نوشته: برایان بکر
برگردان: پوراندخت مجلسی
سرخوردگی و ناامیدی و حتی خشم فزایندهای در بخشهایی از طبقه سرمایهدار آمریکا نسبت به «جورج دبلیو بوش»، همکاران او و مقامهای سیاسی سطح بالای آمریکا به وجود آمده است. بعضی از مقامات به تبهکاری متهم شدهاند و برخی دارند خود را کنار میکشند. کمکهای شرکتها و بانکداران بزرگ به صندوق حزب دموکرات، جهت آمادگی برای انتخابات آینده، از هم اکنون دارد شروع میشود.
البته خشم و سر خوردگی طبقه حاکم نسبت به بوش با خشم و نفرت سرسختانه میلیونها افراد جوان و زحمتکش که به خاطر جنایتهای کاخ سفیر ابراز میشود، کاملا متفاوت است. جامعه آمریکایی ـ آفریقایی و میلیونها نفر دیگر در ایالات متحده و سراسر جهان نیز در مورد بیتوجهی شرمآور و خلاف اخلاق دولت بوش پس از توفان کاترینا بر آشفتهاند. تعصب نژادی و بیاعتنایی شرماور نسبت به زندگی سیاهپوستان در این فاجعه، به بحران فزاینده منزوی شدن دولت بوش افزوده است.
ولی ریشه این مشکلات در محافل قدرت واشنگتن به پیش از این فاجعه طبیعی، که اواخر سپتامبر اتفاق افتاد، بر میگردد. بوش هدف سرزنش سرمایهداران قرار گرفته، زیرا سیاستهای او همچون آذرخشی مسیر مقاومتهای جهانی را روشن کرده است. سیاستهای او، درست در زمانی که سعی میکند موقعیت جهانی سرمایهداری آمریکا را حفظ کند، مؤسسات آمریکایی را آسیبپذیرتر و منزویتر از پیش کرده است. سرمایهداری نوین نمیتواند بدون دخالت و نظارت حکومتی که مدیریت مسائل گروهی آن را به عهده بگیرد، عمل کند. از رئیسجمهور انتظار میرود به عنوان مدیری برای همه مؤسسات عمل کند، نه برای یک شرکت بزرگ و یا یک بانک خاص.
طبقه سرمایهدار ایالات متحده دارای منافع جهانی است. شرکتهای بزرگ آمریکا و بانکهای آن تقریبا با تمام کشورهای جهان سروکار دارند. به همین علت است که «پنتاگون» 730 پایگاه نظامی را در 130 کشور در اختیار دارد. رئیسجمهوری ایالات متحده باید به منافع جهانی کورپوریشنها (شرکتهای بزرگ) و بانکهای آمریکایی نیز بپردازد.
این موضوع دارای اهمیت زیادی است که مردم زحمتکش درک کنند که چرا طبقه حاکم آمریکا شروع به رویگردانی از بوش کرده است. این موضوع غیر اصولی نیست و وقتی میشنویم که از طرف ثروتمندان و صاحبان قدرت که تاکنون از بوش حمایت میکردند، به او حمله میشود، بسیار اهمیت دارد که یک ارزیابی از موقعیت سیاسی کنونی داشته باشیم.
دموکراسی در جوامع سرمایهداری چیزی نیست جز شکلی از حکومت طبقاتی و تمرینی است در سلطه و پردهپوشی. اگر مردم افسرده، آشفته و خشمگین شوند، سرمایهداران خشم آنها را به سوی سیاستمداران سوق میدهند. در چنین موقعیتهایی میتوان سیاستمداران را متهم کرد و تحت تعقیب قرار داد و یا از طریق آرای مردم از کار برکنار کرد. گروه دیگری آمادهاند جای آنها را بگیرند که به همان اندازه وامدار بانکها و شرکتهای بزرگ هستند.
سیاستمداران فاسدی که به عنوان بلندگوی سرمایهداری عمل میکنند ـ از جمله اکثریتی بزرگ از 535 عضو کنگره آمریکا از جنگ عراق حمایت کردند و یا در این مورد حالتی از تسلیم داشتند و به سایر سیاستهای زورگویانه و تجاوزکارانه و حرکتهای قلدرمآبانه بوش و نومحافظهکاران اعتراضی نکردند. در این 5 سال که از ریاست جمهوری جورج بوش میگذرد، رسانههای وابسته و در خدمت سرمایهداران، کمتر اظهاری علیه قانونی شدن شکنجه انجام دادند و علیه شبکه زندانهای مخفی و شکنجهگاههای سیا در سراسر جهان و همچنین آدمکشیهای هدفمند و ناپدید شدنهای افرادی که دولت بوش، آنها را تروریست شناخته بود.
اکنون که مردم جهان علیه سیاستهای بوش قیام کردهاند، همان رسانهها و سیاستمداران، جورج بوش و دیک چینی را به خاطر انزوای سیاسی فزایندهای که طبقه حاکم آمریکا به آن دچار شده است، مورد سرزنش قرار دادهاند.
جنگ عراق بر اساس دروغهای فاحش و آشکار آغاز شد. کاملا روشن بود که این یجنگ، تجاوز به کشوری بود کوچک دارای منابع نفتی غنی، که هیچ خطری برای مردم آمریکا ایجاد نمیکرد. طبقه حاکم و آن به اصطلاح روشنفکرانی که از این جنگ حمایت میکردند، همه این موضوع را میدانستند و با این شکل از آغاز جنگ آشنا بودند. آنها به وسیله اطلاعات غلط گیج و یا گمراه نشده بودند.
پس از تجربههای چندین قرن جنگهای مستعمراتی، هیچکس در طبقه سرمایهدار ایالات متحده و یا اروپا در مورد تهاجم به عراق دچار سردرگمی نشد. همه آنها میدانستند که توضیحات بوش درباره شروع جنگ صرفا تبلیغاتی برای فریب مردم آمریکا است.
اگر رژیم بوش، مقاومت مردم عراق را در هم شکسته و موفق شده بود یک رژیم طرفدار آمریکا را در این کشور نفتخیز به کار گمارد، همان رسانهها و سیاستمدارانی که اکنون به خون بوش تشنهاند، کاخ سفید را با تحسین و ستایش بمباران میکردند و به جای این که بوش و چینی را به «تقلب در اطلاعات» و یا «دروغ گفتن به کنگره» متهم کنند، به عنوان افرادی محکم و جدی و حتی بصیر و دوراندیش تحسین میکردند.
مقاومت عراق، بخش اصلی بحران دولت بوش است. مشکل واقعی بوش برای سرمایهداری آمریکا این است که جنگ عراق و اشغال آن، هم از لحاظ سیاسی و هم از جهت نظامی با شکستی اساسی روبرو شده است. از جهت نظامی، حکومت آمریکا بیش از 300 ملیلیارد دلار هزینه کرده و صدها هزار سرباز را به این کار اختصاص داده است. با وجود این، اکنون بیش از هر وقت، در این سه سال گذشته، با از پای در آوردن مقاومت فاصله دارد. در این جنگ استعماری، یا شبه استعماری، مردم نسبت به مقاومت مردم عراق احساس همدردی میکنند.
هر روز که مقاومت مردم عراق، با موفقیت، ماشین جنگی آمریکا را، که درباره آن گزافهگویی فراوان شده است، دچار وقفه میکند، منبع الهامی میشود برای همه آنهایی که در وضعی مشقتبار و زیر پاشنههای رژیم تحمیلی آمریکا و برنامههای ریاضتکشانه صندوق بینالمللی پول قرار دارند.
اشتباه واقعی که دولت بوش مرتکب شد، شکست در فهمیدن این امر نبود که ارتش عراق دارای چه مقدار سلاح بوده است و یا قدرت جنگی آن تا چه حد بود. آنها همه از چیزهایی را که باید بدانند، میدانستند. آنچه زمامداران آمریکا در به دست آوردنش دچار شکست شدند، ریشههای عمیق هوشیاری و شعور ضد استعماری مردم عراق بود، به عنوان عاملی اساسی که میتوانست به یک معادله نظامی تبدیل شود. این شکست بزرگ اطلاعاتی، ناشی از نخوت و خودپسندی زمامداران آمریکایی بود.
تنها در عراق نیست که هوشیاری ضد استعماری وجود دارد. این هوشیاری در میان مردم آمریکای لاتین، آفریقا، آسیا و بقیه کشورهای خاورمیانه هم مشاهده میشود.
موشک، بمب، تانک و عکسهای ماهوارهای در دستهای دولتهای برزگ سرمایهداری نمیتواند گرایش تاریخی نسبت به آزادی ملی را در نهضتهای آزادیخواه تغییر دهد.
آشکار است که «سیاست استعماری نوین» که نومحافظهکاران پس از فروپاشی بلوک اتحاد شوروی در پیش گرفتهاند، چیزی بیش از یک خیالپردازی نژادپرستانه نیست.
موضع آشکار و بیپرده بوش و نومحافظهکاران، به دشمنتراشی برای دولت آمریکا منجر شده است. البته این دشمنی پیش از این هم وجود داشته، ولی با سیاستهای این دولت تشدید شده است. در کنفرانس سران آمریکای جنوبی که در آرژانتین تشکیل شده بود، جورج بوش در پاسخ نقطه نظرهای خود، از مردم آرژانتین، برزیل و ونزوئلا، فریادهای نفرت دریافت کرد و این امر به کوششهای او و دولتش برای تحمیل توافقی برای ایجاد منطقه آزاد تجاری در این منطقه آسیبی جدی رساند.
همواره فرض بر این بوده است که آمریکای لاتین به ایالات متحده تعلق دارد، ولی بالا رفتن گرایشهای ضد بوش در این منطقه، به باز شدن درها به روی سرمایههای اروپایی و آسیایی که در پی رویارویی با نفوذ آمریکا در «حیاط خلوت» آن هستند، منجر شده است.
سرمایه داران معمولاً از وجود سیاستمداران استفاده میکنند و حتی به رهبری آنها تن میدهند، مگر این که این سیاستمداران اسباب دردسرشان شوند. در چنین صورتی است که آنها را به هر ترتیبی، از کار بر کنار میکنند.
در آشفتگیهای دو دهه 1960 و 1970، که فعالیتهای انقلابی و بحرانهای سیاسی را در جهان برای آمریکا به همراه داشت، هیچکدام از روسای جمهوری آمریکا به دور دوم ریاست جمهوری نرسیدند و یا دور دوم را به پایان نرساندند: «کندی» کشته شد؛ «جانسون» اجباراً در انتخابات سال 1968 شرکت نکرد؛ «نیکسون» از مقام خود استعفا داد برای این که تحت تعقیب قضایی قرار نگیرد؛ «جرالد فورد» در دور دوم انتخاب نشد و «جیمی کارتر» نیز در دور دوم انتخابات به وسیله یک هنر پیشه سابق، «ریگان» شکست خورد.
در واقع، برای حکومت بانکداران، صاحبان صنایع و شرکتهای بزرگ چند ملیتی، مناسبتر است که خشم مردم خود را متوجه «سیاستمداران خطاکار» کنن تا بر سیستم اجتماعی اهریمنیای که اجازه میدهد میلیاردرهایی که تعدادشان از شمار انگشتهای دست بیشتر نیست، کنترل ثروت جهان را در دست داشته باشند.
این یک حیله خطرناک لیبرالها و سوسیال دموکراتهای این عصر است که خشم مردم را ـ که واکنشی بدیهی به خشونتهای فراوان سرمایهداری از جمله جنگهای وحشتناک استعماری است ـ متوجه محافظهکارترین سیاستمداران کنند، نه متوجه خود سیستم قدرت.
تنها راه پایان بخشیدن و ممانعت آمریکا از جنگهای استعماری، این است که قانون سرمایه یعنی کنترل گروهی سرمایهداران بر جامعه را بشکنیم.