* آقای عسگراولادی! از دوران کودکی و نوجوانی و پدر و مادر خود برایمان بگویید.
** بسماللهالرحمنالرحیم. لاحول ولا قوة الابالله العلیالعظیم. با سلام و صلوات به محضر ولیعصر(عج) و با درخواست علو درجات برای امام راحل و شهدای انقلاب اسلامی و عرض سلام و عرض ادب به محضر ولی امر مسلمین و تمامی ایثارگران.
من حبیبالله عسگراولادی مسلمان هستم. از پدر و مادری دماوندی در تهران و در کوی امامزاده یحیی متولد شدم. 6 سال اول زندگیام را در تهران گذراندم و از سال ششم پدر و مادرم به دماوند بازگشتند که من نیز همراه آنها رفتم. تحصیلات 6 کلاس ابتدایی را در دماوند به اتمام رساندم، سپس به تهران آمدم. در محیطی مذهبی، در منزل داییام مرحوم عبدالله توسلی که مرد بسیار مذهبی و خیری بود، ساکن شدم؛ لذا ضمن آشنایی با قشرهای مذهبی اطراف امامزاده یحیی و بازارچه حمام نواب در آنجا رشد کردم. بنده به دنبال درسهای کلاسیک نرفتم و اشتیاق زیادی به تحصیل طلبگی داشتم. به این خاطر آن سالها به دنبال درسهای حوزوی رفتم. شبها درس میخواندم و روزها را در بازار کار میکردم. همین موقع بود که پدر و مادرم به تهران مراجعت کردند و من به خدمت آنها رفتم. در مسیر طلبگی به محضر مرحوم شیخ محمدحسین زاهد در مسجد امینالدوله بازار و مسجد جامع تهران هدایت شدم. ادبیات عرب، صرف و نحو، منطق و فلسفه را در این مدت گذراندم و در محضر مفسر گرانقدر، آیتالله سیدمحمد مصطفوی حدود هفت سال شبانه حاضر شدم. در ضمن از تفسیر مرحوم آیتالله سیدمرتضی شبستری هم بهرههای چندی بردم.
* ورود شما به مسائل سیاسی و مبارزات از چه وقت شروع شد؟
** نخستین مرحله ورودم به مسائل سیاسی در اجابت دعوت آیتالله کاشانی برای اعتراض به غصب فلسطین بود. برای نخستین بار در بهمنماه 1327 دستگیر شدم. آن موقع حدوداً 15 ساله بودم. در مبارزات ملی شدن صنعت نفت به دعوت آیتالله کاشانی همراه مجموعهای که دکتر مصدق هم در مجلس در رأس فعالیتهای آنها بود و در 5/1 سال اول دوران حکومت ملی دکتر مصدق، در فعالیتهای دولت ملی حضور داشتم. اختلافی که میان این دو قطب در جبهه ملی افتاد، موجب شد دشمنان با کودتایی آمریکایی، دکتر مصدق را سرنگون کنند که با این کودتا هم حساب دکتر مصدق و هم حساب آیتالله کاشانی و طرفدارانشان را رسیدند! پس از ماجرای کودتا و به شهادت رساندن شهید بزرگوار نواب صفوی و همراهان در سال 1334، مثل تعداد زیادی از جوانان متدین فعال، از صحنه سیاست کنار رفتم. در واقع از این که کاری میشود کرد، مأیوس شدیم، زیرا این اختلافها به صورت بسیار زشت و زنندهای از سوی برخی طرفداران پیش میرفت که برای ما قابل تحمل نبود. ما جوانان به تعبیری ناامید و سرخورده هیأتی تشکیل دادیم به نام هیأت مؤید. پرچمی هم داشتیم که در ذیل آن این آیه شریفه نوشته شده بود: «والله یؤید بنصره من یشاء». حدود 50 جوان دور هم جمع شدیم و به این هیأت سامانی دادیم که ضمن این ساماندهی به دو کار دیگر نیز هدایت شدیم:
1- تأسیس شرکتی برای کارهای خیر و عامالمنفعه به نام شرکت مؤید که روزانه هر کدام از ما 10 ریال در صندوق این شرکت پسانداز میکردیم.
2- تشکیل خیریهای برای امور اجتماعی که هر کدام از ما روزی 5 ریال در صندوق آن پسانداز میکردیم. فعالیتهای ما به این صورت و دور از مسائل سیاسی ادامه پیدا کرد، حتی به دور از مسائل عرف مذهبی. ما در درون خودمان چند معلم و طلبه داشتیم که قرارمان این بود، مطالعه کنیم و جلساتمان را با مطالعه و تحقیق ادامه دهیم. تا این که در سال 1339 روحانی مسجد ما، آیتالله میرزا عبدالکریم حقشناس که به جای مرحوم شیخ محمدحسین زاهد آمده بود و از شاگردان حاجآقا روحالله خمینی در قم بود، در مسجد و در منبر از ایشان خیلی تعریف میکرد.
ما با حاجآقا روحالله به وسیله روحانی مسجد، آقای حقشناس آشنا شدیم. گهگاه به واسطه وجوهاتی که آقای حقشناس خدمت حاجآقا روحالله از طریق ما به قم میفرستادند و یا کتابهایی که از او میخواندیم، آشنایی نزدیکتری با ایشان پیدا کردیم. در فروردین سال 1340 آیتالله العظمی بروجردی به رحمت خدا رفتند. در تجلیل از ایشان مردم از سراسر کشور همتی کردند که عمده اسلامشناسان به این نتیجه رسیدند از قدرت ایمانی مردم استفاده نشده است و اگر استفاده میشد، رژیم پهلوی نمیتوانست ادامه حیات بدهد. فوت آقای بروجردی و تجلیل از ایشان اسباب این شد که اسلامشناسان برجسته و دانشگاهیان فاضل به این نتیجه برسند باید حرکتی را آغاز کنند. نخستین حرکتی که صورت گرفت، انتشار کتابی در قم توسط چند دانشمند دانشگاهی بود به نام «امامت و مرجعیت». آن کتاب آگاهیهایی به نسل جوان داد که آنها را به تدریج وارد این صحنه کرد.
در اواخر سال 1340 آیتالله کاشانی به رحمت خدا رفتند، در عرض یک سال در اول آن آیتالله بروجردی و در آخر آن آیتالله کاشانی از دنیا رفتند.
محمد رضای خائن که این دو مرجع را مانع خودش میدید، هنگام رحلت آیتالله بروجردی به آیتالله حکیم در نجف تسلیت گفت، با این انگیزه بتواند مرکز مرجعیت را از قم و ایران به نجف منتقل کند که دسترسی مرجعیت به داخل کشور کمتر باشد. در خلأ وجودی این دو مرجع برجسته و اسلامشناس، محمدرضا به فکر رفرمهایی افتاد که بلکه با این رفرمها و اصلاحات بتواند اسلامیت نظام را که پدرش میخواست آن را از بین ببرد، نابود سازد.
دهها سال میشد که به آن عمل نکرده بودند و مردم همچنان که یک مجلس کشوری داشتند، یک مجلس استانی و شهرستانی هم میخواستند. شاه در آنجا به وسیله دولتش وعده داد میخواهیم انتخابات انجمنهای ایالتی و ولایتی را شروع کنیم، منتها در آن دو، سه تغییر پدید آورد:
1- نخستین تغییر این بود که شرکتکنندگان در انتخابات باید دارای یکی از چهار دین و مذهب رسمی کشور باشند. اسلام، مسیحیت، یهودیت و زرتشتی و این تقریباً رشوهای به ادیان دیگر بود و کشور ما را از این حالت که کشور اسلامی براساس تشیع است،خارج میکرد.
2- سوگند به کلامالله مجید را به سوگند خوردن به کتب آسمانی تبدیل کرد.
3-به خانمها حق رأی داد که هم انتخاب کنند و هم انتخاب بشوند. در قوانین مدنی و انتخاباتی ما چنین حقی تا آن روز وجود نداشت. در اثر نیرنگی که او زد، بسیاری را در کشور طرفدار خودش کرد، ولی حوزههای علمیه و مراجع تقلید و متدینین را در مقابل خودش قرار داد.
لذا مبارزه برای لغو این مصوبه آغاز شد. نخستین تلگرافها از طرف مراجع تقلید به جانب شاه و دولتش سرازیر شد، متن تلگراف حاجآقا روحالله خمینی برای نسل جوان خیلی جا باز کرد. این مبارزه حدود 2 ماه طول کشید و فعالیتهای فوقالعادهای برای آگاهی مردم و بویژه نسل جوان انجام شد تا بالاخره با مقاومت مراجع بویژه حاجآقا روحالله و یارانش به لغو مصوبه انجامید. این لغو شدن، دو، سه عکسالعمل در پی داشت. بعضیها خیال کردند، این امر، پیروزی است، پس اعلام کردند در مشهد مقدس اطراف صحن را چراغانی کنند و در قم هم بعضیها سفارش کردند اطراف حرم حضرت معصومه(س) را چراغانی کنند. از این جا بود که دید حضرت امام(ره) آشکارتر شد.
ایشان وقتی که این خبر را شنیدند با بیت یکی از بزرگان که درباره این جشن سفارش کرده بود، تماس گرفتند که «شما فرمودید که جشن بگیرند؟ جشن برای چه؟! اینها به صورت رسمی مصوبهای را اعلام کردند که اسلام و مذهب تشیع را لغو میکرد. به صورت خصوصی در گوش ما آمدند و گفتهاند که منصرف شدیم و از طرف دیگر (این جمله را دقت داشته باشید!) مردم ما سالهاست که برای مبارزه برای احقاق حق دنبال بهانه میگردند این بهانه به دست آمده، نباید شما فکر کنید که این یک پیروزی است و جشن بگیرید، کدام پیروزی؟! این سخنان روشنفکران و نسل جوان آثاری را بر جای گذاشت که نتیجهاش این بود که این روحانی با بقیه تفاوت دارد و حضور وی در صحنه بسیار جدی است و توجهها و گرایشها به جانب ایشان بیشتر شد. این خبر که منتشر شد رژیم در ظرف چند روز بعد رسماً اعلام کرد ما از مصوبه انجمنهای ایالتی و ولایتی منصرف شدهایم و آن را لغو کردهایم. تعدادی از ما که به دعوت امام(ره) به منزل ایشان میرفتیم بعد از لغو این مصوبه خدمت ایشان رسیدیم. ایشان فرمودند: «اینها به ظاهر عقب نشستهاند اما در واقع دنبال اجرا کردن نقشهها و نیرنگهای دیگری هستند. شما باید بیش از پیش آماده باشید که نیرنگ جدید را بشناسید.»
بد نیست این جا به رفراندوم قلابی شاه و 6 مادهای انقلاب سفید اشاره کنم. شاه پس از این که از مصوبه انجمنهای ایالتی و ولایتی مأیوس شد آمد و طرح 6 ماده برای رفراندوم را ریخت که غیر از شرکت بانوان در رابطه با انتخابات، سهیم کردن کارگران در سود کارخانجات را نیز در آن گنجانده بود. فروش کارخانجات دولتی و فرستادن دانشجویان به اعماق کشور به عنوان سپاه دانش و چند موضوع دیگر را در 6 ماده به صورت مستقیم و غیرمستقیم گنجاند که این میتوانست برای روشنفکرانی که مذهبی نیستند چراغ سبزی باشد و آنها را دعوت کند. او نام این اصلاحات را انقلاب سفید گذاشت. 2 نکته دیگر را هم باید متذکر شوم که وقتی در رابطه با لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی حضور خانمها را در انتخاب کردن و انتخاب شدن مطرح کرد، نظرات مراجع در این رابطه مختلف بود، بعضی معتقد بودند خانمها اصلاً نباید در انتخابات شرکت کنند و بعضی دیگر اعتقاد داشتند اگر هم شرکت کنند و رأی بدهند نباید انتخاب بشوند. امام(ره) در این جا یک برخورد بسیار حساب شدهای از خود نشان دادند که بعداً هم در نظام مقدس جمهوری اسلامی و حتی در انقلاب اسلامی توجه خودشان را به نیروی عظیم بانوان معطوف داشتند. در آنجا ایشان در یک سخنرانی که یادم میآید فرمودند: «زنان دانشمند ما آگاهتر از این هستند که رژیم بتواند آنها را فریب دهد. مگر در ایران مردها در انتخاب کردن و انتخاب شدن آزاد هستند که اینها این فریب را به راه انداختهاند. زنان ما میدانند که مردانشان برای انتخاب شدن و حتی برای انتخاب کردن هم آزاد نیستند. چطور او میخواهد در این باره به خانمها اجازه شرکت در انتخابات را بدهد.» یعنی اصل موضوع شرکت را ایشان نفی نکردند، بلکه گفتند این فریب است. آنها حتی به مردان هم اجازه نمیدهند، چه برسد به زنان. نکته دیگری که میخواهم عرض کنم این که جبهه ملی و حزب توده و بعضی از روشنفکران چپگرای غیرتودهای و غیرجبهه ملی فریب خوردند. بالای در دانشگاه از طرف جبهه ملی، حزب توده و دیگر احزاب شعارهایی نوشته بودند مبنی بر این که «اصلاحات آری، دیکتاتوری خیر» یعنی اینها 6 ماده اصلاحات یا اصلاحات شاهانه را مثبت تلقی کردند اما گفتند که شاه نباید دیکتاتوری کند. جبهه ملی میگفت شاه باید سلطنت کند نه حکومت. امام(ره) در این جا مطلبی درباره همین شعار سر در دانشگاه دارند و آن این که چرا روشنفکران ما باید فریب بخورند؟ که اصلاحات کند؟ (چه کسی اصلاحات کند؟!) کسی که ریشه تمام مفاسد در کشور به او منتهی میشود؟ او اصلاحات کند؟ چرا روشنفکران و بعضی از دانشگاهیان فریب حرفهای ظاهر فریب او را خوردهاند و خیال میکنند که اینها اصلاحات و او اهل اصلاحات است.
این دو نکته را از این نظر عرض کردم که نسل جوان ما بداند تیزبینی، ریزبینی، عمق و آیندهنگری ذهن حضرت امام(ره) از همان روزهای اول نهضت به چه صورت بوده است.
* شما از باسابقهترین و قدیمیترین زندانیان سیاسی کشور هستید. اولین بار چگونه دستگیر شدید؟
** خاطرهای که میگویم مربوط به بهمن 1327 زمانی است که دستگیر شدم. آن زمان فلسطین با همکاری انگلیس و آمریکا و شوروی غصب و موجودیت رژیم غاصب فلسطین به نام اسرائیل اعلام شد. در کشورمان آیتالله کاشانی تنها مرجع و شخصیتی بود که گفت ما باید با تمام وجود به این مسأله اعتراض کنیم. سپس ایشان اعلام راهپیمایی کرد. این راهپیمایی از چند نقطه شهر بخصوص محله پامنار شروع شد. ما جلوی مدرسه عالی شهید مطهری امروز و مدرسه عالی سپهسالار آن زمان جمع میشدیم و به طرف مجلس میرفتیم که مورد حمله قرار گرفتیم. چند نفر مجروح و چند نفر هم شهید شدند. سپس مردم را متفرق کردند منتهی آنها چهرههایی را که هنگام متفرق کردن، فرار کرده بودند شناختند و آنها را پس از چند روز تعقیب دستگیر کردند. این موجب شد آیتالله کاشانی را تبعید کنند. اول ایشان را به اراک و کرمانشاه و برای مدتی مدید هم به لبنان و بیروت تبعید کردند.
* نقد کلی شما به تاریخنویسی دوران مبارزاتی آیتالله کاشانی و دکتر مصدق چیست؟
** در رابطه با تاریخی که طرفداران متعصب دکتر مصدق و آیتالله کاشانی نوشتهاند، باید بگویم هر کدام از زوایه دید و سلیقه خودشان این رویدادها را نوشتهاند. تاریخی را که حزب توده و چهرههای چپ غیرتودهای نوشتهاند تاریخی را که طرفداران رژیم پهلوی نوشتهاند، اینها همه تنها بخشی از واقعیت است و این تعصب در تاریخ به چشم میخورد. به همین جهت بعد از قضیه 28 مرداد هیچ کدام از این چند دسته موفق نشدند مردم را حرکت بدهند. نه مصدقیها، نه کاشانیها، نه تودهایها و نه روشنفکران دیگر که بعدها این روشنفکران به صورت نهضت آزادی در دهه چهارم فعالیت و موجودیت این نهضت را اعلام کردند. آنها هم جز در کنار مراجع نتوانستند برای خودشان فرمولی داشته باشند. علت عدم توفیق مصدقیها و کاشانیها و تودهایها و روشنفکران دیگر این بود که هر کدام از اینها خود را حق و دیگران را باطل میدانستند. در صورتی که قضاوت مردم غیر از تفکر این چهار گروه بود. آنها دور خودشان دیواری کشیده بودند و فکر میکردند حق با خودشان است اما مردم چیزی غیر از اینها بودند. آنها نتوانستند مردم را به معنای واقعی به سمت نهضت براندازی حرکت بدهند. اما راحل در سال 1341 بعد از این تصویبنامه و بعد از رفراندوم 6 مادهای شاه مبارزه را در متن مردم آغاز کرد. تعبیر من برای نسل جوان این است که امام مردمشناسترین اسلامشناس و بلکه روشنفکر در کشور بود و مردم دوستترین و نزدیکترین رهبر به مردم بود که از آنها پیام میگرفت و به مردم پیام میداد، لذا نهضتی که ایشان آغاز کرد از جانب مردم با استقبالی غیرقابل پیشبینی مواجه شد.
* حزب مؤتلفه از قدیمیترین احزاب موجود در ایران است. اخیراً یک جوانگرایی در این حزب صورت گرفت. لطفاً برنامههایی را که برای جوانگرایی در حزب دارید و همچنین انگیزههایی که منجر به اتخاذ این تصمیم شده است برای ما بفرمایید.
** من ناگزیر هستم از شروع تشکیل مؤتلفه صحبت کنم. فعالیت مؤتلفه در ابتدا به دعوت حضرت امام(ره) از هیأتهای دینی آغاز شد و این که از ما میشنوید که امام(ره) خودشان در تأسیس مؤتلفه اسلامی نقش بنیانگذار داشتهاند به همین دلیل است که ایشان هیأتهای مذهبی موجود را واقعاً پایهگذاری کردند و بعد خواستند این هیأتها با قم در تماس باشند. پس از این در میان هیأت مؤیدی که اشاره کردم هنگامی که ایشان دعوت کردند به قم بیایید، ما هم یک جلسه رفتیم؛ از 50 نفر هیأت، من 26 نفر را دعوت کردم و گفتم مرجع تقلید در قم میفرماید که هیأتها با قم در تماس باشند. دو نفر را انتخاب کنید که آنها با مرجع تقلید در قم تماس داشته باشند. مرحوم آقای حبیبالله شفیق – که سال گذشته مرحوم شد- و بنده را انتخاب کردند که رابط این هیأت با مرجع تقلید باشیم. ما در یک روز جمعه از جانب هیأت رفتیم. از هیأتهای دیگر هم آمدند و چند نفری شدیم. امام(ره) فرمودند که در آن اتاق بمانید تا من بیایم. وقتی که رفتیم در اتاق نشستیم، دیدیم که چند تا از برادران متدین مربوط به هیأتها هم آنجا نشستهاند.
امام(ره) تشریف آوردند و پس از مقدمهای فرمودند خدای همه شما، پیغمبرتان، قرآنتان، قیامتتان و امامتان یکی است. چرا جدای از هم فعالیت میکنید. از حالا به بعد بیایید و با هم کار کنید. یعنی نخستین پایه ائتلاف را در آنجا گذاشتند. وقتی که ما به تهران برگشتیم روحیهای خاص پیدا کرده بودیم البته درباره روحیه برادران خودمان دیگر برادران که دعوت شده بودند باید صحبت کنم اما نمیرسم و فرصت کم است. بالاخره به این نتیجه رسیدیم که ما با هم فعالیت را شروع کنیم. نمیخواستیم به نام حزب شروع کنیم چون ائتلاف شرایطی دارد که ما نداشتیم زیرا تازه به هم رسیده بودیم پس نام خودمان را «جبهه مسلمانان آزاده» گذاشتیم و اگر در آرشیوها این امضا را در زیر بعضی اعلامیهها در صدر نهضت میبینید مربوط به همین است. جبهه مسلمانان آزاده در واقع نخستین مجموعهای است که امام(ره) از این نهضتها تشکیل دادند. ایشان نامگذاری نکردند ولی خود مجموعه چنین نامی را گذاشت. مدتی فعالیت کردیم تا این که نزدیک 15 خرداد، امام(ره) باز جلسهای تشکیل دادند. در این جلسه که خدمت ایشان رسیدیم به جای 2 نفر اولیه، 4 نفر خدمت ایشان رسیدیم که یکی از آنها شهید عراقی و دیگر مرحوم رحمانی بودند. ما 4 نفر نماینده جبهه مسلمانان آزاده بودیم که نزد امام(ره) رفتیم. امام(ره) در این جلسه هم پس از آن که میخواستیم بیرون بیاییم فرمودند در آن اتاق بمانید. رفتیم در آن اتاق نشستیم و دیدیم چند نفر در اتاق هستند. ایشان مجدداً تشریف آوردند و ما را به هم معرفی کردند و همان حرفهای جلسه قبل را تکرار فرمودند. در آن جلسه ما تقریباً 4 جمعیت بودیم. یکی از گروهها حاضر نشد و 3 گروه دیگر با هم همکاری را شروع کردیم. از اینجا بود که نام ما مؤتلفه اسلامی شد. البته با واقعیت تطبیق میکرد. در واقع هیأتهای مؤتلفه اسلامی بود. بعضی از این هیأتها، هیأتهای رسمی کشور و تهران بودند که نمایندگانشان در آنجا شرکت داشتند و بعضی دیگر از هیأتهایی بود که امام(ره) توصیه فرموده و تأسیس شده بود. برای این که این سکویی برای جوانگرایی باشد باید عرض کنم که آن روز سن ما بین 25 تا 40 سال بود که میانگین آن 30 سال میشد. در جریان 15 خرداد و زندان حصر و تبعید امام(ره) و هجرت مراجع تقلید به تهران بعد از 15 خرداد، مؤتلفه اسلامی فعالیتهای بسیار چشمگیری داشت اما نیرو جوان بود. بعد از این که حزب جمهوری اسلامی تأسیس شد بنده به عنوان نماینده مؤتلفه اسلامی به خدمت امام(ره) رسیدم و عرض کردم 5 روحانی، تشکیل حزب جمهوری اسلامی را اعلام کردند در صورتی که قرار بود امام(ره) فرمودند الان وقت گلایه نیست.
آقایان ناچار بودند اعلام کنند وگرنه دیر میشد و شاید مشکلات دیگری پیش میآمد. پس حضورشان عرض کردم برادران مؤتلفه میگویند اگر شما فتوا بدهید ما به حزب رویم ما مؤتلفه را فراموش میکنیم و به حزب میرویم. فرمودند این کار را بکنید و مؤتلفه اسلامی با تصویب و فتوای حضرت امام(ره) فردای آن روز فعالیت برای ادغام در حزب جمهوری اسلامی را آغاز کرد و خودش را در حزب جمهوری اسلامی ذوب کرد. آخرین روزهایی که حزب جمهوری اسلامی روی شمعک میرفت از امام(ره) اجازه خواسته شد اگر اجازه بدهید ما یک انسجامی در نیروهای مؤتلفه داشته باشیم. گفتند این کار را بکنید. با کمی فاصله خدمت ایشان رفتیم و گفتیم اگر اجازه بدهید ما از جوانهای خودمان ثبتنام کنیم (چون ثبتنام ما با اجازه امام(ره) بود).
فرمودند آنها که لیاقت دارند مانعی ندارد. کمی جلوتر آمدیم خدمت ایشان عرض کردیم اگر اجازه بدهید ما از جوانهایی که با هم دستگاهها و وزارتخانهها و انقلاب و دفاع کار کردهایم هم ثبتنام کنیم که فرمودند این کار را بکنید. آخرین روزهای حیات امام(ره) بود که ثبتنام احزاب و جمعیتها از طرف وزارت کشور اعلام و گفته شده بود که تا پایان سال اگر ثبتنام نکنید دیگر رسمیت نخواهید داشت. از حضرتشان پرسیدم آیا ما ثبت کنیم؟ فرمودند ثبتنام کنید. پس با دستور ایشان رفتیم و جمعیت مؤتلفه اسلامی را ثبت کردیم.
چیزی که میخواستم از این صحبتها نتیجه بگیرم این بود که در این شرایط جوانگرایی انجام شد، یعنی در این انسجام تشکیلاتی تازه جوانگرایی مدنظر بود و شاید شوراهای مرکزی که تأسیس میشد در ابتدا یک ثلثشان جوان بودند، بعد نصف آن را جوانان تشکیل میدادند و به تدریج کار به جایی رسید که شاید الان دو ثلث شورای مرکزی حزب ما را جوانان به خود اختصاص دادهاند و کوشش هم بر این است که به صورت طبیعی جوانها با فعالیت خودشان به صحنه بیایند نه این که تصنعی آنها را دعوت کنیم و به آنها سمت و سو بدهیم. الان تقریباً یک ششم اعضای شورای مرکزی را خواهران (که تعداد آنها 5 نفر است) تشکیل میدهند که آنها هم نسبتاً جوان هستند. این جوانان که آمدند بنده اصرار کردم دبیر کلی حزب باید به جوانترها سپرده شود. اصرار من برای کنارهگیری از سمت دبیر کلی حزب مؤتلفه اسلامی به این خاطر بود که اگر پشت میز دبیرکلی بمیرم، این سمت مادامالعمری میشود و کس دیگری هم که بعداً میآید میخواهد تا آخر بماند در صورتی که دیر کل باید انتخابی باشد. در ادامه این جوانگرایی برخی از اعضای شورای مرکزی از جوانان استانها انتخاب شدند و بعضی دیگر از مرکز کشور. درباره دبیرکل من پیشنهاد کردم اگر شماها حاضر باشید 10 سال سن دبیرکل را پائین بیاورید ما چهار نفر داریم، اگر 20 سال پائین بیاورید 8-7 نفر داریم و اگر 30 سال پائین بیاورید ما باز 8-7 را نفر داریم که میتوانند دبیر کل بشوند. حضور جوانان در شورای مرکزی بسیار جدی است. بالاخره به این نتیجه رسیدند دبیرکل دیگری انتخاب شود. وقتی خدمت مقام معظم رهبری گزارش میکردم گفتم علت استعفا و کنارهگیری من این بود که این سمت مادامالعمری نشود و به جانب جوانان برود. در هر صورت جوانگرایی که اشاره فرمودید در حزب درست از زمان روی شمعک رفت حزب جمهوری اسلامی آغاز شد و اکنون هم در استانها و شهرستانهای ما این نیروهای جوان هستند که امور را با مشاوره بزرگترهایی که در آنجا حضور دارند، اداره میکنند.
* رابطه شما با مقام معظم رهبری، رابطهای صمیمی و تا حدودی دلدادگی است.
** رابطه مرید و مراد است.
* اما اگر مایل باشید کمی در این رابطه و احساسی که نسبت به ایشان دارید برای ما صحبت کنید.
** بله بنده در دوره 8 سال ریاست جمهوری ایشان که دبیر حل حزب جمهوری اسلامی هم بودند، هفتهای دو ساعت به صورت مستقیم در خدمتشان بودم. ایشان در مدیریت خود در جمهوری اسلامی به عنوان رئیسجمهور و مدیریتشان در حزب جمهوری یک مدیر عاصمدار (نگاهدار) و مراقب خویشتن و اطرافیان و گوش به زنگ وظیفه بود. من 2 نکته را درباره حزب جمهوری اسلامی عرض کنم: ایشان در دوره دوم ریاست جمهوری که نامزد شدند، بنده هم به عنوان رقیب ثبتنام کرده و نامزد ریاست جمهوری بودم اما در دوره قبل با آقای رجایی هم ثبتنام کرده بودم و هر کسی که از من میپرسید به چه کسی رأی بدهیم میگفتم من به رجایی رأی میدهم. میگفتند آخر تو نامزد هستی. میگفتم من نامزد رزرو هستم که اگر اتفاقی بیفتد این طور نشود که کسی ثبتنام نکرده باشد. در طول مدت مرحله دوم انتخابات ریاست جمهوری از نزدیک شاهد بودم ایشان عاصم داشتنش طوری بود که از درون خودش را کنترل میکند که از امکانات دولتی و بیتالمال و امکانات وجوهاتی در این باره مصرف نکند. یک حادثهای هم اتفاق افتاد که شاید برایتان جالب باشد. در جلسه شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی در همان دوره دوم نامزدی ریاست جمهوری ایشان در خدمتشان بودیم. یکی از ائمه جماعات کشور در را باز کرد و وارد شد و همین طور ایستاد. در حالی که شورای مرکزی حزب است و او عضو نبود. آمدند، وارد شدند و خطاب کردند: «بعضیها به من میگویند که بیا و نامزد ریاست جمهوری شو اما اگر یک میلیون تومان هم شما به من بدهید حاضر نیستم ریاست جمهوری را بپذیرم.» آقا فرمودند «بفرمایید بنشینید. میدانید که اینجا جلسه شورای مرکزی حزب است و الآن جلسه در حال تشکیل است؟» او گفت: «من نماز نخواندم. میروم نماز میخوانم و برمیگردم.» این مثال را از این جا به بعد میگویم که به محض این که ایشان از در رفت بیرون، اعضا نوبت گرفتند. شاید از حدود 8-27 نفری که حضور داشتند نزدیک 20 نفر نوبت خواستند آقا به اولی که اجازه صحبت دادند، او خواست درباره این شخص حرف بزند. آقا فرمودند ایشان نیست. تا نیامده درباره او صحبت نکنید.» این تلقی غیبت میشود و من نباید اجازه دهم که غیبتی انجام شود. شما میدانید الآن هر کجا بحث سیاسی میشود پشت سر همه حرف میزنند و میگویند ما داریم بحث سیاسی میکنیم.
شورای مرکزی حزب یکی از جاهایی است که بسیار جای بحث درباره دیگران در آن وجود دارد. من میتوانم به شما که نماینده نسل جوان هستید عرض کنم در طول 8 سال ایشان اجازه یک غیبت را در جلسات حزب نداد. مطلب دیگری را هم عرض کنم: ایشان پس از این که انتخاب شدند درباره انتخاب نخستوزیر نظر داشتند اما امام(ره) فرمودند نظر من این است نخستوزیر عوض نشود. ایشان گفتند امام(ره) در درسهایشان به ما آموخته است اگر فتوا بدهند باید اطاعت کنیم و اگر حکم هم بدهند باید اطاعت کنیم اما اگر بگویند «نظر من»، این استدلال میخواهد و همان جریان و بحران به وجود میآمد. شاید در این مورد مطالعه کرده باشید اما بالاخره گره این موضوع به وسیله سیداحمدآقا باز شد و ایشان با یادگاری که از خودشان گذاشتند این مسأله را حل کردند. بحث دوم درباره وزرا بود. حالا جناب آقای مهندس موسوی مجددا نخستوزیر است ولی درباره وزرا آقا یک نظر و ایشان نظر دیگری دارند. ما 3 نفر (آقای پرور، آقای دکتر توکلی و بنده) از وزرای دوره قبل آقای موسوی بودیم و قصد نداشتیم اگر در دوره جدید دعوت بشویم شرکت کنیم هر چند ایشان هم خودش ما را دعوت نمیکرد. با هم فکر کردیم واقعاً خوب است که برویم با آقای مهندس موسوی و آیتالله خامنهای صحبت کنیم تا به صورتی روی این فهرست تفاهم کنند، پس آقای پرورش به آقای موسوی زنگ زدند و ما هم رفتیم نزد ایشان و نشستیم و صحبت کردیم. از آن جا به آقا زنگ زدند و خدمت ایشان رفتیم. طول و تفصیل آن را عرض نمیکنم اما پس از این که از آقا خواستم که «یک صبحانهای، عصرانهای یا شامی 2 نفری بنشینید و فهرستی درست کنید و برایشان مثال زدم که الآن تلویزیون روبه روی ماست اگر امام(ره) ببینند که شما دو نفر یک پوشه زیر بغلتان است و با هم تفاهم کردهاید چقدر خوشحال میشوند و دعایتان میکنند. شما مدد بفرمایید». آقا جملهای فرمودند: «من از شما تعجب میکنم چنین نظری دارید. وزرا در کشور بار مسئولیت را باید به دوش بکشند.» من از قیامتم میترسم. نمیتوانم: شما نباید از من توقعی داشته باشید که من در قیامت لعن باشم.» گفته شد: «خوب الآن مثل قضیه نخستوزیر مسألهای پیش میآید که شما ناگزیر میشوید حکمیت را بپذیرید و همان گونه که آقای موسوی را پذیرفتید وزرا را هم بپذیرید». ایشان گفتند اگر چنین کاری بشود، امام(ره) خودش مسئولیت پذیرفته و من دیگر مسئولیت قیامتی ندارم.» و این یعنی دینباوری به معنای واقعی کلمه. خاطرهای هم در رابطه با کمیته امداد بگویم: شاید در دو سه سال آخر ریاست جمهوری ایشان بود که در امداد دچار مشکل شدیم. دولت نمیتوانست اعتبارات ما را بدهد و ما 3، 2 ماه مستمری به افراد زیر پوشش نداده بودیم و حقوق پرسنل هم پرداخت نشده بود. شورای مرکزی کمیته تصویب کرد که خدمت آقا برویم ما هم رفتیم و خدمت آقا عرض کردیم وضع ما به این صورت است و سفارشی بکنند که به ما پول بدهند. پولی که تصویب شده است به ما نمیدهند تا بتوانیم هزینههایمان را پرداخت کنیم. آقا پس از این که حرفهای ما را شنیدند، متأثر شدند و فرمودند من تذکر میدهم اما ممکن است که وضع دولت هم الآن جوری نباشد که بتواند این مبلغ را بپردازد.
شما چیزی ندارید که بفروشید؟ عرض کردم چرا؟ یک چیزهایی داریم که بفروشیم. فرمودند چرا نمیفروشید؟ (چون من سخنگو بودم) عرض کردم الآن خوب نمیخرند میخواهیم بگذاریم که بهار و تابستان شود که بهتر بفروشیم. یک مرتبه دیدم اشک از چشمان ایشان سرازیر شد و با تأثری جدی فرمودند آخر اینها فرزندان من هستند. من نگران آنها هستم. اگر شمار فرزندتان دچار بیماری شود و فرشی داشته باشید که بفروشید، میگویید الآن خوب نمیخرند، تابستان میفروشم و بچه را رها میکنید.
این سه مطلبی که به عنوان خاطره سه بعد وجودی ایشان است و خدمت شما برای رفع بدهیام به نسل جوان باید بگویم که خدمت امام(ره) که میرفتیم با توجه به سوابقی که داشتند و غیره از همه، سر بودند اما نشده که یک نفره، دو نفره، 5 نفره، 30 نفره خدمت ایشان برویم و آن چیزی که ایشان دارد نسبت به ما فوقالعاده نباشد یعنی مدد خداوند را آدم نسبت به ایشان میبیند. در هر کدام از سخنرانیهای اخیر ایشان که برای شورای اسلامی، برای پارلمان، کارگران و... ایراد کردند اگر دقت کنید، میبینید ایشان در همه این زمینه مسلطتر از تمام کسانی است که در این زمینه به ایشان گزارش دادهاند. ما واقعاً این را مددی الهی به فقیه عادل زمان میبینیم. منتها خود فرد باید صلاحیت گیرندگی داشته باشد. اما این که از این رابطه به مراد و مرید تعبیر کردم، مقلد و مرجع، من من مقلد هستم و ایشان مرجع تقلید. من واقعاً مرید طولانی مدت ایشان هستم و ایشان مراد من به عنوان نایب حضرت ولیعصر(عج) هستند.
* میخواستم نظرتان را درباره آقای احمدینژاد، فعالیتهایی که تا به حال انجام دادهاند و دولت ایشان بدانم.
** آقای احمدینژاد و دولتشان نسبت به شرایط موفق هستند. کس دیگری را نمیتوانستم ببینم بیاید و از ایشان موفقتر باشد، زیرا او به منبع اصلی نیروها در کشور یعنی مردم متکی است. سفرهای ایشان به اقصی نفاط کشور بسیار مؤثر است، زیرا ما که در زیج کمیته امداد نشستهایم بهتر میتوانیم ببینیم مردم نسبت به ایشان و ایشان نسبت به مردم چه احساسی دارند. رمز توفیق رهبری ما مردمشناسی و ارتباط با مردم است. ایشان به تمام کشور رفته و اکنون چنین استقبالی از هیچ شخصیتی نشده است. این نشاندهنده این است مردمشناسی و ارتباط ایشان با مردم تا چه حد است. البته اهداف سیاسی و جناحها و جریانها دقتهای خاص خودشان را دارند، اما مردم حضوری دارند که با حضورشان مسائل را میگویند. به نظر بنده آقای احمدینژاد در شرایط کنونی موفق است. توفیقهایی که آقای هاشمی داشتند و توفیقهایی که حجت الاسلام و المسلمین خاتمی در دولتهایشان داشتند را منکر نمیشوم. آنها در شرایط خودشان موفق بودند. اما در شرایط کنونی و حداقل در 4 ماه اخیر، 2 قطعنامه علیه ما صادر شد که مجموعهای از محدودیتها را برای ما فراهم کردند. دولت ما با نشاط در حال فعالیت است و هیچ جا هم کوتاه نیامده است. البته سیاست خارجی ما براساس قانون اساسی زیر نظر مقام معظم رهبری است و حضور حضرت ایشان در سیاست خارجی ما پررنگ و شفاف است. اما مجری هم اگر توان مقاومت نداشت رهبری باید فکر دیگری بکنند که بحمدالله دولت توان مقاومت دارد. البته نمیخواهم بگویم تمام کسانی که با ایشان کار میکنند معصوم هستند و تمام چیزهایی که ایشان میگوید وحی منزل است، نه! اما در مجموع عملکردشان مثبت است.