تاریخ انتشار : ۱۰ تير ۱۳۸۹ - ۰۹:۲۳  ، 
شناسه خبر : ۶۹۷۸۰

مصطفی‌ تاج‌زاده
ادبیات صلح‌طلبانه در جامعه ایرانی بسیار نحیف است و در دانشگاه و حوزه علمیه کمتر درباره آن گفتگو می‌شود. در واقع اندیشمندان، هنرمندان، روشنفکران، و سیاستمداران ایرانی هم در گفتار خود به صلح به عنوان یک مقوله مهم و استراتژیک کمتر پرداخته‌اند و در هر حال جای بحث و نظریه پردازی در باب صلح خالی است.
امیدوارم ابتکار روزنامه شرق بتواند توجه صاحب نظران را به این امر مهم جلب کند.
یکم: زمانی که از صلح سخن گفته می‌شود همچون سایر پدیده‌ها، باید نسبت مان به عنوان مجموعه‌هایی چون گفتمانی (ایران، اسلام و بشریت)را با آن تعریف و ترسیم کنیم. در مواقعی، این مجموعه ها در برابر یک پدیده در تعارض با یکدیگر قرار می‌گیرند و انتخاب دشوار می‌شود. اما خوشبختانه صلح، همچون دموکراسی و حقوق بشر به ویژه در شرایط کنونی به سود ایران، اسلام و بشریت است.
دوم : دولت – ملت ها در ارتباط با جهان پیرامونشان از استراتژی می‌توانند تبعیت کنند.
اول، استراتژی دشمن محور که از طریق آن یک حکومت می‌تواند وحدت ملی را حفظ و منافع ملی را کسب کند.
دوم، راهبرد صلح محور که متعهدان به آن، مؤلفه‌های وحدت یا هویت ملی را در درون واحد ملی و پرهیز از تنش با جهان جست و جو می‌کند. تبعیت از هر دو استراتژی پیش گفته هم در کشورهای در حال توسعه دیده می‌شود و هم در توسعه یافتگان. در کشورهای متکی به استراتژی دشمن محور – که نمونه عینی آن عراق در دوران حکومت صدام بود – واقعیت اجتماعی یا تحلیل حکام بر آن پایه استوار است که عناصر وحدت بخش داخلی (قومیت، زبان، مذهب و...)کافی نیستند و بنابراین دشمن تراشی و مقابله با آنها تنها راه حفظ وحدت جامعه و حفظ نظم مستقر است. رژیم صدام نمی‌توانست بدون چالش با دشمن، سله جابرانه‌اش را بر عراق اعمال کند. بر این اساس حتی در زمانی که خطری از جانب یک دشمن واقعی عراق را تهدید نمی‌کرد، خود به دشمن تراشی می‌پرداخت. تمایل به این استراتژی در کشورهای غیر دموکراتیک بیشتر دیده می‌شود. چرا که چنین استراتژی ای، استبدادی بودن حکومت و عدم همراهی افکار عمومی با آن را تحت الشعاع قرار میدهد یا دیکتاتوری را قابل تحمل. با وجود این در کشورهای توسعه یافته هم گرایش‌های این چنینی وجود دارد. جناح‌های جنگ طلب در بین قدرتهای بزرگ نیز برای فرافکنی مشکلات و یا تثبیت رهبری بر خود بر اساس همین تحلیل رفتار می‌کنند. به باور آنان فقط با وجود یک دشمن فرضی یا حقیقی می‌توان وحدت ملی یا رهبری جهانی خود را حفظ کرد و به اهداف مذکور دست یافت. به باور جنگ سالاران آمریکایی، وجود دشمن « سرخ» و اخیراً « سبز» می‌تواند ضامن دستیابی ایالات متحده به منافع خود و تثبیت رهبری آمریکا در سطح جهان باشد. همین گرایش پس از فروپاشی شوروی موجب شد که جورج بوش برای حفظ منافع واشینگتن در جهان چراغ به دست و به دنبال دشمن بگردد. «اسلام ترسی» نتیجه چنین نگرشی است.
سوم : ایران در چه موقعیتی قرار دارد و آیا می‌تواند بدون نیاز به دشمن – یا دشمن تراشی – انسجام، استقلال، تمامیت ارضی، وحدت ملی و منافع ملی‌اش را حفظ کند یا خیر ؟ سابقه تاریخی ایران و آرمان‌های مشترک مردمان این سرزمین در یک صد سال گذشته یعنی در مقاطع مشروطه خواهی، نهضت ملی شدن نفت، انقلاب اسلامی و دوم خرداد که فرآیند خلق و تکوین شان، ایرانیان با قومیت‌ها و گرایش‌های گوناگون مشارکت داشتند، و سرانجام تهدیدها و سرنوشت مشترک بیانگر آن است که ایران می‌تواند با راهبرد صلح محور انسجام خود را حفظ کند و به اهدافش دست یابد. به علاوه ایران امروز در فرآنید دشوار رشد و توسعه اقتصادی قرار دارد و اهداف و آرمان‌های ایرانیان نمی‌توانند جز با « امنیت » عمومی و ملی محقق شوند. پس صلح علاوه بر امنیت و وحدت ملی، با توسعه اقتصادی و سیاسی و اجتماعی کشور نیز همسو است و جنگ می‌تواند روند نوسازی کشور را با مانع جدی مواجه کند.
چهارم : همین پرسش درباره اسلام هم مطرح است. آیا اسلامی که ما به آن باور داریم از طریق ایجاد تنش و جنگ‌های صلیبی می‌تواند عزیز شود و گسترش یابد یا با ارائه چهره ای صلح طلب است که می‌تواند به تدریج جایگاهی متناسب با وسعت و گستره طرفداران و سوابق تاریخی‌اش پیدا کند؟ در این زمینه دو نگرش دیده می‌شود. اول، اسلام « جنگ طلب» که در این مقطع با نماد بن لادن قابل شناسایی است. اسلامی که حتی در ساختارهای درونی خود به هیچ وجه به دموکراسی و تبعاتش یعنی احزاب، مطبوعات، شفافیت و... اعقادی ندارد. در سطح بین‌المللی هم به جنگ تمدن ها قائل است و رقیب خود را در جناح‌های جنگ طلب مذهبی در کشورهای صنعتی می‌جوید. هر دو جریان، بقا را در نزاع می‌جویند و گمان می‌کنند در جنگ صلیبی جدید دست بالا را دارند. به نظر آنان آرمان ها و ارزش‌های الهی جز با زور و خشونت و ارعاب مستقر نمی‌شود یا توسعه نمی‌یابد. متاسفانه این دو جریان به طور موازی تقویت کننده و پشتیبان هم شده‌اند. بن لادن در انتخابات دور دوم آمریکا توانست آرای بوش را 25 درصد به 75 درصد افزایش دهد. و از آن طرف هم عملکرد رهبران کاخ سفید با تحقیری که نسبت به مسلمانان را می‌دارند منجر به افزایش محبوبیت بنیاد گراهای میلیتان و جهره‌هایی همچون بن لادن شده است و به نظر من این دوگانه حتی اگر آگاهانه شکل نگرفته باشد تا حدود زیادی آگاهانه ادامه یافته است و در هر حال نتیجه آن قیچی شدن دموکراسی خواهی و صلح طلبی میان این دو جریان جنگ سالار است. توجه شود که ارائه چهره خشن و جنگ طلب از اسلام، استراتژی تبلیغی جنگ افروزان آمریکا و اسرائیل است. آنها اصرار دارند تا اسلام را دین خشونت معرفی کنند تا توسعه طلبی و خشونت ورزی خود را توجیه کنند. بن لادن دقیقاً در همین جهت گام بر می‌دارد. اصلاح طلبان متقابلاً بر این باورند که طرح اسلام عقلنی و رحمانی که طرفدار دموکراسی، حقوق بشر و صلح است، بهترین روش تبلیغی این دین ابراهیمی است.
پنجم:از بعد تأثیر بر جهان بشری نیز می‌توان به فرجام ناخوشایند جنگ بر دنیای معاصر اشاره کرد. با توجه به ارتباطات جهانی و تأثیر پذیری کشورها از یکدیگر از یک سو و توسعه سلاح کشتار جمعی از سوی دیگر، آغاز جنگ خسارات زیادی به بسیاری از جوامع تحمیل می‌کند و درصورت وقوع بیش از همه توده مردم آسیب می‌بینند. قدرتمندان و ثروتمندان که معمولاً جنگ افروزی را هدایت می‌کنند، کمترین فشار را متحمل می‌شوند. فشار اقتصادی بعد از جنگ نیز مستقیماً بر دوش محرومان سنگینی خواهد کرد. جنگ همچنین معضلات بزرگ بشری مانند اعتیار، بیماری‌های لاعلاج، تخریب محیط زیست، فقر و عقب ماندگی را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد و حل آنها را به آینده نامعلوم موکول می‌کند.
ششم: نومحافظه کاران آمریکا با شعار دموکراسی و حقوق بشر به منطقه خاور میانه لشکر کشی کرده‌اند. آنها در منطقه با تشکیل آنچه « ائتلاف جنگ علیه ترور» می‌خوانند، هم حضور نظامی و هم نفوذ سیاسی و اقتصادی دارند. پرسش آن است که ما ایرانیان با چه رویکردی می‌تونیم از امنیت عمومی، یکپارچگی سرزمینی و منافع ملی و اهداف توسعه در کشورمان دفاع کنیم ؟ در تحلیل نهایی دو راه بیشتر پیش رو ندارم ؛ در برابر ادعای آمریکا در حمایت از دموکراسی و حقوق بشر در خاورمیانه یا باید شعار « استبداد در خانه» (یعنی ضدیت با دموکراسی ) و ماجراجویی و هماوردی در جهان (مخالف با صلح ) ر ا سر دهیم و یا با دفاع همه جانبه از « دموکراسی در خانه، صلح در جهان» با وضعیت جدید مواجه شویم. بعضی تبلیغ می‌کنند که سیاست تنش زدایی و صلح طلبی دولت اصلاحات اشتباه بود و می‌رپسند آقای خاتمی که ایده گفت و گوی تمدن ها را مطرح کرد یا ائتلاف باری صلح را در سیاست خارجی مورد توجه قرار داد چه دستاوردی داشته است؟ گویی سوال کنندگان در انتظار این بوده‌اند که طرح این شعارها، در کوتاه مدت به تغییر مناسبات حاکم بر جهان منتهی شود، به طوری که دیگر جنگی رخ ندهد و هیچ نزاعی در نگیرد و چون چنین نشده، پس مشی خاتمی اشتباه بوده است. البته این عده هنوز جسارت طرح روی دیگر سکه تنش زدایی را پیدا نکرده‌اند.
علت ان است که روی دیگر سکه « تنش زدایی» چیزی جز « تنش زدایی» نیست.در برابر ائتلاف برای صلح، ائتلاف برای جنگ معنا می‌دهد و دفاع علنی از این استراتژی از توان این عده خارج است زیر می‌دانند با مخالفت یکپارچه مردم مواجه می‌شوند. در هر حال مخالفان سیاست تنش زدایی هنوز به این پرسش پاسخ نداده اند که فرض کنیم سیاست خاتمی حلال مشکلات نبوده است، آیا سیاست « تنش زایی » می‌تواند به دفع تهدیدات و رفع معضلات ما منجر شود ؟ خاتمی با شعارها فوق امنیت ایران را در هشت سال گذشته تأمین کرد.
هفتم : می‌دانیم که جنگ همواره با توجیهات مردم پسند و با دفاع از یک یا چند ارزش بزرگ ا؛از می‌شود. این در حالی است که صلح واجد مشروعیت ذاتی است و در اثبات خود به هنجارهای مورد قبول بشریت نیاز دارد. به بیان دیگر جنگ آنقدر نامشروع است که برخی آن را فقط برای رسیدن به صلح مجاز می‌دانند. بر این اساس می‌توان به تاریخچه شکل گیری سازمان ملل به عنوان یک مثال عینی در حقاننیت ایده صلح و تلاش برای جلوگیری از جنگ نگریست. « جامعه ملل » بعد از جنگ جهانی اول و « سازمان ملل متحد » پس از جنگ جهانی دوم با هدف جلوگیری از جنگ تشکیل شدند. روشن است که هیچکدام نتوانتسند چهره کریه « جنگ» را از سیمای جهان پاک کنند. ولی آیا به دلیل آنکه این نهادها قادر نبوده‌اند از بروز چالش‌های سرزمینی و جنگ ها جلوگیری کنند، اصل تشکیل سازمان‌های بین المللی که قادر به تأمین صلح عادلانه باشد زیر سوال می‌رود؟ مخالفان حداکثر سازمان ملل کنونی را با توجه به ضعف‌هایش بی‌خاصیت می‌خوانند اما کسی رخداد جنگ جهانی را به این معنا تفسیر نمی‌کند که هرگونه تلاش برای صلح محکوم به شکست است یا نباید سازمان جهانی برای جلوگیری از جنگ تشکیل داد. حتی جناح جنگ سالار بزرگترین قدرت جهان یعنی آمریکا نیز برای مشروعیت بخشیدن به اقداماتش خود را نیازمند مصوبات شورای امنیت سازمان ملل می‌بیند. آنان نمی‌توانند مکرراً فارغ از موازین این سازمان عمل کنند. بنابراین برای گسترش صلح باید به فکر ضمانت اجرایی بیشتر بود نه اینکه اصل صلح طلبی را نفی کرد. ادعای بی تأثیری تلاش‌های صلح طلبانه، حتی از منظر دینی ها قابل قبول نیست. زیرا مؤمنان ظالمانه بودن نظم جهانی موجود را به معنای بی تأثیری تلاش‌های انبیاء تفسیر نمی‌کنند. بنابراین عقلانیت حکم می‌کند که روشهای مؤثر تر سیاست‌های پیشگیرانه جایگزین سیاستهای کم اثر تر شود نه اینکه « تنش زایی» جای «تنش زدایی » را بگیرد.
هشتم : به یک موضوع جاری اشاره می‌کنم تا منظورم روشن تر شود. در ماجرای هسته ای، آژانس انرژی اتمی نقش میانجی را در منازعه آمریکا با ایران ایفا می‌کند. خروج جمهوری اسلامی از آژانس و معاهدات آن بسیار آسان است. اما آیا این خروج به معنای دراختیار گذاشتن بهانه‌های لازم در دستان نو محافظه کران آمریکایی نیست. حال آنکه نهادهای بین المللی می‌توانند کارکرد زیادی در حل مناقشات داشته باشند و فرصت کسب مشروعیت برای رفتارهای ماجراجویانه را از جنگ طلبان سلب کنند. بنابراین حتی اگر قدرت‌های بزرگ بخواهند با دور زدن و نادیده گرفتن نهادهای موجود در سطح بین المللی منافع خود را با زور به دست آورند، به نفع ما خواهد بود که بکوشیم در چارچوب همین نهادها رفتار کنیم تا حداقل از مشروعیت اعمال خارج از چارچوب قدرتمندان کاسته شود. روشن است که تنها نقطه اتکای نهایی ما رضایت، اعتماد و مشارکت ملی در دفاع از منافع مشروع میهن است.از طرف دیگر آیا در مقوله سلاح‌های هسته ای راهبرد ما باید کاهش فضای میلیتاریستی و بنیادگرایی (چه در اسلام، چه در مسیحیت و یهودیت) باشد و به تبع آن شعار خلع سلاح‌های هسته ای را در منطقه و جهان سردهیم یا از موازنه مثبت دفاع کنیم و بخواهیم همچون جنگ افروزان خود نیز صاحب حق مذکور باشیم ؟
نهم : به گمانم اهمیت لزوم استقرار صلح و سود ناشی از آن بر کمتر کسی پوشیده است. اما اینکه « چه باید کرد؟ » تا به تقویت صلح کمک شود، اذهان را به خود مشغول کرده است. به نظر من می‌توان با اقدامات زیر به تقویت صلح یاری رسان : الف- در عرصه نظری، دانشگاه ها، حوزه‌های علمیه، رسانه‌های گروهی، صدا و سیما، مراکز پژوهشی و تحقیقاتی باید تشویق و بعضاً موظف شوند که به طور جدی به مقوله صلح بپردازند. کتب درسی نیز باید بر اصل صلح به عنوان مطلوبی ذاتی و انسانی و نیز بستری برای رشد و توسعه کشور و سعادت ملت تأکید کنند.
ب- در حوزه جامعه مدنی وضعیت چندان مطلوب نیست و متاسفانه در ایران هنوز یک نهاد غیر دولتی کارآمد برای دفاع از صلح وجود ندارد. لازم است نهادهای غیر دولتی قوی با محوریت دفاع از صلح تشکیل شود. این نهاد می‌تواند هم چیمانانی را حتی در دیگر کشورها جذب کند که نفی خشونت و جنگ، و همزیستی مسالمت آمیز صلح دغدغه اصلی آنها است. همانگونه که جنگ سالاران در سویه‌های مختلف جهان، یکدیگر را تقویت می‌کنند، صلح طلبان هم می‌توانند از ملیت ها و قومیت‌های مختلف، مواضع و دیدگاه‌هایشان را تقویت کنند.
ج- در قلمرو حکومت هم راهکار روشن است و باید به سمت سیاست‌های صلح جویانه حرکت کنیم. سیاست تنش زدایی و صلح طلبی باید محور سیاست خارجی باشد.
دولت ایران باید با تدبیر بهانه جویی‌های جنگ افروزان را خنثی کند.