روزی که پیکر مرحوم دکتر شرف خراسانی را بدرقه میکردیم، نمیدانم چرا یاد داستانی افتادم که خود ایشان در مقاله ارزنده «ابن عربی» آوردهاند. محییالدین میگوید: «روزی در قرطبه به خانه قاضی آن شهر ابوالولید ابن رشد رفتم. وی خواهان دیدار من بود، چون چیزهایی از آنچه خداوند در خلوت بر من آشکار کرده بود، به گوشش رسیده بود و دچار شگفتی شده بود. بدین سان پدرم که از دوستان وی بود، به بهانه حاجتی مرا نزد وی فرستاد. من در آن هنگام نوجوانی بودم موی بر چهره نروییده و شارب بر نیاورده. چون بر وی درآمدم، برای نشان دادن مهر و احترام به من، از جایش برخاست و مرا در آغوش گرفت. سپس به من گفت: آری! گفتم آری. پس شادی او از اینکه من نیتش را فهمیده بودم، افزون شد.
آنگاه من از آنچه انگیزه شادی او شده بود، آگاهی یافتم و گفتم: نه. در این هنگام ابن رشد خود را کنار کشید و رنگ چهرهاش دیگر شد، گویی درباره اندیشیده خود دچار شک شده بود. سپس گفت: «شما امر را در کشف و فیض الهی چگونه یافتید؟ آیا همان است که عقل و اندیشه نظری به ما داده است؟» به او گفتم: «آری. نه! میان آری و نه روحها به بیرون از موادشان [اجسادشان] پرواز میکنند و گردنها از بدنهایشان جدا میشوند!» ابن رشد رنگش پرید، لرزه بر اندامش افتاد و نشست و میگفت: «لا حول و لا قوة الا بالله»، زیرا آنچه را من بدان اشاره کرده بودم، دریافته بود...
پس از آن روز، ابن رشد از پدرم خواست که من بار دیگر با او گرد آیم، تا آنچه در اندیشه دارد، بر من عرضه کند و بداند که آیا اندیشههای او موافق با برداشت من است یا مخالف آن؛ زیرا وی از صاحبان اندیشه و نظر عقلی بود. سپس وی خدا را سپاس گزارد از اینکه در زمانی زندگی میکند که در آن کسی را دیده است که نادان به خلوت خود داخل میشود و این گونه بیرون میآید، بیدرسی و بحثی و مطالعهای و خواندنی. وی سپس گفت: «این حالتی است که ما [وجود] آن را اثبات کرده بودیم؛ اما کسی را که دارای آن شده باشد، ندیده بودیم. سپاس خدای را که من در زمانی هستم که در آن یکی از دارندگان این حالت یافت میشود که قفلها را میگشاید. سپاس خدایی را که ویژگی دیدار با او را نصیب من کرد.» 1
محییالدین میافزاید: و دیگر اجتماعی میان من و او واقع نشد تا او در سال 595 در مراکش از دنیا رفت و جسد او را به قرطبه انتقال دادند و در آنجا دفن کردند.
تابوت او را بر یک طرف حیوان بارکش و تالیفاتش را، برای حفظ تعادل برطرف دیگر نهاده بودند و من آنجا در مکانی ایستاده بودم و فقیه ادیب ابوالحسن محمد بنجبیر کاتب سید ابوسعید و دوستم ابوالحکم عمرو بن السراج الناسخ، به همراه من بودند، ابوالحکم روی به جانب ما کرد و گفت: «آیا نظر نمیکنید به چیزی که معادل امام ابن رشد است، در مرکوبش؟ این امام [حکیم] است و این اعمال یعنی تالیفات او.» (مقصود یک طرف چهار یا امام ابن رشد است و یک طرف کارها و نوشتههای او) آنگاه ابن جبیر پاسخ داد: «فرزندم، آنچه بدان نظر کردی، نیکوست، لافض فوک.»2 مرگ او برای من موعظه و تذکره است. خداوند جمیع آنها را رحمت کند. از جماعت جز من کسی باقی نمانده است.»
آنگاه محییالدین به شعری که خود در این باب سروده اشاره میکند و میگوید: ما در این گفتهایم:
هذا الحکیم و هذه اعماله.
یا لیت شعری هل اتت آماله3
حال سوال این جانب این است که: آمال یک فیلسوف چیست؟ آیا فیلسوف در جستجوی جاه، مال و مقام است و آمال او وصول به چنین مفاهیمی است؟ بیگمان چنین نیست. پس چیست؟
حکما در تعریف حکمت گفتهاند: «الحکمة صیرورة الانسان عالماً عقلیاً مضاهیاً للعالم العینی:4 حکمت عبارت است از تحول انسان از یک واحد مادی به جهانی عقلانی که با سراسر عالم عینی هماهنگی و برابری دارد.» به موجب این تعریف، شخص حکیم آنچه در درجه اول میخواهد و آن را میجوید، آن است که لوح نفسش به تصویرها و نقوشی هستی با همان نظام و زیبایی خاصی که دارد، رنگآمیزی شود و از تنگنای ماده به جهانی مجرد و عقلانی که با جهان عینی در صورت و نه در ماده مشابه است، متحول گردد.
این درست همان خواسته و مطلوب نهایی انسانهای کامل است. پیامبران بزرگ الهی همچون پیامبر اسلام و ابراهیم خلیل پیوسته از خدای خویش همین را خواستهاند. رسولالله(ص) در یکی از دعاهای منسوب به ایشان از خداوند میخواهد که جهان را آنگونه که هست بر او نمایان سازد: «رب ارنا الاشیاء کماهی» و در قرآن مجید آمده است که ابراهیم خلیل از خدا حکمت میخواهد: «رب هب لی حکما و الحقنی بالصالحین.» (شعرا، 83)
البته نباید چنین پنداشت که حکیمان با این گونه تعابیر خواستهاند مقام منزلتی فوق آنچه دارند، برای خود ملحوظ کنند و از این رهگذر صنف خویشتن را همچون انبیا رهبر و هادی خلق محسوب نمایند؛ چرا که اگر آنان از اینگونه تعاریف و تفاسیر مفهوم اعلی و اکمل آن را منظور میکردند، به یقین مرتکب گزافهگویی شده بودند. به خاطر آنکه چه کسی باور میکند که فیلسوفی از رهگذر فلسفه چنان تعالی یابد که تمام اشیا را آن چنان که هست، دریابد؟ و به همین خاطر در تعریف حکمت با افزودن قید «به قدر طاقت بشری» درک حقایق را تا حد امکان محدود کردهاند.
وانگهی ادراک بر دو گونه است: یک نوع آن مخصوص انسانهای کامل است که در حد اعلای آن نصیب انبیا و اولیای الهی میگردد و در حد پایینتر همان شهود، حضور و اشراق است که عارفان و سالکان راه حق به آن واصل میشوند؛ ولی هیچ کدام را نباید با راهی که فلسفه میآموزد، اشتباه و خلط کرد. فیلسوف با علم حصولی سر و کار دارد و این گونه ادراکها از نوع علم حضوری میباشند.5 پس به هر حال اولین آرزوی جوینده حکمت، درک حقایق هستی است، آن طور که هست و حکیم کامل کسی است که به این آرزو دسته یافته و دانشمند شده است.
دانشمند کامل از نظر حکیمان اسلامی کسی است که در درونش جهانی یافت شده همانند جهان خارجی. هر آن کو ز دانش برد توشهای جهانی است بنشسته در گوشهای پس از این مرحله یعنی آگاهی خود، آرمان دوم حکیم آگاه شدن جامعهای است که در آن زندگی میکند. چیزی که برای او بالاترین درد و رنج است جهل دیگران است. بخصوص جهل مرکب؛ یعنی جهل مردمانی که خود را عاقل، عالم و آگاه میدانند. جاهلان بسیط یعنی آنها که جاهلند و میدانند که جاهلند، در مقابل راهنمایی راهبران و هادیان مقاومتی نمیکنند و چه بسا موفق به هدایت میشوند. و به قول شاعر:
آن کس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند
آن کس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند
رنج و دردی که از ناحیه جاهلان اجتماعی نصیب مردان هدایت میشود، در حد بالای آن همان خون دلی است که پیامبران الهی از امتهای جاهل خود خوردهاند. در قرآن مجید در سرگذشت انبیای الهی به موارد عدیدهای از آن اشاره شده است. در داستان نوح(ع) آمده است که آن پیامبر خدا وقتی از لجبازی جهال به ستوه آمد، در مناجات با خدا میگوید: «خدایا، من مکرر آنان را به راه راست خواندم، ولی آنان برای آنکه صدای مرا نشنوند، انگشتان خود را در گوشهایشان میگذاشتند و لباسهایشان را بر سر میافکندند و متکبرانه عبور میکردند.» (نوح، 7-4)
البته تحمل انبیا همه یکسان نیست. رجالی امثال نوح، لوط، یونس از خداوند مرگ جاهلان را میخواهند: «و قال نوح رب لات تذر من الکافرین علی الارض دیارا (نوح، 26) ولی انسانهای بزرگتری مانند رسولالله(ص) از جهل مردم چنان رنج میکشد که به تعبیر قرآن، خطر مرگ از غصه و تاسف او را تهدید میکند که در این مرحله مورد دلداری خدا قرار میگیرد؛ ولی در عین حال صبر میکند و نفرین نمیکند. در سوره کهف آمده است: «فلعلک باخع نفسک علی آثارهم ان لم یومنوا بهذا الحدیث اسفاً»
جایگاه حکیمان و عالمان در جمع جاهلان در رتبه نازله همین امر است. حکیمان و عالمان گاهی در جمعی قرار میگیرند که سخنانشان هیچ مخاطبی ندارد. آنان هم سخنی ندارند. تو گویی آنان برای آن زمان سخن نمیگویند. مشکل فقدان هم سخن ای کاش به همین جا ختم میشد! ولی دردآورترین پدیده آن است که تاریخ شاهد صحنههای اقدامات خشونتآمیز علیه درخشانترین شخصیتهای علمی بوده است. اعدام حکیمان و عارفان بزرگ به دست جاهلان و محروم ساختن یک ملت از سرمایههای فرهنگی خود نمونههایی از ستم جهل بر اندیشه و آگاهی است.
سرگذشت ابوالفتح، شهابالدین، یحییبن حبش سهروردی معروف به شیخاشراق را کم و بیش همه میدانیم. او که در علوم و معارف زمانش از نوادر عصر به شمار میآمد، گرفتار طوفان خشم جاهلان شد. او که نه تنها حکیم، عارف و ماهر در کلیه رشتههای علوم عقلی بود، فردی فقیه، مفسر، محدث، و بالاخره صاحب فن شعر و ادب فارسی و عربی بود. وی در ابراز برداشتهای خود نسبت به معارف الهی که اغلب جنبه باطین داشت، تعلل نمیکرد و به صراحت در محافل شهر حلب به عقاید خویش میپرداخت.
فقهای قشری آن دیار معنای سخنان او را درک نمیکردند، و مقتضای عدالت آن بود که درک این گونه مطالب را به اهلش وانهند و در امر آبرو و دمای انسانها که حوزه احتیاط است و از رئوس مسلمات فقه اسلامی است، محتاطانه رفتار کنند؛ ولی با کمال تاسف چنین نکردند و گویی از اینکه در سخنانی اظهار ناآشنایی و جهل کنند، ننگ داشتند.
شیخ، که همانند سایر متفکران اسلامی یکی از بهترین مفسرین قرآن و بیانکننده حقایق آن است و فردی متبحر در اخبار میباشد و در تمام نوشتهها و آثارش رسولالله(ص) را با القاب «سیدالبشر» و «شارع العرب و العجم» «شارعنا» نام میبرد و همواره در نظریاتش به آیات قرآنی و احادیث نبوی استناد میکند، به حکم فقیهان شافعی شهر حلب متهم به الحاد، تعطیل شریعت و انحلال عقیده میگردد و سرانجام این شداد، قاضی شهر حلب در مورد او چنین رای میدهد: «سهروردی معاند شرایع آسمانی است!» و در سال 578ق او را پس از نماز جمعه به دار زدند.
زندگی صدرالمتالهین شیرازی نمونه دیگری از همین امر است. او در زمانی که دولت صفویان در اصفهان در اوج قدرت است و دولت مزبور مدعی حمایت دین و عالمان دینی است و بسیاری از همین طبقه از مقربان محسوبند، بار سفر میبندد و عاصمه کشور را ترک و به کوهستانهای اطراف قم سر میگذارد و در یکی از قرای دور افتاده به نام «کهک» مسکن میگزیند و به تالیف تحقیق و عبادتهای شخصی میپردازد. به گفته و نوشته خود او فرارش به خاطر نجات از دست جاهلان بود. جاهلانی که دستاویز هواپرستی حسودان و مکاران قرار میگرفتند و با استفاده ابزاری از آنان به اهداف و اغراض شیطانی خویش میرسیدند.
وی در مقدمه کتاب الاسفارالاربعه در مورد وضعیت زمانه و دوران خویش مینویسد: «... فاصبح الجهل با هر الرایات، ظاهرالایات، فاعد موالعلم و فضله، و استرذلو العرفان واهله، و منعوها معاندین، ینفرون الطباع عن الحکماء و یطرحون العلماء العرفاء و الاصفیاء و کل من کان فی بحر الجهل اولج، کان عند ارباب الزمان اعلم و افضل. کم عالم لم یلج بالقرع باب منی و جاهل قبل قرعالباب قدولجا و کیف؟ و روسائهم قوم اعزل من سلاح الفضل و السداد، عاریۀ مناکبهم عن لباس العقل و الرشاد.»6
صدرا در جایی از کتاب «الشواهد الربوبیه» صریحاً از فقیهان منقرب به سلاطین و مظاهر قدرت انتقاد میکند و آنان را مایه منع گسترش اندیشه و قلع انوار حکمت از قلوب بندگان حقپرست میداند: «این اشخاص دشمنان خدا و هواداران طاغوت به شمار میآیند که با بودن امثال آنان در میان مردم اهل دینخوار و بیمقدار میشوند و اسرار علوم و معارف را کتمان میکنند و از اظهار حقایق خودداری خواهند کرد و در زوایای خمول و انزوا و گمنامی به سر میبرند و بدین سبب آثار و کتب مردانی که بیشتر از هر چیز نیت و همت آنان مصروف مشاهدات روحانیه و حفظ قلوب از فریبها و هواهای نفس و تصفیه و تهذیب باطن از طریق ریاضیات حکیمانه و تجلی انوار متعالی بوده، از بین رفته است و اگر نبود خودنمایی هواپرستان و بدعتگذاران در دین، همانها که با اظهار فقاهت خود را به سلاطین و صاحبان قدرت مقرب میسازند، انوار تابناک و فروغ درخشنده حکمت از قلوب بندگان حقپرست زایل نمیشد و بدین حد سایه تاریکی جهل و نادانی و بیخبری از علوم و معارف حقه گسترش نمییافت و شب دیجور بر سرزمینمان مستولی نمیشد.»
کمترین اثر سوء و تالی فاسد میداندار شدن جاهلان، مهاجرت مغزها از جوامع است که خسران عظیمی است همان طور که صدرا در بیان علت مهاجرت خود از شهر اصفهان میگوید: «و چون حال را این گونه دیدم، دیار را از کسی که ارزش اسرار را بداند و قدر دانش بشناسد، خالی دیدم و دریافتم که علم و اسرار آن از بین رفته و حقیقت و انوارش به خاموشی گراییده و روش عادلانه متروک شده و آرای باطله غالب گردیده و چشمه آب حیات خشکیده،... وی از فرزندان زمان (فرصتطلبان) گرداندم و پهلو از معاشرت آنان خالی نمودم.»8
ترک وطن یقیناً برای این گونه افراد امری تحمیلی و حرکتی قسری است، نه به میل و رغبت. مورخان مینویسند وقتی رسولالله(ص) ناچار شد که وطنش مکه را ترک کند در دروازه مکه رو کرد به آن شهر و گفت: «ای شهر مکه، اگر مرا مجبور نمیکردند، هرگز از تو جدا نمیشدم.» ملاصدرا هم مینویسد: «.... فالجاءنی خمود الفطنۀ، و جمودالطبیعۀ، لمعاداۀالزمان و عدم مساعدۀالدوران الی انانزویت فی بعض نواحی الدریا و استترت بالخمول و الانکسار، منقطعالامال، منکسرالبال: 9 در این حال دشمنی زمان و عدم یاری دوران، خاموشی فطنت، و خشکی طبیعت، مرا ناچار ساخت که در یکی از نواحی بلاد منزوی شوم، با گمنامی و شکسته بالی با گوشهای بخزم و از تمام آرزوها و امیدها ببرم.» 10
اهل نظر و فکر تا ناچار نشوند، وطنشان را ترک نخواهند کرد. ناچاری وقتی است که چنان مورد بیمهری و بیاعتنایی قرار گیرند که دیگر خود را در جایگاه اصلی خویش نیابند. کلام سعدی شیرازی هم محمول بر همین مرحله است که میگوید:
سعدیا، حب وطن گرچه حدیثی است جمیل
نتوان مرد به سختی که: من اینجا زادم!
شاید این جمله مربوط است به زمانی که او را در جایگاه اجتماعی خود قرار ندادند و با آن همه فضل و کمال او را به کار گل واداشتند! مردان بزرگ، آنانکه دل در هوای وطن دارند، حتی اگر هم ناچار شوند، میروند ولی دلشان در وطن است. میگویند «گروتیوس» که او را پدر حقوق بینالملل مینامند، وقتی به خاطر تالیف کتاب «جنگ و صلح» در وطنش هلند به زندانش افکندند، از زندان با دستیاری همسرش گریخت، و به کشورهای دیگر مهاجرت کرد و در آنجا مورد تکریم قرار گرفت و برای وطنش پیام داد که: «اگر وطن مرا دوست ندارد، من هم وطن را دوست ندارم!» اگر این جمله راست باشد، برای من چندان قابل توجیه منطقی نیست، مگر می شود انسان وطنش را دوست نداشته باشد؟!