تاریخ انتشار : ۱۲ دی ۱۳۸۷ - ۰۸:۵۷  ، 
شناسه خبر : ۶۷۱۹۵
نویسنده: کامیارصداقت ثمرحسینى مقدمه: این نوشتار، یک بررسى نظرى پیرامون نقش و جایگاه زبان فکرى ملت‏ها در دوران موسوم به جهانى شدن است. مبناى نظرى این نوشتار، مجموعه مؤلفه‏هایى برگرفته از سنت‏هاى فکرى موجود در جهان اسلام است. محتواى هر نظریه برگرفته از منابع فکرى مختلفى است که به رغم بیان مؤلفه‏هاى آن در گذشته، به صورتى منطقى در ترکیبى نوین معنا مى‏یابند. ازاین‏رو، هر نظریه واحد خصلتى پیوندى در قبالِ مؤلفه‏هاى تشکیل‏دهنده آن دارد که به جهت صحت محتوایى خود، نیازمند وجود شرایط زیر است؛ 1. وجود هماهنگى منطقى در محتواى زنجیره علت ـ معلولى موجود در آن. 2. ضرورت توجه به تعاریف تحلیلى (صحتِ تعریف و شیوه مفهوم‏پردازى). 3. قرار گرفتن در بستر روش‏شناسى مناسب. با عنایت به این مسئله، ابتدا به مؤلفه‏هاى نظرى موردتوجه خود اشاره مى‏کنیم و در ادامه به طرح مسئله مى‏پردازیم. ذکر این توضیح نیز لازم است که ما در پى حصر دیدگاه‏ها در نمونه‏هاى بیان شده نبوده‏ایم. به طور قطع در قبال بسیارى از آنها مى‏توان دهها مستند دیگر از سنت‏هاى فکرى خویش ارائه کرد.

مؤلفه‏هاى نظرى تحقیق:
مهم‏ترین مؤلفه‏هاى مورد توجه ما در این نوشتار عبارت‏اند از:

1. تمایز میان زبان قومى و زبان فکرى (فارابى).
2. مشروط‏شدن تعاون اجتماعى به کاربرد زبان به جهت شناخت (امام فخر رازى).
3. رابطه میان عمران و رونق علمى با ملکه زبانى (ابن‏خلدون).
4. نقش خودباورى و تحقیق در ساخت زبان فکرى یک ملت (ابن‏خلدون).
5. مسئله مرزهاى اعتبارى و حقیقى (علامه طباطبایى).
1. در تحلیلى برجسته و ابتکارى حکیم ابونصر محمدبن محمد فارابى (متولد حدود 259 و متوفاى 339 قمرى) در زمینه تفاوت میان زبان قومى با زبان فکرى، مى‏نویسد که یک زبان‏شناس تنها بر حالات خاص زبان مورد مطالعه خود متمرکز مى‏شود و «اگر در حالت‏هایى که میان آن زبان به دیگر زبان‏ها مشترک است به مطالعه مى‏پردازد، این مطالعه از جهت اشتراک آنها نیست، بلکه از آن جهت است که آن حالت در زبان آن مردم به خصوص موجود است». اما زبان فکرى، تابع این مسئله نیست. الفاظ علم منطق، الفاظ مشترک میان تمام ملت‏ها است. «یعنى منطق، آن قوانین را به واسطه مشترک بودن بر مى‏گزیند ــ بدون آنکه به حالاتى که به الفاظ یک ملت اختصاص دارد توجه کند ــ بلکه توصیه مى‏کند که اگر به این حالات اختصاصى نیازى پیدا شد، باید آنرا از دانشمندانى که با آن زبان آگاهى دارند فراگرفت.»
مؤلفه‏هاى اساسى این تحلیل عبارت‏اند از:
ــ از طریق زبان برهانى، مى‏توان به زبان جهانى نایل شد (توجه به امکان وجود چنین قابلیتى)
ــ خروج از دایره قومى، تنها از طریق ارتقاى اندیشه خود در معیار فهم جهانى ممکن است.
ــ انتشار فرهنگ خویش و انجام تعامل فرهنگى در سطوح فراملى در گرو گسترش زبان فکرى (جهانى) است.
2. امام محمد فخر رازى (543 ـ 606 قمرى) با ارائه تحلیلى اجتماعى از زبان، بیان مى‏دارد که نیازمندى انسان‏ها، عامل مهمى در شکل‏گیرى تعاون در میانشان است. تعاون، لازمه حیات اجتماعى است؛ اما بدون ایجاد شناختى متقابل نسبت به یکدیگر، امکان‏پذیر نخواهد بود و یکى از ابزارهاى نیل به این شناخت، «زبان» به جهت افاده دلالت‏هاى معنایى است.
این تحلیل، حاوى چند نکته اساسى در بحث ما است:
ــ تعاون اجتماعى، منوط به شناخت متقابل انسان‏ها از یکدیگر شده است.
ــ شناخت متقابل، از راه زبان امکان‏پذیر است. لذا تعاون اجتماعى بدون استفاده از زبان، ناممکن است.
ــ زبان، حامل شناخت انسانى است. لذا مى‏توان با بازاندیشى در این دیدگاه بیان داشت که زبان صرفا ابزار بیان نیست؛ بلکه فراتر از آن، حامل تجربیات اجتماعى انسان‏ها و میراث فکرى بشر است.
3. ابن خلدون (732 ـ 808 قمرى) مسئله زبان را با عمران جامعه به ویژه در بعد فرهنگى آن در ارتباط مى‏داند. ضعف عمران و از میان رفتن رونق مراکز علمى و دروس اساتید آن، منجر به فساد ملکه زبان و در نتیجه زوال آن زبان خواهد شد. ضمن آنکه عکس مسئله را نیز صادق مى‏داند. رونق عمران به رونق علوم یارى رسانده و منجر به قوت ملکه زبانى مى‏شود.
مؤلفه‏هاى اساسى موجود در این دیدگاه عبارت است از:
ــ میان آبادانى (عمران) و رونق مراکز علمى، رابطه‏اى على (متقابلى) موجود است.
ــ تزلزل زبان فکرى (و حتى قومى) یک ملت، نشان‏دهنده تزلزل علمى آن است.
4. تقریبا بسیارى از دانشمندان حال و گذشته ما نسبت به عواقب بسیار منفى عدم تفکر انسان‏هاى یک جامعه و مهم‏تر از آن تقلید در شرایط عدم تفکر هشدار داده‏اند. ابن‏خلدون با اشاره به وجود رابطه‏اى میان آگاهى دینى و انسجام اجتماعى مى‏نویسد: «... آیین دینى باعث از میان رفتن رقابت و کشمکش و حسادت موجود در میان اهل عصبیت مى‏شود و توجه را تنها به سوى حق معطوف مى‏سازد. پس اگر براى اهل عصبیت استبصار (آگاهى) در کار خویش حاصل شود، هیچ‏چیز جلودارشان نخواهد بود...» از سویى دیگر او متوجه این نکته شده است که در کنار از میان رفتن «سند علم» در اندلس اسلامى، مسلمانان به تقلید از ظواهر زندگى مسیحیان شمال اسپانیا روى آورده‏اند. امرى که از اسباب انحطاط ایشان به شمار مى‏رود. همچنین بسیارى از دانشمندان کنونى به نقد نحوه برخورد روشنفکران و تحصیل‏کردگان مسلمانى پرداختند که در غیاب عدم تفکر صحیح بر فرهنگ خویش، با مشاهده غرب، مقهورِ خود پدیده غربى «ماشین» شدند و از شناخت روابط حاکم بر تولید آن برنیامدند...
دو نکته قابل توجه در این تحلیل عبارت‏اند از:
ــ هرچه آگاهى‏هاى مورد نیاز واقعى جامعه افزایش یابد، بر انسجام اجتماعى آن افزوده مى‏شود.
ــ مجاورت با بیگانگان به خودى خود منجر به انحطاط نمى‏شود. بلکه عدم اعتماد به نفس، در کنار تقلید از بیگانگان خود زمینه‏ساز زوال است. در غیاب مرجعیت فکرى خودى، خواه ناخواه مرجعیت فکرى دیگرى برجامعه حاکم مى‏شود.
5. علامه سیدمحمد حسین طباطبایى (1281 ـ 1360 شمسى) در تفسیر شریف‏المیزان، بحث مهمى را با این عنوان مطرح کرده است که «حد و مرز کشور اسلامى، مرز جغرافیایى و طبیعى و یا اصطلاحى نیست، بلکه اعتقاد است.» بحث ایشان متوجه اعتبار عوامل تقسیم‏بندى جوامع از دیدگاه اسلام است. براین اساس، اجتماع بر پایه عقیده به توحید بنا نهاده مى‏شود، و نه جنسیت، قومیت، وطن و نظایر آن. این مسئله حتى در زمان سیطره دشمن بر جوامع اسلامى نیز صادق است. چه آنکه «... بر یک فرد مسلمان نیز واجب کرده که... اگر سخت‏گیرى دشمن اجازه تظاهر به دین‏دارى نمى‏دهد، در باطن دلش به عقاید حقه دین معتقد باشد...» لذا جامعه اسلامى به گونه‏اى تأسیس شده است که در تمامى احوال چه آنگاه که خودش حاکم باشد و یا محکوم، چه غالب باشد و یا مغلوب، چه پیشرفته باشد و یا ساده و ابتدایى، چه در حال قوت باشد و یا در حال ضعف و... مى‏تواند زنده بماند. بحث علامه نه به معناى رها کردن و یا بى‏توجهى به قلمرو اسلامى، که تأملى در فلسفه وجودى حضور ما در آن است.
مؤلفه‏هاى مورد توجه ما در این دیدگاه عبارت‏اند از:
ــ مرز واقعى میان کشورها، مرزهاى عقیدتى و فرهنگى است.
ــ ملت و یا دینى که قادر به نگهداشت عقیده‏اش نباشد، محکوم به فنا است.
ــ استقلال یک ملت پیش از آنکه به موقعیت طبیعى‏اش بازگردد، به توان فرهنگى‏اش منوط مى‏شود.
جهانى‏شدن و زبان فکرى ـ یک طرح نظرى:
در جهان اسلام، سنت فکرى عمیقى در خصوص اهمیت نقش تعاون در زندگى انسان و برآورده ساختن نیازمندى‏هاى او موجود است. بحث در زمینه تعاون در پایه، مبتنى بر فکر دینى است. گسترش جماعات بشرى و همکارى‏هاى متقابل بیشتر در میانشان، برآمده از همین طبیعت است و در این اجتماع رو به گسترش برخورد و گفتگوى میان فرهنگ‏ها امرى طبیعى است. در این میان، اندیشه‏هایى منتشر و مسلط خواهند شد که بتوانند در قالب زبانى جهانى قابل فهم و پذیرش براى دیگران باشند و البته چه بسا اندیشه‏اى که به سبب کم‏کارى دیگران و نه ارزشمندى ذاتى خود، چند صباحى در زرق و برق جهانى جلوه کند.
1. تعاون به جهت رفع نیازمندى صورت مى‏پذیرد؛
نیاز îتعاون
2.
در پى گسترش جوامع، بر نیازمندى اعضاى جامعه افزوده شده و به همان میزان بر تعاونشان افزوده مى‏شود. در این حالت، اختلال در تعاون منجر به اختلال در سطوح مختلف زندگى اجتماعى مى‏شود؛
پیشرفت جوامع îگسترش نیاز îتعاون بیشتر
دیدگاه علامه طباطبایى(ره) در زمینه مفهوم مرز اعتبارى و حقیقى، توجه بیشترى را مى‏طلبد. شواهد بسیارى بیانگر این مسئله است که حرکت جهانى شدن ــ به ویژه توسط فن‏آورى‏هاى نوین ارتباطات ــ به سمتِ کاهش نقش مرزهاى طبیعى است. در چنین وضعیتى، بر اهمیت نقش مرزهاى فکرى و فرهنگى میان جوامع مختلف افزوده مى‏شود و به تدریج این تحول در مفهوم استقلال و حاکمیت ملى کشورها به شکلى برجسته نمایان مى‏شود. بر این اساس این رابطه على قابل طرح است که؛
کاهش نقش مرز طبیعى î اهمیت و اعتبار مرزهاى فکرى و فرهنگى
به عبارت دیگر: هرچه از نقش مرزهاى طبیعى کاسته شود، بر اعتبار و نقش‏آفرینى مرزهاى فکرى و فرهنگى افزوده مى‏شود. پیامد این امر، افزایش اهمیت کاربرد زبان فکرى جوامع است که بى‏درنگ از لحاظ راهبردى، ذهن را متوجه نظام آموزشى جامعه مى‏کند. کودکان جامعه، نیازمند یادگیرى ماهیگیرى‏اند و نه تنها آموختن خوردن آن. در اینجا، نظریه فارابى پیرامون تمایز میان دو نوع زبان، واجد ارزش تحلیل در قبال تحولات عصر جهانى شدن است. دوران جهانى شدن دوران حاکمیت ملت‏هایى است که داراى زبانى فکرى و جهانى‏اند. بنابراین مى‏توان به دسته‏بندى جدیدى در عصر جهانى شدن اشاره کرد که ملت‏ها را براساس زبان فکرى و فرهنگى‏شان به دو دسته متمایز تقسیم مى‏کند؛
الف ـ ملت‏هاى داراىِ زبان فکرى پیشرو و مرجع،
ب ـ ملت‏هاى داراىِ زبان فکرى پیرو و مقلد.

بر این اساس مى‏توان گفت که؛
نقش‏آفرینى مرزهاى فکرى و فرهنگى îگسترش حوزه کاربرد زبان فکرى به عبارت دیگر، اهمیت یافتن مرزهاى فکرى و فرهنگى منجر به گسترش کاربرد زبان فکرى در میان جوامع مختلف مى‏شود. در بسیارى از تعاریف مربوط به هویت ملى، شاهد توجه به زبان به مثابه عنصرى از عناصر تشکیل‏دهنده آن هستیم. در اینجا، زبان به عنوان تصویرى از شخصیت یک ملت در نظر گرفته مى‏شود که حامل مجموعه بزرگى از میراث ادبى و فرهنگى او است. پس زبان نه تنها ابزار، که خود فکر، عاطفه، علم و فن یک ملت است. اما باید توجه شود که یک ملت ممکن است مالک میراث فرهنگى بسیار غنى‏اى باشد اما به این میراث غنى فراتر از یک شى‏ء توجه نکند و آن‏را به صورت بالفعل درنیاورد. در این صورت اگرچه زبان آن ملت به صورت بالقوه حامل میراث غنى‏اى از فرهنگ و تجربیات تمدنى‏اش است، در عمل قادر به گفتگو حتى در میان ملت خود هم نیست. به تعبیر دکتر کریم مجتهدى: «باید در فرهنگ کنونى ما افکار ابن‏سینا، غزالى و دیگران واقعا فعلیت پیدا کند و سبب پیدایش تأمل و تفکر بالفعل در نزد ما شود. صرف نگهدارى اشیاء نه فقط فرهنگ نیست، شاید ضد فرهنگ هم باشد و سبب سوء تعبیر شود و تحرک واقعى فرهنگ را مختل سازد.»
 جهانى شدن این زبان، از طریق ترجمه آن به زبان‏هاى اروپایى صورت نمى‏پذیرد. تجربه نهضت ترجمه غرب نشان‏دهنده این معنا است که غرب در محتواى ترجمه تصرف کرده و سازنده ابن‏سینا و ابن‏رشد لاتینى و نظایر آن مى‏شود که چه بسا شرق را نیز به تبعیت از برداشت خود تشویق کند. با توجه به مباحث یاد شده، بررسى شیوه تحول زبان فکرى دانشگاهى کشور که به جاى اکتفا به نقل قول به تفکر و تأمل در سنت‏هاى فکرى گذشتگان خود بپردازد، از مسایل مهم ما در حوزه جهانى شدن است. مسئله ما در جهانى‏شدن، استفاده از چند نقل‏قول از سنت فکرى پیشینیانمان در مواجهه با جهان نوین نیست، بلکه کسب قدرت تفکر درباره این سنت ارجمند است. به گونه‏اى که مرجع گفتارى ما، به شکل طبیعى برآمده از امکانات مؤثر تمدنى خویش باشد. در چنین شرایطى است که مى‏توان به جاى تقلید و یا رد تفکر غربى، «امکان مقایسه سازنده» با دیگر سنت‏هاى فکرى را فراهم کرد. چنان‏که دکتر کریم مجتهدى معتقد است که: «براى زنده کردن سنت فلسفى، باید آن‏را با افکار نوع دیگر و غیرخودى روبه‏رو کرد. با توجه به غیر خود، هم خود را بهتر مى‏توان شناخت و هم به امکانات پنهانى، ولى مؤثر سنت فکرى خود بیشتر پى برد.» بر این اساس مى‏توان این رابطه على را مطرح کرد؛
تفکر در سنت + مقایسه سازنده با غیر îحیات بالفعل سنت در زبان فکرى.
به عبارت دیگر، هر چه تأمل و تفکر پیرامون سنت‏هاى فکرى خودى افزایش یابد و در کنار آن مقایسه سازنده با دیگر سنت‏هاى مقابل صورت پذیرد، امکان تبلور این سنت در زبان فکرى آن جامعه بیشتر خواهد شد. توجه شود که جهانى شدن غربى (آمریکایى) تعاون میان ملت‏هاى مختلف را در رابطه‏اى نابرابر و به سود غرب، تعریف کرده و از این رو به دنبال تغییر ساختار نیازهاى دیگر جوامع است. ساختار نیازهاى ذهنى مسئله‏اى فرهنگى و مرتبط با ساختار آموزش و تربیت جوامع است. لذا ضرورت همکارى متقابل اقتصاد و نظام آموزشى کشور، به شکلى که هر یک کلید حل مشکلات دیگرى (و نه سربار آن) شود؛ مشهود مى‏باشد. یک نظام دانشگاهى با ساختارى ضعیف قادر به تولید فکر و فرهنگ نخواهد بود و این همان بحثى است که در ارتباط با عمران جامعه از سوى ابن‏خلدون مورد توجه بوده است.
نتیجه‏گیرى:
گسترش جوامع و در نتیجه نیازمندى‏هاى افراد جامعه منجر به گسترش همکارى‏ها مى‏شود که در دوران جهانى شدن و به مدد فناورى‏هاى نوین، به کاهش نقش مرزهاى طبیعى انجامیده است. در این وضعیت، مرزهاى فکرى و فرهنگى جایگزین مرزهاى طبیعى مى‏شوند. در این عرصه نوین، ملتى مستقل و توانمند باقى خواهد ماند که زبان فکرى‏اش از قابلیت انتشار جهانى برخوردار باشد. این زبان، شى‏ء نیست؛ بلکه فعل است و فعلیت آن به تحقیق (در برابر تقلید) و تفکر (در برابر اکتفا به نقل‏گرایى) در داشته‏هاى خود در کنار انجام مقایسه سازنده با دیگر سنت‏هاى فکرى بازمى‏گردد. امرى که انجام مطالعات راهبردى در زمینه تحقق این امر در نظام آموزش کشور و دیگر نهادهاى وابسته به آن را مى‏طلبد.