علی نورایی یگانه
یکی از نظریههای مهم در دهه اخیر در روابط بینالملل سازهانگاری یا بر سازندهگرایی (constructivism) است که این نظر تلاشی است در حوزه فرانظری و اهمیت ویژهای دارد. اگر سازهانگاری را چارچوبی تحلیلی بدانیم، در آغاز باید به این بپردازیم که این چارچوب بر مبنای چه نوعی هستیشناسی و معرفتشناسیای شکل گرفته است. چرا که دو بحث در مباحث فرانظری عبارتاند از: هستیشناسی و معرفتشناسی. در مباحث سازه انگاران، هستیشناسی از اهمیت ویژهای برخوردار است.
هستیشناسی
مباحث هستیشناسی به وضوح کانون اصلی توجه سازهانگاران را تشکیل میدهند و اساسا کانون بحث در حوزه روابط بینالملل را از معرفتشناسی به هستیشناسی منتقل کردهاند. تاکید آنها بر نقش تکوینی عوامل فکری است که آنها را در برابر مادیگرایی حاکم بر جریان اصلی در روابط بینالملل قرار میدهد و در عین حال به دلیل پذیرش اهمیت واقعیت مادی، آنها را از پساساختارگرایان متمایز میسازد.
از نظری، واقعگرایی، نو واقعگرایی و نولیبرالیسم مادیگرا هستند و در برابر معناگرایان قرار میگیرند. سازهانگاری سیاست بینالملل را بر اساس یک هستیشناسی رابطهای (relational) میبیند و به عوامل فکری مانند فرهنگ، هنجارها و انگارهها بها میدهد. کانون توجهسازهانگاری آگاهی بشری و نقشی است که این آگاهی در روابط بینالملل ایفا میکند.
سازهانگاران بر نقش فرهنگ در روابط بینالملل تاکید دارند و به این نتیجه میرسند که بدون توجه به فرهنگ سیاسی جهانی استاندارد کننده نمیتوان ثبات بالای نظام دولتی و کاهش تنوع اشکال سیاسی را توضیح داد.
در عین حال آنها از آرمانگرایی (ایدهآلیسم) نیز اجتناب میکنند و تاکید دارند که همه چیز را به زبان و گفتمان تقلیل نمیدهند. آنها در عین دور شدن از خردگرایی نو واقعگرایان و نو لیبرالها، به پسا تجددگرایان و برداشتهای پسا ساختارگرایانه نیز نمیپیوندند و فاصله خود را با این جریان نیز حفظ میکنند.
مسئله مهم دیگر هستی شناختی، هویت کنشگران است که به تعبیری در کانون رهیافت سازهانگاری است. هویت عبارت است از فهمها و انتظارات در مورد خود که خاص نقش است. هویتها به طور همزمان به گزینشهای عقلانی قوام میدهند و این الگوهای هنجارهای سیاست بینالمللاند که به آنها شکل میدهند.
هویتها را نمیتوان به شکلی ماهوی، یعنی جدا از بستر اجتماعی آنها تعریف کرد. آنها ذاتا اموری رابطهای (relational)اند و باید به عنوان مجموعهای از معانی تلقی شوند که یک کنشگر با درنظر گرفتن چشمانداز دیگران به خور نسبت میدهد. هویتهای اجتماعی برداشت خاصی از خود را در رابطه با سایر کنشگران نشان میدهند و از این طریق منافع خاصی تولید میکنند و به تصمیمات سیاستگذاری شکل میدهند. اینکه خود، خود را دوست، رقیب یا دشمن دیگری بداند، تفاوت زیادی در تعامل میان آنها ایجاد خواهد کرد. عمل بر ساختن نیز به معنی قوامبخشی متقابل اشخاص جامعه به کار رفته است.
معرفتشناسی
در مباحث فرانظری، عمدهترین مسائل مورد توجه سازهانگاران هستیشناسی است، اما این به معنای این نیست که مباحث معرفتشناختی اهمیتی ندارد. معرفتشناختی پیامدهای مهمی دارد چرا که مواضع معرفتشناختی بر امکان طرح پرسشها روش پاسخ به آنها و نوع شناخت تولیدی تاثیر دارند.
ساختارگرایی به دلیل تلاش علمگرایانه آن برای یافتن قوانین عام حاکم بر حیات اجتماعی و همچنین جبرگرایی حاکم بر آن و نادیده گرفتن نقش انسانی مورد انتقاد است.
یکی از مباحث معرفتشناختی رابطه دانش و ارزش است. از نگاه علمگرایان، وظیفه علم توضیح واقعیت است نه توصیه و تحقیقات علمی باید از هر نوع موضع هنجاری و ارزشی اجتناب کنند. این موضع به شدت از طیف وسیعی از نظریهپردازان اعم از کلاسیک، انتقادی و پساساختارگرا مورد انتقاد است.
گفته میشود نوع شناختی که از یک نظریه حاصل میشود به ناچاری دارای ابعاد هنجاری است.
مفروضههای هنجاری در طرح سوال، گزینش دادهها تفسیر دادهها و... اهمیت دارند. بنابراین در نظریهپردازی باید به این ابعاد نیز توجه داشت. اگر قرار است سازهانگاری از داعیههای اثباتگرایانهای چون جدایی واقعیات و ارزشها یا رهایی از ارزش در علوم رها شود باید به این ابعاد نیز توجه داشته باشد.
به این ترتیب سازهانگاری از نظر هستیشناختی با توجه به هستیشناسی سازهانگارانه و از نظر معرفتشناختی با تاکید بر امکان شناخت در عین پذیرش بر ساختگی، خود را در راه میانه در بین دو محور جریان اصلی و پساساختارگرایان قرار میدهد.
در بررسی نظریهسازهانگاری، بعد محتوایی مهم در روابط بینالملل یعنی مسئله امکان تحول در روابط فعلی بینالملل را با توجه به مواضع سازهانگاری در مورد این موضوع ماهوی روابط بینالملل پی میگیریم.
تحول در نظام بینالملل
موضوع سازهانگاری در مورد تغییر در وهله نخست، «نمیدانم» است، یعنی میتواند بگوید که تغییر چرا و چگونه رخ میدهد یا چرا تغییرات در سطح وسیع رخ نمیدهند، اما خود را مقید به یک دیدگاه طرفدار یا مخالف تغییر نمیسازد.
شاید بتوان گفت که برداشت سازهانگاری از بر ساخته بودن کنشگران بینالمللی، حاکمیت و جامعه دولتها از مهمترین زمینهها برای توضیح تغییرات بنیادین در روابط بینالملل است. از اینرو به این سه ساخت اجتماعی اصلی در روابط بینالملل که پایههای مقوم آن را تشکیل میدهند یعنی دولت، حاکمیت و جامعه بینالملل میپردازیم که البته اساسا از یکدیگر جدا نیستند.
سازهانگاران بیشتر به کشنگران دولتی میپردازند و کمتر به کنشگران غیردولتی توجه دارند. دولت در سازهانگاری آن گونه که در واقعگرایی یا حتی نو لیبرالیسم دیده میشود نیست.
از نظر سازهانگاران، هویتهای دولتها ریشه در نظریههایی دارند که کنگشران به طور جمعی در مورد خودشان و دیگران دارند و به ساختار جهان اجتماعی شکل میدهند. تصمیمات سیاست خارجی از یک سو تحت حاکمیت معانیای هستند که دولتها به ابژههای اجتماعی میدهند و از سوی دیگر فهمی که از خود دارند.
خصوصیت بر ساخته برجسته در نظام بینالمللی حاکمیت است که بنیادیترین نهاد در جامعه بینالملل محسوب میشود و بنیان قوامبخش دولت است. حاکمیت نسبتا قاعده اساسی همزیستی در درون نظام دولتها بوده و مفهومی است فراتر از تفاوتهای ایدئولوژیک و ظهور و سقوط دولتهای اصلی در نظام. حاکمیت هویتهای سیاسی را تعریف و رفتار دولتها را از طریق هنجارها و رویههای شناسایی متقابل، عدم مداخله و حق تعیین سرنوشت دولتها تنظیم میکند.
یک بعد بسیار روشن بر ساختگی حاکمیت جنبه شناسایی است. اما سایر ابعاد یعنی جمعیت، سرزمین و اقتدار نیز بر ساختهاند. از این منظر حاکمیت مجموعهای از رویههاست و شناسایی که مفهوم حاکمیت به آن گره خورده است در بستری از رویههای مختلف قرار میگیرد. به عنوان نمونه، امتناع برخی از دولتها از مداخله در جنگهای داخلی در سایر دولتها از رویههایی است که به تعریف معنای حاکمیت کمک میکند.
حاکمیت در کنار سایر نهادها و گفتمانها (که گاه در تضاد با حاکمیت هم هستند مانند منطقهگرایی) نقشهایی را به دولتها تخصیص میدهد. در تعامل دولتها با هم و در تعامل دولتها با جامعه بینالملل است که معنای حاکمیت تغییر میکند.
اگر دولت، حاکمیت و جامعه بینالملل بر ساختههایی اجتماعی، بیناذهنی و تاریخیاند که در شرایط خاص به وجود آمده و مستمرا تغییر معنا میدهند پس در واقع ما با تغییری مستمر در معنا روابط بینالملل سروکار داریم. این تحولات شناختی و اجتماعیاند که به تحول در جامعه بینالملل شکل میدهند.
به این ترتیب، در مورد تغییرپذیری نظام بینالملل، سازهانگاران مانند مکتب انگلیسی آن را ممکن اما دشوار میدانند. در کل به نظر میرسد که سازهانگاران امکان آن را بسیار فراتر از آنچه برای واقعگرایان/نو واقعگرایان و حتی نهادگرایان نولیبرال در روابط بینالملل قابل تصور است میدانند.
در سازهانگاری نیز مانند مکتب انگلیسی گفته میشود که تلاشی برای رسیدن به راه میانه در روابط بینالملل است. گفته میشود مشخص نیست که آیا سازهانگاری هستیشناسی است یا نظریه یا پاردایم یا روش مطالعه روابط بینالملل. این نظریه امکان تحول در روابط بینالملل را مدنظر دارد، هرچند که به هیچوجه آن را سهلالوصول نمیداند.