تاریخ انتشار : ۱۹ دی ۱۳۸۷ - ۰۸:۵۰  ، 
شناسه خبر : ۶۴۶۴۶

امید ملکی / استاد دانشگاه
تاریخ مذاکرات میان جمهوری اسلامی و ایالات متحده بعد از آزادی گروگان های سفارت امریکا در تهران، تاریخ «پیش شرط ها» است. گویی دو طرف عادت کرده اند تلاش کنند بدون انجام مذاکره از یکدیگر امتیازگیری کنند و به جای اینکه هیات های دیپلماتیک درهای مذاکرات دوجانبه را بعد از ورود و قبل از رسیدن به هرگونه توافقی بسته نگاه دارند، ترجیح می دهند درها را هرگز نگشوده و به زدن بیشترین تعداد قفل های غیرقابل گشودن نیز بر خود ببالند. از این رو شاهد آنیم که مذاکرات به جای اینکه در پشت درهای بسته و بدون حضور خبرنگاران صورت گیرد در جلوی درهای بی اعتمادی و با حضور انبوه خبرنگاران انجام می شود و به جای اینکه رویکردی «اطلاعی» داشته باشد، تماماً «اعلامی» است و لذاست که خبرنگاران جابه جاکنندگان پیغام های دیپلماتیک اند و نه دیپلمات های وزارتخانه های خارجه دو طرف، سوال اساسی اینجا است که آیا زمان آن نرسیده مذاکرات میان ایران و امریکا از سطح تاکتیک (مانند آنچه در افغانستان انجام شد و در عراق در حال انجام است) فراتر رفته و دو دولت به مذاکرات استراتژیک وارد شوند؟
در روابط بین الملل استراتژی ها را به دو دسته کلی «منبع محور» و «تناسب محور» تقسیم می کنند. استراتژی های منبع محور، آرمان گرا بوده و خواستار بسیج هر چه بیشتر منابع برای نیل به اهداف هستند در حالی که استراتژی های تناسب محور خاصیتی واقع گرا داشته و به دنبال برقراری ارتباطی منطقی میان اهداف و امکانات هستند به این معنا که اهداف را طوری تعریف می کنند که بتوان متناسب با امکانات بیشترین میزان آنها را برآورده کرد.
از آنجایی که اساس برقراری «ارتباط مداوم» به هر دلیلی که جای بحث آن در اینجا نیست، هیچ گاه اولویت اول طرفین نبوده است، می توان گفت گفت وگوهای میان ایران و امریکا هیچ گاه نتوانسته بعد از انقلاب به شکلی استراتژیک پیش رود و می توان دید که نه تنها طرفین هیچ گاه از تمامی امکانات موجود خود برای برقراری ارتباط سازنده بهره نبرده (استراتژی منبع محور) بلکه این عدم بهره برداری را آگاهانه و نشان از قوت اردوگاه خودی دانسته و به آن مفتخرند. از سوی دیگر پررنگ بودن نقش ایدئولوژی نیز برای طرفین مانع از اتخاذ استراتژی تناسب محور شده و لذاست که در فقدان تصمیمات استراتژیک طرفینی، برقراری ارتباط بدل به تابویی ناشکستنی شده و به جای اینکه در «پارادایمی توسعه یی» تبیین شود در «پارادایمی امنیتی» معنا یافته و تضمین نظم جایگزین تامین منافع شده است. از این رو به جای اینکه به قول مورگنتا امنیت ملی و منافع ملی به عنوان اموری ملی به جای اینکه دست در دست هم دربرگیرنده منافع مشترک همه آحاد دو ملت باشند، دولت ها یکی را برگرفته (امنیت) و دیگری (منافع) را فروکاسته اند. این امر به معنای نادیده گرفتن نقش کلیدی امنیت نیست.
تردیدی نیست که در سایه امنیت است که توسعه محقق می شود و اگر ایالات متحده می توانست به تنهایی امنیت را در عراق برقرار کرده و از طریق آن گام هایی را برای توسعه عراق برداشته و از این طریق بکوشد حمله نظامی خود را تحت تاثیر قرار داده و برای آن توجیه رفاه محوری بتراشد، هرگز حاضر نبود جمهوری اسلامی را به عنوان بازیگری مهم در عراق برای حفظ امنیت این کشور به رسمیت شناخته و مذاکره را به مثابه یک تاکتیک برگزیند و طرفین نیز با افتخار اعلام کنند صرفاً درباره امنیت عراق بر سر میز مذاکره نشسته اند ولاغیر. افتخاری که به دلیل صرفاً امنیتی دیدن رابطه دوجانبه عایدی جز بلندتر شدن دیوارهای بی اعتمادی نخواهد داشت.
این طبیعی است که دولت ها مرزهای استراتژیک شان را فراتر از مرزهای ملی قرار داده و آن را نزدیک تر به اردوگاه مقابل تعریف می کنند تا امکان رویارویی فیزیکی را به حداقل برسانند اما، این به تنهایی کافی نیست، بلکه باید دولت ها راه های چانه زنی برای تحقق امکانات موجود در «نظریه بازی ها» را نیز فراهم کنند که مذاکره مهم ترین آنها است. در غیر این صورت حتی اگر نتوان بر این وضعیت نامی نظیر وضعیت «صلح مسلح» نهاد، اما اولین اقدامی که توسط یک طرف «ضد امنیت» قلمداد شود برای طرفین تبعات جبران ناپذیری به همراه خواهد داشت.
افتادن سایه گسترده چتر پارادایم امنیت روی رابطه ایران و امریکا هم فرصت است و هم تهدید. فرصت است از این جهت که می تواند به عنوان دوران گذار آینده یی پایدار را برای روابط طرفین به ارمغان بیاورد و هر دو طرف بتوانند تضمین هایی قابل اتکا برای حفظ تمامیت ارضی و مشروعیت سیاسی یکدیگر بپردازند. اما شرط آن این است که نگاه های کوتاه مدت تاکتیکی جای خود را به روش های بلند مدت استراتژیک بدهند.
در چنین شرایطی عراق می تواند نقش کلیدی ایفا کند و مذاکره تاکتیک ایالات متحده «با» جمهوری اسلامی جای خود را به گفت وگوی استراتژیک «میان» ایالات متحده و جمهوری اسلامی بدهد. تهدید است زیرا در مقابل پافشاری بیشتر بر پارادایم امنیت و فراهم نشدن امکان تغییر پارادایمی از امنیت به توسعه شرایطی پیش آمده است که طرفین در حال حاضر در حال پرداختن تبعات آنند: ایالات متحده می داند که ایران موثرترین نقش را در برقراری امنیت در عراق دارد و جمهوری اسلامی نیز می داند ادامه تحریم ها منافع ملی را به خطر می اندازد.
به عکس آنچه این روزها غالباً در رسانه ها منعکس می شود، نویسنده بر این اعتقاد نیست که انتخاب شدن دموکرات ها در انتخابات نوامبر امریکا بتواند تغییری بنیادین در ارتقای استراتژیک روابط میان ایالات متحده و ایران ایفا کند. نمی توان از اوباما انتظار داشت توان ایجاد تغییر پارادایمی امنیت به توسعه را داشته و از این طریق مناسبات میان دو کشور را ارتقا دهد و نمی توان از رئیس جمهور آینده ایران نیز، به تنهایی، این انتظار را داشت که کلید گشایش روابط را در دست خود داشته باشد، صرف نظر از اینکه اصلاح طلب باشد یا اصولگرا. هرچند طرفین اخیراً بر محورهای کلیشه یی دیپلماسی عمومی نظیر همکاری میان دانشگاه ها و مراکز تحقیقاتی، سازمان های غیردولتی و به طور کلی جامعه مدنی تاکید می کنند اما این پیشنهادها صرفاً به ژست هایی دیپلماتیک می ماند که مشاوران برای پر کردن سخنرانی های مقامات آن هم در عرصه عمومی می نویسند و بس.
آنچه پتانسیل این را دارد که امروز هیات های دیپلماتیک را به مذاکرات استراتژیک بکشاند نه دیپلماسی عمومی و نه تهدید قلمروها (مانند آنچه ایالات متحده در مرزهای غربی و شرقی ایران و جمهوری اسلامی در اندکی دورتر از مرزهای امریکا در ونزوئلاو بولیوی انجام می دهد) است، بلکه تبیین موضوعات استراتژیک و از آن مهم تر توافق بر راه حل های استراتژیک برای حل آنها به مثابه «برساخته یی طرفینی» است.