تاریخ انتشار : ۰۳ بهمن ۱۳۸۷ - ۱۰:۰۲  ، 
شناسه خبر : ۶۷۱۶۶
آیا نومحافظه‌کاری مرده است؟

دیاکو حسینی
شرایط مختلف مستلزم شیوه‌های متفاوت است نه اخلاقیات متفاوت.
جورج بوش، دانشکده افسری وست پوینت، نیویورک، اول ژوئن 2002
هرچه بیشتر به روز انتخابات آمریکا نزدیک شویم، بیشتر معلوم می‌شود که باراک اوباما در صدر جدول احتمالات نشسته است؛ به‌ویژه حمایت‌های بی‌دریغ چندی از شخصیت‌های مهم سیاسی و فرهنگی از او ثابت می‌کند که اوباما حتی اگر رئیس جمهور هم نشود، باب طبع جامعه آمریکاست. از امکان انتخاب مک کین که بگذریم، تاکید زیاده از حد بر اوباما از یاد می‌برد که نومحافظه‌کاری همچنان بار پاره‌ای از جامعه سیاسی آمریکا را بر دوش دارد؛ باری که هنوز به مقصد نرسیده است. اکنون اما در شرایطی که جورج دبلیو بوش روزهای واپسین عمر سیاسی خود را سپری می‌کند و شاید با تکان دادن دستان باراک حسین اوباما از اتاق بیضی شکل بدرقه شود، جای طرح این پرسش وجود دارد که آیا نومحافظه‌کاری مرده است؟
ادله بدنامی نومحافظه‌کاری در سالیانی که بوش در راس دولت و حکومت آمریکا قرار داشت به حد کافی روشن است اما براهین بقا و دوام آن تاکنون در تاریکی مانده است. می‌دانیم که نیای نومحافظه‌کاری به دهه 1930 و ظهور نسل تازه‌ای از چپ‌اندیشان تروتسکیست و شماری از روشنفکران یهودی در سیتی کالج نیویورک بازمی‌گردد که نقد استالینیسم را پیشه ساخته بودند. با این وجود نومحافظه‌کاری را با آرای ریگان و تاچر و جنبه‌های نظامی و اقتصادی آن می‌شناسند. در ازمنه اولیه، هدف از حلقه‌های روشنفکری نومحافظه‌کاران عبور از استالین بود؛ بعدها اما مشترکات فکری این دسته با چپ‌گرایان مانع نشد تا نومحافظه‌کاری سوی اقتصاد بازار را در برابر تمرکز‌گرایی استالینیستی بگیرد. اعتقاد اینان به دموکراسی البته از شیوه‌های مبارزه تروتسکی نیز الگو گرفت و به جای «انقلاب دائمی» تروتسکی «صدور دائمی» دموکراسی نشست.
بدین قرار از دوران طفولیت نومحافظه‌کاری دو میراث بزرگ بر جای ماند که یکی ایدئولوژی و دیگری جهانی‌اندیشی بود که سبب تلاش در جهت حفظ و سپس اشاعه ارزش‌های آمریکایی شد؛ به‌طوری‌که در قالب‌های سنتی ملی‌گرایی نگنجد. نومحافظه‌کاران چه در دوران پیش از ریگان و چه در فردای پیدایش ریگانیسم ملی‌گرایی درون‌گرا را به سود جهانی اندیشی برون‌گرا مصادره می‌کردند و اگر ملی‌گرایی بر تعریف موجودیت هویتی با جداسازی خود از دیگران تاکید دارد، آمریکاگرایی به وضوح دیگران را به پذیرش ارزش‌های آزادیخواهانه آمریکایی فرامی‌خواند. به این ترتیب اصل کلی حاکم بر نومحافظه‌کاری دستیازی به ایالات متحده آمریکا چونان کشوری بود که گویا قرار است طرحی نو دراندازد و نجات بخش جهان از بلایای «دولت‌های شرور» باشد.
تصادفی نیست که منجی‌گرایی مسیحی با انتظاری که از ایالات متحده در مقام ناجی جهان وجود دارد، بدنه فکری نومحافظه‌کاری را تشکیل می‌دهد تا مسیحیت نیز در خدمت نومحافظه‌کاری درآید. جورج بوش بارها خود را رسول عیسی مسیح نامیده است تا آمریکا را برای نجات جهان گسیل دارد. ربط و وصل نومحافظه‌کاری با آمریکاگرایی سبب شد تا بزودی اختلاف در جبهه نومحافظه‌کاران دوسوی آتلانتیک نیز چهره بگشاید. اگر پیش‌تر ریگان و تاچر در یک جبهه قرار می‌گرفتند اما با آمدن جورج بوش پسر از راه و اتصال نومحافظه‌کاری به ارزش‌های آمریکایی، نومحافظه‌کاران بریتانیایی تا جایی رنجیدند که دیوید کامرون از حزب محافظه کار خود را نه یک نومحافظه‌کار بلکه «محافظه کار لیبرال» نامید.
تا پیش از صدرنشینی رونالد ریگان، فعالیت نومحافظه‌کاران بیشتر وزن سیاسی و اجتماعی یافته بود اما پس از آن بود که وزن نظامی و اقتصادی نیز بدان افزوده شد. همینان با سیاست بازدارندگی نیکسون- کیسینجر مخالفت کردند و بر همسازی آمریکا و شوروی طی تنش‌زدایی دو ابرقدرت تاختند و اینگونه بود که زنگ جدایی روشنفکران و استراتژیست‌های نظامی در جرگه نومحافظه‌کاران نواخته شد. «پروژه قرن جدید آمریکایی» یا نسخه نومحافظه‌کاران برای ویلیام کلینتون، معنای روشنی داشت و آن فروغلتیدن نومحافظه‌کاری به سوی نظامی‌گری مطلق بود.
مسئله‌ای که در سند استراتژی امنیت ملی آمریکا در سال 2002 تکرار شد. آمریکا در اندیشه نومحافظه‌کاری همان نقشی را پیدا کرد که پرولتاریا در مارکسیسم یافته بود. اگر مارکس به دنبال فرمانروایی کارگران بود، نومحافظه‌کاری در پی فرمانروایی آمریکا رفت. مارکس حکومت کارگران را از بغض و کین شخصی نسبت به سرمایه‌داران نتیجه نمی‌گرفت، چنانکه نومحافظه‌کاران حکومت جهانی آمریکا را از کینه‌های مانده از دیگران استنباط نمی‌کردند. چراکه هم مارکسیست‌ها و هم نومحافظه‌کاران گمان می‌بردند که نور دیده ایشان از شایستگی لازم در فرمانروایی برخوردار است. داس و چکش نشانه حکومت کارگران شمرده شد و توپ و تانک نشان ایالات متحده آمریکا شد. مارکسیسم بر گرد انقلاب می‌چرخید و نومحافظه‌کاری به دور ناوهای جنگی. واقعیت اما این است که علامت‌ها همچون وسیله‌ها اشتباه بودند. نومحافظه‌کاری و مارکسیسم نه تنها در مقدمه که در نتیجه نیز به یکدیگر تشبه می‌جویند. این مارکسیست‌ها بودند که ناکام ماندند نه کارل مارکس همچنان که نومحافظه‌کاران شکست خوردند نه نومحافظه‌کاری. اشتباه مارکسیسم این بود که فکر می‌کرد کارگران با انقلاب ارادی به کارفرمایی می‌رسند و اشتباه نومحافظه‌کاری این بود که خیال می‌کرد، بساط دیکتاتورها با موشک و تانک برچیده می‌شود. بی‌توجهی به «تنوع فرهنگی» در هر دو ایدئولوژی فاحش است. کارگران به یکسان قیاس و استقرا نمی‌کنند و لاجرم به نتیجه یکسان نیز نمی‌رسند. دیکتاتورها نیز بسان هم حکومت نمی‌کنند. قذافی، کپی چائوشسکو نیست. کیم جونگ ایل همچنان محبوب است. ولادیمیر پوتین 73 درصد آرای مردمی را پشت سر دارد. اینگونه ساده‌انگاری‌ها بود که آمریکا را به سوی ریشه‌کنی تروریسم به‌طریق برقراری دموکراسی رهنمون ساخت. در حالی که بنیاد سلطنتی چتم هاوس در گزارشی بسترخیز تروریست‌ها را نه افغانستان بلکه اروپا دانست؛ جایی که فرهنگ دموکراسی به وفور غلیان می‌کند.
پاسخ نومحافظه‌کاران البته به بیراهه کشید اما صورت مسئله هنوز همان است که بود. هرچند تهدید کمونیستی از میان رفته اما صدای پای خطرات جدید به گوش می‌رسد. از میزان مهاجرت‌ها و جا به جایی‌های جمعیتی کاسته نشده است. بر ارتفاع ارزش‌های اخلاقی افزوده نشده است. جهان دموکراتیک‌تر و آزادتر از قبل نشده است. دولت‌های شرور واژگون نشده‌اند. مهم نیست که این گزاره‌ها چقدر راستین هستند. مهم این است که بسیاری در آمریکا همچنان بدان باور دارند. کافی است که فاصله اندک مک کین با اوباما را ببینیم. نومحافظه‌کاران هم مانند اکثر مردم آمریکا بوش را مقصر ناکامی‌ها می‌دانند نه نومحافظه‌کاری را. بوش در تاکتیک شکست خورد نه در استراتژی. ایراد کار جورج بوش این بود که به متحدان خود وقعی ننهاد و بر نظامی شورید که آمریکا خود پایه گذاشته بود. اما این بدان معنا نیست که نومحافظه‌کاری از میدان به در شده است. مک کین همان رویه‌ای را پیش گرفته که بوش درپیش گرفته بود؛ به اضافه اینکه خود را «عمل‌گرا» هم می‌خواند. عمل‌گرایی همچون اصلاحیه‌ای بر مانیفست نومحافظه‌کاری آویخته است و توجه دوچندان به متحدان آمریکا را می‌طلبد؛ متحدانی که در روزهای دشوار در کنار آمریکا ایستادند و اکنون که جهان به سوی بروز قطب‌های تازه می‌رود، باید غنیمت شمرده شوند. مک کین نیک می‌داند که فصل مشترک محافظه‌کاران جدید و محافظه‌‌کاران قدیم، سیاست‌های اجتماعی سختگیرانه چون مخالفت با سقط جنین و موافقت با تخفیف مهاجرپذیری است. اختلاف این دو اما هنگامی برملا می‌شود که پای سیاست خارجی وسط باشد. اعتقاد به آمریکاگرایی البته مهم‌ترین عامل این جدایی است که در صورتی که با منجی‌گرایی مذهبی ترکیب شود، جایی برای متحدان باقی نمی‌گذارد. درست همین‌جاست که یکجانبه‌گرایی متولد می‌شود. بنابراین راه حلی که مک کین در نظر دارد کاهش شدت آرمان‌گرایی مسیحی و افزودن بر واقع‌گرایی ویلسونی است؛ به همان اندازه جهان‌گرا و ارزش‌مدار. نومحافظه‌کاری با بوش به عقلانیت رسید و شاید هم با مک کین به عمل‌گرایی برسد. فرانسیس فوکویاما بر نومحافظه‌کاری خرده می‌گرفت که از سیاست خارجی در نظام فکری خود بی‌بهره است. اما اکنون پس از هشت سال چنین خرده‌ای بر آن وارد نیست. شاید اگر باراک اوباما در انتخابات پیروز شود، مک کین به فکر فرو رود. شاید نومحافظه‌کاری در این سال‌ها به ترمیم خود بپردازد و با زدودن اضافات دوباره بازگردد. اگر تیر سیاست خارجی نومحافظه‌کاران به سنگ برخورد، درعوض سیاست‌های اجتماعی نومحافظه‌کاری غلط از آب درنیامده است.
به ویژه با ملاحظه جهانی شدن‌ها و تهدید ارزش‌های سنتی بعید است که نومحافظه‌کاری که احیاگر سنت‌ها و ارزش‌ها است، از آرای خود دست بشوید. جالب اینکه نومحافظه‌کاران مطلق‌اندیشی پیرامون اخلاقیات به خصوص اخلاق آمریکایی را از کف نداده‌اند. ریچارد پرل که روزی مشاوره رامسفلد را بر عهده داشت، پس از کناره‌گیری از سمت خود در گفت‌وگویی با الجزیره گفت که «ما بر خطا نبودیم، استراتژی نظامی بوش بود که خطا رفت». ظاهرا جان بولتون هم در کتاب خود با عنوان «آمریکا در سقوط آزاد» بوش را متهم می‌سازد که از کاندولیزا رایس میانه‌رو تاثیر می‌پذیرد. انتقادات دیگر نومحافظه‌کاران نیز همه در همین باب است. آنان فهمیده‌اند که رسیدن به آمال مستلزم فهم واقعیات است.
این واقعیت که جهان، چندان هم تک‌قطبی نیست. این واقعیت که مبارزه قدرت‌ها جانشین بهشت تنها ابرقدرت شده است. بنابراین پیش از مهندسی اجتماعی باید به مهندسی نظام جهانی پرداخت. نومحافظه‌کاری هنوز نفس می‌کشد و اگر هم مک کین به قدرت نرسد، هستند نومحافظه‌کارانی که آماده می‌شوند تا پروژه ناتمام دموکراتیزاسیون را به اتمام برسانند. برکشیدن دامن بوش از کاخ سفید البته مهم است اما مهم‌تر از آن روزی است که اوباما با کاخ سفید وداع می‌کند.