تاریخ انتشار : ۲۶ دی ۱۳۸۷ - ۰۷:۲۳  ، 
شناسه خبر : ۶۳۹۸۵

امیرحسین تیموری
«آقای رئیس‌جمهور، این نامه را از آن رو برای شما می‌نویسیم که متقاعد شده‌ایم سیاست کنونی ایالات متحده در برابر عراق موفقیت‌آمیز نیست و ما به زودی از ناحیه خاورمیانه با تهدیدی مواجه خواهیم شد که پس از پایان جنگ سرد بی‌نظیر خواهد بود. در خطابه وحدتی که پیش‌رو دارید فرصت دارید تا این تهدید را مورد توجه قرار دهید. شما باید استراتژی‌ای جدید پیشه خود ‌سازید تا منافع ایالات متحده و متحدانش را در خاورمیانه و سراسر جهان امنیت بخشد. اولین حرکت در راستای این استراتژی حذف رژیم صدام‌حسین از عراق است. ما حاضریم در این تلاش ضروری اما سخت شما را همراهی کنیم.»
اینها جملات آغازین نامه 18 امضایی معروف نومحافظه‌کاران به ویلیام کلینتون رئیس‌جمهور وقت آمریکا در 26 ژانویه 1998 است. نامه معروف مذکور که امضای افراد سرشناسی چون فرانسیس فوکویاما، زلمای خلیل‌زاد، جان بولتون، پال ولفوویتز، دونالد رامسفلد، رابرت کیگان و برخی دیگر را به همراه داشت و سرانجام منجر به تصویب طرح «آزادسازی عراق» در کنگره آمریکا و سپس تبدیل شدن آن به قانون با امضای بیل کلینتون شد، تبلور پروژه‌ای بود که نومحافظه‌کاران در عصر پس از اضمحلال شوروی با نام «پروژه قرن جدید آمریکا» کلید زده بودند. هنگام انتشار این نامه و حتی پس از تصویب قانون آزادسازی عراق در کنگره هنوز در محافل آکادمیک و سیاسی بحث‌های جدی حول مفاهیمی چون «امپراتوری آمریکا» درنگرفته بود، اما ورود جورج بوش پسر به کاخ سفید در ژانویه 2001 و به خصوص حادثه 11 سپتامبر 2001 که حمله به افغانستان و سپس عراق را در مارس 2003 به دنبال داشت، باعث شد که هم پروژه قرن جدید آمریکای نومحافظه‌کاران کلید بخورد و هم آتش بحث‌های تئوریک و سیاسی حول مفاهیمی چون هژمونی و امپراتوری آمریکا شعله‌ور شود. گویی با حمله مارس 2003 به عراق و سقوط صدام و پیش از آن حادثه 11 سپتامبر 2001 دیگر مفاهیم سنتی در تبیین نحوه کنش‌های جهان‌گسترانه ایالات متحده عقیم شده بودند. گزارش حاضر سر آن دارد تا به نوعی روایتگر این دگردیسی‌های مفهومی و مضمونی در مفاهیمی چون هژمونی و امپراتوری به ویژه پس از حادثه دوران‌ساز 11 سپتامبر باشد.
از هژمونی ارشادی تا ه‍ژمونی دستوری
اما اگر به واقع بخواهیم دلالت‌های مفهومی هژمونی را بیابیم بهترین دوران در‌گذار از دلالت‌های سنتی و باستانی این مفهوم دوران اواسط جنگ سرد و نیز پایان آن و ظهور جهان تک‌قطبی با محوریت ایالات متحده در عصر پس از اضمحلال شوروی است.
در یک تقسیم‌بندی از نوع تعریف‌ها و تبیین‌های مفهوم هژمونی به طور کل می‌توان از دو رویکرد در میان اندیشمندان روابط بین‌الملل در ارجاع به مفهوم هژمونی نام برد که از این قرارند: 1) رویکرد سیستمی؛ از واقع‌گرایان تا لیبرال‌ها و چپ‌گرایان 2) رویکرد فرهنگی و ایدئولوژیک به مفهوم هژمونی.
در میان اندیشمندان رویکرد اول رایت و مدلسکی سعی دارند تا الگوی منظمی از حرکت‌های بلندمدت تاریخی در زمینه جنگ و سیاست و افول و صعود هژمون‌ها را کشف کنند. کوینسی رایت می‌گوید که حوادث سه قرن گذشته نشان می‌دهد که هر نیم قرن یک‌بار جنگ‌های عمده‌ای رخ می‌دهد و منجر به سقوط هژمون‌ها و روی کار آمدن هژمون دیگری می‌شود. وی جنگ جهانی دوم را آغاز صعود ایالات متحده می‌داند. از سوی دیگر جرج مدلسکی مفهوم پیشوایی را به جای هژمونی به کار می‌برد. قصد وی از این مفهوم‌سازی این است که بگوید پیشوای جهانی بازیگری است که توان نوآوری و حرکت به جلو را در جهت ارتقای مصلحت عمومی دارد. به نظر وی از سال 1500 میلادی به این سو این نقش از سوی چهار قدرت پرتغال، هلند، بریتانیا و آمریکا ایفا شده است.
ای‌اف ارگانسکی نیز با طرح تئوری انتقال قدرت بر این نظر است که کشورها بسته به مبادی عمده قدرت خود در صنعتی شدن وارد مرحله تولید قدرت شده و رشد می‌یابند و سرانجام وارد مرحله بلوغ می‌شوند و در این میان در هر دوره‌ای یکی از دولت‌ها به بالاترین درجه قدرت می‌رسد. ارگانسکی اگرچه به مفهوم هژمونی اشاره نمی‌کند اما منظورش از وضعیت بالاترین قدرت تقریبا همان هژمونی است.
از سوی دیگر اما برخی از اندیشمندان کل‌گرای این رویکرد که هم واقع‌گرایان را دربر می‌گیرد و هم لیبرال‌ها را، بر توانایی دولت هژمونیک در تهیه و ارائه کالای عمومی بین‌المللی به منظور تامین ثبات و نظم بین‌المللی اشاره دارند. در این راستا می‌توان به اندیشمندانی چون کیندلبرگر، رابرت گیلپین، استفان کراسنر و سورنسون اشاره کرد.
این اندیشمندان که نظریه خود را در قالب تئوری «ثبات هژمونیک» تئوریزه کرده‌اند بر این نظر هستند که برای به وجود آوردن و توسعه کامل اقتصاد لیبرالی بازار جهانی یک هژمون یعنی یک قدرت حاکم نظامی و اقتصادی نیاز است زیرا در نبود چنین قدرتی قواعد لیبرالی اجرا نخواهد شد. پس در نبود یک قدرت هژمون حفظ اقتصاد بازار آزاد جهانی بسیار دشوار خواهد بود.
رویکرد دوم به بحث هژمونی که نوعی رویکرد فرهنگی و ایدئولوژیک محسوب می‌شود عمدتا ریشه در آثار روشنفکر چپ‌گرای ایتالیایی آنتونیو گرامشی دارد. این نوع رویکرد به بحث هژمونی که خود نوعی واکنش به مباحث رئالیستی محسوب می‌شود، ابتدا توسط شخص وی در دهه 1920 طرح شد.
اما اول کسی که اندیشه‌های حوزه جامعه‌شناسی گرامشی را وارد ادبیات روابط بین‌الملل کرد رابرت کاکس بود. کاکس با گشودن این مسیر راه خود را از رئالیست‌های مادی‌گرا جدا و تاثیر نیروهای اجتماعی و فرهنگی و روابط غیرمادی در روابط بین‌المللی را تئوریزه کرد. کاکس در باب هژمونی می‌نویسد: «من از واژه هژمون به منظور اشاره به ساختاری از ارزش‌ها و ادراک‌ها درباه سرشت نظمی که کل نظام بازیگران دولتی و غیردولتی را دربر می‌گیرد استفاده می‌کنم. این ارزش‌ها و ادراک‌ها و نظم هژمونیک نسبتا ثابت و پذیرفته شده هستند. آنها از نظر بیشتر بازیگران به عنوان نظم طبیعی شناخته می‌شوند. چنین ساختاری از معانی توسط ساختاری از قدرت تقویت می‌شود. در این ساختار، قدرت نیز به احتمال بسیار زیاد، یک دولت مسلط است، ولی سلطه دولتی برای ایجاد هژمونی کافی نیست. هژمونی ناشی از شیوه‌های اقدام و اندیشه لایه‌های اجتماعی مسلط در دولت یا دولت‌های مسلط است، تا جایی که این شیوه‌های اقدام و اندیشه مورد پذیرش و رضایت لایه‌های اجتماعی مسلط دیگر دولت‌ها قرار گیرد.»
با نگاهی به تعاریف بالا از مفهوم هژمونی و در نظر گرفتن رویکردهای مختلف درمی‌یابیم که نقطه اتصال و فصل مشترک تمام این تبیین‌ها از مفهوم هژمونی، بعد معنوی، ارزشی و اخلاقی این مفهوم یا به عبارتی تفوق، تسلط، استیلا و یا رهبری قدرت برتری است که در عرصه نظام بین‌ا‌لمللی بزرگی و سروری‌اش را سایرین با رضایتمندی و نه به زور سرنیزه قبول کرده باشند. اگرچه زور و اجبار نیز چاشنی این مفهوم است اما وجه عمده آن را تشکیل نمی‌دهد و این یعنی هژمونی ارشادی در مقابل هژمونی دستوری. بدین‌سان هژمونی‌ای که سلطه مشروع خوانده می‌شود نوعی هژمونی ارشادی است و به نوعی مرزبندی با مفهوم امپراتوری می‌رسد.
بازگشت دوباره امپراتوری؛ از فرید زکریا تا حمید دباشی
اما مفهوم امپراتوری که به‌ویژه پس از سقوط سه هفته‌ای بغداد در آوریل 2003 محافل آمریکایی و مباحث سیاسی را مسخر خویش ساخت از نوعی اشتر‌اکات و نیز افتراقات با مفهوم هژمونی بهره می‌برد.
در مجموع پس از 11 سپتامبر و به ویژه پس از سقوط سه هفته‌ای بغداد مفاهیمی چون هژمونی دستوری، یک‌جانبه‌گرایی تهاجمی، امپریالیسم‌نوین، تنها ابر‌قدرت و عملیات پیش‌دستانه نومحافظه‌کارانه به گونه‌ای در ادبیات نظریه‌پردازان مسائل سیاست بین‌الملل نضج پیدا کرد که بسترساز خلق دوباره مفهوم امپراتوری در ادبیات روابط بین‌الملل شد و به تبع آن ایالات متحده پس از امپراتوری روم باستان تنها امپراتوری‌ای شد که با اشغال کابل و بغداد، خورشید در سرزمین‌های تحت فرمانش هیچ‌گاه غروب نمی‌کرد.
برخی از نظریه‌پردازان همچون نیال فرگوسن و فرید زکریا با بررسی مقایسه‌ای تاریخی میان آمریکای کنونی و بریتانیای قرن 19، ایالات متحده را واجد تمام مشخصات یک امپراتوری همچون بریتانیایی کبیر می‌دانند. فرگوسن با مقایسه این دو پدیده معتقد است آمریکا قطعا یک امپراتوری است و مدت‌های مدیدی است که یک امپراتوری است. به نظر وی آمریکا وارث طبیعی امپراتوری بریتانیاست که نظم جهانی را برای قرن‌ها برقرار کرد. فرگوسن اما از سوی دیگر ابراز تاسف می‌کند که فرهنگ سیاسی انزواگرایانه در آمریکا به این کشور اجازه نمی‌دهد نقش وسیع‌تر و عمیق‌تری در شکل دادن به تحولات جهانی ایفا کند. فرگوسن همچنین در جای دیگر امپراتوری روم را نیز در تحلیل خود دخیل کرده و با بررسی سه امپراتوری آمریکا، بریتانیا و روم باستان به طرح این نظر خطر می‌کند که اگر چه هر سه امپراتوری ابعاد مثبت و منفی داشتند اما مولفه‌های مثبت امپراتوری آمریکا بر دو امپراتوری پیش از خود می‌چربد. فرگوسن با این تحلیل خود آمریکا را امپراتوری خیرخواهانه می‌نامد. فرید زکریا نویسنده دیگری است که تحت تاثیر آرای نیال فرگوسن به مقایسه مشابهی میان امپراتوری بریتانیا و ایالات متحده و صعود و سقوط این دو می‌پردازد. زکریا در یکی از تازه‌ترین نوشته‌هایش با مقایسه جنگ عراق با جنگ بوئرها در اواخر قرن 19 در امکان زوال امپراتوری آمریکا بیان می‌دارد که، همانگونه که جنگ انگلیس با بوئرها زمینه‌های ضعف اقتصاد و زوال امپراتوری بریتانیای کبیر را در قرن بیستم باعث شد جنگ عراق و تبعات آن منجر به افول قدرت آمریکا خواهد شد. زکریا در ابتدای مقاله مذکور در نشریه معتبر فارن افرز اگر چه تلاش دارد جنگ عراق را با جنگ بوئرها مقایسه کند اما در ادامه، روال منطقی تحلیل را از دست می‌دهد و به جای پردازش عالمانه‌تر به این مقایسه برای اثبات تز افول قدرت آمریکا مسائل دیگری را طرح می‌کند و در انتهای مقاله بیان می‌دارد که آمریکا باید با درک واقعیات جهان غیر آمریکایی خود را از مهلکه نجات دهد وگرنه باید با نیروهای گریز از مرکز دچار چالش شود. اما آنچه در مقاله زکریا مطرح و شکافته نمی‌شود همان تز اولیه مقایسه دو جنگ بوئرها و عراق در افول در امپراتوری بریتانیا و ایالات متحده است.
اما از سوی دیگر طیف نویسندگانی وجود دارند که نظری کاملا عکس آرای نیال فرگوسن در سر دارند. این اندیشمندان بیان می‌دارند که آمریکا یک امپراتوری نیست اما مشکل اینجاست که ادای امپراتوری در می‌آورد. بنجامین باربر، جان ایکنبری و با اندکی اغماض جوزف نای و چارلز کاپچن در زمره این اندیشمندان‌اند. برای مثال بنجامین باربر لیبرال در کتاب «امپراتوری هراس» می‌نویسد: «دولت جورج بوش با یک جانبه‌گرایی‌های خود، به‌کارگیری دکترین حمله پیشدستانه و اتخاذ سیاست تغییر رژیم عملا در گفتار وسوسه امپراتوری شده و مشکلات زیادی برای کشور خود به وجود آورده است. به تعبیر او منطق جهانی شدن ناقض منطق امپراتوری است زیرا در عصر جهانی شدن، پیچیدگی فزاینده نظام بین‌المللی و وابستگی متقابل کشورها عملا وجود و کارکرد یک امپراتوری مرکزی را منتفی کرده است. لشکرکشی و تحمیل ارزش‌های قدرتمندترین کشور دنیا بر سایرین نه فقط حلال مشکلات نیست بلکه خود مادر بسیاری از مشکل‌هاست». جان ایکنبری از لیبرال‌های مدافع چند جانبه‌گرایی و بها دادن به سازمان‌ها و رژیم‌های بین‌المللی نیز در این خصوص می‌نویسد: «ایالات متحده به ویژه در مورد کشورهای ضعیف حاشیه‌ای سیاست‌های امپریالیستی را پیگیری می‌کند اما روابط آمریکا با چین، ژاپن، اروپا و روسیه امپریالیستی نیست. اقتصادهای این کشورها با آمریکا به شدت در هم تنیده است و این کشورها با توسل به چانه‌زنی و روابط دوجانبه و نهادهای درون‌دولتی نظمی سیاسی را قوام بخشیده‌اند. بنابراین آمریکا یک امپراتوری نیست آمریکا نظم سیاسی دموکراتیکی را راهبری می‌کند که نامی بر آن نمی‌تـوان نهاد و سابقه تاریخی‌ای نیز ندارد». ایکنبری پیش‌تر گفتمان مبارزه علیه تروریسم دولت بوش را رادیکال‌ترین گفتمان پس از جنگ سرد نامیده بود که مطعون به شکست است و جهانیان را بیشتر علیه آمریکا می‌شوراند .
چارلز کاپچن استاد روابط بین‌الملل دانشگاه جورج تاون و صاحب کتاب «پایان عصر آمریکا» نیز معتقد است که صرف نظر از نامی که بر سلطه آمریکا بر جهان بگذاریم (امپراتوری، هژمونی یا رهبری جهان لیبرال) این سلطه مدت‌هاست رو به افول گذاشته و وقایع 11سپتامبر و سیاست‌های یک‌جانبه‌گرایانه جورج بوش تنها شاید روند آن را تسریع ‌کرده باشد. به همین سان جوزف نای خالق تقسیم‌بندی قدرت سخت‌افزاری و نرم‌افزاری با رد اینکه آمریکا به مفهوم کلاسیک کلمه یک امپراتوری است تاکید می‌کند که ایالات متحده قدرت عمده‌ خود را از ناحیه قدرت نرم‌افزاری‌اش که خود منعبث از هژمونی فرهنگی‌اش است، اخذ کرده است. وی با نگارش مقاله‌ای تنها سه ماه پس از سقوط صدام با تقسیم‌بندی مسائل سیاست جهانی به سه سطح مسائل نظامی، اقتصادی و فراملتی/فرادولتی می‌نویسد: «در سطح نظامی، آمریکا تنها ابرقدرت است یا به کلام دیگر هژمونی دارد.
در سطح مسائل اقتصادی با توجه به تعامل آمریکا با اروپا و ژاپن سخت است که از هژمونی آمریکا سخن بگوییم. در سطح سوم اما با توجه به تقسیم هرج و مرج‌گونه قدرت میان دولت‌ها و بازیگران غیردولتی به هیچ‌وجه سخن راندن از جهان تک‌قطبی یا امپراتوری آمریکا محلی از اعراب ندارد».
رابرت جرویس نیز آمریکا را هژمون تجدید نظرطلبی می‌خواند که در عصر بوش پسر به دنبال یک سیستم بین‌‌المللی نوین و بهتری نسبت به سیستم حفظ وضع موجود کنونی است تا بتواند توسط آن قدرت و نفوذش را بیشتر بسط دهد.
اما از میان نویسندگان ایرانی شاید هیچ‌کس همچون حمید دباشی استاد جامعه‌شناسی و نقد ادبی دانشگاه کلمبیا امپراتوری آمریکا را به باد هجمه نگرفته باشد. دباشی در دو مقاله‌ای که به نام‌های «مزدوران داخلی و تکوین امپراتوری آمریکا» و «امپراتوری آمریکا؛ پیروزی پیروزی‌گرایی» در هفته‌نامه الاهرام مصر منتشر ساخته شدیدترین حملات خود را نثار دولت بوش و نومحافظه‌کاران و به ویژه حمله آمریکا علیه عراق و افغانستان کرده است و این دو جنگ و نیز جنگ قریب‌الوقوع علیه ایران را نشانگان احیای امپراتوری استعمارگری دیگری این‌بار به نام ایالات متحده می‌داند. دباشی در مقاله نخست به بیان این مطلب می‌پردازد که با هرچه نامشروع جلوه یافتن اعمال جهانی آمریکا، این کشور به دنبال جذب روشنفکران و یا «اذهان بی‌خانمانی» از کشورهای دیگر است تا با پرورش آنها مشروعیت جهانی خود را بازیابد. دباشی در این مقاله به نقل از کتاب «آنارشی امپراتوری در تکوین فرهنگ آمریکا» اثر امی کاپلان می‌نویسد: «امپراتوری آمریکا به خاطر فقدان حمایت داخلی و مشروعیت خارجی هم‌اکنون بر روی اذهان بی‌خانمان و روشنفکران مزدور سایر کشورها سرمایه‌گذاری را آغاز کرده است، اما این امپراتوری‌ای دوام نخواهد داشت همچنانکه هیچ امپراتوری‌ای دوام نیاورده است. اگر امپراتوری‌های باستانی باقی مانده بودند تمام جهانیان هم‌اینک باید به زبان ایرانیان باستان سخن می‌گفتند». دباشی اما در مقاله دوم خود که تازه‌ترین نوشته وی در هجمه به امپراتوری آمریکا محسوب می‌شود کشمکش‌های انتخابات ریاست‌جمهوری میان جمهوریخواهان و دموکرات‌ها را دستمایه حمله به امیال امپراتور‌مآبانه و امپریالیستی آمریکا می‌سازد. وی با اشاره به سخنان باراک اوباما و جان مک‌کین درخصوص القاعده و عراق آنها را نمادی از فراموشکاری تاریخی فراگیر در ایالات متحده می‌داند که بسترساز تحرکات امپریالیستی و خوی تهاجمی ایالات متحده به سایر کشورهاست. دباشی این امپراتوری را امپراتوری‌ای بدون ایدئولوژی مورد قبول جهانیان یا به تعبیری دیگر امپراتوری بدون هژمونی می‌نامد.
نومحافظه‌کاری، غروب امپراتوری و طلوع مجدد هژمونی
در مجموع با توجه به آنچه که در دو قسمت پیشین نوشته حاضر آمد، می‌توان به این نتیجه رسید که مفهوم امپراتوری برخلاف مفهوم هژمونی که مفهومی ایجابی و عمدتا مثبت دارد و ناظر بر حمایت عمده سایر بازیگران دولتی و غیردولتی سیاست بین‌الملل از تفوق قدرت فائقه نظام بین‌الملل است و از محدودیت‌های بیشتری به تعبیر ایکنبری برخوردار است اما مفهوم امپراتوری عمدتا مفهومی سلبی است و ناظر بر مخالفت سایر بازیگران با قدرت فائقه‌ـ در اینجا ایالات متحده‌ـ است و منتقدین نیز مفهوم امپراتوری را با مفهوم سلبی امپریالیسم در بسیاری از زمینه‌ها و موارد یکی دانسته و آن را مورد شماتت قرار می‌دهند.
در مجموع درخصوص مورد مطالعاتی ما یعنی ایالات متحده رفتارهای این کشور از 11 سپتامبر 2001 تا به ویژه اواسط سال 2006 در ذیل مفهوم امپراتوری قابل تحلیل است، چراکه در این مدت هرچند مقاماتی چون دونالد رامسفلد در فردای سقوط بغداد اعلام کردند که آمریکا قصد جهان‌گستری ندارد اما اهداف و تحرکات نومحافظه‌کاران ارزشی در واشنگتن نشان می‌داد که چندجانبه‌گرایی محلی از اعراب ندارد و به تعبیر ویلیام کریستول سردبیر هفته‌نامه ویکلی استاندارد و از نومحافظه‌کاران پیشرو «اگر جهانیان آمریکا را قدرتی امپریالیستی می‌نامند، بگذار تا بنامند.» بدین‌سان نومحافظه‌کارانی که وجود نیروهای هرج و مرج‌طلب و متعارض با نظام تک‌قطبی را تهدید می‌پنداشتند و معتقدند بودند: 1) آمریکا برای حفظ نظام تک‌قطبی موظف به مبارزه علیه همه این گروه‌ها در اقصی نقاط دنیاست 2) توجیه ارزشی جنگ در بعضی موارد برتر از ضرورت‌های ژئوپلیتیک است 3) استبداد در تمامی اشکال توسعه‌طلب است 4) دموکراسی در بطن اقتدار نظامی امکان تحقق می‌یابد و در نهایت 5) دموکراتیزه کردن خاورمیانه تنها راه مقابله با حیات تفکرات متعارض با ارزش‌های آمریکایی است» بر ذهن چهل و سومین رئیس‌جمهور آمریکا اثر گذاشته و مقدمات فعلیت یافتن دو بعد نرم‌افزاری و سخت‌افزاری امپراتوری آمریکا در جهان پس از 11 سپتامبر یعنی طرح خاورمیانه بزرگ و جنگ عراق را فراهم کردند. اما به تدریج و پس از انکشاف مسائل جدید در خاورمیانه و عراق پس از صدام برخی از آرمان‌های نومحافظه‌کاران رنگ سراب به خود گرفت و حاکمان کاخ سفید در برخورد با مسائل سخت منطقه ناچار به تعدیل در آن آرمان‌ها شده و پروژه ارزشی نومحافظه‌کاران به تعبیر جوزف نای نئوویلسونی را رنگ و لعاب واقع‌گرایانه‌تری بخشید. بدین‌سان از اواسط سال 2006 ایالات متحده همزمان با طرح استراتژی جدید درخصوص عراق که در ژانویه 2007 اعلام شد درخصوص سایر مسائل بین‌المللی از جمله بحران هسته‌ای کره‌شمالی و نیز ایران و خاصه مهار بحران عراق به چندجانبه‌گرایی منطقه‌ای و فرا منطقه‌ای بیشتری روی آورد، به گونه‌ای که وقتی در ماه جولای سال جاری ایالات متحده ویلیام برنز را به مذاکرات هسته‌ای ایران با خاویر سولانا فرستاد مورد شماتت جدی نومحافظه‌کاران قرار گرفت. بسیاری از نومحافظه‌کاران همچنان برخورد نظامی را تنها راه‌حل مسئله ایران می‌دانند اما موازنه کنونی در واشنگتن به نفع آنها نیست. به هر روی از اواسط سال 2006 با تجدیدنظرها در سیاست خارجی واشنگتن در قبال مسائل جهانی علی‌الظاهر امپراتوری آمریکا جای خود را به هژمونی آمریکا داده است تا تنها ابرقدرت دنیا در حل مسائل جهانی به تنهایی تمام هزینه‌ها را متقبل نشود و تمام دشنام‌ها را به جان نخرد. امپراتوری مفهومی اگرچه پرطمطراق ولی دشمن‌ساز و تحریک‌آمیز است اما هژمونی دشمن‌ساز نیست.