تاریخ انتشار : ۲۶ دی ۱۳۸۷ - ۰۷:۵۲  ، 
شناسه خبر : ۶۵۵۷۷
بازخوانی تاریخی حزب بعث

کریم جعفری
جنگ 8 ساله عراق علیه ایران در ابعاد گوناگون خود دارای دلایل فراوانی است که بررسی هر کدام از آنها می تواند گوشه ای از این جنگ بلند قرن بیستم را مشخص کند. یکی از ابعاد هر جنگی، بعد فکری و نظری آن است. هر کدام از طرفین در یک جنگ بر اساس معادلات و باورهای فکری خود تهاجم یا دفاع می کنند و برای جلب و اقناع افکار عمومی خود در این حوزه شعارها و تبلیغاتی را سر می دهند و تلاش دارند از این طریق مشروعیت خود را به اثبات برسانند. صدام حسین، رئیس جمهور معدوم عراق، درست از این فاکتورها بهره گرفت و در این مسیر گام هایی را هم برداشت و عملاجنگی را که با بهانه های گوناگونی شروع کرده بود با تبلیغ همین افکار ادامه داد و در این زمینه به جرات می توان گفت در میان گروهی از اعراب متعصب هم موفق بود.
عراقی که صدام در آن حکم می راند تحت سیطره حزب بعث بود که به نوعی یک حزب سوسیالیستی به شمار می رود. در پی کودتای 1963 سرلشکر حسن البکر، حزب بعث توانست در عراق برای اولین بار در کشورهای عربی قدرت را به دست بگیرد و در دوره حکومت صدام که از سال 1979 آغاز شد، عملابر جان و مال مردم عراق حاکم شود. برای آنکه بیشتر به ماهیت این حزب و تاثیر آن در جنگ عراق علیه ایران پی ببریم باید به شرایطی بپردازیم که در آن حزب بعث پدید آمد و در سایه آن حیات خود را ادامه داد و توانست در عراق و سوریه حکومت را به دست بگیرد.
در حقیقت حزب بعث برآمده از عقده های حقارت و سرکوب اعراب در طول 200 سال گذشته است. هنگامی که در اواخر قرن نوزدهم افکار ناسیونالیستی در جهان گسترش پیدا کرد، اعراب در هر جایی که بودند، متوجه شدند یا تحت استعمار فرانسه و انگلیس هستند یا اینکه یک پاشای عثمانی که از اسلامبول دستور می گیرد بر آنها حکومت می کند و آنها چیزی برای بالیدن به آن به عنوان یک وطن ندارند. تنها حکومت مستقل در یک سرزمین عربی را محمدعلی پاشا در مصر بنیان گذاشت که خود محمدعلی هم عرب نبود. با این اوصاف بود که با ورود به قرن بیستم، حس ملی گرایی میان اعراب به شدت گسترش یافت و هر گروه و طیفی از آنها به طریقی می خواستند علاوه بر اثبات هویت عربی خود، در چارچوب اتحاد کشورهای عربی هم گام بردارند. یک طیف از آنها در قالب سلفی ها رخ نمودند که رشید رضا نماینده تفکر آنها است. گروهی دیگر خود را در قالب اسلام گرایی اخوان المسلین معرفی کردند که موسس این تفکر هم حسن البناء است. با شکل گیری افکار سوسیالیستی در جهان، کمونیست ها هم وارد معرکه شدند و گوشه ای از دعوا را ازآن خود کردند.
پس از جنگ نخست جهانی بود که ملی گرایی عربی در راه مبارزه با استعمار فرانسه در مرحله اول و بریتانیا در مرحله دوم اوج گرفت و در کشورهای امروزی عراق، سوریه و مصر طرفداران فراوانی پیدا کرد. در تفکر این افراد میان عراق و مراکش هیچ تفاوتی نبود چون برای رسیدن به اتحاد دنیای عرب باید از خودگذشتگی کرد. همین طرز تفکر، در فردای جنگ جهانی دوم و شکل گیری اسرائیل در فلسطین چنان تند و تهاجمی شد که فردی مانند جمال عبدالناصر تمام هم وغم خود را بر این مبنا گذاشت و با دادن شعارهای پان عربی افراطی و خارج از چارچوب منطق، پایه های این تفکر را محکم تر کرد. در همین دوره - پایان جنگ جهانی دوم - است که گروهی از تحصیلکرده های عرب در دانشگاه های فرانسه دست به تشکیل حزبی به نام <حزب البعث العربی الاشتراکی> می زنند و هنگامی که اصول و مرامنامه آن را می نویسند اصلابه یاد نمی آورند که در این زمان دنیای عرب متشکل از 18 کشور شده است. اما آنها در راستای جبران گذشته در این مسیر گام برداشته و حرب بعث را با شعار <امت عربی واحد با رسالت همیشگی> و با هدف <تلاش برای تحقق وحدت، آزادی و مشارکت> در سوم آوریل 1974 در دمشق تاسیس می کنند و جالب آنکه موسسان حزب همه از اعراب مسیحی بودند و اساس این حزب را بر اساس لائیسم بنا کردند. افرادی مانند <میشل افلق> و <زکیالارسوزی> که حزب بعث را پایه گذاری کردند عملادر همین راه گام برداشتند. اصولادر باور آنها حزب بعث باید به تنهایی قدرت را به دست می گرفت و برای اتحاد دنیای عرب گام برمی داشت. به همین علت بود که تنها 10 روز پس از کودتای 1958 در عراق، میشل افلق راهی بغداد شد تا شاید بتواند حکومت کودتا را راضی کند به سوریه و مصر بپیوندد که جمهوری عربی متحده را تشکیل داده بودند. اما عبدالکریم قاسم این امر را نپذیرفت و زمینه را برای کودتای بعثی ها فراهم کرد.
حزب بعث که در عراق قدرت را از طریق کودتای نظامی به دست گرفت اولین گام را برخلاف مرامنامه حزب که می گفت باید حزب از طریق انتخابات و آرای مردم به قدرت برسد برداشت که همین امر هم سرنوشت آینده حزب بعث را در عراق رقم زد. با مرگ ناصر در سال 1970، عملاتلاش ها برای جانشینی وی در میان اعراب به دلیل محبوبیت او شدت گرفت. همه به نوعی می خواستند ناصر دوم شوند و در این راستا شعارهای تند پان عربیسم را هم سر می دادند. در این میان بود که صدام حسین که روزگاری را در مصر به سر برده بود و توانسته بود در عراق تا مقام معاونت ریاست جمهوری پیش برود، در سال 1979 حسن البکر را با کودتایی درون حزبی خانه نشین کرد تا به آروزی دیرین خود که بازی کردن نقش ناصر بود، بپردازد. آنچه ناصر با مرگ خود به گور برده بود، صدام درصدد زنده کردن آن برآمد. از آنجا که عراق با اسرائیل به صورت مستقیم روابطی نداشت، بیشتر آن قسمت از شعارهای ناصر را برداشت که در رابطه با ایران بود و با افکار بعثی وی می خواند؛ نجات خلق عرب خوزستان و آزادی آنها، پس گرفتن جزایر اشغالی سه گانه، برطرف کردن خطر عجم ها برای اعراب و کنترل بر خلیج فارس و...
صدام اما برخلاف تمام مرامنامه ای که حزب بعث عربی داشت گام برداشت و نه تنها انتخاباتی برگزار نکرد بلکه به سرکوب مردم خود روی آورد و با دیکتاتوری بر مردم کشور خود حکم راند و به جای اتحاد با دنیای عرب به جنگ با آنها پرداخت؛ اشغال کویت. در نهایت چنان دایره قدرت را تنگ کرد که تنها تکریتی ها را به عنوان حاکمان عراق وارد قدرت کرد و با همین روند هم حزب بعث عراق را نابود کرد. در حقیقت تفسیری که صدام از حزب بعث می کرد تا تفسیری که سوری ها از آن به عمل می آوردند، بسیار متفاوت بود.
صدام در طول جنگ با شعار مبارزه عرب ها با عجم ها و آزاد کردن سرزمین های عربی می خواست شعارهای سر داده شده توسط موسسان حزب بعث را عملی کند که در این راه موفق شد کمک های سرشاری را از عربستان، کویت، مصر، اردن و دیگر کشورهای عربی دریافت کند در حالی که سوریه به عنوان تنها کشور هم مرام عراق حاضر نشد با صدام در جنگ علیه ایران همکاری کند. اندیشه های میشل افلق و همپالکی های او در حالی در میدان جنگ ایران و عراق به صورت عملی رخ می نمود که صدام آن را با اندیشه های ناصریسم به هم آمیخته بود و در رویای تبدیل شدن به قدرت برتر دنیای عرب بود؛ امری که با مقاومت جوانان ایرانی در برابر ماشین جنگی عراق عملابه همراه صدام به تاریخ پیوست.