تاریخ انتشار : ۱۲ آذر ۱۳۸۷ - ۰۹:۳۲  ، 
شناسه خبر : ۶۳۱۴۳
سیاست‌گذاری عمومی
اشاره: آن‌چه که در پی می‌آید اولین بخش مقاله‌ای است از دکتر کیومرث اشتریان که با عنوان «سیاست‌گذاری نوآوری: عوامل جغرافیایی و اقتصادی موثر بر نوآوری‌های تکنولوژیک» در شماره ‌73 مجله‌ی دانشکده‌ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران انتشار یافت. دکتر کیومرث اشتریان فارغ‌التحصیل رشته سیاست‌گذاری عمومی از دانشگاه لاوال کانادا و عضو هیأت علمی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه‌ تهران است. گروه مسائل راهبردی ایران خبرگزاری دانشجویان ایران، ایسنا به دنبال بررسی فرآیند سیاست‌گذاری عمومی در ایران، با توجه به نو پا بودن این رشته در کشور ما و محدودیت آثار منتشر شده در این حوزه، همچنین نام‌گذاری سال جاری به عنوان سال نوآوری و شکوفایی متن کامل این مقاله را به حضور مخاطبان گرامی تقدیم می‌کند. سیاست‌گذاری نوآوری: عوامل جغرافیایی و اقتصادی موثر بر نوآوری‌های تکنولوژیک چکیده: توسعه‌ی تکنولوژیک اساسا یکی از منابع پویایی سیاسی و طبقاتی یک جامعه است. یک نوآوری تکنولوژیک می تواند طبیعت و ساختار مرزبندی‌های سیاسی – اجتماعی یک جامعه را تغییردهد. این امر با تحول سیستم اقتصادی و حرفه‌ای، با خلق تقسیم کار جدید اقتصادی – اجتماعی، با ایجاد طبقات و اقشار جدید، با ترمیم و اصلاح منابع قدرت، با جابه‌جایی قدرت از یک طبقه به طبقه‌ی دیگر یا از یک حوزه به حوزه‌ی دیگر و یا با جایگزینی روابط جدید قدرت تحقق می‌پذیرد. در این مقاله ابتدا تعریفی از ابتکارات ارائه می‌شود و مفهوم ابتکارات تدریجی – افزایشی که ابتکاراتی قابل پیش‌بینی و قابل برنامه‌ریزی می باشند، مبنای بحث این مقاله قرارخواهد گرفت. سپس روش تحقیق این مقاله را برای ارزیابی فرضیه‌ها مورد بحث قرارمی‌دهیم، از هر تئوری مورد بحث فرضیه، فرضیه‌های عملیاتی، متغیرها و شاخص‌هایی استخراج گردیده تا آن‌ها را در محک آزمایش تجربی قراردهیم. تئوری‌های مورد بحث دراین مقاله بر متغیرهای متنوعی به‌عنوان عوامل موثر برابتکارات تاکید داشته‌اند. برخی ابتکارات را ناشی از ویژگی‌های جغرافیایی و تسهیل ارتباطات بین موسسات می‌دانند و بعضی آن‌را تابعی از عوامل اقتصادی و مقتضیات بازار می دانند. واژگان کلیدی: نوآوری، تکنولوژی، تقسیم‌ کار، تئوری جغرافیایی، تئوری اقتصادی، ابداع، شومپیتر

علوم سیاسی و نوآوری:

نوآوری تکنولوژیک تنها به برخی تغییرات محدود اقتصادی منحصر نمی‌شود؛ بلکه یک نوآوری تکنولوژیک می تواند با توسعه‌ی خود در جامعه، نظام اقتصادی – سیاسی را دستخوش تحول نماید. نوآوری نه تنها سیستم نمایندگی نزد قدرت عمومی جامعه را دچار تحول می کند، بلکه می‌تواند منشا تحول در درون ساختار قدرت نیز باشد.

"تحول در دانش می تواند منجربه تحول وسیعی در نظام قدرت گردد." (Toffler, 1990, p. 26)

صاحبان دانش و تکنولوژی جدید قطب‌هایی را تشکیل می دهند که قدرت‌های سیاسی – اجتماعی در پیرامون آنان شکل می‌گیرد. انقلاب صنعتی قرن هفدهم مثالی روشن دراین زمینه به دست می‌دهد که سیستم جدید خلق ثروت، قدرت‌های جدید را پایه‌گذاری کرد. تبعات انقلاب‌های تکنولوژیک عبارتند از تغییر روش زندگی، رشد سطح زندگی و ایجاد گروه های سیاسی و اقتصادی جدید که به‌سان فشارهای سیاسی تخریب‌کننده‌ی نظم سیاسی حاکم عمل می‌کنند. (Badie, 1990, p. 84)

بدین سان، توسعه و تغییر تکنولوژیک منبع پویایی توسعه‌ی سیاسی و مبارزات سیاسی است. و " نقش اساسی را در توسعه‌ی یک دولت به ویژه در دفاع از مرزها و در تولید خدمات ایفا می کند... نوآوری مقوله ای اقتصادی – اجتماعی است که تاثیرات شگرفی بر صنعت و اشتغال می‌گذارد و از همین روست که دولت‌ها درصدد کنترل و تعیین جهت آن هستند." (Daple, 1984, p. 450) کارکرد متغیر تکنولوژی به‌عنوان یکی از عوامل تبیینی رفتار سیاسی اساسی‌ترین مقوله ای است که نوآوری تکنولوژیک را به علوم سیاسی پیوند می دهد.

طی چند دهه‌ی گذشته تلاش قدرت‌های سیاسی برای افزایش نوآوری تکنولوژیک به‌منظور ایجاد تحول و توسعه‌ی اقتصادی و سیاسی تشدید شده است. دولت‌ها سیاست‌های متفاوتی را برای تشویق فعالیت‌های نوآوری درپیش گرفته‌اند، تا بتوانند از طریق آن‌ها به توسعه‌ی صنعت ملی دست یابند. درطی سی سال گذشته، مطالعه‌ی نوآوری تکنولوژیک بیش از پیش برای قدرت‌های سیاسی اهمیت یافته است. دلیل این اهمیت را می‌توان به‌ویژه امور ذیل دانست:

نخست، بحران نفتی سال‌های دهه‌ی هفتاد و ضرورت جایگزینی منابع انرژی غیرنفتی.(Rothwell and Zegveld 1981).

دوم، طبیعت رقابتی فعالیت‌های نوآوری و توجه به جنبه های اقتصادی نهفته در نوآوری تکنولوژیک (Smith 1995).

و سوم، قصد دولت‌ها مبنی برتحقق صنعتی کردن قلمرو سیاسی خود در مقیاس وسیع در زمانه‌ای که جهانی شدن اقتصاد، دولت‌ها را مجبور به افزایش هزینه‌های پژوهش‌های تکنولوژیک می‌کند.

تئوری‌های مورد بحث دراین مقاله بر متغیرهای متنوعی به عنوان عوامل موثر بر نوآوری تاکید داشته اند. برخی ابتکارات را ناشی از ویژگی های جغرافیایی و تسهیل ارتباطات بین موسسات می دانند و بعضی آن را تابعی از عوامل اقتصادی و مقتضیات بازار می دانند.

نوآوری چیست؟

از نظر "یان‌کوک" و" پل مایز" جوهره‌ی نوآوری و انتقال تکنولوژی به روزبودن و توان همراهی با پیشرفت تکنولوژیک است. انتقال تکنولوژی فرایندی است که تداوم و توسعه‌ی تولید را آن‌گاه که شروع شد، تضمین می کند. تولید بدون هزینه و امکانات و بدون بازار مناسب، امکان پذیر نیست. این، فرآیند کامل سیکل نوآوری است. (Ian Cook & Paul Mayes, p. 16)

"کوک" و" مایز" برای فهم بهتر نوآوری و انتقال تکنولوژی و فهم این‌که چه چیزی در این فرایند انتقال می‌یابد بین چهار مفهوم ابداع، نوآوری،‌ طراحی و انتشار تمایز قایل می شوند. ابداع (Invention) آن‌گاه صورت می گیرد که یک پدیده‌ی بدیع کشف می شود. مثلا کشف آلومینیم یا ابداع چرخ. نوآوری (Innovation) به پدیده ای اطلاق می‌شود که طی آن کاربردهای گوناگون پدیده کشف شده و شناسایی می‌شود. مثلا فهم این‌که واقعا چگونه می‌توان چرخ را به کاربرد؟ یا این‌که کاربردهای آلومینیم چیست؟ طراحی (Design) به فرآیندی اطلاق می شود که طی آن این ایده‌ها جامه‌ی عمل بپوشد و این ایده با دیگر ایده ها ترکیب شود تا چرخ را به یک وسیله‌ی عملی تبدیل کند و در پایان برای آن‌که توسعه‌ی جدیدی رخ دهد نیاز است تا دانش مربوط به چرخ انتشار (Diffusion) یابد.

در مرحله‌ی آغازین بحث، شفاف‌سازی مفهوم نوآوری و تمایز (نوآوری رادیکال) از (نوآوری تدریجی)‌ ضروری است.

نوآوری رادیکال عبارتند از: نوآوری بنیادین و ابداعاتی اساسی دریک زمینه‌ی خاص که منجر به پدید آمدن یک تکنولوژی جدید می گردد. این گونه نوآوری‌ها معمولا عرصه‌های کاملا نو و بدیعی را فرا راه ما قرار می‌دهند. اما نوآوری تدریجی، نوآوری‌های خرد و محدودی را شامل می شوند که در یک بخش ویژه و به صورت بطئی و تدریجی صورت می‌گیرند. نوآوری تدریجی حاصل یک عمل از پیش‌طراحی شده است. تاریخ علوم و زندگی انسان نشان‌دهنده‌ی شمار محدودی از نوآوری رادیکال است. از نقش اساسی پیامبران الهی که بگذریم، تمدن بشری حاصل عقول متوسط انسان‌هاست که به تدریج و به فروتنی اما مداوم و همیشگی درکارند. اختراعات و نوآوری رادیکال بنا به طبیعت خود، غیرقابل پیش بینی و تصادفی‌اند. درحالی‌که نوآوری محدود تدریجی، حاصل همکاری جمعی انسان‌ها و در پاسخ به نیازهای شفاف و محدود آنان است. خصلت برنامه‌پذیری و قابل پیش‌بینی بودن نوآوری تدریجی می‌تواند آن را تحت قانونمندی علمی درآورد و از این‌روست که پژوهش حاضر تکیه‌ی خود را صرفا براین نوع از نوآوری می‌گذارد. بنابر آن‌چه که گذشت،‌ نوآوری عبارتست از فرایند فعالیتی خلاق که از کشف علمی تا کاربردهای مختلف ناشی از آن را دربرمی گیرد. (Tournemine, 1991,p.87) این فرایند شمار وسیعی از عناصر مفهومی را که در ادبیات این موضوع وجود دارد، دربرمی گیرد.

باید توجه داشت که دریک مطالعه‌ی میان‌رشته ای ارائه‌ی تعریف واحدی از نوآوری که قابل انطباق با رشته‌های مختلف باشد، دشوار است. چرا که رشته های مختلف با یکدیگر از همگونی و پیوستگی برخوردار نیستند و حتی یک رشته در درون خود از همگونی و پیوستگی برخوردار نیست. (Freemann, 1977) تعریف فوق از نوآوری دربرگیرنده‌ی نقطه‌نظر شومپتیر است که فرایند تغییرات تکنولوژیک را به سه مرحله تقسیم می کند: فرآیند اختراع (که دربرگیرنده‌ی پیدایش ایده‌های جدید است)، فرایند نوآوری (که به تحقق‌بخشیدن ایده‌های جدید به شکل محصولات جدید اطلاق می شود) و فرآیند انتشار و فراگیری نوآوری(Stoneman, 1995). از سوی دیگر، این تعریف دربرگیرنده‌ی مفاهیمی است که از یک تمایز مشهور به‌وجود آمده اند: تمایز بین علم و تکنولوژی یا تحقیقات پایه‌ای و کاربردی (Dasgupta and David, 1991 in Stoneman, 1995) از آن‌جا که این پژوهش بر نوآوری تکنولوژیک متمرکز است به صورت خلاصه به تعریف منسفیلد و فریمن از تکنولوژی اکتفا می‌کنیم که آن‌را (مجموعه ای از دانش‌های علمی مرتبط با هنرهای صنعتی) درنظر گرفته‌اند. (Mansfield,1968,Freeman 1977)

روش:

در پژوهش حاضرهریک از تئوری‌های جغرافیایی و اقتصادی نوآوری، به صورت جداگانه مورد بحث قرار خواهد گرفت. مطالعه‌ی ادبیات مربوطه با هدف کشف و استخراج متغیرهای تبیینی هر تئوری به صورت شفاف صورت خواهد گرفت و سپس شاخص‌های این متغیرها را تعیین می‌نماییم. این شاخص‌ها ما را قادر خواهند ساخت که هریک از تئوری‌ها را مورد آزمایش کمی یا کیفی قرارداده و قوت و ضعف تبیینی هر نظریه را ارزیابی کنیم. از این رو، این پژوهش به ترکیب متغیرهایی مختلف از رشته های متفاوتی چون جغرافیا و اقتصاد پرداخته است و ازاین رشته‌ها فرضیه‌هایی از نظریه‌های نسبتا مشهور را جهت ارزیابی انتخاب کرده است.

1- فرضیه‌ی جغرافیای صنعتی: نظریه‌ی جغرافیایی، نوآوری تکنولوژیک انتشار آن ویژگی‌های مکانی – جغرافیایی و ارتباطات درونی آن می‌داند.

2- فرضیه‌ی سیکل زندگی یک محصول: براساس این فرضیه، نوآوری تکنولوژیک متاثر از سیکل بازارهای (داخلی و خارجی) مصرف‌کنندگان و تبحر تکنولوژیک می باشد.

3- فرضیه‌ی شومپیتر: نوآوری تکنولوژیک تابعی است از بزرگی بنگاه اقتصادی، دانش علمی و انحصار بازار.

4- فرضیه‌ی تقسیم کار اجتماعی: نوآوری تکنولوژیک تابعی از تقسیم کار «تولیدی و جغرافیایی است».

برای ارزیابی آماری مفاهیم تئوریک این مقاله هریک از این مفاهیم را در قالب متغیرها و شاخص‌هایی بررسی خواهیم کرد که از طریق پرسش‌نامه‌ای که خلاصه‌ی آن در تابلوی شماره‌ی یک همین مقاله آمده است، به‌دست آورده‌ایم. جهت بررسی فرضیه‌ها از روش آماری آنالیز رگرسیون استفاده شده است.

معیارهای قضاوت در ارزیابی هر تئوری و فرضیه‌ی آن عبارتست از:

1) آزمون F نشان می‌دهد که تا چه اندازه آنالیز رگرسیون در کلیت خود معنا دار است.

2) ضریب همبستگی R2 نشان‌دهنده‌ی درصد تغییرات متغیر وابسته‌ی ناشی از متغیرهای مستقل می‌باشد، هر ضریب نشان‌دهنده‌ی آن است که به ازای هر واحد تغییرمتغیرمستقل چه‌قدر متغیر وابسته تغییر می‌کند.

برای مقایسه‌ی تئوری‌ها در اشکال مختلف، ارزیابی تئوری‌ها در سطوح گوناگون و از طریق شاخص‌های متعدد صورت خواهد گرفت. بدین‌سان، نخست ارزیابی فرضیه‌ها از طریق آنالیز رگرسیون در کل بنگاه‌ها و سپس در بخش‌های مختلف صنعتی و در پایان در ایالت‌های کبک و انتاریو صورت خواهد گرفت. توجیه دیگر این روش آن است که تئوری‌های مورد بحث دراین مقاله از شاخه‌های مختلف علمی و شرایط گوناگونی نشات گرفته‌اند. هم از این‌روست که سعی شده تا آنالیز آماری، شاخص‌های متعددی را دربرگیرد تا بدین طریق امکان بیشتری برای تئوری‌ها فراهم آید، تا قدرت تبیینی خود را به نمایش بگذارند.

متغیرها و شاخص‌ها:

برای عملیاتی کردن پژوهش، مفاهیم تئوری های نوآوری تبدیل به متغیرها و سپس شاخص‌هایی شده‌اند. مشکل اساسی دراین راه عبارتست از یافتن شاخص‌هایی که به ما اجازه دهد تا یک مجموعه‌ی همگون از متغیرهای دو رشته‌ی مختلف علمی (اقتصاد، جغرافیا) را بنا نهیم. همگونی شاخص‌ها ازاین رو ضروری است که هررشته‌ی علمی زبان خاص خود و در نتیجه شاخص‌های آشنای خود را دارد که ضرورتا قابل قیاس با شاخه‌ی دیگرعلمی نیست. از این‌رو ضروری است که متغیرها و شاخص‌هایی را برگزید که در زبان شاخه‌های مختلف علمی فهم مشترکی از آن وجود داشته باشد. استدلال توجیهی برای انتخاب متغیر وابسته‌ای که بتواند مخرج مشترک همه‌ی تئوری‌ها (و بلکه همه‌ی شاخه‌های علمی متفاوت) این پژوهش باشد، شاید مهم‌ترین مساله‌ی متدلوژیک یک پژوهش بین رشته‌ای باشد. ازاین‌رو اصل همگونی، پیوستگی یا هم‌سنخی متغیرها در پژوهش‌های چند رشته‌ای ما را برآن می دارد که به تحلیل مختصر متغیرها و شاخص‌ها بپردازیم.

متغیر وابسته (نوآوری):

ادبیات مربوط به مبحث سیاست‌های تکنولوژیک شاهد به‌کارگیری گسترده «هزینه های تحقیق و توسعه» به‌عنوان شاخص نوآوری می باشد. انتخاب این شاخص برای ابتکار، از این‌رو صورت گرفته است که همبستگی بالایی بین نوآوری و میزان هزینه‌های تحقیق و توسعه کشف شده است. (Kamien, 1982,p.57)

چنین به نظر می‌آید که این هزینه‌ها یکی از عوامل اساسی کشف عرصه‌ها و پتانسیل‌های جدید تکنولوژیک هستند. براین اساس بنگاه های اقتصادی پروژه‌های علمی و حرفه‌ای ویژه‌ای را درچارچوب واحدهای تحقیق و توسعه‌ی خود برای دستیابی به تولیدات جدید و فرایندها و رویه‌های جدید به جریان انداخته‌اند. اما آن‌چه که انتخاب این شاخص را بیش‌ازپیش توجیه می‌نماید توان این شاخص برای مخرج مشترک قرارگرفتن در تئوری‌های پژوهش حاضر می‌باشد.

شاخص‌هایی که در ادبیات موجود برای متغیر نوآوری درنظر گرفته شده عبارتند از: اشتغال (Pred/1976)، شبکه‌های انتشار (Gilmour 1974,Britton1974)، ثبت نوآوری صنایع (Schmookler et Griliches 1963, 1966)، تولیدات جدید (, 1974)، محصولات تجاری شده (Layton et al. 1972, Aathaide 1996)، رشد فروش (Boolingeret al. 1983)، صادرات(Vernon 1966 Hirash 1967/1965)، سود (Mukhopadhyay 1985) و... .

اما به سختی می‌توان پذیرفت که مثلا افزایش درآمد یک بنگاه ضرورتا  ناشی از نوآوری بوده باشد یا این‌که افزایش درآمد می‌تواند به صورت نسبتا معقولی مقوله‌ی نوآوری ناشی از انحصار (فرضیه‌ی شومپتیر) را نشان دهد، ولی مشکل بتوان نوآوری ناشی از نزدیکی بنگاه‌ها به یکدیگر را با شاخص درآمد نشان داد؛ چراکه این نزدیکی می تواند به کاهش درآمد نیز منجر شود. این مسئله درباره‌ی دیگر شاخص‌ها (غیراز هزینه‌های تحقیق و توسعه) صادق است که به‌جهت جلوگیری از اطاله‌ی کلام دراین مقاله از بیان آن صرف‌نظر می‌شود.

تئوری‌ها:

ادبیات ابتکارات تکنولوژیک در سه‌ی دهه اخیر، شاهد بحث و گفتگو از متغیر ارتباطات بین واحدهای صنعتی بوده است. فرض براین است که هرچه تعامل و همکاری‌های رسمی بین موسسات اقتصادی بیشتر باشد، به افزایش توان نوآوری منجر می‌شود. تجربه‌هایی همچون منطقه‌ی صنعتی شمال ایتالیا ،که به ایتالیای سوم مشهور شده است، صحت این ادعاها را کم و بیش تایید کرده است. (Ratti, 1992) هرچند که این مشاهدات به‌سادگی قابل بسط و تعمیم نیستند.

تعامل موسسات و بنگاه‌های اقتصادی – صنعتی که مورد تاکید این مقاله است بایستی تعریف شده و هدفمند باشد که البته این هدفمندی به مدد تحلیل‌های کیفی و کمی به دست آمده است. چنین به‌نظر می‌آید که تعامل معطوف به افزایش نوآوری در آموزش های مشخص کوتاه مدت کارکنان تجلی می‌یابد. یعنی هرگونه تعامل و همکاری مدنظر و قابل پذیرش نیست. بدین‌سان فعالیتهایی که اصطلاحا (تحت لیسانس) خوانده می‌شود هرچند نوعی تعامل و همکاری است، اما سقف آن از کپی‌سازی تکنولوژیک فراتر نمی رود و به نوآوری منجر نخواهد شد. بستر اقتصاد رانتی تعامل و همکاری بین موسسات را به سوی افزایش واسطه‌گری و نه افزایش نوآوری می کشاند. از این‌رو نقش ساخت‌ها می تواند همکاری و تعامل موسسات را تعیین جهت نماید.

تئوری جغرافیایی نوآوری:

جغرافیای صنعتی از آن‌رو به مقوله‌ی نوآوری می‌پردازد که مفاهیم اساسی مسافت، تغییر و تحولات مکانی و فضایی انتشار ایده ها در فضاهای مختلف جغرافیایی در آن وجود دارد. پیش از این جغرافیای فرهنگی به دنبال شناسایی ویژگی‌های محیطی و جغرافیایی یک فرهنگ خاص و نقش افعال و اعمال انسانی در خلق و حفظ ویژگی‌های جغرافیایی یک محدوده‌ی خاص بود.(Wagner and Mikesell,1962in Brown 1981p.16)

هدف پژوهشگران این رشته از متمرکز شدن بر ویژگی‌های جغرافیایی، شناخت تاثیری بود که این ویژگی‌ها می‌توانستند بر فرهنگ پذیرش نوآوری دیگران داشته باشند. بدین‌سان تمرکز پژوهش‌ها بر انتشار نوآوری بود و پژوهشگران یا به توزیع مکانی و جغرافیایی یک پدیده در زمان‌های متفاوت می‌پرداختند و یا به فراوانی یک پدیده دریک زمان و مکان خاص. این تلاش‌ها به فهم ریشه ها، ابزارها و فرایندهای انتشار نوآوری و درعین حال به ویژگی‌های فرهنگی و جغرافیایی آنان منتهی می‌شد.

میراث هگراستراند:

هگراستراند، یکی از نویسندگان و پیشگامان مباحث نوآوری در رشته‌ی جغرافیا بوده است. به نظر او نوآوری نتیجه‌ی فرآیندهای یادگیری و آموزش (Training-Apprantissage) و یا ارتباطات (Communication) است. عوامل موثر در کارایی جریان اطلاعات و گام اساسی در انتشار نوآوری عبارتنداز: نخست، شناسایی ویژگی‌های مکانی جریان اطلاعات و دوم، عوامل بازدارنده و مقاومت کننده در مقابل پذیرش نوآوری و اطلاعات. (Haegerstrand, 1967 ,pp.138-141) با درنظر گرفتن عواملی‌که بر جریان اطلاعات تاثیر می‌گذارند، مکان (فضا) و ویژگیهای مکانی به‌عنوان پایه‌های جغرافیای فرهنگی اهمیت می‌یابند. ازاین‌رو شبکه‌ی ارتباطات اجتماعی و جریان اطلاعات تکنولوژیک توسط موانع اجتماعی و سرزمینی جهت می‌یابد. براساس این مدل انتشار (Diffusion) و پذیرش (Adoption) یک ابتکار اساسا بستگی به در دسترس بودن اطلاعات و ارتباطات دارد: «وجود توافق در همکاری‌های پژوهشی بین شرکت‌هایی که در یک محیط محلی قراردارند، می تواند نوآوری را افزایش دهد» (Coppelin and Nijkam 1990, p.3) اما چشم‌اندازی که مبتنی بر تاکید بسیار برمفاهیم جغرافیایی در مطالعه‌ی نوآوری باشد، منجربه نادیده گرفتن جنبه‌های فرهنگی می‌شود و موانع سرزمینی همچون دریاچه‌ها، جنگل‌ها و فواصل مکانی بین واحدهایی که می‌توانند باهم مرتبط باشند مورد توجهی ویژه قرارمی گیرند.

هگراستراند به بازشناسی و تفکیک سه نظم تجربی در انتشار نوآوری می‌پردازد.

 اولین قانونمندی در نموداری به شکل "S" تجلی می‌نماید و بیانگر آن است که پذیرش یک نوآوری به آرامی شروع شود و سپس به زودی به شدت می‌گراید و در پایان مجددا به مسیر آرامی بازمی‌گردد.

دومین قانونمندی نوآوری عبارتست از آن‌که انتشار به‌صورت سلسله مراتبی است و معمولا از واحدهای بزرگ‌تر به سوی واحدهای کوچک‌تر جریان می‌یابد.

آخرین قانونمندیی که توسط هگراستراند مطرح شده است عبارت است از این‌که انتشار از طریق همسایگی از واحدی به واحد دیگر سرایت می‌کند. (.Brown, 1981, pp.20-21)

نظریه‌های هگراستراند، توسط شماری از پژوهشگران مورد نقد قرارگرفته است که به اجمال می‌توان اهم آن‌را ذکر کرد. مدل هگراستراند پاسخ‌گوی مسائل تصمیم‌گیری و یا سیستم‌های توسعه‌ی شهری نیست، چراکه در آن فرآیندهای سازمانی و تصمیم‌گیری در بخش دولتی یا خصوصی تعیین کننده‌ی پذیرش یا عدم پذیرش نوآوری و انتشار آن هستند. علاوه براین انتشار نوآوری صرفا ناشی از فرآیند ارتباط نیست، بلکه وجود منابع مادی از نیروی انسانی گرفته تا منابع طبیعی و مالی در فرآیند نوآوری و توانایی پذیرش آن بسیار موثرند. (Carlstein, 1978,p.149) در پایان، مدل هگراستراند ناقص است؛ چراکه همواره به درنظرنگرفتن عوامل دیگری چون زیربناهای اقتصادی، حمل و نقل و... منجر می‌شود.

از مطالعه‌ی انتشار نوآوری تا ریشه‌یابی آن

از آن‌جا که نمی‌توان بحث انتشار نوآوری را از ریشه‌یابی علل وقوع آن‌ها جدا کرد، جغرافی‌دانان مسیر پژوهشی خود را تغییر داده‌اند تا بتوانند به ریشه‌یابی خودنوآوری بپردازند ونه صرفا به انتشار آن. باوجود این، مطالعه‌ی نوآوری در رشته‌ی جغرافیا شکل متفاوتی با دیگر رشته‌ها همچون اقتصاد و جامعه‌شناسی و مدیریت دارد و آن عبارت است از فهم شرایط جغرافیایی پیدایش یک نوآوری و شناخت محیط هایی که مناسب رشد نوآوری هستند. دراین‌باره، به‌عنوان مثال می‌توان مکتب اقتصاد سرزمینی یا مکانی (economie spatiale) را یادآور شد که درپی ریشه‌یابی نوآوری بر مطالعه‌ (محیط های مبتکر) (milieux innovateurs) متمرکز شده است. "چشم انداز تغییریافته است: به جای آن‌که به انتشار نوآوری و مقوله‌های کمی آن نگریسته شود گرایش جدید به جنبه‌های کیفی آن و به خلاقیت معطوف است". (Paul Villeneve, in J.P. Auray et al. , 1994, p.71)

بنابراین جغرافی‌دانان به پرسشگری درباره‌ی عوامل سرزمینی که انگیزاننده، بازدارنده یا پدیده آورنده‌ی تکنولوژی‌های جدید هستند پرداخته‌اند. این موضوع آن‌ها را به امر دیگری مشغول داشته است و آن چرایی تفاوت سطح تکنولوژیک مناطق مختلف جغرافیایی است. از این‌رو عوامل جدید مورد مطالعه‌ی جغرافی‌دانان عبارتند از: فضای اجتماعی – فرهنگی مناسبی که درآن تکثرعوامل تولید وجود دارد. این فضای فرهنگی مناسب می‌تواند ارتباطات و مبادلات تکنولوژیک را پدید آورد که این خود زمینه‌ی افزایش نوآوری را فراهم می‌نماید.

گرایشات جدید پژوهشی جغرافی‌دانان نشان می‌دهد که با مفهوم جدیدی از فضا، مکان یا سرزمین مواجهیم و آ‌ن عبارتست از: محیطی فرهنگی و نه صرفا مفهومی فیزیکی و جغرافیایی که درآن فقط عوامل طبیعی درنظر گرفته می‌شود.

نتیجه: مطالعات جغرافیایی نوآوری تکنولوژیک که درابتدا بر پدیده‌ی انتشار و گسترش مکانی نوآوری و علل آن محدود بود، درگذرزمان به سوی مطالعه‌ی تبیینی عوامل پدید آورنده‌ی نوآوری گرایش پیدا کرده است. از نظر جغرافی‌دانان، نوآوری به وسیله‌ی عوامل جغرافیایی و تاثیر این عوامل برجریان اطلاعات از سویی و هزینه‌های ارتباطات و حمل‌ونقل و نیزعوامل تولیدی یک فضای جغرافیایی از سوی دیگر قابل تبیین است.

متغیرها، شاخص‌ها و فرضیه‌ی عملیاتی

با توجه به آن‌چه گذشت، می‌توان متغیرها و شاخص‌های زیر را برای طرح فرضیه‌ی عملیاتی نظریه‌ی جغرافیایی ابتکار برشمرد.

متغیرهای مستقل: "فاصله‌ی جغرافیایی و تمرکز مکانی بنگاه‌های اقتصادی " و "جریان داشتن خدمات اطلاعاتی و ارتباطاتی بین بنگاه‌ها".

متغیر وابسته (نوآوری): درصد فروش که به تحقیق و توسعه اختصاص یافته است.

فرضیه‌ی عملیاتی: درصد فروش اختصاص یافته به واحد تحقیق و توسعه‌ی یک بنگاه اقتصادی (نوآوری تکنولوژیک) تابعی از تمرکز مکانی – جغرافیایی بنگاه‌های اقتصادی و جریان داشتن خدمات اطلاعاتی و ارتباطی بین آن‌هاست.

تئوری‌های اقتصادی نوآوری

تئوری سیکل زندگی یک محصول

تئوری سیکل، بنای نوآوری را برارتباط و تعامل موثر بازار و تهیه‌کنندگان بازار می‌گذارد. آن‌گاه که نمودار انتشار نوآوری به عنوان تابعی از زمان رسم شود، الگوی کلاسیک S شکل می‌گیرد. هال (Hall 2004) معیارهایی که دراین الگو تاثیرگذارند به چهاردسته تقسیم می‌کند: معیارهایی که منافع حاصله از نوآوری را تحت تاثیر قرار می‌دهند؛ معیارهایی که هزینه‌های پذیرش نوآوری را متاثر می‌کنند؛‌ معیارهای مرتبط با صنعت یا محیط اجتماعی صنعت؛ و در پایان معیارهای مرتبط با عدم اطمینان و اطلاعات. از سوی دیگر پذیرش فناوری جدید ممکن است مستلزم سازمان‌دهی مجدد محل کار باشد. (Bryjolfsson 2000) این تعامل منبع اساسی توسعه‌ی محصولات جدید و به‌ویژه گسترش نوآوری می‌باشد. (Vernon, 1966) ورنون سه مرحله را برای سیکل زندگی یک محصول بازشناسی می‌کند که تحت نفوذ تقاضای بازار عمل می‌نمایند:

مرحله‌ی تولید، مرحله‌ی مشخص شدن و قطعی‌شدن ویژگی‌های تولید و در پایان، مرحله‌ی استاندارد شدن محصول. بحث نوآوری به‌ویژه در مرحله‌ی نخست مطرح می‌شود، ورنون، فرض را بردسترسی یکسان بنگاه‌های اقتصادی کشورهای پیشرفته به دانش علمی و فنی می‌گذارد. اما درعین حال فاصله‌ای را بین دانش علمی و فنی از یک سو و تبدیل آن به محصولات تکنولوژیک قائل می شود. برای نشان دادن نوآوری تکنولوژیک، وی به مطالعه‌ی ایالات متحده می‌پردازد و مشاهده می‌کند که تفاوت کشورهای صنعتی با آمریکا در درآمدها و قدرت خرید بالا دراین کشور است. به تبع این امر کارآفرینان (Entrepreneurs) آمریکایی از توانایی خود در برآورده کردن نیازهای جدید بازار آگاهند. (همان، ص 193) بنابراین درآمد و قدرت خرید بالا مکان وقوع نوآوری را مشروط و مشخص می‌کند.
به بیان‌ دیگر ارتباط با بازاری که قدرت خرید آن بالاست کارآفرینان را (که مجریان نوآوری و پدیدآورندگان محصولات جدید هستند) به پاسخگویی به تقاضاهای جدید بازار وامی دارد. تقاضاهایی که برآورده کردن آن‌ها مستلزم نوگرایی و بهینه‌سازی محصولات و نیز مستلزم صرف هزینه‌ی بالا در توسعه و تولید محصولات جدید است. « بنابراین اگر شرکت‌های آمریکایی هزینه‌ی بیشتری، در مقایسه با رقبای خود، در توسعه‌ی محصولات جدید صرف می‌کنند ( واین صرف هزینه به نادرستی هزینه‌ی «پژوهش» نام‌گذاری شده) به خاطر علل مبهم جامعه‌شناختی نیست، بلکه به خاطر وجود تعامل موثر بین ظرفیت‌های بازار و تهیه‌کنندگان آن است». ( همان، ص 193) در مرحله‌ی دوم که در واقع مرحله‌ی تثبیت تولید است، تهیه‌کنندگان آمریکایی به گسترش بازارهای خود دست می‌یازند و به سرمایه گذاری در خارج از مرزهای آمریکا مبادرت می‌ ورزند. و این هنگامی صورت می‌گیرد که تقاضای محصولات جدید درخارج از مرزهای آمریکا منتشر شده است.

در سومین مرحله، هنگامی‌که تکنیک‌های تولید استاندارد شده و تولید نیازمند محیط صنعتی بسیار پیشرفته‌ای نیست، تمرکز‌زدایی از خطوط تولیدی و ارزان‌شدن آن‌ها و متعاقبا استقرار آن‌ها در کشورهای توسعه‌نیافته متحقق می‌شود.

هیرش (Hirsch 1965, 1967)، تحلیل دیگری از سیکل زندگی یک محصول ارائه می‌دهد. به نظر وی مهارت علمی و تکنولوژیک پایه و مرحله‌ی نخست نوآوری را تشکیل می‌دهد و کشورهای پیشرفته با دراختیار داشتن چنین مهارت بالای تکنیکی جایگاه ویژه‌ای در نوآوری‌ها و تولیدات جدید دارند. این نقطه‌نظر تفاوت ظریف خود را با دیدگاه ورنون به این شکل آشکار می‌کند که نه تنها آمریکا بلکه کشورهای کوچکی مانند سوئد و سوئیس هم می‌توانند مصدر نوآوری و نوآوری‌ها و تولید محصولات جدید باشند، هرچند که سرمایه‌ی آن‌ها به اندازه‌ی ایالات متحده نباشد.

در مرحله‌ی دوم، صادرات و سرمایه است که نقش اساسی را بازی می‌کند. «مهم آن است که تولید درجایی شکل می‌گیرد که «اقتصاد خارجی» به‌راحتی قابل دسترسی می باشد.» دراین مرحله است که مشکلات صادرات، کشورهای کوچک را ناگزیر از عقب‌نشینی به نفع کشورهای بزرگی همچون ایالات متحده می‌کند. درپایان،‌ در مرحله‌ی استاندارد شدن محصول و هنگامی‌که سرمایه نقش اساسی خود را از دست می‌دهد، کشورهای کمتر توسعه یافته می‌توانند با سهولت به سرمایه‌گذاری در محصولات جدید بپردازند.(Aydalot, 1980,p.93)

حاصل آن‌که دراین دیدگاه، ابتکارات تکنولوژیک هویت مستقلی ندارد و شدیدا به بازار و تجارت وابسته است. درواقع این تهیه کنندگان و کارآفرینان‌اند که خود را با تقاضاهای جدید بازار وفق می‌دهند و نه‌این‌که بازار و مصرف‌کنندگان نوآوری را پذیرا می شوند. مرکز ثقل نوآوری، تقاضای مصرف‌کنندگان است و نه حتی دانش فنی پیشرفته.

متغیرها، شاخص‌ها و فرضیه‌ی عملیاتی

متغیرهای مستقل: « ظرفیت و کیفیت محصولات بنگاه یا کارخانه در مقایسه با تکنولوژی‌های پیشرفته در هر زمینه‌ی خاص» ،« سهم کارخانه (بنگاه) در بازار بین‌المللی » ، « روابط بنگاه با مصرف‌کنندگان » و « سرمایه‌گذاری خارجی ».

متغیر وابسته: درصد فروش که به تحقیق و توسعه اختصاص یافته است.

فرضیه‌ی عملیاتی: درصد فروش که به تحقیق و توسعه اختصاص می‌یابد تابعی است از میزان فروش حاصله از صادرات، ظرفیت تکنولوژیک بنگاه در مقایسه با تکنولوژی پیشرفته در زمینه‌ی تخصص بنگاه (کارخانه)، سهم بنگاه در بازار بین الملل، میزان روابط بنگاه با مصرف‌کنندگان و سرمایه‌گذاری خارجی.

تئوری شومپیتر

نظرات شومپیتر درباره‌ی نوآوری، به‌ویژه نظریات او در کتاب « سرمایه داری ، سوسیالیسم و دموکراسی» (Schumpeter 1942) سه نکته‌ی اساسی را دربردارد. نخست آن‌که نوآوری تکنولوژیک خمیرمایه‌ی اساسی پویایی اقتصاد سرمایه‌داری را تشکیل می دهد، چیزی که وی آن را «تخریب خلاق (Creative destraction)» می‌نامد.

ساختارها و محصولات کهن صنعتی جای خود را دائما به اشکال جدید می‌دهند. سپس، پیشرفت‌های تکنولوژیک در کشورهای صنعتی به رشد قابل توجه درآمدها منجر می‌شود. درپایان، سومین نکته‌ای که از اندیشه‌های او می‌توان استخراج کرد، نقش اساسی شرکت‌ها و بنگاه‌های اقتصادی بزرگ در پیشرفت‌های اقتصادی و افزایش نوآوری تکنولوژیک است. (همان صفحه، 200- 195) بنگاه‌های اقتصادی بزرگ می‌توانند تغییرات تکنولوژیک و ترکیبات فنی جدید را تضمین کنند، انگیزه‌ی نوآوری را افزایش دهند و سرمایه‌ی لازم را برای واحدهای تحقیق و توسعه فراهم نمایند. (Lebas, 1995, p.16) بنابراین دراین دیدگاه انحصارات، اساس نوآوری است و نه رقابت. چراکه انحصارات، قدرت اقتصادی لازم برای حمایت مالی از واحدهای تحقیقاتی و به تولید رساندن نوآوری را دارد. (Scherer, 1984) شرر با پذیرش چارچوب تحلیلی شومپیتر استدلال می‌کند که نوآوری مستلزم فرآیند پرهزینه‌ی سعی و خطا درطول زمان است.

سرمایه‌گذاری در این فرایند به شکل مجموعه تصمیم‌گیری‌هایی متجلی می‌شود که هرمرحله‌ی آن سرمایه‌گذاری‌های روزافزونی را ایجاب می‌نماید. (همان، ص3)

متغیرها، شاخص‌ها و فرضیه‌ی عملیاتی

شاخص‌های متغیرهای مستقل: «کل فروش» ، «شمار کارکنان» ، «شمار مهندسین»،‌ «میزان رقابت در بازار ملی و بین المللی»

شاخص متغیر وابسته: درصد فروش که به تحقیق و توسعه اختصاص یافته است.

فرضیه‌ی عملیاتی: درصد فروش که به تحقیق و توسعه اختصاص می‌یابد تابعی است از «کل فروش» ، «شمار کارکنان» ، «شمار مهندسین» ، «میزان رقابت در بازار ملی و بین المللی».

تئوری تقسیم کار

تقسیم کار؛ عبارتست از قطعه قطعه کردن زنجیره‌ی فعالیت‌های اقتصادی و تولیدی به واحدهای مستقل و مجزایی که درعین جدایی مکمل یکدیگرند. دراین دیدگاه زمینه‌ی پیدایش نوآوری تکنولوژیک عبارتست از توانایی یک بنگاه اقتصادی در تطبیق مکانی و حرفه‌ ای خویش با نیروی کار. ابتکار، ریشه در دو مقوله‌ی عمده دارد: نخست، جستجوی بنگاه اقتصادی برای یافتن نیروی کار ارزان و دیگری توسعه‌ی یک رشته روابط اجتماعی که امنیت، قاعده‌مندی و تداوم فعالیتش را تضمین کند. (Aydalot, 1985, p.55)

بدین‌سان تقسیم کار، عبارتست از تقسیم وظایف تکنیکی در درون یک بنگاه یا کارخانه ، تقسیم اجتماعی کار از طریق تنوع وظایف بنگاه‌ها یا کارخانه‌های متفاوت و نیز تقسیم مکانی کار (ملی و بین المللی). رشد تکنولوژیک و افزایش نوآوری وابسته به جنبه‌های مختلف تقسیم کار است.

به نظر آدام اسمیت، افزایش قدرت تولیدی کار بستگی به مهارت نیروی کار و کارگران دارد و اساسی‌ترین پیشرفت‌ها در قدرت تولیدی و مهارت فنی کار، ریشه در تقسیم کاردارد (Smith 1991, P.71) معهذا، تقسیم کار بایستی محدود به گستره‌ی بازارباشد. چرا که اساسا " توانایی مبادله زمینه‌ی تقسیم کار است. اگر بازار محدود و کوچک باشد،‌ انگیزه‌ای برای محدودشدن تولید کنندگان به یک حیطه‌ی تخصصی خاص باقی نخواهد ماند. چرا که زمینه‌ای برای مبادله‌ی مازاد تولید وجود ندارد." (همان ص85)

یانگ، همچون آدام اسمیت از تقسیم کار به‌عنوان زمینه‌ی پویایی رشد و نوآوری یاد می‌کند. اما وی بر تقسیم کار در مقیاس اقتصاد کلان تاکید می کند، برخلاف آدام اسمیت که از تقسیم کار در درون یک بنگاه اقتصادی سخن می‌گوید یانگ براهمیت تعدد و تنوع صنایع تاکید می‌نماید که بستر پویایی رشد محصولاتند.(Lebas, 1995, p.8)

متغیرها، شاخص‌ها و فرضیه‌ی عملیاتی

شاخص‌های متغیرهای مستقل: "هزینه‌ی خدمات تکنولوژیک"، "میزان سهم سرمایه‌ی‌ِ خارجی در بنگاه اقتصادی".

شاخص متغیر وابسته: درصد فروش که به تحقیق و توسعه اختصاص یافته است.

فرضیه‌ی عملیاتی: درصد فروش که به تحقیق و توسعه اختصاص یافته است، تابعی است از "هزینه‌ی خدمات تکنولوژیک" و "میزان سهم سرمایه‌ی خارجی در بنگاه اقتصادی".

داده‌های تجربی این پژوهش طی پروژه‌ای از طریق پرسش‌نامه جمع آوری شده‌اند. نه کشور دراین کار مشارکت داشته‌اند: مکزیک، تایوان، ژاپن، کره جنوبی، هند، اسرائیل، کانادا، چین و اتریش. دراین پرسش‌نامه بخش‌های صنعتی ویژه‌ای که مورد بررسی قرارگرفته‌اند براساس معیارهای ذیل تقسیم‌ بندی و انتخاب شده‌اند:

الف) صنایع اولیه، ثانویه یا مصرفی

ب) صنایع مبتنی برعلوم یا صنایع مبتنی بر تکنولوژی

ج) صنایع کهنه، رشد یافته یا جدید

د) صنایعی که تحت سلطه‌ی بنگاه‌های کوچک، متوسط یا بزرگ‌اند.

پرسش‌نامه درجهت دستیابی به اطلاعاتی پیرامون نهادها، دانش علمی، ظرفیت تکنولوژیک، بازار، خدمات تکنولوژیک، و نوآوری تکنولوژیک طراحی شده است. این پرسش‌نامه از طریق مصاحبه‌هایی با دست‌اندرکاران صنایع، مورد آزمایش‌های اولیه و سپس توسط یک گروه تحقیقاتی مورد تجدید نظر قرارگرفته است تا درباره‌ی مناسب بودن آن با معیارهای علمی واجرایی اطمینان حاصل شود. لازم به یادآوری است که داده‌های این پژوهش متشکل از داده‌های عینی و داده‌های ذهنی (نقطه نظرات پاسخگویان) است. ازاین‌رو ضروری است که در تفسیر نتایج به این دو دسته داده‌ها و اعتبار آن‌ها توجه خاصی مبذول داشت. داده‌های ذهنی بیان‌کننده‌ی ذهنیت و نقطه- نظرات پاسخگویان برخی از عوامل را دست‌کم گرفته یا برخی را مهم پنداشته باشند. به هرحال از شانزده سئوال مطروحه در پرسش‌نامه تنها پنج سئوال در زمره‌ی سئوالاتی است که پاسخ آن بسته به ذهنیت پاسخگویان است. به تابلوی زیر توجه کنید.

انتخاب داده‌های آماری این پژوهش بر روی یک نمونه‌ی اتفاقی از 3000 بنگاه کانادایی شروع شده که نیمی از آن‌ها از ایالت انتاریو و نیمی دیگر از ایالت کبک می‌باشند. تولیدات این دو ایالت بیش از دو‌سوم محصولات صنعتی کانادا را تشکیل می‌دهند. از بین نمونه‌ی فوق 387 بنگاه انتخاب شده و پاسخ‌های آن‌ها مورد تجزیه و تحلیل‌های آماری قرارگرفته است.

این بنگاه‌ها بخش‌های صنعتی ذیل را دربرمی‌گیرند: پلیمر، ماشین‌های صنعتی، قطعات خودرو، نساجی، ریخته‌گری، تجهیزات مکانیکی، نرم افزار، داروسازی و الکترونیک.

بدین‌سان داده‌های موجود از سه منظر مورد تحلیل آماری قرارگرفته‌اند. نخست، تقسیم‌بندی آن‌ها براساس بخش‌های صنعتی، سپس تقسیم‌بندی آن‌ها براساس هریک از ایالت‌ها و در پایان مجموعه‌ی کل داده‌ها فارغ از بخش صنعتی مربوطه یا ایالت محل اسکان آن‌ها. هدف این تحلیل‌ها ارزیابی بنگاه‌ها از حیث ابتکارات تکنولوژیک آن‌ها می‌باشد. تابلوی ذیل توزیع پراکندگی بنگاه‌ها را براساس بخش صنعتی و ایالت محل اسکان نشان می‌دهد.

نتایج داده‌های پژوهش حاضر مربوط به بنگاه‌های اقتصادی کشور کانادا می‌باشد، از این‌رو شاید بیان تفصیلی آن برای مخاطبان ایرانی ضروری نباشد، اما اجمال آن می‌تواند برای سیاست‌گذاران دولتی درامر تکنولوژی و صاحبان صنایع سودمند باشد. تابلوی شماره‌ی 3 نشان‌دهنده‌ی توان تبیینی نظریه‌های نوآوری در مقایسه با یکدیگر می‌باشد.

نتیجه: مقاله‌ی حاضر به پنج سئوال درباره‌ی عوامل موثر بر نوآوری تکنولوژیک پرداخته است.
1- آیا رابطه‌ای بین نوآوری تکنولوژیک و ویژگی‌های جغرافیایی بنگاه‌های اقتصادی – صنعتی و تعاملات ناشی از آن وجود دارد؟ 2- آیا رابطه‌ای بین نوآوری تکنولوژیک ازسویی و سیکل بازار و تبحر تکنولوژیک بنگاه اقتصادی از سوی دیگر وجود دارد؟  3- آیا بین بزرگی بنگاه اقتصادی و دانش علمی با نوآوری تکنولوژیک رابطه‌ای وجود دارد؟ 4- آیا بین نوآوری و تقسیم کار حرفه‌ای و مکانی رابطه‌ای وجود دارد؟

آنالیز داده‌ها نشان‌دهنده‌ی آن است که متغیرهای نظریه‌ی جغرافیایی تنها در بخش الکترونیک معنی‌دار است. به بیان‌ دیگر ارتباطات بنگاه‌های اقتصادی در بخش صنعت الکترونیک می‌تواند 38 درصد تغییرات متغیر وابسته را توضیح دهد. متغیرهای نظریه‌ی سیکل زندگی محصول 12 درصد تغییرات متغیر وابسته در مجموعه‌ی بنگاه‌ها، 38 درصد در بخش داروسازی و 16 درصد در ایالت‌های کبک و انتاریو را توضیح می‌دهد. متغیرهای نظریه‌ی شومپتیر تنها در بخش داروسازی 68 درصد و متغیرهای نظریه‌ی تقسیم کار تنها در بخش الکترونیک 40 درصد تغییرات متغیر وابسته را توضیح می‌دهند.