دکتر صادق زیباکلام
شاید سخنی به اغراق نرفته باشد اگر بگوییم به استثنای فروپاشی بلوک شرق، هیچ تحول دیگری بعد از پایان جنگ جهانی دوم تا به امروز به اندازه 11 سپتامبر نتوانسته بر عرصه بینالمللی تاثیرگذار باشد. تغییر و تحولات بینالمللی معمولا میان دو یا حداکثر چند کشور تاثیرگذارند. اما پیامدهای 11سپتامبر تا همینجا نیز به مراتب فراتر از چند کشور رفته و فیالواقع میتوان گفت در عرصه بینالملل در حال پیریزی نوعی ساختار جدید است. قطببندی جدیدی که ساختار آن نه براساس دیدگاههای کلاسیک روابط بینالملل است، نه متاثر از مناسبات اقتصادی و نه ملاحظات و دغدغههای ژئوپلتیک.
11 سپتامبر در عرصه بینالملل قطببندی جدیدی همراه آورده که میتوان آن را به تقریب نوعی تقسیمبندی جهانی میان اسلام و غرب دانست. این تقسیمبندی را البته نزدیک 8 سال پیش از 11 سپتامبر، پروفسور ساموئل هانتینگتون در نظریه معروف «برخورد تمدنها»یش پیشبینی کرده بود. درست پس از فروپاشی بلوک شرق و در حالی که جهانیان پس از قریب به نیم قرن زندگی در پرتو جنگ سرد و تهدید خطر جنگ جهانی سوم میان کمونیسم و سرمایهداری، خود را آماده میکردند تا به استقبال عصر جدید بروند، هانتینگتون نظریه معروفش را مطرح کرد. او هشدار میداد که درست است خطر برخورد میان دو قطب سوسیالیسم و سرمایهداری رخت بربسته؛ اما در افق، ابرهای تیره و تاری در شرف جمعشدن هستند؛ ابرهایی که نخواهند گذاشت امنیت و آسایش بر جهان حاکم شود. او نام این ابرها را «برخورد تمدنها» گذاشت و قرن بیستویکم را قرن برخورد تمدنها اعلام کرد.
از میان 7 تمدن عمده، او روی دو تمدن اسلام و غرب انگشت گذاشت و پیشبینی کرد برخوردهای خونین میان این دو تمدن در راه است. بسیاری با پیشگویی شوم او به مخالفت برخاستند. در ایران نه تنها با نظرات هانتینگتون مخالفت شد، بلکه خود او نیز متهم گردید به این که نظریهپرداز سیاست خارجی جریانات جنگطلب آمریکاست. برخی سعی کردند تا با بهرهگیری از تئوریهای روابط بینالملل، بطلان نظرات هانتینگتون را به اثبات برسانند؛ برخی سراغ مباحث معرفتشناسی رفتند؛ شماری از تاریخ مدد گرفتند و بالاخره طبق معمول هم جمعی پروندههای گرد گرفته «تئوریهای توطئه» و نظرات «دایی جان ناپلئونی» را گشودند.
دوم خرداد و انتخاب سیدمحمد خاتمی، موج جدیدی در مخالفت با نظریه برخورد تمدنها به همراه آورد. رئیسجمهور ایران در مخالفت با هانتینگتون، نظریه «گفتگوی تمدنها» را پیش کشید و با کمک شماری از رهبران لیبرالتر اروپایی، سال 2001 میلادی را سال گفتگوی تمدنها از سوی سازمان ملل اعلام کردند. در حالی که هانتینگتون ناقوس برخورد و خشونت را به صدا درآورده بود.
خاتمی همچون «فرشته» نجاتبخش نوید گفتگو، مفاهمه و مسالمت را میداد. اما هنوز سال جهانی گفتگوی تمدنها به نیمه راه نرسیده بود که عملیات 11 سپتامبر فاتحه گفتگو میان تمدنها، دیالوگ، گفتگوهای بینالادیان، صلح و دوستی را یکجا قرائت کرد. رهبران کشورهای مسلمان، علما و مراجع، شخصیتهای سیاسی و چهرههای فکری و فرهنگی، جملگی 11 سپتامبر را محکوم کردند. صفهای طویلی در سراسر جهان اسلام برای محکومیت خشونت و ترور، اعلام برائت از بنلادن و افکار و اندیشههای او و پیروانش تشکیل شد. در ایران نیز رهبران و مراجع رسمی، 11 سپتامبر را محکوم کردند. با این تفاوت که برخی در ایران به موازات محکوم نمودن تروریسم و 11 سپتامبر، در عین حال نیز تلاش میکنند تا مسئولیت عملیات 11 سپتامبر از سوی بنلادن و مسلمانان اصولگرا در هالهای از ابهام و تردید فرو رود. تحلیلهای زیادی صورت گرفته و میگیرد تا نشان دهد که 11 سپتامبر در اصل کار صهیونیستها، جناحهایی درون حاکمیت آمریکا و در یک کلام «کار خودشان» بوده است. این که چرا در ایران این همه تلاش میشود تا انجام 11 سپتامبر را از جانب بنلادن و القاعده با ابهام و تردید روبهرو سازند، چندان به بحث ما مربوط نمیشود. فقط به این مختصر بسنده کنیم که بجز در ایران، در هیچ کجای دیگر دنیا پیرامون این که 11 سپتامبر توسط چه کسانی طراحی و به اجرا درمیآید، کمتر ابهام و تردیدی وجود دارد.
اما مساله مهم، پیامدهای بلندمدت 11 سپتامبر است. کلاف 11 سپتامبر هنوز در حال باز شدن است؛ اما تا به همینجا نیز این رویداد توانسته تاثیر و تاثیرات جدی و عمیقی بر عرصه بینالمللی از خود برجای گذارد. سقوط طالبان در افغانستان و صدام حسین در عراق که از قضای روزگار هر دو جدیترین دشمنان ایران اسلامی بودند، از سوی آمریکا پیامدهای فوریتر 11 سپتامبر بود. اما همه تبعات 11 سپتامبر به نفع ایران نبوده. فیالواقع بخشی از دلایل سختتر شدن مواضع آمریکا و برخی کشورهای اروپایی با برنامههای هستهای ایران ناشی از 11 سپتامبر است اما مهمترین تبعات 11 سپتامبر تاثیر بر رابطه میان جهان اسلام و غرب است. 11 سپتامبر بدون تردید ابعاد تضاد و تمایز میان اسلام و غرب را به نحو محسوس افزایش داده است. در روزگاری نه چندان دور، اسلام رادیکال پدیدهای بود که عمدتا محدود میشد به طرفداران اخوانالمسلمین اما انفجارهای جزایر بالی، مادرید، استانبول، لندن، آشوبهای فرانسه و درگیری میان مسلمانان مقیم هلند با مردم این کشور و دهها قرائن دیگر، حکایت از این میکند که اسلام رادیکال دیگر منحصر به تعدادی نویسنده و دانشجوی مصری، فلسطینی یا اردنی نمیشود. ریشههای ظهور و گسترش اسلام رادیکال در جهان (و نه صرفا در جوامع اسلامی) و کالبدشکافی چرایی وقوع برخوردهای ستیزهجویانه میان اسلام و غرب در ورای این یادداشت قرار میگیرند، اما تحولات جهان بعد از 11 سپتامبر به نحو حزنانگیزی مبین آن است که نظرات هانتینگتون به مراتب درستتر از گفتگوی تمدنها، پیام صلح و دوستی و گفتگو بین مذاهب از آب درآمده است. پاسخ غرب یا دستکم بخشی از غرب به رهبری آمریکا و حاکمیت نئومحافظهکاران به پدیده ظهور اسلام رادیکال صرفا سرکوب بوده است.
در چارچوب استراتژی «مبارزه با تروریسم»، محافظهکاران آمریکایی صرفا به قلع و قمع آن برخاستهاند، اما پرسش اساسی آن است که چرا در قرن بیستویکم ما شاهد ظهور اسلام رادیکال شدهایم. اسلامی که بیشترین نیروی خود را نه از لایههای محافظهکار و سنتی جوامع اسلامی همچون روستاییان، کارگران، بیکاران، مهاجران روستایی به شهرها و امثالهم، بلکه گاه از میان تحصیلکردهترین و شهرنشینترین اقشار جوامع مسلمان میگیرد. واقعیت تلخ آن است که نه در غرب و نه در جهان اسلام، کسی چندان به دنبال ریشهیابی عمیقتر این پدیده نبوده است. غربیها صرفا سعی میکنند آن را با قوای نظامی مهار کنند و از میان ببرند و مسلمانان هم با محکوم کردن تروریسم، خشونت و افراطیگری از کنار آن میگذرند. آنچه کمتر کسی به دنبالش رفته، آن است که چرا این پدیده به وجود آمده است؟