تاریخ انتشار : ۰۲ دی ۱۳۸۷ - ۱۲:۲۱  ، 
شناسه خبر : ۶۷۹۹۲
مشروطه صدساله شد، اطلاعات هشتاد ساله

تقدیم به مرحوم یونس بهرامیان

محمد قوچانی   

هنوز وقتی روزنامه اطلاعات روی میز کارم قرار می‌گیرد یاد دوره کودکی و نوجوانی‌ام می‌افتم. یاد روز و روزگاری که در چشم من روزنامه همان اطلاعات بود. در دهه 60 تعداد روزنامه‌های کشور محدود بود و شمارگان آنها معدود.

بیش از پنج روزنامه (اطلاعات، کیهان، جمهوری اسلامی، رسالت و ابرار) منتشر نمی‌شد و از این پنج هم رقابت محدود به اطلاعات بود و کیهان که به راحتی گیر نمی‌آمد و تنها با آبونمان و پرداخت پیشاپیش اشتراک به دکه‌ها امکان تهیه منظم آن وجود داشت والا حتی برای خرید تنها مجلات ورزشی موجود (کیهان ورزشی و دنیای ورزش که اتفاقاً توسط دو روزنامه بزرگ کیهان و اطلاعات چاپ می‌شد) باید در صف می‌ایستادید. من اما با لطف پدرم روزنامه‌خوان شدم. هنوز وقتی روزنامه اطلاعات را می‌خوانم به یاد مرحوم یونس بهرامیان می‌افتم و صدای چرخ و رکاب دوچرخه‌ای که ساعت 7 صبح قبل از آن که راهی مدرسه شوم روزنامه اطلاعات را برای پدرم به خانه می‌آورد.

یونس روزنامه‌فروش دوچرخه‌سواری بود که اگرچه زیر پله‌ای کوچک را در خیابان بیستون رشت به عنوان دکان و دکه در اختیار داشت اما چرخ کاسبی او بیشتر با دوچرخه‌اش می‌چرخید که با سیستم اشتراک شخصی‌اش روزنامه‌ها و مجله‌ها را دم در خانه تحویل می‌داد. برای بعضی اطلاعات و برای بعضی کیهان می‌آورد و چون زودتر از همه به محل توزیع روزنامه اطلاعات در چهار راه میکائیل رشت می‌رفت و با دوچرخه روزنامه را از لای در خانه‌ها به مشتریانش می‌رساند هم مشترک بسیار داشت و هم محبوبیت بسیار. چند بار با همین دوچرخه تصادف کرده بود و یک پایش هم آسیب دیده بود و به همین دلیل تقریباً با یک پا چرخ می‌زد و تک‌چرخ دوچرخه را می‌چرخاند. صدای پا و چرخ یونس خاطره شیرین کودکی من است. «آق‌یونس» برای من و «شل‌یونس» برای بزرگترهای من و بسیاری از مردم رشت هنوز که هنوز است یک خاطره است. خاطره‌ای نوستالژیک از پیرمردی که سرانجام جانش را بر سر همین دوچرخه بر سر همان چهارراه وقتی که روزنامه‌ها مجله‌ها را داخل خورجینش قرار می‌داد از دست‌داد و در تصادفی کشته شد. یادم است که در همان روزها عکسش را در یکی از دو روزنامه اطلاعات و کیهان چاپ کردند و از موزع محبوب روزنامه‌ها یادی کردند. اما یونس برای من فقط یک عکس کوچک 4×3 نیست. تصویری سیاه و سفید و متحرک از دوران کودکی‌ام است که مرا وارد دنیای مطبوعات کرد؛ دنیای که از آن هنوز بیرون نیامده‌ام.

روزنامه اطلاعات در آن روزگار گرچه کمتر از کیهان سیاسی بود اما به نظرم حرفه‌ای‌تر بود به این معنا که: ستون‌نویس‌های ثابت و حرفه‌ای داشت: به جز کیومرث صابری که با نام گل‌آقا در صفحه سوم اطلاعات هر روز دو کلمه حرف حساب می‌نوشت در دو گوشه صفحه دوم عطاالله مهاجرانی و محمدجواد حجتی‌کرمانی هر یک ستونی داشتند: ستون سمت راست از آن مهاجرانی بود به نام «نقد حال» و سمت چپ از‌ آن حجتی‌کرمانی بود به نام «کوتاه و گویا». مهاجرانی جدی می‌نوشت و ادبی درباره سیاست و فرهنگ که برخی از بحث برانگیزترین یادداشت‌های سیاسی دهه‌های 60 و 70 (مانند پیشنهاد مذاکر مستقیم با آمریکا) در همان ستون نوشته شد و حجتی‌کرمانی گرچه تفکربرانگیز می‌نوشت اما گاه به هماوردی با همسایه صفحه روبه‌رویی‌اش گل‌آقا برمی‌خاست و با زبان طعنه و کنایه گاه پهلو به پهلوی طنز می‌زد و نه طنزنویسی که طنازی می‌کرد. در صفحات دیگر اطلاعات ستون‌نویس‌های دیگری هم بودند که خواندنی می‌نوشتند. از جمله محمدجواد لاریجانی که در صفحه آخر روزهای پنجشنبه مکتوب سیاسی هفته را درباره سیاست خارجی می‌نوشت؛ جلال رفیع که سفرنامه‌هایش (به خصوص در بهشت شداد درباره سفر به آَمریکا) جذاب بود و دیگرانی که گهگاه می‌نوشتند. اطلاعات پاورقی  هم زیاد داشت. مشهورترین آن‌ها «چهل سال قبل در چنین روزی» بود. ستونی برگفته از مطالب روزنامه اطلاعات در چهل سال قبل که هنوز هم ظاهراً ادامه دارد. بسیاری از کتاب‌های خواندنی هم در ‌آن سال‌ها پاورقی اطلاعات بود از جمله «پشت‌پرده تخت طاووس» (خاطرات پرویز راجی) و نیز خاطرات نورالدین کیانوری و نقد بابک امیرخسروی بر خاطرات کیانوری که در ضمیمه اطلاعات چاپ شد. صفحات لایی اطلاعات برخلاف این روزها جدی و تامل برانگیز بود:

در وادی ادبیات، نظرها و اندیشه‌ها، الفبا، در جهان دانش و علم، صفحه نور و... کیومرث صابری وقتی کارش گرفت و بالا گرفت روزهای پنجشنبه یک صفحه کامل از صفحات لایی را در اختیار می‌گرفت و با عنوان گل‌آقا و خوانندگان به نامه‌های مخاطبانش پاسخ می‌داد. صفحه‌ای به نام فرهنگ و آموزش هم در اطلاعات وجود داشت که یک‌بار در نقل سخنان دکتر عبدالکریم سروش گویا مرتکب قصوری شد و به مجازات مدیر مسئول روزنامه آن صفحه را متحمل کرد.

اطلاعات همیشه با یک روز تاخیر به شهرستان‌ها از جمله رشت می‌رسید.

به تدریج در کنار روزنامه متوجه مجله‌ها و ضمیمه‌های اطلاعات شدم. اولین ضمیمه اطلاعات که آقا یونس برایم آورد اطلاعات علمی بود. مجله‌ای که هر 15 روز یک بار اول به ضمیمه اطلاعات و سپس به صورت مستقل منتشر می‌شد در 68 صفحه سیاه و سفید که بعداً با افزایش بعضی صفحات رنگی به 72 صفحه رسید. سردبیر اطلاعات علمی و جوانان امروز (دیگر مجله موسسه اطلاعات) مشترک بود. علی منتظری که هم اکنون رئیس جهاد دانشگاهی است. سنت اشتراک سردبیری دو مجله هنوز هم پابرجا است و خانم سیدطاهره قاسمی سردبیر هر دو مجله است. اما در آن زمان سه مجله قدیمی اطلاعات (جوانان امروز، اطلاعات هفتگی و دنیای ورزش) با کاغذ مخصوص منتشر می‌شد. کاغذی که روغنی بود. مدتی هم مشترک اطلاعات هفتگی شدم. قدیمی‌ترین مجله هفتگی ایران که در 48 صفحه بدون جلد می‌شد و در سال‌های جنگ تا مشترک آن نبودی نمی‌توانستی اطلاعات هفتگی را بخری. اطلاعات هفتگی در پنجاهمین سالگرد انتشارش لوگوی مجله را اصلاح کرد و با خط متفاوتی عنوان آن را نوشت اما این لوگو یک هفته هم دوام نیاورد و با فشار خوانندگان از صفحه اول به داخل روزنامه منتقل شد و هنوز هم مدیران اطلاعات هفتگی لوگوی 60 ساله پیش خود را حفظ کرده‌اند. از دل اطلاعات هفتگی یک نسل جدید مطبوعاتی متولد شد که هم  اکنون ژانر مستقلی را در مطبوعات ایران تشکیل می‌دهد.

اطلاعات هفتگی در نیمه دوم دهه 60 صفحاتی به نام مشاور خانواده داشت که زیر نظر حسین فردوس منتشر می‌شد. کار این صفحات چنان گرفت که فردوس با همان لوگوی صفحات مشاور خانواده مجله خانواده و بعداً مجله جوانان خانواده را منتشر کرد و سپس در دهه 70 ده‌ها مجله خانوادگی با همین الگو چاپ شد و به تیراندازی چند صد هزار‌تایی رسید. حسین فردوسی چندی روزنامه‌ای به نام صبح خانواده هم چاپ کرد که نگرفت و متوقف شد. مجله  ‌بازی من در سال‌های دبیرستان کار دستم داد و طی یک حکم حکومتی از سوی پدرم (همان کسی که مرا مجله‌خوان کرده بود) یونس از آوردن هر مجله‌ای به خانه ممنوع شد. تنها روزنامه اطلاعات از لای در وارد خانه می‌شد و گاه من سر راه دبیرستان روزنامه را تحویل می‌گرفتم. تنها ساعات روزنامه‌خوانی من بین ساعت 12 تا یک بعدازظهر بود که از مدرسه بر می‌گشتم و همزمان با ناهار خوردن روزنامه هم می‌خواندم. به تدریج البته راه‌هایی برای ادامه حیات مطبوعاتی پیدا کردم و با پنهان کردن روزنامه و مجله در کت و کاپشن و جاسازی کردن آنها میان کتاب‌های کنکور مجله می‌خواندم و سرانجام پدر و مادرم را قانع کردم در کنکور علوم انسانی شرکت کنم و در علوم‌تجربی به دیپلم بسنده کنم. در آن سال‌ها به علوم انسانی علاقه‌مند شده بودم و گرچه یونس مرده بود اما بازار اطلاعات داغ بود.

دو مجله معتبر «ادبستان فرهنگ و هنر» و اطلاعات سیاسی - اقتصادی» در سال‌های پایانی دهه 60 رونق خوبی داشتند. من اول با ادبستان آشنا شدم گرچه دیرتر از اطلاعات سیاسی - اقتصادی آغاز به انتشار کرد. سردبیر ادبستان سیداحمد سام بود که مجله‌ای وزین با کاغذ سفید در 68 صفحه چاپ می‌کرد و در آن دوره مجله‌های روشنفکری با وجود وابستگی‌های حکومتی‌اش گرایش‌های ادبی و هنری آزاداندیشانه‌ای داشت و گرچه بیشتر به بچه مسلمان‌ها در حوزه ادب و هنر می‌پرداخت اما مانند مجله سوره به روشنفکران بد و ‌بیراه نمی‌گفت و به همین دلیل از سوی روزنامه کیهان و کیهان هوایی مورد نقد واقع می‌شد. بعضی از بهترین سرودهایی که در یادم هست در ادبستان خوانده‌ام: «دردهای من جامه نیست که ز تن درآورم چامه و چکامه نیست که به رشته سخن در آورم دردهای من ناگفتنی است دردهای من ناسرودنی است.» شعری از قیصر امین‌پور که هنوز در حافظه‌ام (بدون رجوع به اصل شعر و رعایت وزن و قافیه واقعی آن) مانده است. ادبستان توجه ویژه‌ای به موسیقی ایرانی داشت. برخی به طنز به‌ آن «موسیقیستان» می‌گفتند. در ادبستان بود که برای اولین بار با نام واقعی پریسا آشنا شدیم: فاطمه واعظی تنها خواننده زن مشهور مانده در ایران در آغاز دهه 70 اجازه پیدا کرد برای زنان تهران کنسرتی برپا کند.

ادبستان پس از چند سال با عزیمت سر دبیرش به لندن تعطیل شد و افسوس ابدی در دل من برجا گذاشت. گرچه در سال‌های پایانی با وجود افزایش صفحاتش به 116 صفحه و افزایش کیفیت چاپ با جلد گلاسه مقوایی از کیفیت مطالبش کاسته شده بود. از میان مجلات موسسه اطلاعات هنوز گهگاه مشتری اطلاعات سیاسی - اقتصادی هستم. مجله‌ای که بتدریج از هیبت ژورنالیستی‌اش کاسته شده و به مجله‌ای صرفاً آکادمیک تبدیل شده است اما چه بسیار بحث‌ها که برای اولین بار در اطلاعات سیاسی - اقتصادی در گرفت: نبرد موسی‌ غنی‌نژاد و محمدعلی همایون کاتوزیان بر سر سوسیالیسم ایرانی و دموکراسی ایرانی؛ درس‌های حسین بشیریه درباره اندیشه‌های سیاسی در قرن بسیتم که اول در این مجله چاپ شد و بعدها به صورت دو جلد کتاب عالی درآمد و من روزهای زندانم در اوین را با آنها سپری کردم، مجادله بر سر امین‌السلطان یا تئوری نبرد تمدن‌های ساموئل هانتینگتون و نظریه پایان تاریخ فرانسیس فوکویاما یا نقدهای آلن دوبنوا بر دموکراسی که برای اولین بار در اطلاعات سیاسی - اقتصادی چاپ شد و نوشته‌های عالی دکترپیروز مجتهدزاده و دکتراصغر جعفری‌ولدانی که بعداً در دانشکده شاگرد دکتر ولدانی شدم.

در دانشکده علوم سیاسی روزی با استادی آشنا شدم که مقالاتش را در نقد و معرفی کتاب‌های ادبی و حقوقی و سیاسی در اطلاعات سیاسی - اقتصادی را خوانده بودم و او در معرفی خود به این مقالات اشاره کرد و من تنها دانشجویی بودم که آدرس دقیق مقالاتش را به یاد داشتم و چه اندازه مشعوف شد که می‌شناسمش و گفت آیا فکر می‌کردی که روزی من استادت شوم؟!

جاذبه مطبوعات در سال‌های گذشته بارها سبب شده که تاریخچه اطلاعات را مرور کنم: از اولین روزی که اطلاعات در 2 صفحه به نام نامه اطلاعات چاپ شد تا زمانی که اطلاعات بانوان، اطلاعات دختران و پسران، اطلاعات سالیانه و....  را منتشر می‌کرد و خاطرات انورخامه‌ای را خوانده‌ام که سال‌هایی که سردبیر اطلاعات هفتگی شد و از سال‌هایی که علی‌اصغر حاج‌سیدجوادی سردبیر چاپ صبح روزنامه اطلاعات بود. همواره فکر می‌کردم که روزی روزنامه‌نگار شوم. مطمئن بودم که سرانجام روزی در روزنامه‌ای کار خواهم کرد. پس اطلاعات را به دقت می‌خواندم و اعتراف می‌کنم که همواره در رشک تاسیس یک موسسه و بنگاه مطبوعاتی مانند اطلاعات بوده‌ام و شاید برخی از ضمیمه‌های شرق مانند دانش‌نامه و ادب‌نامه و سیاست‌نامه و سال‌نامه را براساس همان الگوهای ذهنی دوره نوجوانی از اطلاعات علمی و ادبستان و اطلاعات سیاسی - اقتصادی  و اطلاعات سالیانه طراحی و منتشر کرده‌ام. هنگامی که شرق منتشر شد برای دیدن نسخه‌های اولیه چاپ به دو چاپخانه افست و ایرانچاپ رفتم. در ایرانچاپ عظمت کار اطلاعات را از نزدیک حس کردم. البته چند سال قبل از آن چندی در دفتر مجله اطلاعات هفتگی با همکاری سردبیر قدیمی این مجله فتح‌الله جوادی تجربه انتشار ماهنامه‌ای به نام «گوناگون» را از سر گذرانده بودم اما وقتی شرق در ایرانچاپ چاپ شد مدت‌ها بود که موسسه اطلاعات از آن ساختمان قدیمی در خیابان خیام به میرداماد منتقل شده بود. هیچ وقت فکر نمی‌کردم سروکارم به اطلاعات بیفتد.

هر چند که ما کمتر از چند ماه مهمان اطلاعات بودیم و بعداً عذرمان را خواستند یا ما به هر دلیل نتوانستیم با ایرانچاپ ادامه کار دهیم.

روزنامه اطلاعات در این سال‌ها تغییرات بسیاری کرده است. برخی مجلات آن تعطیل شده و برخی دیگر تغییر شکل داده‌اند. ضمیمه‌ای ادبی به نام گلچرخ که زیر نظر سیدعلی موسوی گرمارودی منتشر می‌شد در دهه 70 به صورت مجله‌ای مستقل درآمد که نتوانست ادامه حیات بدهد و آرشیو مجله آن به همراه ادبستان و اطلاعات سیاسی - اقتصادی در کتابخانه کوچکم هنوز غریبی می‌کند. هنوز افسرده‌ام که چرا بر اثر جابه‌جایی‌ها، کمبود جا و... دوره‌های کاملم از اطلاعات علمی و اطلاعات هفتگی را از دست داده‌ام. هنوز اشتیاق دیدن و خواندن اطلاعات جبهه (ضمیمه اطلاعات در دوره جنگ) و اطلاعات بین‌المللی را از کف نداده‌ام که هرگز در رشت به دستم نمی‌رسید. هنوز افسوس می‌خورم که چرا قطع و کاغذ دنیای ورزش، اطلاعات هفتگی و جوانان تغییر کرد. چرا اطلاعات پس از انقلاب برای نوجوانان و زنان مجله‌ای منتشر نکرد (اطلاعات بانوان چندی به نام پویندگان راه زینب با سردبیری زهرا رهنورد منتشر شد و سپس متوقف شد.)

در زبان مردم گیلان بهترین برابر نهاده نوستالژی، کلمه «تاسیان» است. غم دوری از خاطره‌ای دوست داشتنی، نگاه غم‌آلود به گذشته‌ای شیرین. اطلاعات برای من یک نوستالژی یک تاسیان است. روزهایی که با ولع آن را می‌خواندم. مثل یک متن درسی. روزنامه‌ای که حتی صفحه ترحیم و تسلیت آن دارای «پیام» بود و می‌شد از لابه‌لای کلماتش آخرین اخبار احزاب سیاسی را در سال‌ای فترت دهه 60 سفیدخوانی کرد. روزنامه‌ای که ضمیمه‌اش در برگیرنده ده‌ها پاورقی خواندنی و کتاب جدی در حوزه سیاست و روابط بین‌الملل بود: خاطرات گورباچف، تاچر، یلتسین و...

سهم امروز من از روزنامه اطلاعات چیزی جز یک ضمیمه ماهانه به نام «اطلاعات حکمت و معرفت» نیست. آخرین ضمیمه اطلاعات درباره فلسفه اسلامی که دوباره مرا به آرشیو از نشریات اطلاعات واداشته است. چندی پیش هوس کردم به جای دیدن مجلات اطلاعات بر روی میز آرایشگاه، پای دکه بروم و با خاطرات قدیمی‌ام تجدید دیدار کنم. یک شماره اطلاعات علمی ویژه نوروز 1385 را خریدم. اما.... ترجیح می‌دهم هنوز به اطلاعات به عنوان یک تجربه نگاه کنم، یک تجربه ارزشمند که برای من بیشتر خاطره است تا واقعیتی که هنوز جریان دارد. دوست ندارم درباره اطلاعات امروز با نشریات موسسه اطلاعات اظهار نظر کنم. دوست دارم من هم به عنوان نسلی از مخاطبان اطلاعات در 80 سال گذشته به یاد بیاورم که امسال مشروطه صدساله می‌شود و اطلاعات هشتادساله و چه خوب که ما هم «نهاد» داریم و چه خوب که گرچه اطلاعات آنچه ما می‌خواهیم نیست اما آنچه هم می‌خواهند (همان‌هایی که سیدمحمود دعایی دو قلوهای به هم چسبیده می‌خواندنش) هم نیست. تصویری که امروز از اطلاعات در ذهن من است نه روزنامه‌ای که هر روز روی میزم قرار می‌گیرد بلکه روزنامه‌ای است که در دوره کودکی و نوجوانی آق‌یونس هر روز با پایی لنگ و دوچرخه‌ای پر سروصدا از لای در خانه پدری‌ام به درون خانه می‌انداخت.