدار اسرائیل»، و فقط هم این لابی، قادر است از اینگونه انتقادها قصر در برود، زیرا که هر کس حریفی را متهم کند که عملا به عنوان یک مأمور قدرتی خارجی از این «لابی» پول دریافت میکند، بلافاصله به «ضدسامیگری» متهم میشود! در واقع، تصور کنیم که تاجران از سیاست آمریکا در خاورمیانه ناراضی باشند ـ چیزی که میتواند کاملا واقعیت داشته باشد ـ و بخواهند آن را تغییر دهند. چگونه میتوانند چنین کاری را به انجام برسانند؟ هرگونه انتقاد از نفوذ «لابی» بر سیاست آمریکا به کمک معادله ضدصهیونیسم مساوی است با «ضدسامیگری» و بلافاصله نیز اتهام «ضدسامیگری» را برمیانگیزد!
نتیجه آن که، بخشی از قدرت «لابی طرفدار اسرائیل» در این خط دفاعی دوم نهفته است که خود با نفوذش بر رسانهها ـ که قادرند هر فرد منتقد از «لابی» را تصویری شیطانی بخشند ـ در ارتباط است. اما حتی با این نیز بسادگی میتوان مقابله کرد، چرا که همه رسانهها تحت نفوذ «لابی» قرار ندارند و مهمتر آن که، رسانهها همگی قدرتمند نیستند. به عنوان مثال، در ونزوئلا رسانهها ضد «هوگو چاوز» هستند، اما این «چاوز» است که پیدرپی در انتخابات پیروز میگردد.
در فرانسه، اکثریت گسترده رسانهها طرفدار پاسخ «آری» به رفراندوم قانون اساسی اروپا بودند و با این وجود، این «نه» بود که به پیروزی رسید. مسئله این است که «لابی طرفدار اسرائیل» بینشی از جهان را بیان میدارد که بیش از حد مورد قبول بسیاری از آمریکاییها قرار دارد، و به همین خاطر نیز تا بدین اندازه مؤثر است. بهرحال، هیچ چیز مضحکتر از آن نیست که فردی را صرفاً این دلیل که میخواهد منافع آمریکا پیش از منافع اسرائیل قرار بگیرد و یا آن را با صدای بلند اعلام و توصیه میکند، به «ضدسامیگری» متهم کنیم! با این وجود، این اتهام بسیار مؤثر واقع میگردد، و آن نیز صرفاً به این دلیل که سالها شستشوی مغزی مردم را به این باور رسانده است که منافع آمریکاییها و اسرائیلیها یکی است، اگرچه به جای آن که از «منافع» گفته شود، گاه از «ارزشها سخن میگویند!
به این هویتدهی، بینشی پیوسته و به طور منظم خصمانه از جهان عرب و مسلمان اضافه میشود که میزان نفوذ و تأثیر «لابی» را افزایش میدهد و در عین حال تا اندازهای نیز محصول تبلیغات آن است. برغم تمامی بحثها پیرامون «ضدنژادپرستی» و «آنچه به لحاظ سیاسی صحیح است»، با فقدان کامل هرگونه درک درباره نقطهنظر اعراب در مورد فلسطین و به ویژه پیرامون جنبه نژادپرستانه مسئله روبرو هستیم. این سه لایه حفاظتی و کنترل (کمکهای پولی گزینهای، برگ برنده «ضدسامیگری» و درونی کردن موضوع) است که قدرت ویژهاش را به لابی میبخشد. به همین خاطر نیز انکار قدرت آن مثلا با این ادعا که به وضوح «یهودیان کنترل آمریکا را در اختیار ندارند» تا بدین اندازه آسان است. این کاملا صحت دارد، اما به شیوه کنترل مستقیم نیست که این موضوع عمل میکند.
آنهایی که بر این تصورند که صنایع تسلیحات و یا نفت هستند که در ارتباط با سیاست خارجی بازی واشنگتن را هدایت کرده و پیش میبرند، دستکم باید به این سؤال پاسخ گویند: این عملکرد چگونه است؟ هیچ مدرکی وجود ندارد که مثلا نشان دهد صنعت نفت دولت آمریکا را در راستای جنگ در عراق، تهدید علیه ایران و یا حمله به لبنان، تحت فشار قرار داده باشد (در عوض، مدارک و اسناد بسیاری وجود دارد که نشان میدهد «لابی طرفدار اسرائیل» واشنگتن را برای جنگ در عراق تحت فشار گذاشته است. مراجعه شود به «جنگی برای اسرائیل»، نوشته «جف بلانکفورت» مسلماً، فرض بر این است که آنها باید به طور پنهان عمل کنند، اما مدارکی که نشان دهد آنها بدینگونه عمل میکنند، کجا یافت میشود؟
و اگر مدرکی، حتی به صورت غیرمستقیم، وجود نداشته باشد، چطور آن را بفهمیم؟ منافع مستقیم جنگ در عراق هنوز حاصل نشده است، دستکم برای شرکتهای بزرگ! و نشانههای بسیاری وجود دارد دال بر این که اقتصاد آمریکا از مخارج جنگ و کسری بودجه حاصل از آن بسیار رنج خواهد برد. از دیگر سو، کافی است هر روزنامهای باز و یا هر برنامه تلویزیونی را نگاه کنیم تا عقاید و نظرهای بیان شده از سوی صهیونیستها را که خواستار جنگ بیشتر هستند، بخوانیم یا بشنویم. هر جنگی به تبلیغات جنگ و یک ایدئولوژی که از آن حمایت کند نیازمند است و صیهونیستها هر دوی این امکانات را فراهم میآورند، در حالی دست که هیچ چیزی از این دست از سوی «تجارت کلان» به طور کلی و صنعت نفت بالاخص ارائه نمیگردد.
میتوان همچنین به پیشینههای تاریخی سالهای دهه 1950 و 1960 ـ مانند لابی چینی (متشکل از مهاجران چینی پس از سال 1949 و مبلغان مذهبی سابق، که از سوی کلیساهای خود حمایت میشدند) ـ اندیشید. این لابی آمریکا را به تأکید بر این ادعای مضحک رهنمون شده بود که دولتی (تایوان) که هیچ کنترل مستقیمی روی مردم ندارد، نماینده یک میلیارد تن است! لابی مزبور در حمایت از جنگهای کره و ویتنام نیز بسیار بانفوذ بود. ولی در خدمت کدام منافع؟ منافع کاپیتالیستهای آمریکایی؟ اما اینها که پس از به رسمیت شناخته شدن چین از سوی آمریکا در دوران زمامداری «نیکسون»، سودهای کلانی در این کشور به جیب زدند! و همین موضوع در مورد ویتنام نیز صحت دارد.
در واقع، این دو کشور ـ و به همینترتیب، باقی آسیا ـ ضداستعمار و ضدامپریالیست، همینطور ضدفئودالیسم بودند (بخشی از دلیل ضدفئودالیسم بودن آنها البته این بود که ساختارهای فئودالی به آنها اجازه نمیداد در برابر تهاجمات بیگانگان مقاومت کنند). اما، بیشتر بدان خاطر ضدکاپیتالیست بودند که مهاجمانشان، یعنی غربیها، کاپیتالیست بودند.
به همین دلیل، درس عمدهای که میتوان از تاریخ لابی چینی گرفت این است که در طول دهههای متمادی سیاست آمریکا را به اسارت نیروهای انتقامجو و کلیساها درآورد که نسبت به جریان غالب در افکار آمریکایی بیگانه بودند و در پایان نیز به زیان آمریکای کاپیتالیست عمل کرد. اما، مؤثر واقع گردید زیرا که ایدئولوژی چینیها (آمیختهای از ترس و نگاهی نژادپرستانه و پرحقارت به «روحیه آسیایی») با پیشداوریهای غربی هماهنگی کامل داشت. حال، لابی چینی را با «لابی طرفدار اسرائیل»، و روحیۀ آسیایی را با روحیه عرب و ترس از کمونیسم را با ترس از اسلام جایگزین سازید تا بتوانید تصویری دقیق از آنچه اکنون در روابط آمریکا ـ خاورمیانه رخ میدهد، به دست آورید.
چه کاری از دست نیروی مخالف برمیآید و چه باید انجام دهد؟ بسادگی، همان رفتاری را با اسرائیل پیش بگیرد که پیش از این با آفریقای جنوبی اتخاذ شد، و از مقابل به «لابی» حمله کند. دلیلی که اسرائیل بدین شیوه عمل کرده و به رفتار خود کماکان ادامه میدهد این است که خود را قدرتمند احساس میکند، و این نیز به دو علت: اول، ارتش به اصطلاح «قدرتمندش» (که آزمایش ناموفقش را در لبنان پشت سر گذارد) و دیگری، کنترل تقریبا کاملش بر تصمیمگیریهای سیاسی در واشنگتن، به ویژه در کنگره! صلح در خاورمیانه هنگامی امکانپذیر خواهد بود که این احساس برتری اسرائیلی نابود گردد و مسئولیت نیمی از کار ـ یعنی قطع حمایت تقریباً غریزی آمریکا از اسرائیل ـ نیز با خود آمریکاییهاست.
اصولا، برای این منظور دو روش وجود دارد: این که سخاوت آمریکاییها را بطلبیم و دیگر این که منافع شخصیشان را مطرح سازیم. هیچیک از این دو استراتژی نباید از مدنظر دور افتد، اما نیروی مخالف به اندازه کافی بر روش دوم تأکید نمیورزد. بدون شک بدین دلیل که مفهوم منفعت شخصی «شریف» به نظر نمیآید و این که دنبال کردن «منافع ملی آمریکا» اغلب معنای سرنگونی دولتهای ترقیخواه، خرید آرای انتخابات و غیره راه یافته است... اگر آلمانیها یک سیاست منفعت شخصی، حتی یک سیاست امپریالیست اما منطقی، را در سالهای 1940 ـ 1930 دنبال کرده بودند، جنگ جهانی دوم میتوانست اجتنابپذیر باشد.
علاوه بر این، اگر آمریکا از اسرائیل فاصله میگرفت، سیاستی را دنبال میکرد که با سیاستهای متعارف متفاوت و مخالف و بسیار انسانیتر میبود. مسئله دیگر این که، بخش اعظم نیروی راستگرا «بوکنان» گرفته تا «برژینسکی» بدرستی میبینند که منافع آمریکا مخالف منافع اسرائیل است و مخالفان دوست ندارند با چنین افرادی همآرمان شوند، چیزی که به لحاظ روانشناختی قابل درک است. اما، چنانچه آرمانی درست باشد (و در این مورد بخصوص، اضطراری)، صرفاً بدان خاطر که کسانی که دوستشان نداریم نیز آن را اتخاذ کردهاند، از درست بودنش کاسته نمیشود. بدترین چیزی که مخالفان میتوانند انجام دهند، این است که انحصار یک آرمان درست را به دستراستیها واگذارند.
مخالفان نمیتوانند از آمریکاییها انتظار داشته باشند از امروز به فردا تغییر کنند، بنیادگرایی مذهبی را رها سازند، وابستگیشان را به نفت کنار بگذارند و یا این که به سوسیالیسم روی آورند. اما یک تغییر چشمانداز در خاورمیانه امکانپذیز است: قدرت «لابی» نقطۀضعف آن نیز هست، مانند پادشاهی که برهنه باشد! همه از آن وحشت دارند، ولی تنها دلیل این وحشت آن است که همه در اطراف خود همان کار را انجام میدهند.
چنانچه «لابی» به خودش واگذار شود قدرت چندانی ندارد. برای تغییر این وضعیت، باید که به طور منظم به دفاع از هر سیاستمدار، هر رونامهنگار، هر استاد دانشگاه برخاست که به خاطر اظهاراتش مورد خصومت «لابی» قرار گرفته است، بدون آن که به عقاید سیاسیاش درباره دیگر موضوعات وقعی نهاده شود. درست مانند عملکرد مدافعان آزادیهای مدنی در برابر آزادی بیان.
هنگامی که فعالان ضدجنگ با مسئول دانستن صنعت نفت و یا «تجارت کلان» در راهاندازی و ادامه جنگ ـ به ویژه در ارتباط با جنگ در لبنان و یا تهدید علیه ایران ـ افکار را ناخواسته از انتقاد علیه اسرائیل منحرف میسازند، باید از آنها خواست که مدارکی هم که دال بر این ادعا ارائه دهند. باید که همه مدافعان اسرائیل و یا «لابی طرفدار اسرائیل»، از جمله آنهایی که در بطن محافل ترقیخواه اهمیت آن را ناچیز میشمارند، مورد انتقاد قرار گیرند.
هنگامی که سیاستمداران و روزنامهنگاران تأکید میکنند که اسرائیل و آمریکا منافعی مشترک دارند، از آنها بپرسند چه خدمتی اخیراً اسرائیل برای آمریکا انجام داده است. البته، میتوان به خدماتی جزئی در این راستا اشاره کرد؛ اما در این صورت از آنها بپرسید که یک تجزیه و تحلیل دقیق و بیطرفانه دربارۀ هزینۀ پرداخت شده و منافع بدست آمده چه چیزی را فاش خواهد ساخت و به چه دلیل انجام چنین تحقیقاتی به صورت علنی امکانناپذیر است و چنانچه از ارزشهای مشترک سخن میگویند (موضع عقبنشینی همیشگی)، فهرستی از قوانین اسرائیلی را در اختیارشان قرار دهید که در قبال غیریهودیان تبعیض آمیزند.
لازمۀ کاستن از اهمیت «لابی طرفدار اسرائیل» ایجاد تغییر در روحیه و طرز فکر آمریکایی نسبت به مردم خاورمیانه و اسلام است، به همانگونه که خاتمه بخشیدن به جنگ ویتنام به ایجاد تغییر در بینشی نسبت به آسیاییها وجود داشت، نیازمند گردید. اما، تنها همین تغییر نیز تأثیری بسیار عمیق بر فرهنگ آمریکایی داشته و آن را بسیار «انسانی» خواهد کرد.
این موضوع کاملا حقیقت دارد که ایجاد تغییر در سیاست آمریکا نسبت به منازعۀ اسرائیلی ـ فلسطینی هیچ تغییری در امپریالیسم متعارف پدید نیاورده، آمریکا کماکان همه جا از برگزیدگان سلطهجو حمایت خواهد کرد و برای به وجود آوردن «جوی مساعد سرمایهگذاری»، غالب کشورها را تحت فشار قرار خواهد داد. اما، منازعه خاورمیانه ـ که عراق، ایران، لبنان، سوریه و فلسطین را شامل میگردد ـ از تمامی جنبههای یک جنگ دینی برخوردار است که اسلام را در یکسو و صهیونیسم را به عنوان دین غربی بیش و کم لائیک در سوی دیگر قرار میدهد. و جنگهای دینی و مذهبی از میان تمامی جنگها خشونتبارتر و غیرقابل کنترلترند. آنچه در صهیونیسمزدایی از روحیه و رفتار آمریکایی به میان است، صرفاً سرنوشت ساکنان بیچارۀ فلسطین نیست، بلکه رنجهایی توصیفناپذیر برای مردم این منطقه و شاید باقی جهان نیز هست. و مضحکتر از همه در کل این ماجرا آن که سرنوشت بخش اعظم جهان به توانایی آمریکاییها در اجرای حق خود بر تعیین آزادانۀ جایگاه بینالمللی، سیاسی و اداری خود وابسته است، اقدامی که بوضوح باید انجام پذیرد.