زندگینامه
امیراسدالله علم در سال 1298ش. در بیرجند به دنیا آمد. پدرش، محمد ابراهیم شوکتالملک علم، حاکم قائنات و سیستان و از وابستگان سیاست انگلستان بود که در کودتای 1299 رضا خان از حامیان وی به شمار میرفت. به همین سبب شوکتالملک در دوران پادشاهی رضا خان چند دوره وزارت پست و تلگراف و تلفن را بر عهده داشت. اسدالله علم تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاهش گذرانید و اگرچه قصد داشت برای ادامه تحصیل در رشته کشاورزی به یکی از کشورهای اروپایی عزیمت کند، اما به دستور رضا شاه، تحصیلات عالی را در این رشته در دانشکده کشاورزی کرج (وابسته به دانشگاه تهران) پی گرفت. وی پیش از آغاز تحصیلات، به امر رضا شاه با ملکتاج قوام (دختر قوامالملک شیرازی) در پاییز سال1318 ازدواج کرد .
علم در سال 1321 پس از اخذ مدرک لیسانس، همراه همسرش عازم بیرجند شد و تا هنگام مرگ پدرش در سوم آذر 1323 در همان جا ماند. در پی این واقعه، وی سرپرستی املاک خانوادگی وسیعشان در بیرجند و قائنات را به دیگری سپرد و راهی تهران گردید و در اواخر سال1324 از سوی احمد قوام - نخست وزیر وقت- به عنوان فرماندار کل سیستان و بلوچستان منصوب و رهسپار زاهدان شد. ورود به کابینه محمد ساعد در دی ماه 1328 به عنوان وزیر کشور مسئولیت بعدی علم در دستگاه دولتی بود که اندکی بیش از یک ماه طول نکشید و سپس در کابینه بعدی ساعد که در اسفند ماه همین سال معرفی شد، به عنوان وزیر کشاورزی ظاهر گردید . وی همچنین در کابینه علی منصور (فروردین1329) وزارت کشاورزی را بر عهده داشت و در کابینه سپهبد حاجعلی رزم آرا (تیر 1329) عهده دار وزارت کار شد. در پی اوجگیری نهضت ملی و ترور رزم آرا و سپس تشکیل کابینه دکتر محمد مصدق، علم از وزارت برکنار گردید، اما به دلیل اعلام وفاداری به شاه، ضمن آنکه بیش از پیش به محمدرضا نزدیک گردید، در تیر ماه 1331 از سوی او به سرپرستی املاک و مستغلات پهلوی گماشته شد. در این هنگام به علت اقدامات و تحرکاتی در چارچوب حمایت از شاه، از سوی مصدق محترمانه به بیرجند تبعید شد و تا هنگام کودتای 28 مرداد 1332 در آن منطقه به سر برد. در پی سقوط دولت دکتر مصدق، علم به تهران بازگشت و مجددا به سرپرستی املاک و مستغلات پهلوی منصوب گردید و البته در حلقه نزدیکترین یاران محمدرضا نیز درآمد. وی در کابینه حسین علاء که در پی برکناری زاهدی از نخست وزیری در فروردین 1334 تشکیل شده بود، به وزارت کشور منصوب شد و نقش مهمی را در وارد کردن اشخاص مورد نظر شاه به مجلس نوزدهم ایفا کرد. علم همچنین کلیه استانداران و فرمانداران را نیز از سرسپردگان به محمدرضا برگزید و لایحه تأسیس ساواک در همین زمان تهیه و تقدیم مجلس شد. با نخست وزیری دکتر منوچهر اقبال در فروردین 1336، علم از مسئولیت دولتی کنارهگیری کرد، اما بلافاصله در چارچوب نمایش دمکراسی در کشور، رهبری حزب مردم را که به عنوان اقلیت در برابر حزب ملیون به رهبری دکتر اقبال تشکیل شده بود، برعهده گرفت که تا تابستان 1339 ادامه داشت. وی در تیر ماه 1341 پس از استعفای علی امینی از نخست وزیری، به این سمت گمارده شد و در جریان قیام 15 خرداد 1342، دستور آتش گشودن به روی تظاهر کنندگان را صادر کرد. علم در 17 اسفند همین سال از نخست وزیری استعفا و چند روز پس از آن به ریاست دانشگاه پهلوی شیراز منصوب شد. این مسئولیت حدود سه سال به درازا انجامید و سرانجام علم در آذر ماه 1345 پس از برکناری حسین قدسنخعی از وزارت دربار، عهدهدار این سمت گردید که تا مرداد ماه 1356، یعنی زمانی که وخامت حالش به دلیل پیشرفت بیماری سرطان خون و موثر واقع نشدن معالجات امکان فعالیت را از او گرفت، دراین مسئولیت باقی ماند. اسدالله علم در 24 فروردین 1357 در بیمارستانی در آمریکا درگذشت و جنازهاش پس از انتقال به تهران، در مقبره خانوادگی در مشهد دفن گردید.
نقد و نظر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران
ششمین جلد از یادداشتهای اسدالله علم - وزیر دربار محمدرضا پهلوی- که محدوده زمانی از ابتدای سال 55 تا مرداد 1356 را تحت پوشش قرار میدهد، از آن جهت درخور اهمیت است که خوانندگان را با اوضاع و احوال کشور در آستانه خیزش انقلابی مردم ایران آشنا میسازد. خوشبختانه در ابتدای این مجلد، مژده پیدا شدن سه جلد نخستین یادداشتهای علم نیز به خوانندگان و تاریخپژوهان داده شده است و امید میرود با چاپ و انتشار آنها، خاطرات این وزیر دربار پهلوی از ابتدا تا انتهای حضور وی در این مسئولیت در دسترس همگان قرار گیرد.خاطرات علم مملو از موضوعات و سوژههایی است که هر کدام میتوانند به عنوان یک مدخل پژوهشی پیرامون سیاست و حکومت در دوران پهلوی مورد توجه قرار گیرند. حتی آنجا که علم به مسائل شخصی شاه و اعضای خانواده سلطنتی میپردازد نیز به دلیل نوع و ساختار حکومت در آن دوران، میتوان از آنها در جهت تجزیه و تحلیل اوضاع و احوال سیاسی کشور در دهه 50، بهره جست. در این حال نکتهای را که باید هنگام مطالعه یادداشتهای وزیر دربار محمدرضا در نظر داشت، موقعیت ویژه و استثنایی او نزد شاه بود، به گونهای که هیچ فرد دیگری را در این زمینه نمیتوان همتراز وی به حساب آورد. علم به صراحت این واقعیت را هنگامی که بیماری وی اوج میگیرد و لاجرم خود را در آستانه کنارهگیری از وزارت دربار میبیند بیان میدارد: «7/2/1356- نزدیک سه ماه است که در اروپا مشغول معالجه و استراحت و گذراندن دوران نقاهت هستم. در این زمینه عریضه به شاهنشاه عرض کردهام. به هر حال از این تک مضرابها یکی دو دفعه، چه با تلفن و چه با عریضه، زدم شاید شغل مرا عوض بفرمایند و کار سبکتری مرحمت یا مرخصم کنند که در بیرجند به زندگانی ساده خودم برسم. میدانم که نبودن من به او صدمه روحی زیادی میزند. به این معنی که او هم فولاد نیست و ناچار باید حرف خودش را تا حدی به یک شخصی بزند و من میتوانم ادعا کنم که آن شخص فقط من هستم، زیرا اگر اعتماد صددرصد نباشد، 99% اعتماد او را دارم.» (ص402) البته روابط علم و شاه، فراتر از اعتماد محمدرضا به یک مسئول دربار بود و باید آن را در چارچوب رفاقت و صمیمیت میان آنها تعریف کرد. به همین لحاظ است که به گفته علم در بین آنها «از سیاست خارجی تا مسائل خانوادگی و مسائل کشوری و دختربازی و غیره و غیره، همهجور صحبت هست» (ص403)دستکم تاکنون هیچ فرد دیگری از نزدیکان محمدرضا مدعی اینگونه گفتوگوهای خصوصی با وی نشده است؛ بنابراین جایگاه منحصر به فرد علم نزد محمدرضا، موجب میشود تا خوانندگان یادداشتهای وی قادر باشند به مخفیترین لایههای زندگی و خلقیات شاه نیز نفوذ کنند و حتی امکان تجزیه و تحلیل روانشناختی او را از ورای ظاهر «خدایگانی»اش به دست آورند.از آنجا که پیش از این، 5 جلد یادداشتهای علم (از 24/11/1347 الی 30/12/1354) توسط دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران مورد نقد و بررسی قرار گرفته است(مرداد 1386)، در این مقال تلاش بر آن است تا در چارچوب مداخل موضوعی برجسته، به تجزیه و تحلیل سالهای پایانی حاکمیت رژیم پهلوی پرداخته شود. به طور کلی روزها و ماههایی که علم در این بخش از یادداشتهایش به بازگویی خاطراتش پرداخته، دورانی است که محمدرضا، خویشتن را بر قله قدرت، ثروت و ثبات احساس میکند و آماده است تا به تعبیر خود از «دروازه تمدن بزرگ» عبور نماید.
بدیهی است که این همه، جز پندار و خیالبافی نیست، اما برای شاه به مثابه واقعیتهایی مسلم و انکارناپذیر به شمار میآیند. این مسئله موجب میگردد تا پهلوی دوم چنان در گرداب غرور و خودبزرگبینی فروغلتد که سخن و نصیحت هیچکس را نشود و بالاتر این که دیگران حتی از اظهارنظر مخالف نزد او خودداری ورزند. در این میان تنها علم است که در لابلای تعریف و تمجید و تملقهای پیدرپی خود، بعضاً جرئت میکند تا نکاتی را خلاف «فرمایشات» شاهنشاه، متذکر گردد؛ تا چه قبول افتد. این جرئت و شهامت نیز به هیجوجه ناشی از قانون و ضابطه نیست، بلکه به واسطه رابطه دوستانه و صمیمانهای است که به تعبیر خود علم میان «غلامخانهزاد» و «پیشوای بزرگ او» طی سالیان دراز شکل گرفته است.
علم در یادداشتهایش، تکیه کلامی دارد که گویی عامدانه آن را به دفعات تکرار مینماید: «الملک عقیم». البته وی برای این اصطلاح معانی بعضاً متفاوتی نیز بیان میکند، از جمله «دولت دوست و دشمن ندارد. دولت فقط منافع دارد.» (ر.ک.به: یادداشتهای علم، ج اول، ص351) اما از آنجا که علم غالباً این اصطلاح را در جایی به کار میگیرد که سخن از فرمان و رأی بیچون و چرای شاه در میان است، میتوان منظور وی را از این اصطلاح به صورت کلی چنین بیان داشت: «شاه و دیگر هیچ»! علم بارها خود به این معنا اشاره دارد: «من مکرر نوشتهام که الملکعقیم، کافر و گبر و یهود باید بداند که در این ملک رییس فقط یکی است.» (ر.ک. به: یادداشتهای علم، جلد سوم، ص237) یا «الملک عقیم است و خدا و شاه باید یکی باشد. هر چه اعضاء و زیردستان هم پستتر و مخذول، همان بهتر است.» (همان، 239) اما نکتهای که به ویژه در جلد ششم از این یادداشتها جلب توجه میکند، کثرت تکرار این اصطلاح به نسبت سالهای پیش است. در واقع هرچه به سالهای پایانی حکومت محمدرضا نزدیک میشویم، از آنجا که او احساس قدرت بیشتری میکند و خودکامگیاش شدت مییابد، گویی از نظر علم، ملک عقیمتر میگردد و حتی کار به جایی میرسد که لحن نوشتار علم و به کارگیری این اصطلاح در آن به روشنی حاکی از نارضایتی وی از وضعیتی است که هر کس هر گامی میخواهد بردارد، باید با اجازه صریح شاه باشد واِلا ممکن است بعداً دچار عقوبت شود: «12/4/1356- راجع به رفتن [فردا] به سفارت آمریکا به مناسبت چهارم ژوئیه خودم را به عرض رساندم... غلام بروم یا نه؟ فرمودند، میل خودت است عرض کردم، از این نوع اوامر شاهنشاه غلام گیج میشوم. یا صریحاً بفرمایید برو، یا نرو... تأمل زیادی فرمودند که باعث تعجب شد. بعد فرمودند، نخستوزیر که میرود، تو پیغام بده که به طور کلی به علت کسالت هیچ کجا نمیروی. عرض کردم، این درست، و تکلیف غلام روشن شد. اما علت تأمل زیاد شاهنشاه را نفهمیدم، الا این که روی حدس خودم باید بگویم، الملک عقیم و بس.» (ص524) هنگامی که فردی چون علم برای رفتن یا نرفتن به یک میهمانی سفارت خود را موظف به کسب تکلیف واضح و صریح از «اعلیحضرت» میداند، طبعاً حساب دیگران در رابطه با شاه کاملاً روشن است و حتی جرئت کمترین اظهارنظری در برابر رأی و دیدگاه وی ولو آن که صددرصد به نادرست بودن آن معتقد باشند، ندارند. نمونه جالبی از این قضیه را میتوان در خاطرات علم مشاهده کرد؛ در خردادماه 1355 پس از دستگیری دانشجویان اشغال کننده سفارت ایران در سوئیس، شاه دستور اکید میدهد که مسئولان سفارت درصدد تعقیب قضایی آنها برآیند تا افراد مزبور محکوم به حبس شوند. طبیعتاً آن روی سکه دادگاهی کردن اشغال کنندگان سفارت در ژنو، فراهم آوردن امکان تبلیغاتی وسیعی برای آنها بود تا بتوانند صحبتهای خود را علیه رژیم پهلوی از طریق خبرنگاران حاضر در دادگاه منتشر سازند. در این حال، مسئولان وزارت امور خارجه نیز با توجه به این قضیه، به هیچ وجه تعقیب قضایی اشغال کنندههای سفارت را به مصلحت نمیدانستند، اما جرئت اظهار نظر در این باره را که در تقابل با نظر شاه قرار داشت، نداشتند. علم در یادداشت روز 17/3/1355 خود، به این مطلب اشاره میکند و در پایان، حرف دل خود را نیز میزند: «عرض کردم، چنان که دیشب با تلفن به عرض مبارک رساندم، دیروز یک ساعت و نیم با نیکوله که از مبرزترین وکلای حقوق ژنو است، دربارهی اشغال قونسولگری ایران و تعقیب اشغالگران صحبت کردیم. او هیچ عقیده به این کار ندارد... دستوراتم را به ژنو و به وزارت خارجه دادم. گویی بهشت را به آنها دادهام. چون این بدبختها هم مطلب را احساس کرده بودند، منتها چون امر صادر شده بود، جرأت نفس کشیدن نداشتند. با آن که نتیجهی کار را میدانستند، منتها آنقدر ضعیف و مستضعف هستند که جرأت حرف زدن نمیکنند و در نتیجه کار به ضرر کشور تمام [می]شود.» (ص143) باید توجه داشت مسئله این نیست که کارگزاران رژیم پهلوی نظری ارائه میکنند و شاه در عین بیتوجهی به آن، همچنان بر رأی و نظر خود پای میفشارد بلکه اساساً وقتی نظری از سوی شاه ابراز میشد، به تعبیر علم، کارگزاران پهلوی دیگر «جرئت نفس کشیدن نداشتند».
تمسخر توهینآمیز گروه «اندیشمندان» به ریاست هوشنگ نهاوندی توسط علم، ناشی از آگاهی وزیر دربار شاه از بیفایده بودن تشکیل چنین جمعهایی به منظور مطالعات و ارائه نظرات کارشناسانه به «شاهنشاه» است؛ چراکه در وهله نخست این گروه میبایست دقیقاً در راستای نظرات و اوامر ملوکانه، اظهارنظر میکرد و ثانیاً اگر هم احیاناً جرئت ارائه نظری متفاوت را مییافت، شاه که خود را «عقل کل» میپنداشت، هرگز اعتنایی به نظرات مزبور نمیکرد. لذا علم به خود حق میدهد که آنها را این گونه به تمسخر بگیرد: «21/3/1356- امروز گروه اندیشمندان(!)، در حدود 500 نفر، شرفیاب میشدند. اینها مسائل ایران را به خیال خودشان بررسی میکنند و نظراتشان را توسط دفتر مخصوص به دولت میرسانند. رئیس آنها [هوشنگ] نهاوندی است که سابق رئیس دانشگاه تهران بود و حالا رئیس دفتر مخصوص علیاحضرت شهبانو است، میباشد و نایب رئیس [آنها] دکتر [عباس] صفویان، طبیب معالج من. وقتی اینها تشکیل شدند که شاهنشاه میخواستند در مقابل حزب ایران نوین قوه دیگری هم غیر از حزب مردم باشد، و همه مغزها(!) مثلاً در حزب ایران نوین جمع نشود. ولی حالا که یک حزب رستاخیز داریم، اینها شأن نزول خودشان را از دست دادهاند، ولی نمیفهمند. کسی هم حرفی ندارد، بگذار باشند و وقت بگذرانند، چه عیبی دارد؟ در چمن کاخ نیاوران مجتمع و منتظر موکب مبارک همایونی بودند. من سر درگوش نهاوندی گذاشتم و گفتم آواز خر در چمن برای این عده شما بسیار مناسب است که الان نواخته شود. از این شوخی من خوشش نیامد... بعد شاهنشاه تشریففرما شده، احضار فرمودند. کارهای جاری را عرض کردم. خودشان فرمودند که هندوانه زیر بغل آقایان گذاشتم. من هم شوخی با نهاوندی را عرض کردم. خیلی خندیدند.»(صص486-485)هنگامی که گروهی به سرپرستی دکتر محمد باهری به امر «اعلیحضرت» برای تدوین «فلسفه انقلاب شاه و مردم» تشکیل میشود تا از طریق رنگ و لعاب روشنفکری بتواند جذابیتی برای نسل جوان و دانشجو نسبت به اقدامات شاهانه به وجود آورد، مجدداً خودبزرگبینی، استبداد و غرور مفرط محمدرضا تمامی تلاشهای صورت گرفته توسط گروه مزبور را برباد میدهد: «24/6/1355- عرض کردم، ناچارم به عرض خاکپای مبارک برسانم اگر شاهنشاه [دکترینی] doctrine برای حزب رستاخیز میخواهند همین که باهری نوشته، کمال مطلوب است. آنکه طرف باهری نوشته است، صبح غلام خواندم. به مقاله برای روزنامه بیشتر شبیه است. به علاوه غلام اطلاع دارم که باهری و همکارانش بیش از هزار ساعت روی آن کار کردهاند و تمام جزئیات دیالکتیک و غیر دیالکتیک در آن ملاحظه شده... بالاخره فرمودند، مبتکر انقلاب منم و من میخواهم آنچه در دل من هست پیاده شود، نه آنچه در فکر محدود باهری و همکارانش میگذرد. عرض کردم، این مطلب دیگر است.» (ص253) همین وضعیت است که علم را سخت اندیشناک میسازد و او در فرازی از یادداشتهایش برای انتقال میزان نگرانی خود از خوی و خصلت استبدادی و مغرورانه شاه، با ادبیات و تعابیر خاصی که رعایت آن را ضروری میداند، مینویسد: «11/4/1356- شاهنشاه هلیکوپتر را هدایت میفرمودند و من با دو افسر گارد در داخل نشسته بودم در بحر افکار خودم غریق. بالاخره از درگاه خدای متعال خواستم و صمیمانه دعا کردم که این مرد بزرگ بینظیر و دنیایی را خودت از شر نخوت و غرور حفظ فرما! حیف است که چنین انسانی و چنین لیدری که تمام کشور در وجودش متبلور است، در این دریای خطرناک غرق شود. به قدری در این فکر فرو رفته بودم که وقتی هلیکوپتر به زمین نشست مثل این که از خواب پریدهام.» (ص520) اگر به فحوای خاطرات علم و اشارات وی به خوی و خصلت خودمحور محمدرضا در اداره کشور توجه شود، کما این که در عبارت حاضر نیز متبلور بودن تمام کشور در وجود شخص وی کنایه از همین معنا دارد، به یقین میتوان گفت علم با توصیف حالت خود در آن هنگام، قصد دارد غرقه شدن محمدرضا در «دریای خطرناک نخوت و غرور» را بیان دارد و عقیم بودن کامل ملک و سلطنت پهلوی را با این عبارات نیز اعلام نماید.
بنابراین حجیم شدن غیرعادی و بیرویه «شاه» و فزاینده بودن این روند، در واقع جایی برای دیگر نهادها و شخصیتهای سیاسی، اقتصادی در رژیم پهلوی باقی نگذارده بود. مجلس به عنوان مهمترین نهاد مشروطه، در مقابل شاه کاملاً رنگ باخته بود و اساساً جز آلت دست وی به شمار نمیرفت. برای پی بردن به این واقعیت، گذشته از استنادات تاریخی فراوان که حاکی از عدم آزادی انتخابات و فرمایشی بودن نمایندگان دورههای مختلف است، میتوان به نقش و جایگاه امیرعباس هویدا به عنوان کسی که بیش از 13 سال بر کرسی نخستوزیری تکیه زد، توجه نمود. طبق قانون اساسی مشروطه، شاه یک مقام فاقد مسئولیت بود و در عوض، نخستوزیر به عنوان رئیس و عالیترین مقام اجرایی، در مقابل مجلس مسئول شناخته میشد و به این ترتیب مجلس با در اختیار داشتن حق عزل و نصب نخستوزیر، از بالاترین قدرت در نظام مشروطه برخوردار میگردید. اگر سالهای 1320 الی 1332 را در نظر داشته باشیم، اگرچه نمیتوان انتخابات و مجلس را در شرایط مناسب و ایدهآلی مشاهده کرد، اما با وجود همه نقائص و اشکالات، نقشآفرینی مجلس در تحولات سیاسی و اقتصادی کشور، کاملاً چشمگیر است.
این در حالی است که اگرچه محمدرضا با برخورداری از حمایتهای خارجی و نیز بهرهگیری از قدرت دربار، سعی در مداخله در انتخابات و امور مجلس دارد و تا حدی نیز میتواند به خواستههای خود در این زمینه جامه عمل بپوشاند، اما در مجموع مجلس از قدرت قابل توجهی برخوردار است و به ویژه زمانی که شخصیتهایی مانند آیتالله کاشانی در مجلس و دکتر مصدق در مقام نخستوزیری، سکان دو قوه مقننه و اجرائیه را به دست میگیرند، شاه کاملاً در چارچوب قانون محدود میماند و حتی در زورآزمایی با چنین مجلسی که از پشتوانه عظیم مردمی برخوردار است، در واقعه 30 تیر 1331، چارهای جز تسلیم پیشروی خود نمیبیند.کودتای آمریکایی 28 مرداد 1332 نقطه عطفی در روند استقرار دیکتاتوری رو به تزاید پهلوی است که سرانجام به حکومت فردی، مستبدانه و وابسته محمدرضا میانجامد. آنچه در این ماجرا اتفاق میافتد، شباهت قابل توجهی به مسائلی دارد که در پی کودتای سوم اسفند 1299 در کشور به چشم میخورد. تا پیش از قدرتیابی رضاخان، انگلیسیها برای پیشبرد اهداف خود در ایران و دستیابی به منافع سرشار و نامشروع در این سرزمین پهناور، ناچار از ایجاد ارتباط و هماهنگی با طیف وسیعی از اشخاص و گروهها، از سران ایلات و عشایر گرفته تا لیدرهای احزاب و گروههای سیاسی و نیز مدیران جراید و امثالهم، بودند. بدیهی است، این کار مستلزم صرف نیرو و سرمایه فراوانی بود که در عین حال میتوانست با اشکالات و مشکلات متعددی نیز مواجه گردد. اما پس از کودتای 1299 و قدرتگیری رضاخان و سپس برپا ساختن بساط پادشاهی وی، کار بر انگلیسیها بسیار سهل و ساده گشت، ضمن آن که ضریب اطمینان و بازدهی آن نیز به نحو چشمگیری افزایش یافت. در شرایط جدید آنها صرفاً با یک نفر - یا به تعبیر بهتر، یک «دیکتاتور» - طرف حساب بودند و بقیه مسائل توسط همان فرد، حل میشد. به این ترتیب انگلیسیها سالها با فراغ بال به رتق و فتق امور خود در ایران پرداختند تا آن که با وقوع مسائل اواخر دهه 20 و آغاز جنگ جهانی دوم، نظم مطلوب آنها به هم خورد و مجدداً با ظهور و فعالیت شخصیتها و گروههای سیاسی گوناگون، دوران پرتلاطمی در کشور آغاز گشت. در این دوران، انگلیس و قدرت نوظهور دیگر یعنی آمریکا مجدداً برای تأمین منافع خود در ایران و منطقه، کار دشواری را در پیش رو داشتند. کودتای 28 مرداد برای مردم ایران، به ویژه برای آنها، تکرار تاریخ بود. آمریکاییها با بهرهگیری از تجارب همتایان انگلیسی خود، به سرعت اقدام به پرورش یک دیکتاتور در ایران کردند تا بتوانند فارغ از تلاطمهای سیاسی، کار خویش را صرفاً از طریق یک نفر پیش ببرند؛ «کدخدا را ببینند و ده را بچاپند.» تصویری که علم از شاه در یادداشتهای خود به ویژه جلد ششم نشان میدهد، دقیقاً همان یک نفری است که جز او، چیز دیگری در کشور منشأ اثر نیست؛ نه مجلس، نه دولت، نه مطبوعات، نه شوراهای تخصصی تصمیمساز و نه هیچ چیز دیگر. هر آنچه هست، شاه است و بس؛ «الملک عقیم»!
اگرچه میتوان شدت دیکتاتوری زمان محمدرضا را با دوران پدرش مقایسه کرد و بلکه آن را شدیدتر و کوبندهتر دانست، اما یک تفاوت اساسی میان او و سلفش وجود داشت؛ محمدرضا تجربهای از فرجام کار پدرش داشت که به صورت کابوسی وحشتناک برای او درآمده بود. این کابوس، وی را دقیقاً در مسیر تأمین منافع آمریکا قرار میداد و نه تنها او را از پروراندن «خیالات باطل» در سر منع میکرد، بلکه دچار وسواس آزار دهندهای ساخته بود تا مبادا کوچکترین انحرافی از مسیر داشته باشد. شاه طی یکی از گفتوگوهای خصوصی خود با علم، به نکتهای اشاره میکند که در این زمینه بسیار روشنگر است: «26/6/1355- امروز به من میفرمودند، کسی چه میداند؟ اگر موفقیتهای من نبود (و فرمودند که نمیخواهم خودستایی کنم، فقط به تو میگویم)، نه تنها از خانواده پهلوی و تمام زحمات و مشقات پدر من اسمی نمیبود، ایران هم نمیبود... و من اینجا باید به تو بگویم که آنقدر آمریکاییها و انگلیسیها با من [دو دوزه] acheval بازی کردند که صدمهی این کار هزاران بار عظیمتر از حمله مستقیم شوروی به من بود. اینها به خیال خودشان روی چند اسب شرطبندی میکنند و این با اطلاع ناقص آنها از کشور، بخصوص از طرف آمریکاییها، کشنده است.» (ص256) نکته اساسی در این اظهارات همان تاکتیک آمریکاییها در «شرطبندی بر روی چند اسب» است که شاه آن را همواره به عنوان تهدیدی جدی حس میکرد و لذا در طول زمان، از مرداد 32 به بعد، فرا گرفته بود شاخکهای خود را نسبت به این مسئله کاملاً حساس نگه دارد و سعی کند تا همان اسبی باشد که بیشترین توجه کاخ سفید را به خود جلب میکند. تحرک شاه در سال 41 برای کنار زدن امینی و جلب توجه مجدد آمریکاییها به خود از جمله نمونههای بارز در این زمینه است. حادثه مرگ مشکوک ارتشبد محمدخاتمی که اتفاقاً علم نیز در یادداشتهای سال 54 خود به آن اشاره میکند و کاملاً محرمانه میخواند، به طوری که باید با خود او در خاک دفن گردد (ر.ک.به: یادداشتهای علم، جلد پنجم، ص219) نیز به گونهای است که شائبه اقدامات شاه برای از میدان بیرون کردن یکی از اسبهای مورد علاقه آمریکا را به طور جدی به ذهن متبادر میسازد. حتی در سال 56 که شاه خود را در اوج قدرت احساس میکند نیز از حساسیت او نسبت به این قضیه نه تنها کاسته نشده بلکه افزایش هم یافته است:«8/3/56- فرمودند، در مورد پاکستان مطمئن نیستم حرفهای اینها درست باشد، چون در اینجا هم شپشهای لحاف کهنه مثل [علی] امینی و الهیار صالح و [مظفر] بقایی و امثالهم، به راه افتاده در باغهای دوردست ملاقات میکنند. فرمودند، حتی امینی گفته تابستان داغی در پیش داریم. به این جهت من که هر سال تابستان به اروپا میرفتم، میخواهم امسال در ایران بمانم.» (ص464) طبعاً این که شاه افراد مزبور را از سر تحقیر، «شپشهای لحاف کهنه» مینامد چندان مهم نیست، مهم آن است که اظهارنظر امینی برای در پیش بودن یک تابستان داغ، به حدی او را دچار نگرانی میسازد که اگرچه امروز میدانیم در آن برهه، آمریکاییها روی هیچ اسب دیگری، از جمله امینی، شرطبندی نکرده بودند، اما شاه با لغو مسافرت تابستانی خود درصدد جلوگیری از هرگونه شرطبندی احتمالی برمیآید و این، میزان ترس و تزلزل دیکتاتور ایران را در مقابل سلطهگر بیگانه به نمایش میگذارد.
نمود دیگر روابط خاص شاه با آمریکا را در فرازهایی از خاطرات علم میتوان دید که به روایت سؤالهای مکرر سفیر آمریکا درباره محتوای مذاکرات محمدرضا با دیگر سیاستمداران خارجی، میپردازد. حسنی مبارک - معاون انور سادات (رئیسجمهور مصر) - هنگام بازگشت از سفر چین در اوایل اردیبهشت 1355، وارد تهران شد و دیداری با شاه داشت. گفتنی است در این زمان مصر تحت رهبری انورسادات در حال چرخش از بلوک شرق به سمت غرب و لذا نقش آن در تحولات خاورمیانه بسیار حساس بود و آمریکاییها روی آن حساب ویژهای باز کرده بودند. در پایان ملاقات مبارک با شاه، ریچارد هلمز - سفیر وقت آمریکا - از مطالب رد و بدل شده در این مذاکرات سؤال میکند: «6/2/1355- عرض کردم، سفیر آمریکا سؤال میکند آیا مطالبی حسنی مبارک معاون رئیسجمهوری عرض کرده است که من لازم باشد به واشینگتن گزارش بدهم؟ فرمودند، بلی، به او بگو حسنی مبارک میگوید رئیسجمهور مصر از مسافرت اروپایی خودش خیلی راضی است و نتایجی که میخواسته گرفته است (خرید اسلحه و کمک اقتصادی) حسنی مبارک هم از چین خیلی راضی برگشته و به کمک چین کاملاً امیدوار است... حسنی مبارک میگوید رئیسجمهور از اختلاف بین اعراب رنج میبرد و به هر حال میخواهد به کنفرانس ژنو برود و فلسطینیها هم آنجا حضور داشته باشند. وضع رئیسجمهور، همان عدم اعتماد به شورویها و امیدواری به شماست (آمریکاییها). من توصیه میکنم که باید به شدت او را تقویت کنید.» (ص64) تنها حدود یک ماه و نیم پس از این دیدار هنگامی که انورسادات در اواخر خرداد 1355 برای انجام مذاکراتی با شاه به تهران میآید، مجدداً سفیر آمریکا در پایان این مذاکرات، از علم راجع به مسائل مطروحه سؤال میکند: «31/3/1355- سفیر آمریکا به من نزدیک شد و گفت آیا مطلبی هست که من باید به واشینگتن خبر بدهم؟ گفتم نمیدانم، ولی بعد از حرکت سادات از شاهنشاه سؤال میکنم...» (ص162) همچنین هنگامی که ملکخالد- پادشاه عربستان سعودی- اوایل خرداد همین سال به تهران میآید، هلمز جویای مسائل مطروحه فیمابین میشود. (ص128) و جالبتر از همه این که وقتی شاه حتی احتمال میدهد سفیر آمریکا در پی کسب خبری راجع به موضوعی باشد، خودش در اطلاعرسانی به وی پیشقدم میشود: «11/4/1356- فرمودند، چند روز پیش که سفیر آمریکا در منزل تو ملاقات را طول میداد و نمیخواست برود، شاید منتظر بوده است که خبری از طرف ما از پاکستان بگیرد. به او تلفن کن یا احضارش کن و بگو که من به شما میگویم که پاکستان قصد ستیزگی با شما را ندارد، ولی چون در داخل پاکستان وضع [بوتو] بسیار ضعیف است، نمیتواند امتیازی به شما بدهد.» (ص520-519)
چنانچه به مجموعه خاطرات علم که تاکنون انتشار یافته است توجه کنیم، هیچ نمونه مشابه با عملکرد سفیر آمریکا نمیتوان در آن یافت. به عبارتی، هیچ سفیر دیگری، حتی سفیر انگلیس اینگونه بلافاصله پس از دیدار محمدرضا با یک مسئول خارجی، خواستار ارائه اطلاعات درباره مذاکرات فیمابین نشده است. از طرفی، تکرار این سؤال مشخص از سوی سفیر آمریکا حاکی از آن است که این سؤال نه از سر اتفاق یا یک خوش و بش معمولی میان سفیر و علم، بلکه بر طبق یک رویه یا پروتکل مشخص، هر بار مطرح میشود. مقوم این نظر، نحوه برخورد علم و شاه با این سؤال است. همانگونه که خوانندگان یادداشتهای علم مشاهده کردهاند، وی از طعنه زدن و حتی ناسزاگویی و فحاشی در این یادداشتها به افرادی که به نحوی از آنها دلخوری دارد – اعم از داخلی یا خارجی- ابایی ندارد و بعضاً رکیکترین فحشها را نیز نثار آنها کرده است؛ اما در این یادداشتها هیچ اثر و نشانهای از ناراحتی یا دلخوری علم از سفیر آمریکا بابت طرح این سؤال که آشکارا دخالت و بلکه «فضولی» در مذاکرات سیاسی «اعلیحضرت» با مقامات خارجی است، مشاهده نمیشود. مهمتر این که شاه نیز در قبال این تجسس سفیر آمریکا نه تنها کوچکترین واکنش منفی نشان نمیدهد، بلکه هر بار با کمال میل، آنچه را در مذاکراتش با مقامات دیگر کشورها گذشته است، به اطلاع سفیر آمریکا میرساند. حال اگر رویه علم را در نگارش این یادداشتها در نظر داشته باشیم که از فحاشی به اشخاص مختلف پرهیز ندارد و به عنوان نمونه، دولت هویدا را «دولت پدرسگ» میخواند(ص91) و همچنین به یاد داشته باشیم که شاه و علم در گفتوگوهای دو نفره خود، بسیاری از افراد ایرانی و خارجی را مورد طعنه و فحاشی قرار میدهند یا با القاب و صفات خاصی یاد میکنند، آنگاه عدم کوچکترین واکنش منفی به این «سؤال» سفیر آمریکا، کاملاً معنادار به نظر میرسد. در واقع باید گفت اگرچه امروز خوانندگان یادداشتهای علم، از این سؤال بوی تند مداخله ناموجه یک کشور خارجی در امور داخلی کشورمان را حس میکنند، اما در آن هنگام این نحو رفتار و عملکرد سفیر آمریکا، یک امر کاملاً تعریف شده در چارچوب روابط خاص رژیم پهلوی با کاخ سفید بوده و لذا جای هیچگونه طعنه و کنایهای را حتی در گفتوگوی دو نفره شاه و علم، باقی نمیگذاشته است.همینجا باید خاطرنشان ساخت وجود چنین روابط تعریف شدهای میان شاه و آمریکا- که هر دو طرف به خوبی از آن آگاهی داشتند- به معنای نادیده گرفته شدن جایگاه و احساسات «شاهانه» محمدرضا نبود. آمریکاییها نه تنها چنین شأنی را کاملاً در حرفها و اظهارات خود ملحوظ میداشتند بلکه حتی از مداهنه و تملقگویی نسبت به وی نیز ابایی نداشتند: «15/5/1355- [به] میهمانی که [ریچارد هلمز] سفیر آمریکا به افتخار کیسینجر داده بود، رفتم... [کیسینجر] گفت، من خیال میکردم پرکارترین سیاستمدار باشم. ولی شاهنشاه ایران جلو زدهاند. مقدار زیادی از عظمت و بزرگی شاهنشاه تعریف کرد و گفت در دنیای امروز از ایشان بزرگتر نداریم و من این مطلب را برای خوش آیند تو نمیگویم، این یک حقیقت است.» (ص192)به طور کلی آنچه از نظر کاخ سفید و کارگزاران جمهوریخواه یا دمکرات آن اهمیت داشت، حرکت شاه در مسیر سیاستهای کلانی بود که توسط دستگا ه هیئت حاکمه ایالات متحده تدوین میگشت و طبعاً نخستین و مهمترین هدف آن تأمین منافع آمریکا بود. در صورت تحقق این امر، آمریکاییها از بذل و بخشش واژهها و عباراتی که خوشایند «اعلیحضرت» بود، نه تنها دریغ نمیورزیدند بلکه با گشاده دستی کامل رفتار میکردند. از خاطرات علم به خوبی پیداست که شاه در شرایط حساس حاکم بر خاورمیانه پس از آخرین دور جنگهای اعراب و اسرائیل، نقش بسیار مهمی را در پیشبرد اهداف آمریکا در این منطقه ایفا میکند. در این دوران که پس از مرگ جمال عبدالناصر، مصر در دستان انورسادات قرار گرفته و او در حال چرخش به سمت آمریکا و گام برداشتن برای صلح با رژیم صهیونیستی است، شاه به عنوان حلقه رابط مصر و آمریکا عمل میکند و همانگونه که پیش از این آمد، طی ملاقات با انورسادات و حسنی مبارک در تهران، پیامهای آنها را به کاخ سفید منتقل میسازد. این در حالی بود که آمریکا برای زمینه سازی سازش مصر با اسرائیل و در واقع خیانت به دنیای اسلام، درصدد کمک به انورسادات بود که در این راستا امکان پیشرویهای محدودی در جنگ موسوم به یوم کیپور برای ارتش مصر فراهم آمد تا با تصرف اولیه بخشهایی از صحرای سینا در مرحله اول جنگ و سپس عقب نشینی از آنها، سادات چهره یک رهبر مبارز را به خود گرفته و با چنین وجههای بر سر میز به اصطلاح مذاکرات حاضر شود. مئیر عزری سفیر اسرائیل در ایران در خاطرات خود از گفتگویی یاد میکند که در این زمینه با علم داشته است: «دو یا سه هفته پیش از آغاز جنگ یوم کیپور، روزی در خانة علم با آب و تاب از زبانش شنیدم که میگفت: «امریکائیها به این نتیجه رسیدهاند که هیچ نیروئی نمیتواند آشتی میان اعراب و اسرائیل را برای همیشه تضمین کند، مگر اینکه حیثیت مخدوش و از میان رفتة تازیان به آنها بازگردانده شود. بنا به عقیدة امریکائیها کشورهای عربی و در راس آنها مصر باید با گونهای احساس پیروزی سر میز گفت و گوهای صلح بنشیند تا ستیزهجوئی میان عرب و اسرائیل برای همیشه در منطقه پایان یابد.» در پاسخ به این بینش با یادآوریی یکی از گزینگویههای بن گوریون گفتم: «پیروزیی عرب و واژگونیی اسرائیل دو روی یک سکه است»، ولی علم بیدرنگ گفت: «امریکائیها اجازه نخواهند داد اسرائیل واژگون گردد...»(مئیر عزری، کیست از شما از تمامی قوم او- یادنامه، ترجمه ابراهام حاخامی، بیتالمقدس، 2000م. جلد اول، ص258) با توجه با آنچه عزری میگوید، گذشته از برنامهریزیهای کلان آمریکا برای پیشبرد اهدافش در خاورمیانه، میتوان به لایه دیگری از کارکرد رژیم پهلوی برای کاخ سفید نیز پی برد که در واقع انتقال برخی پیامهای خاص به رژیم صهیونیستی بوده است.
در همین زمان حمایت شاه از رژیم مراکش در تشنجات و درگیریهایی که با الجزایر به عنوان یک رژیم انقلابی در آن برهه دارد و حتی ارسال تجهیزات نظامی برای سلطان مراکش از جمله موضوعات مهمی است که به دفعات در خاطرات علم به آن اشاره شده است. مسائلی که شاه در ارتباط با اردن، عمان، لبنان و پاکستان نیز دنبال میکند جملگی در راستای منافع آمریکاست و بالاتر از همه، روابطی است که از سوی رژیم پهلوی با رژیم صهیونیستی به صورت مخفیانه پی گرفته میشود. این همه، البته در چارچوب سیاستی است که از سال 1350 در دوران نیکسون برعهده رژیم پهلوی گذارده شد؛ لذا شاه، حفظ منافع آمریکا به هزینه ملت ایران را از آن هنگام با جدیت تمام دنبال کرد. طبیعتاً برای پیگیری این سیاست و روش از سوی پهلوی دوم، نیاز به سرمایه هنگفتی بود که در پی افزایش بهای نفت از اواخر سال 1352، این سرمایه در اختیار شاه قرار گرفت. خریداری انبوهی از تجهیزات نظامی از آمریکا و دیگر کشورهای غربی ضمن آن که بخش اعظم سرمایه ملت ایران را به آمریکا و اروپا باز میگرداند، دستکم ظاهر رژیم پهلوی را برای انجام مأموریت محوله آرایش میکرد. به این ترتیب سال 1355 در حالی آغاز شد که بهای نفت همچنان در اوج قرار داشت و به همین نسبت نیز خریدهای نظامی از آمریکا به صورت سرسامآوری صورت میگرفت. شاه نیز مغرور از کسب دلارهای نفتی هنگفت از یکسو و ورود بیرویه تجهیزات نظامی از سوی دیگر، پنجاهمین سالگرد تأسیس سلسله پهلوی را جشن گرفته بود. اما این سال مقارن با اتفاق مهم دیگر یعنی برگزاری انتخابات ریاستجمهوری در آمریکا و سرانجام پیروزی جیمی کارتر از حزب دمکرات بود.ششمین جلد از یادداشتهای علم، گفتنیهای قابل توجهی در این زمینه دارد و به ویژه میتواند برای نسلهایی که دوران پهلوی را درک نکردهاند، بسیار روشنگر باشد. همانگونه که میدانیم اصلیترین شعار انتخاباتی کارتر، دفاع از حقوق بشر بود؛ لذا پس از پیروزی در انتخابات، از آنجا که رژیم پهلوی دارای وجهه بسیار منفی در این زمینه بود، خواستار انجام اصلاحاتی از سوی شاه گردید. البته این نکته را باید در نظر داشت که فشار کاخ سفید برای تعدیل رژیمهای دیکتاتوری بیش از آن که در جهت تأمین واقعی منافع ملی و حقوق مردم در این کشورها باشد، با هدف کاهش «خطر انقلاب» در کشورهای مزبور دنبال میشد. لذا با افزایش ثبات این رژیمها، کاخ سفید نیز میتوانست از استمرار کسب منافع نامشروع از طریق آنها، اطمینان حاصل نماید. البته فهم و درک این قضیه برای شاه که بیش از دو دهه در مسیر دیکتاتوری به پیش رفته و در سال 1355 با بینش محدود خویش، رژیم پهلوی را در کمال استحکام و ثبات فرض میکرد، مشکل بود و در برابر فشارهای تیم جدید استقرار یافته در کاخ سفید، مقاومتهایی نشان میداد، اما با این همه، موقعیت رژیم پهلوی در مقابل آمریکا به گونهای بود که امکان بیتوجهی به خواسته واشنگتن برای آن وجود نداشت. به علاوه این که دمکراتها با انگشت نهادن بر مسئله فروش تسلیحات به ایران، یعنی مسئلهای که از نظر شاه در اولویت نخست امور کشور قرار داشت، تذکرات لازم را به وی دادند.
از همان هنگام که دمکراتها در تبلیغات انتخاباتی خود به جلوگیری از فروش سلاح به رژیم دیکتاتوری پهلوی در صورت پیروزی در انتخابات اشاره کردند تا زمان پس از ورود به کاخ سفید که این تهدیدات را اندکی جدیتر بیان داشتند، فرازهایی در یادداشتهای علم به چشم میخورد که بسیار عبرتانگیز است: «17/6/1355- بعد مذاکرات با سناتور [برچ بی] را به تفصیل عرض کردم که چه اندازه مفتون عظمت شاهنشاه شده بود و میگفت چنین لیدری در جهان امروز نیست و من هم به تفصیل در حضور همهی مهمانها و حتی سرشام وضع حساس ایران را در این منطقه برای او تشریح کردم و گفتم اگر بر فرض شما به ما اسلحه ندهید، از جای دیگری میخریم، ولی باز هم یک حقیقت باقی میماند که همین اسلحه در راه حفظ منافع غرب و جریان نفت به کار خواهد رفت و حتی حفظ پاکستان و افغانستان و جلوگیری از نفوذ شوروی به سمت اقیانوس هند. خیلی تحت تأثیر قرار گرفت و بعد از شام، سفیر آمریکا به من تبریک گفت.» (ص241) یا در جای دیگر خاطرنشان میسازد: «29/6/1355- چند تلگراف خارجی و چند روزنامه خارجی، منجمله نیویورک تایمز که این دفعه لااقل مقالهی دفاع از فروش اسلحه به ایران را هم چاپ کرده، به عرض مبارک رساندم. عرض کردم، امان از این حمق آمریکایی و جامعهی آمریکایی! مردکه پدرسوخته پول میگیرد، از منافع او دفاع میشود، ما به اسلحه او متکی میشویم و باز هم مخالفت دارد. این چه جامعهایست؟ یک جنگل مولا.» (ص260) همچنین پس از استقرار کارتر در کاخ سفید و تکرار شعارهای انتخاباتیاش، مجدداً شاه ضرورت فروش اسلحه توسط آمریکا به ایران را از زاویه منافعی که این کار برای خود آمریکا- و نه ایران- دارد مورد توجه قرار میدهد: «1/3/1356- عرض کردم، نطق دیشب [جیمی] کارتر را استماع فرمودید؟ باز همان پایبندی به مواد انتخاباتی خودش را تکرار میکرد. فرمودند گوش کردم. عرض کردم، آدم حقهباز غریبی است. عملاً که همه چیز را شل کرده. فرمودند، ولی در مورد فروش اسلحه به کشورهای جهان گفته است به اسرائیل و ناتو و فیلیپین و کره جنوبی و استرالیا و نیوزیلند بدون قید و شرط اسلحه خواهد فروخت، ولی مثلاً به ایران نه! یعنی اهمیت سوقالجیشی ایران برای آمریکا از نیوزیلند هم کمتر است؟» (صص451-450)
مسلماً آمریکاییها بسیار بهتر و دقیقتر از علم و شاه میدانستند که در جریان فروش اسلحه به ایران و سپردن نقش ژاندارمی به شاه در منطقه، چه کلاه بزرگ و گشادی بر سر ملت ایران گذارده و چه منافعی برای خود کسب کردهاند و میکنند. اما آنچه علم در اینگونه فرازهای خاطرات خود برای آیندگان به یادگار گذارده، حاکی از عمق وابستگی رژیمی است که عالیترین مقامات آن به خوبی واقفند چگونه در خدمت بیگانه قرار دارند و سرمایههای مردم را در جهت حفظ و حراست از منافع آن به مصرف میرسانند. اما گذشته از اینگونه اعترافات صریح شاه و وزیر دربارش، نکات دیگری نیز در خلال خریدهای تسلیحاتی بیرویه از آمریکا به چشم میخورد که جا دارد مورد توجه قرار گیرد. طبیعتاً هزینههای هنگفتی که صرف ارتش میشد میبایست منجر به پدید آمدن یکی از کارآمدترین ارتشهای منطقه و بلکه جهان در ایران میگردید. این البته آرزویی بود که شاه با آن، صبح خود را به شام و شام خود را به صبح میرساند و در واقع باید گفت نزد او هیچ چیزی، گرانقدرتر از ارتش و نیروی نظامی نبود تا جایی که به گفته علم، وی در وصیتنامهاش خود ارتش را به عنوان داور نهایی در امور، تعیین کرده بود(ص342). آنچه مسلم است این که شاه به ارتشی که در حال حجیم کردن آن بود، بسیار میبالید و آن را یکی از قدرتمندترین ارتشهای دنیا میدانست، اما علم در یادداشتهای خود، همانگونه که رویه اوست، گوشه و کنایههایی در این زمینه گنجانیده است که درخور تأمل است: «27/3/1355- صبح شاهنشاه به اتفاق سادات برای ملاحظه مانور نظامی تشریف بردند... مانور گویا بسیار خوب بوده و شاهنشاه در شب خیلی اظهار رضایت فرمودند. ارتش ما با مراقبت دائمی شاهنشاه واقعاً یکی از ارتشهای قوی و مدرن خاورمیانه است. در خصوص روحیهی آن، همیشه در دلم خلجان است که اگر جنگ واقعی پیش بیاید چه خواهد شد؟» (صص159-158) علم با این تعریف و سپس تردید، درصدد انتقال چه پیامی به آیندگان است؟ پاسخ این سؤال را با مطالعه فراز دیگری از این یادداشتها، بهتر میتوان دریافت: «7/7/1355- دیدن تیپهای مجهز زرهی در کرمانشاه و شاهآباد و کرند واقعاً مایهی غرور میشود. خدا به شاهنشاه عمر بدهد. در زیر گردنهی پاتاق خطوط دفاعی مورد بازدید قرار گرفت. من به عرض رساندم که فقط دو متر خاک روی این خطوط جلوی نفوذ بمبهای سنگین را نمیگیرد. فرمودند، به نظرم صحیح میگویی. عرض کردم، وسط دره و پای گردنه به این عظمت دیگر این چه فایده دارد؟ فرمودند برای دفاع و پشتیبانی خطوط دورتر غربی میباشد. من درست نفهمیدم ولی دیگر خجالت کشیدم جلوی افسران باز هم جسارت کرده، حرف بزنم.» (ص269)اشکالی که علم به عنوان یک فرد غیرنظامی به خطوط دفاعی ارتش در مناطق غربی میگیرد و شاه هم آن را تأیید میکند، قاعدتاً مسئله چندان پیچیدهای نبوده است که به ذهن افسران بلندپایه ارتشی خطور نکرده باشد، اما نکته مهم در همان «روحیه» نظامیان است که موجبات خلجان ذهنی علم را فراهم آورده بود. در واقع اگرچه ارتش شاهنشاهی یکی از مجهزترین نیروهای نظامی منطقه به حساب میآمد، اما روحیه و انگیزه لازم برای فعالیت دفاعی و جنگی را در چنین ارتشی نمیتوان سراغ گرفت که حتی تحکیم خطوط دفاعی به منظور مقابله با تهاجم احتمالی دشمن را نیز چندان جدی نمیگیرد و بالاتر اینکه دستکم در همان منطقه مورد بازدید «شاهنشاه» نیز این خطوط را به نوعی سر و سامان نمیدهد که نتوان چنین اشکال ساده و پیش پاافتادهای از آن گرفت؛ بنابراین علم قصد دارد ماهیت درونی ارتش شاه را علیرغم ظاهر پرطمطراق آن برای نسلهای بعدی روشن سازد. جالب این که در یادداشت علم کوچکترین اثری از توبیخ فرماندهان ارشد ارتش از سوی شاه به خاطر این سهلانگاری یا حتی تذکری به آنها و فرمانده لشکر مربوطه دیده نمیشود، حال آنکه بارها به اینگونه توبیخ و تذکرهای شاهانه در موارد مختلف برمیخوریم که رویه علم ثبت آنها در یادداشتهای خود بوده است. به راستی، چرا شاه حتی یک تذکر کوچک هم در این باره به فرماندهان نیروی زمینی نمیدهد؟نبود روحیه لازم در ارتش شاه برای رشادت و پایمردی در صحنه جنگ واقعی از یکسو و بیتوجهی شاه به ضعفها و کاستیهای ارتش در زمینه برنامهریزیهای عملیاتی از سوی دیگر، دو جنبه از یک واقعیت به شمار میآیند؛ فقدان ماهیت ملی ارتش. پرسنل ارتش، از فرماندهان عالیرتبه تا سربازان وظیفه، به خوبی میدانستند که ارتش شاه در حقیقت چیزی جز یک شاخه منطقهای ارتش آمریکا نیست و مأموریت نهایی آن نیز جز تأمین منافع آمریکا نمیتواند باشد. اگرچه از سوی آمریکا و نظام شاهنشاهی اقدامات متنوع مالی، آموزشی و فرهنگی برای پذیرش این وضعیت از سوی بدنه ارتش به عمل آمده بود، اما این تلاشها هرگز قرین موفقیت نبودند و لذا نوعی حالت سرخوردگی و احساس تحقیر، روح آنها را از درون میآزرد. نتیجه این وضعیت، همان فقدان روحیهای بود که علم آن را به وضوح مشاهده میکرد و البته جز نگارش آن در یادداشتهای محرمانه، چاره دیگری در پیش روی خود نمییافت، چراکه هرگونه سخنی در این باره با شاه، میتوانست حتی موجب برانگیخته شدن خشم «اعلیحضرت» نسبت به نزدیکترین دوست درباری خویش شود. به عبارت دیگر، در این مورد خاص، حتی علم هم به تعبیر خودش، «جرأت نفس کشیدن» نزد شاه را نداشت.
از طرفی، از آنجا که شاه هم به خوبی از فرماندهی عالی نظامیان آمریکایی بر ارتش ایران اطلاع داشت و در حقیقت ارتش ایالات متحده را مسئول هرگونه عملیات نظامی در مقابل تهاجمات نظامی به خاک کشورش میدانست، بنابراین طبیعی است که در مقابل سهلانگاری فرماندهان ارتشی ایرانی، چندان حساسیتی از خود نشان ندهد و روابط خود با آنها را در همان حد دید و بازدیدهای تشریفاتی و لذت بردن از احترامات نظامی آنها محدود سازد. حضور انبوه مستشاران نظامی آمریکا در ردههای فرماندهی و مدیریتی، موجب شده بود تا ژنرالهای ایرانی، صرفاً نقشهایی نمایشی در ارتش برعهده داشته باشند و مسئولیت اصلی برعهده «از آنها بهتران» قرار گیرد. در این چارچوب، شاه تنها مسئول تدارکات ارتش با پول ملت ایران بود تا همانگونه که او و علم در گفتگوهای دو نفره خود بر آن تأکید داشتند، از منافع آمریکا در منطقه دفاع شود. حتی هنگامی که شاه درصدد پیریزی یک مدیریت کلان و استراتژیک برای ارتش ایران برمیآید، هیچ یک از صاحبمنصبان و فرماندهان ایرانی ارتش، بدین منظور مورد توجه قرار نمیگیرند و این وظیفه برعهده یک ژنرال چهار ستاره آمریکایی نهاده میشود. ژنرال هایزر در خاطرات خود این مسئله را چنین بیان میدارد: «در اوایل سال 1978 شاه از آمریکا خواست تا او را برای ایجاد یک سیستم کنترل و فرماندهی و ایجاد دکترین و اصول و وظایف عملیاتی سازمان نیروهای مسلح کمک کند... در اواسط آوریل 1978 وزارت دفاع مرا برای همکاری با اعلیحضرت به ایران اعزام داشت.» (مأموریت مخفی هایزر در تهران، ترجمه محمدحسین عادلی، تهران، انتشارات رسا، چاپ چهارم، 1376، ص31) بدین ترتیب طرحی توسط هایزر تهیه میگردد تا «کنترل کامل و مطلق» شاه را بر ارتش برقرار سازد: «وقتی که اطلاعات مورد لزوم خود را دریافت کردم خود شخصاً نشستم و دکترین و مفاهیم عملیاتی را که فکر میکردم برای نیروهای مسلح ایران مناسب است نوشته و تدوین کردم. این کار را در اواخر جولای تکمیل کردم... قضاوت شاه روی گزارش من هنوز هم تا به امروز مرا شگفتزده کرده است. او آن را به طور کلی و بدون هرگونه تغییری پذیرفت.» (همان، ص34) تأکید هایزر بر این که طرح مزبور را «شخصاً» تهیه کرده، حاکی از عدم دخالت کامل نیروهای ایرانی در یکی از مهمترین برنامهها برای اداره ارتش شاهنشاهی است. اتفاقاً علم نیز در یکی از فرازهای خاطرات خود، با اشاره به نطق کیسینجر - وزیر امور خارجه وقت آمریکا- در سنا در جهت دفاع از روند فروش تسلیحات به ایران، خواسته یا ناخواسته به نکتهای اشاره دارد که قریب به مضمون نهفته در سخنان هایزر است: «24/4/ 1355- در سنای آمریکا راجع به فروش اسلحه به ایران به دولت ایراد شد و حتی سناتورها گفتند از بس اسلحه زیاد دادهایم، دیگر خود ما هم نمیتوانیم آن را خوب اداره کنیم و [کابوس مدیریت] managerial nightmare است. اما [هنری] کیسینجر، وزیر خارجه، جواب بسیار عالی و محکمی به آنها داد که اولاً قدرت ایران مربوط به امنیت آمریکا و ضامن امنیت آمریکاست. ثانیاً این قدری هم که در دست گرفتن تشکیلات آن به صورت صحیح اشکال پیش آمده، تقصیر مستشاران خود ماست و حالا هم گروهی را فرستادهایم که اصلاح کنند و به زودی عملی خواهد شد.»(ص189) همانگونه که ملاحظه میشود کمترین نام و یادی از منافع ایران یا نقش و مسئولیت نظامیان ایرانی در مدیریت انبوه تجهیزات گران قیمت خریداری شده و امور مهم و حیاتی ارتش شاهنشاهی نیست. این واقعیتهای آشکار برای شاه و آمریکا و نیز نظامیان ایرانی، وضعیتی را به وجود میآورد که از یکسو بدنه ارتش احساس حقارت میکرد و نارضایتی خود را از این احساس ناخوشایند به انحای گوناگون نشان میداد و از سوی دیگر حساسیتهای شاه را بیش از آن که بر ارتش ایران متمرکز سازد، متوجه متولیان سختافزاری و نرمافزاری و به عبارت بهتر، فرماندهان واقعی آن میگردانید. قاعدتاً آمریکاییها نیز بهتر از همه میدانستند که صاحب یکی از بزرگترین پایگاههای نظامی خود در خاورمیانه و بلکه جهان، به هزینه ملت ایران هستند و البته کمال استفاده را از این وضعیت به عمل میآوردند.
نکته دیگری که در عرصه وابستگی نظامی ایران به آمریکا و غرب در یادداشتهای علم جلب توجه میکند، انتفاع غیرعادی ایالات متحده در روند فروش تسلیحات به ایران بود که البته در ارتباط مستقیم با شوق و ذوق مفرط شاه برای برخورداری از آخرین تجهیزات نظامی آمریکایی قرار داشت: «15/6/1355- بعد عرض کردم، یک خبر خیلی خیلی محرمانه از منابع انگلیسیها شنیدهام که به عرض میرسانم. آن این است که منابع پنتاگون به کمپانی ژنرال دینامیک سازندهی هواپیمای F.16 فشار آوردهاند که باید قیمتها را دو برابر برای ایران حساب بکنی و بگویی که حساب سابق ما اشتباه بوده، به علاوه انفلاسیون در قیمتها تأثیر گذاشته. چون ایران خیلی علاقهمند به این هواپیماهاست، هر قیمتی بدهید، میخرد. شاهنشاه خیلی به فکر فرو رفتند. بعد فرمودند، در دل خودم هم چنین شکی پیدا شده بود که به تو گفتم از سفیر آمریکا بپرس قیمت جمعی که برای هواپیماها به کنگره گفتهاند، برای 160 عدد یا برای 300 عدد است. اما ما از اینها کاغذ داریم که هر هواپیما را 5/6 ملیون دلار گفتهاند، چهطور حالا زیرش میزنند و میگویند هر هواپیما 18 ملیون دلار، از سه برابر هم بیشتر. عرض کردم، همینکاری است که در مورد destroyer [ناوشکنهای]Spruance کردند که قیمت یک دفعه از 280 ملیون دلار برای شش عدد، به 600 ملیون دلار رسید و ما هم خریدیم. قطعاً در آنجا هم پنتاگون نظر داشته که زودتر ته حساب پولهای نفت را بکشد بالا. شاهنشاه خیلی فکر کرده و فرمودند، تو مثل اینکه فراموش کرده بودی به سفیر آمریکا بگویی که قیمت ما باید یا FMS یا قیمتی که به اعضای ناتو فروختهاید، باشد. عرض کردم، همینطور است. FMS را که گفتم ولی قیمت ناتو را نگفتم (شاهنشاه به من نفرموده بودند، ولی نخواستم عرض کنم که این نکته را به من نفرمودید). فرمودند، این را هم بگو.»(صص237-236) اگر به عبارات علم در این یادداشت دقت کنیم، ملاحظه میشود که تمامی مراحل فروش از ابتدا تا انتها یعنی نوع و تعداد هواپیماها و نیز بهای آنها، در اختیار آمریکا قرار دارد. به عنوان نمونه، شاه دقیقاً نمیداند «قیمت جمعی که برای هواپیماها به کنگره» گفته شده، برای 160 فروند است یا 300 فروند؟ و نیز علم به نوعی از بالا کشیدن «ته حساب پولهای نفت» سخن میگوید که گویی به اصطلاح، «ریش و قیچی» هر دو در دست آمریکاست. آنچه میتواند باعث شفافتر شدن بیشتر سخنان علم باشد، اظهارات عبدالمجید مجیدی - ریاست سازمان برنامه و بودجه در آن دوران- است. وی در پاسخ به این سؤال که «در مورد خرید وسائل و تجهیزات چه طور؟ آیا در موقعیتی بودید که بررسی کنید؟» میگوید: « نه، نه، نه. آنها اصلاً دست ما نبود. تصمیم گرفته میشد... چون دولت ایران برای خرید وسائل نظامی قراردادی با دولت آمریکا داشت، [تصمیمگیری] با خود وزارت دفاع آمریکا بود. یعنی ترتیبی که با موافقت اعلیحضرت انجام میشد این بود که آنها خریدهایی میکردند که پرداختش مثلاً ظرف پنج یا ده سال بایست انجام بشود. به هر صورت، قرارهایشان را با آنها میگذاشتند. به ما میگفتند اثر این در بودجه سال آینده چیست؟ به این جهت ما رقمی که میبایست در سال معین در بودجه بگذاریم میفهمیدیم چیست. توجه میکنید؟ اما این به این معنی نیست که ده تا هواپیما خریدند یا بیست تا هواپیما خریدند. با خودشان بود. به ما میگفتند که شما در سال آینده بابت خریدهایی که ما میکنیم، قسطی که برای سال آینده در بودجه باید بگذارید، [فلان] مبلغ است که ما این مبلغ را میگذاشتیم توی بودجه.» (خاطرات عبدالمجید مجیدی، طرح تاریخ شفاهی هاروارد، تهران، انتشارات گام نو، 1381، ص146) به این ترتیب میتوان دریافت که چرا شاه هم نمیداند رقم پرداختی به کنگره برای 160 فروند است یا 300 فروند؟! جالب این که دقیقاً در همان روزی که علم با شاه از افزایش دو تا سه برابری بهای هواپیماهای اف-16 سخن میگوید و نیز افزایش بهای خرید ناوشکنهای آمریکایی از 280 به 600 میلیون دلار را به شاه گوشزد میکند- و به این ترتیب مشخص میشود که آمریکاییها چگونه ته حساب پولهای نفت ایران را بالا میکشیدند- نکته دیگری در یادداشت علم به چشم میخورد که مقایسه آن با سوء استفادههای چند صد میلیون دلاری آمریکا تنها در فروش چند قلم تجهیزات نظامی به ایران، بسیار تأمل برانگیز است: «15/6/1355- لازم است یک نکته[ای] را به عرض مبارک برسانم که در این ماه رمضان در شهر، نه گوشت، نه مرغ، نه تخممرغ، پیدا میشود و این بسیار بد است. فرمودند، آخر میخرند و احتکار میکنند. عرض کردم، اگر برنامهای باشد و مردم اطمینان پیدا کنند که آنچه به دستشان میرسد، دنباله دارد، هیچکس احتکار نمیکند. این که هست، به علت عدم اطمینان مردم میباشد و متأسفانه غلام میبینم که دولتیها در خواب خرگوشی هستند. دیگر شاهنشاه چیزی نفرمودند.» (ص235) آقای علینقی عالیخانی - وزیر اقتصاد دهه 40 و ویراستار مجموعه یادداشتهای علم- ذیل این فراز به صورت پانوشت، ضمن رد دیدگاه شاه مینویسد: «کمبود مواد مصرفی به علت احتکار نبود، بلکه نتیجهی سیاست اقتصادی غلط دولت پس از افزایش بیسابقه درآمد نفت و فلج شدن بندرها و ترابری زیر سیل واردات بخش دولتی، به ویژه نظامی، بود که مانع رساندن به موقع کالاهای مورد نیاز مردم میشد.» (ص235) به هر حال، آنچه برای شاه در درجه اول اهمیت قرار داشت، دستیابی به انبوه سلاحهای مدرن بود که البته در جهت تضمین منافع آمریکا به کار میآمد. در این حال علم در گفتوگوهای خود با شاه بارها درباره نابسامان بودن اوضاع اقتصادی و در تنگنا افتادن معیشت جامعه، هشدار میدهد ولی هر بار شاه یا توجیه ناموجهی برای این قضیه ابراز میدارد یا با بیتفاوتی از کنار آن میگذرد. بهرهگیری صهیونیستها از علاقه شاه به خریداری سلاحهای پیشرفته آمریکایی در جهت افزودن بر اهمیت خود نزد رژیم پهلوی، بخش دیگری از حاشیههای نظامیگری افراطی محمدرضا را تشکیل میدهد. هنگامی که زمزمههایی در کنگره آمریکایی مبنی بر مخالفت با فروش بیرویه سلاح به ایران برخاسته بود، صهیونیستها تلاش کردند به عنوان یک لابی قوی در آمریکا، شاه را بیش از پیش به خود وابسته سازند و به روابط ایران و اسرائیل عمق بیشتری ببخشند: «19/6/1355- عصری [اوری لوبرانی] سفیر اسرائیل را پذیرفتم و در مورد امری که شاهنشاه فرموده بودند، مجدداً با او صحبت کردم و نقشه کشیدیم که چه جور برای تصویب خرید اسلحه، ما متفقاً در سنای آمریکا عمل کنیم. او به من گفت فردا که وزیر دفاع ما [شیمون]پرز شرفیاب میشود، خوب است که شاهنشاه اظهاری در این زمینه به او بفرمایند. آنوقت دست من خیلی قویتر میشود.»(صص246-245) به فاصله پنج روز بعد، علم درباره نتیجه مذاکرات مزبور مینویسد: «24/6/1355- صبح [اوری] لوبرانی سفیر اسرائیل [را] پذیرفتم و در خصوص فروش اسلحهی آمریکا به ایران که قرار بود اسرائیلیها هم lobbying بکنند، گزارش او را شنیدم. میگفت تصور نمیکند که در کنگره موضوع رد بشود و قطعاً تصویب خواهد شد، ولی برای آینده لازم است همکاری نزدیک بین اسرائیل و ایران باشد.»(ص252) بنابراین خریدهای نظامی ایران، علاوه بر منافع همهجانبهای که برای آمریکا در برداشت، زمینهای را فراهم میآورد که صهیونیستها نیز منافع سیاسی کلانی نصیب خود سازند. البته این به معنای آن نیست که روابط شاه و اسرائیل را به صورت جامعتری مشاهده نکنیم. در خاطرات علم به دفعات از این روابط سخن گفته شده است که فحوای کلام، از عمیق بودن آن حکایت میکند تا جایی که وقتی در یک مورد، شاه طی مصاحبهای ناچار از بیان سخنان انتقادآمیزی دربارة صهیونیستها میشود، بلافاصله دستور میدهد توضیحات لازم در این باره به آنها داده شود تا سوءتفاهمی به وجود نیاید: «20/7/1355- بعد فرمودند، این مردکه مایک والاس مخبر CBS باز هم با یک کینهتوزی عجیب و غریبی با من مصاحبه کرد و من هم ناچار به او گفتم آمریکا اسیر جهودهاست زیرا کارتر که به ما حمله در مورد خرید اسلحه [میکند]، تحت تأثیر جهودهاست. عرض کردم، اینکه با همکاری تبلیغاتی ما جور درنمیآید. فرمودند، به جهودها توضیح بده که ناچار شدم و باید در قبال پدرسوختگی این پسره، این مطالب را میگفتم.» (ص302) ادامه دارد ...