خصلت جنبش بولیواری را چگونه میبینید و این جنبش اکنون به کجا رسیده است؟
میتوان گفت که وجود 5 ماکرودینامیک، مشخصه این روند است. یکی، روند تکاملی سرمایهداری دولتی است که 180 سال پیش در آلمان توسط «فریدریش لیست» تبلیغ میشد و اکنون در ونزوئلا «تکامل درونی» نام دارد. این پدیده چیز نوینی نیست. ابتدا توسط انگلیسیها کشف شد و سپس توسط آلمانیها و ژاپنیها مورد تقلید قرار گرفت. امروز چین و ببرهای آسیایی این راه را در پیش گرفتهاند، زیرا تنها چشم انداز تکاملی است که امروز یک کشور در درون سیستم سرمایهداری جهانی حاکم دارا است. شاید بتوان آن را سرمایهداری دولتی نوع «کینز» با حرمت ملی نامید.
گرایش دوم، مبارزه علیه دکترین مونرو است، که با این استراتژی رشد و تکامل که در ونزوئلا آغاز شده است، به طور اتوماتیک در دستور روز قرار میگیرد. (بر اساس این دکترین ایالات متحده آمریکا جهت دفاع از منافع خود، حق خود میداند تا در سیاست کشورهای قاره آمریکا دخالت کند و حتی دست به دخالت نظامی بزند.)
ماکرودینامیک سوم، کوششی است در جهت دستیابی به سوسیالیسم، یعنی کوششی در جهت پدید آوردن ساختارهاو روحیاتی که گذار به سوسیالیسم را ممکن میسازد. ماکرودینامیک چهارم، این واقعیت است که نه تکامل سیاسی – اجتماعی دموکراتیک و نه دفاع از کشور در مقابل منافع ایالات متحده آمریکا و نه دفاع از کشور در مقابل منافع ایالات متحده آمریکا و جامعه اروپا، چه رسد به راه رشد سوسیالیستی در ونزوئلا، به تنهایی ممکن خواهد بود. این تحولات تنها در چارچوب عملکرد یک تنه کشورهای آمریکایی لاتین صورت پذیر است.
ونزوئلا اگر با قدرتهای دیگر قاره چون کوبا، برزیل، آرژانتین، اروگوئه و پاراگوئه به یک قدرت واحد تبدیل نشود، نه قادر خواهد بود به سوسیالیسم دست یابد و نه به تکامل اقتصادی سوسیال دموکراتیک برسد.
از اینجا میتوان چنین نتیجه گرفت که مرکز نقل اقدامات دولتی بر روی چشمانداز تکاملی اقتصاد بازار است. ونزوئلا طبیعتا یک کشور سرمایهداری جهان سومی است. با ساختارهای تولیدی کاملا مغشوش که بدون هیچ تکنولوژی آینده نگری همه چیز تحت الشعاع نفت قرار دارد. کوششهای دولت از یک طرف متوجه صحیح این وضعیت است و از طرف دیگر متوجه ارتقای سطح نیروهای کار و مبارزه علیه فقر و محرومیت که نمونههایش در مبارزهیابی سوادی، افتتاح مدارس و دانشگاههای جدید و تامین بهداشتی نوین به چشم میخورد. این نکات در مرکز ثقل سیاست قرار گرفته است، اما به موازات آن کوشش میشود تا بهکار گرفتن تفکر دست جمعی در راه سوسیالیسم گام نهاده شود. «چاوز» در نشست همایش اجتماعی جهانی در ژانویه 2005 نگفت که «ما سوسیالیسم را خواهیم ساخت.» بلکه دعوت کرد «تا آنچه که سوسیالیسم قرن 21 خواهد بود را تکامل بخشیم.»
آخرین دینامیک بزرگ، بورژوای ضد انقلابی است که توسط الیگارشی درونی و بخشهای ارتجاعی سرمایهداری جهانی تقویت میشود.
در درون ونزوئلا نیروهای مختلفی از روند بولیواری پشتیبانی میکنند. آیا اختلافاتی نیز موجود است؟
هر روند انقلاب، وضعیت 4 عنصر اصلی قدرت هیات حاکمه را متحول میکند. هیات حاکمه تشکیل شده از خبرگان فرهنگی، خبرگان نظامی، خبرگان اقتصادی و خبرگان سیاسی، انقلاب بسته به شدت و عمق خود این بخش ها را به طور متفاوتی تحت تاثیر قرار میدهد. برای مثال در انقلاب اکتبر چیزی از هیچ یک از چهار بخش نامبرده باقی نماند. همه چیز توسط جنبش انقلابی جایگزین شد. در ونزوئلا، وضعیت به شکل دیگری است.
در ونزوئلا، تنها طبقه سیاسی که در گذشته به شکل سازمان یافته خود در احزاب سوسیال- دموکرات و دموکرات- مسیحی تجلی یافته بود، جایگزین شده ولی خبرگان اقتصادی به طور کامل و خبرگان فرهنگی تقریبا دست نخورده باقی مانده است. برای مثال هیرارشی کلیسایی و بخش بزرگی از استادان دانشگاهی بسیار ارتجاعی است. و همچنین در بین خبرگان ارتشی، در بین افسران بلند پایه محافلی وجود دارد که روی هم رفته با شک و تردید به این روند مینگرند.
در ضمن، باید در نظر داشت که با حرفهای کردن ارتش، از ژانویه 2006 دکترین بولیواری نوین ارتش در دانشکده افسری تدریس میشود. بازتاب این دکترین بر روی اقشار بلند پایه ارتش، برعکس درجه داران و سربازان که بیشتر از این تحولات متاثرند، بسیار کند عمل خواهد کرد. اگر در نظر بگیریم که از 4 عنصر، 3 عنصر از طبقه حاکمه قدیمی کماکان پابر جا مانده است. باید سوال کنیم که تغییرات عنصر چهارم یعنی طبقه سیاسی به چه اندازه خواهد بود؟ طبقه سیاسی قدیمی به شکل سازمان یافته خود در درون احزاب، اکنون دیگر نقشی ایفا نمیکند و در رابطه با طبقه نوین سیاسی باید پرسید که اجزای آن کدام است؟ آیا این طبقه به طور کامل انقلابی است؟ آیا به طور کامل طرفدار جنبش بولیواری است؟
البته آنجا فراکسیونهای مختلفی وجود دارد. برخی به این امید طرفدار جنبش «بولیواری» هستند که پس از این که روزی چاوز دیگر رئیس جمهور نبود، خود قدرت دستگاه دولتی را در دست گیرند. البته در بین آنها نیروهای بورژوازی نیز وجود دارند که به نقش خود پی برده اند. وظیفه بورژوای معامله است و وقتی میتوان با دولت معامله کرد، دیگر دلیلی برای مقابله با این دولت بورژوای است. به نظر من، فراکسیون واقعا انقلابی در درون طبقه سیاسی نوین یک اقلیت بسیار کوچک است و این بدان علت است که روند گذار، به دلایل مختلف هنوز آوانگارد جدیدی پدید نیاورده است.
برای مثال، در مقایسه با انقلاب اکتبر، انقلاب کوبا و با حتی انقلاب ساندینیستی (نیکاراگوئه) اطرافیان رئیس جمهور نه جمعی از پیشروها و نه کاردهای تنظیم کننده که وجودشان برای هر انقلابی بسیار مهم است، قرار دارند، در نتیجه این مناسبات بیثباتی نسبی در سیستم رهبری کننده پدید میاید، زیرا که رئیس جمهور سیستم رهبری کننده پدید میآید، زیرا که رئیس جمهور چاوز مرکز ثقل است. اگر وی نتواند به دلایل جسمی و یا به دنبال یک سوء قصد به کار خود ادامه دهد، این روند بدون شک در هم خواهد ریخت.
شما مرکز ثقل بودن هوگو چاوز را مطرح کردید. آیا کوششی صورت میگیرد تا وابستگی انقلاب از یک فرد تقلیل یابد و خودآگاهی عمومی در مورد این روند بسط یابد؟
هنگامی که از چاوز در نشست همایش اجتماعی جهانی سوال شد که چرا او تابو را شکسته و از سوسیالیسم قرن 21 سخن گفته است، وی جواب داد مردم آمریکای لاتین دارای گرایش چپ هستند و این حرکت محتاج یک ساختار فکری و تئوریک است. برای این کار لازم است تا تمدنی مدرن در افق پدیدار شود. بدین معنی که دعوت به بحث و گفت و گو در مورد سوسیالیسم قرن 21 در ونزوئلا و امریکای لاتین کوششی است تا اونگارد نوین و کیفیتی نوین از خودآگاهی مردم بوجود آید. البته در مورد کارزارهای دیگر، مثل غلبه بر بیسوادی در عرض یک سال، ایجاد مدارس جدید و تدریس نوجوانانی که تاکنون از درس خواندن باز مانده بودند، و یا اعطای بورس تحصیلی نیز توضیح فوق صدق میکند. تمامی اینها، کوششی است برای ارتقای سطح فرهنگی که ما را ناگزیر به هدف کاربردی، یعنی پیدایش آوانگارد نو خواهد رسانید. در کنار دیگران من هم کوشش میکنم که کمک کنم، برای مثال با نشر و پخش کتاب «هوگو چاوز و سوسیالیسم قرن 21، در سطح ونزوئلا. تمام کسانی که واقعا علاقهمندند تا دکترین مونرو از میان برداشته شود و این علاقه را در رابطه دکترین مونرو از میان برداشته شود و این علاقه را در رابطه ارگانیک با سوسیالیسم نوین قرار میدهند، به پیدایش خودآگاهی یک آوانگارد نو کمک میکنند. ما با بیش از 7000 نظامی، پلیس،کارگر و دانشجو که این کتاب را مطالعه کرده بودند، در اقصی نقاط کشور گفت وگو و در تلویزیون نیز در این مورد بحث کردیم.
سازمان شرکتهای کوچک و متوسط از من دعتوت کرد تا در روز 20 اکتبر 2005 راجع به سوسیالیسم قرن 21 بحث و تبادل نظر کنیم. در این جلسه، رهبر اقتصادی نئوالیبرالهای دست راستی هم شرکت داشت و از این طریق در تلویزیون به طور مبسوطی بحث شد. در اینترنت من در آمریکای لاتین و اسپانیا یکی از سه نویسنده با بیشترین خواننده هستم (دو نفر دیگر «نوام چامسکی» و «جیمز پتراس» هستند) و من از این موقعیت استفاده کردهام تا بحث را به جلو ببرم. اینها موقعیت استفاده کردهام تا بحث را به جلو ببرم. اینها همه اقداماتی برای ارتقای سطح آگاهی مردم است و فکر میکنم که با این بحث و گفت و گوی فعال ما در راه درستی گام بر میداریم.
البته پیشرفتهای دیگری نیز وجود دارد، ما با وزارت صنایع سنگین قرارگذاشتیم تا در ماه دسامبر سال جاری قدمهای عملی اولیه را برای استقرار یک اقتصاد بدیل در کارخانههای صنعتی بزرگ برداریم. وقتی من صحبت از گامهای اولیه عملی میکنم، منظورم طبیعتا تکامل نرمافزار برای کسب اطلاع از ایجاد ارزش است، که نمیخواهم در حال حاضر زیاد راجع به آن صحبت کنم.
پس تکامل سوسیالیسم قرن 21 هدف مشترک شما و هوگو چاوز است. وی مدعی است که ونزوئلا در وضعیت پسا سرمایهداری و قبل از سوسیالیسم به سر میبرد، منظور وی چیست؟
فکر نمیکنم که کاملا درست باشد. من در بازیهای جهانی علیه این پیشبینی بسیار خوشبینانه رئیس مجلس «نیکلاس مادورو» اعتراض کردم و گفتم که در ونزوئلا، نه سوسیالیسم و نه پساسرمایهداری، بلکه مدنی و رفاهی را به وجود آورد. سوسیالیسم آنگاه پدید خواهد آمد، اگر شرایط ویژهای که در سه نکته خلاصه میشود، آماده باشد، اول، تصمیمگیری دموکراتیک اکثریت مردم در مورد بخشهای کلان اقتصادی. برای مثال بودجه کشور، سیستم مالیاتی، نرخ سرمایهگذاری و غیره. دوم در بخشهای خرد اقتصادی، برای مثال، تعیین نرخ اضافه کاری و سوم، گذار به اقتصاد بدیل. لذا تا وقتی که در یک سیستم اقتصاد بازار مثل ونزوئلا یک بخش عظیم که بر پایه اقتصاد بدیل و برنامهریزی دموکراتیک وجود نداشته باشد. نمی توان از سوسیالیسم سخن گفت. ایجاد تعاونی، حق تصمیمگیری کارگران و دولت رفاهی را سوسیالیسم نامیدن بیپایه است. از طرف دیگر، طبیعتا بسیار نیکو است که چاوز، حال از روی تاکتیک سیاسی برای به پیش راندن بحث و یا از نظر اقتصادی که بسیار و محتاطانه گام به پیش مینهد،تیر به تاریکی میافکند. چون این سوالات که آیا سوسیالیسم میتواند با مسیحیت همخوانی داشته باشد و یا آیا «سیمون بولیوار، سوسیالیست بود و غیره بحث را تشدید میکند. فکر میکنم که همه اینها مثبت است، زیرا از این طریق در سطوح مختلف، مردم می توانند در این روند سهیم شوند، و این بسیار سادهتر قابل درک است تا این که کسی شعار دهد «سوسیالیسم یعنی ماکرواکونومی، میکرواکونومی، سازماندهی دموکراتیک و اقتصاد بدیل. و از امروز ایدئولوژی جدید خواهد بود.»
شما یکی از وظایف فوری انقلاب ونزوئلا در سال 2005 را تکامل تئوری سوسیالیستی اعلام کردید، ولی از فراهم ساختن اقدامات عملی از جمله تصاحب قدرت اقتصادی نامی نبردهاید. چرا؟
فکر میکنم که دولت ونزوئلا دارای قدرت کافی اقتصادی است. این دولت از یک طرف، تمامی امکانات قانونی را که هر دولت سرمایهداری دیگری نیز دارد، داراست. دوم، این دولت دارای چنان رئیس جمهور است، این دولت میتواند مردم را ازطریق دانشگاه تودهای که چاوز هر روز یکشنبه رئیس آن است تجهیز کند و تمامی دنیا از طریق تلویزیون شاهد ان است. و سرانجام، این دولت صاحب کنسرن نفت، فولاد، آلومینیوم و الکتریسته است. دولت ونزوئلا از نظر اقتصادی بسیار بسیار پر قدرت است و من فکر میکنم که این قدرت کافی است.
هانس دیتریش در جای دیگری از مصاحبه در توضیح «اقتصاد بدیل» میگوید، آن اقتصادی است که ارزشهای درون آن سنجیده شود، آن اقتصادی است که ارزشهای درون آن سنجیده شود، آن هم از طریق سنجش زمان مورد مصرف (تایم این پوت) و نه قیمت.