اورلا گوئرین/خبرنگار بیبیسی در بیتالمقدس
ترجمه: آیدین فرنگی
نامش علی بود. 16 ساله. در نزدیکی بیت اللحم در اردوگاه پناهجویان فلسطینی زندگی میکرد. در آن اردوگاه چند نسل از فلسطینیها در کنار یکدیگر به سر میبردند؛ فلسطینیهایی که در سال 1948 و پس از تشکیل دولت اسرائیل از خانههای خود گریخته، آواره و بیخانمان شده بودند. علی به سال ورزشی محقر اردوگاه میرفت و تمرین وزنهبرداری میکرد، ورزشی که برادر بزرگترش محمود نیز روزگاری به آن پرداخته بود. محمود که میخواست در این رشته ورزشی به قهرمانی فلسطین دست یابد، در 25 سالگی کشته شده بود. آشنایی من با علی و برادرش عمر به پنج سال پیش و روزهای نخست انتفاضه فلسطین بر میگردد. آن روزها تازه به خاورمیانه رسیده بودم.
میخواستم با نسل جدید فلسطینیها حرف زده، تصویری از آینده این سرزمین را ترسیم کنم. آن دو مرا از راه پیچ در پیچ داخل اردوگاه مقابل ساختمان سه طبقهای رساندند که خانهشان بود. پدرشان یوسف مردی بود درشت هیکل با گذشتهای تیره. نه از علت قطع شدن پایش حرفی زد و نه از علت کشته شدن محمود به دست سربازان اسرائیلی. یوسف محمود را مردی جوان میدانست که به خاطر کشتار کودکان فلسطینی توسط اسرائیلیها گریان به خانه آمده بود. اسرائیل هم میگوید او را حین بمبگذاری کشته است... موقعی که داشتیم چای نعناع مینوشیدیم، از علی پرسیدم دوست دارد آیندهاش چگونه باشد.
پاسخش موهایم را سیخ کرد: «خیلی وقت است که حسم در مورد یهودیها آکنده از نفرت شده... بیشتر از هر چیز دیگر دلم میخواهد یهودیها را بکشم. این مسئله وارد خونم شده. رویای این کار را از کودکی در سر میپرورانم.» حرفهای علی سالها است که در ذهنم نقش بسته. پیش از ترک خاورمیانه به جستوجوی علی پرداختم. میخواستم بدانم زنده است یا مرده؛ همچنین میخواستم بدانم به رویایش تحقق بخشیده یا نه. بیتاللحم بعد از آخرین سفرم به آنجا خیلی عوض شده بود.
پس از آخرین بازرسی اسرائیل، با خط کشی جدیدی مواجه شدم: دیواری که دور شهر کشیده شده است... دیوار کرانه غربی... دیواری که گفته میشود برای مقابله با بمب گذاران انتحاری کشیده شده، اما (در واقع) تمام شهر را به شکل یک زندان درآورده است. در خانه علی یا در آنچه از خانه علی بر جای مانده با پدرش ملاقات کردم. یوسف در حالی که به آوار اشاره میکرد گفت: «اسرائیلیها آمدند و خانهمان را خراب کردند. به ما ده دقیقه فرصت دادند هر چیزی را که میتوانیم، برداریم. گفتند پسرم مسبب این وصیت است.»
آن علی نوجوان حالا مردی بزرگ شده و در اسرائیل در پشت میلههای زندان به سر میبرد. یوسف میگوید جرم علی اعزام یک بمبگذار انتحاری به عملیاتی است که باعث مرگ دو اسرائیلی و زخمی شدن 37 تن از آنها شد. علی به 235 سال زندان محکوم شده و یوسف هم ادعای بیگناهی پسرش را ندارد. مدتی بعد عمر برادر کوچکتر علی نیز در زندان به وی ملحق میشود. پنج سال پیش عمر کودکی بی سر و صدا و مودب بود و از علاقهاش به عضویت در پلیس فلسطین حرف میزد. اما حالا بنا به اعلام منابع فلسطینی عمر به یک چریک بدل شده. پدرشان به خاطر اعمال فرزندانش به هیچ وجه ابراز پشیمانی نمیکند: «این کار وظیفه آنها بود. اینجا سرزمین ماست نه خاک اسرائیل.»
به او نه اجازه نامهنگاری با فرزندانش داده میشود و نه امکان ملاقات با آنها. میداند که شاید هرگز نتواند علی را ببیند: «ایمان من آنقدر محکم است که... اگر علی را در این دنیا نبینم، در آن دنیا خواهم دید...» وقتی ما با هم حرف میزدیم، محمود نوه یوسف خودش را از صندلی بالا کشید و پدر بزرگش را بغل کرد. کودکی چهار ساله، با چشمهای قهوهای، چهرهای خندان و پاهایی برهنه. نام عمویش را که در جدال با اسرائیلیها کشته شده روی او گذاشتهاند. یوسف میگوید: «امیدوارم به عمویش بکشد.» این مرد طرفدار برخوردهای خشن عقیده دارد هر وقت سرزمینهای اشغالی فلسطین باز پس گرفته شده و دولت فلسطین تشکیل شود، درگیریها هم خاتمه خواهد یافت.
فرمول او برای صلح چنین است: «حق کنترل کامل فلسطینیها بر قدس شرقی، کرانه غربی و غزه.» این طرح خوبی است، اما آیا میشود آن را باور کرد؟ خاورمیانه واقعیتها و دروغهای زیادی دارد. تاریخ هم تفسیرهای متفاوت خودش را خواهد داشت. من هم در طول این پنج سال فهمیدم که این نبرد ارتباطی به دین و ایدئولوژی و نژاد ندارد. همانطور که نویسنده معروف اسرائیلی «آموس اوز» نوشته، «جنگ بین اسرائیل و فلسطینستیزی است بر سر خاک...» حالا میدانم که اگر 15 سال بعد دوباره به این منطقه برگردم و تا آن موقع در این سرزمین دولت فلسطینی تشکیل نشده باشد، محمود چهار سالهای که با پاهای عریان در خانه میگشت را کجا باید پیدا کنم: اول در زندانها، بعد در گورستانها...