تاریخ انتشار : ۲۳ مهر ۱۳۸۸ - ۱۰:۲۲  ، 
شناسه خبر : ۶۹۸۹۰
اشاره: ششمین جلد از یادداشت‌های اسدالله علم - وزیر دربار محمدرضا پهلوی- که محدوده زمانی از ابتدای سال 55 تا مرداد 1356 را تحت پوشش قرار می‌دهد، از آن جهت درخور اهمیت است که خوانندگان را با اوضاع و احوال کشور در آستانه خیزش انقلابی مردم ایران آشنا می‌سازد.

به طور کلی با بررسی زوایای مختلف مسئله خریدهای تسلیحاتی شاه از آمریکا که از جنبه‌های سیاسی، اقتصادی، نظامی، امنیتی و حتی فرهنگی، صددرصد در جهت تأمین اهداف و منافع آمریکا قرار داشت، این سؤال پیش می‌آید که پس به چه دلیل بعضاً نداهای مخالفی از داخل آمریکا در این زمینه به گوش می‌رسید؟ هنگامی که «ژوزف کرافت» در گفتگویش با شاه و علم از مخالفت کارتر با فروش تسلیحات به ایران سخن می‌گوید (ص346)، شاه با یک حساب سرانگشتی نزد خود و وزیر دربارش با اطمینان نسبتاً‌ بالایی از عدم تحقق این مسئله سخن می‌گوید: «6/9/1355- شاهنشاه فرمودند، ... مگر این‌ها می‌توانند از موقعیت کشور من یا از خریدهای ما سالیانه با مخلفات 4 میلیارد دلار و ظرف ده سال حدود پنجاه میلیارد دلار بگذرند؟»(ص348) آنچه شاه در این محاسبه بیان می‌کند صرفاً مربوط به خریدهای نظامی ایران از آمریکاست، اما باید توجه داشت که به واسطه روابط خاص فی‌مابین، انبوهی از شرکت‌های آمریکایی نیز در زمینه‌های مختلف مشغول فعالیت در ایران بودند که میزان منافع اقتصادی آمریکا از ایران را به حد بسیار بیشتری از عدد و رقم‌های ذکر شده در اظهارات محمدرضا، می‌رسانید. بنابراین شکی نیست که آمریکایی‌ها- اعم از جمهوری‌خواه و دمکرات- هرگز در اندیشه تغییر و تحولی در این روابط پرسود یک‌جانبه، نبودند. البته گاهی این نکته بیان می‌گردد که صرف هزینه‌های کلان تسلیحاتی توسط شاه، موجبات نگرانی آمریکا را از وخامت اوضاع اقتصادی داخلی ایران و افزایش زمینه‌های بروز تحرکات انقلابی در کشور فراهم آورده بود؛ لذا آنها با فشار بر رژیم پهلوی قصد داشتند بودجه بیشتری به توسعه و آبادانی کشور و بهبود سطح زندگی مردم اختصاص یابد. در این باره باید گفت شواهد بسیاری وجود دارد که چنین فرضیه‌ای را نفی می‌کند و بارزترین آن، محاسبه دو سه برابری بهای تجهیزات نظامی فروخته شده به ایران است که پیش از این به نحوه محاسبه قیمت هواپیماهای اف 16 و ناوشکن‌های خریداری شده (به نقل از یادداشت‌های علم) اشاره شد.
همان‌گونه که بیان گردید، مبلغ اضافه‌ای که از بابت این گران‌فروشی تبهکارانه، از خزانه ملت ایران خارج می‌گردید بالغ بر صدها میلیون دلار بود که در آن هنگام این میزان سرمایه، می‌توانست نقش جدی در بسترسازی توسعه کشور ایفا کند. بنابراین اگر فرض کنیم که شاه برمبنای تمایلات کودکانه و خودبزرگ‌بینانه‌اش مبادرت به خریدهای کلان نظامی می‌کرد، چنانچه آمریکا و دیگر کشورهای غربی – به ویژه انگلیس - صرفاً بهای واقعی تجهیزات مزبور را از ایران دریافت می‌داشتند، همچنان مقادیری پول برای اقدامات عمرانی و توسعه‌ای در خزانه دولت باقی می‌ماند، اما با در نظر گرفتن نحوه محاسبه قیمت‌ها در خریدهای نظامی و نیز انبوه قراردادهای شرکت‌های آمریکایی برای انجام امور مختلف در ایران، باید گفت همان‌گونه که علم در یادداشت‌های خود بیان می‌دارد، آمریکا قصد داشت هرچه «زودتر ته حساب پول‌های نفت را بکشد بالا» (ص237) در واقع آمریکایی‌ها، آگاهانه و عامدانه در پی چپاول ایران بودند و در عین حال که از اوضاع و شرایط اقتصادی مردم در اقصی نقاط کشور آگاهی کامل داشتند، بیرحمانه به این کار مبادرت می‌ورزیدند و البته رژیم پهلوی نیز راه را برای آنها کاملاً بازگذارده بود. این رویه‌ای بود که آمریکایی‌ها بلافاصله پس از کودتای 28 مرداد در ایران، پی گرفتند و در این راه کوچکترین مانعی را نیز برنمی‌تافتند. ابوالحسن ابتهاج در خاطرات خود بارها به این گونه رفتارها و عملکردهای آمریکایی‌ها اشاره دارد که تنها یک مورد آن را در اینجا یاد‌‌‌آور می‌شویم: «زمان نخست‌وزیری زاهدی، برای جلب رضایت خاطر سفارت آمریکا تصمیم گرفتند ساختن سد کرج را بدون مناقصه به شرکت آمریکائی ماریسن نودسن بدهند و هزینه آن را از بانک «صادرات- واردات (اکسیم بانک)» آمریکا قرض کنند. بطور کلی وامی که «اکسیم بانک» می‌داد به این شرط بود که کلیه امور مهندسی و اجرائی طرح منحصراً‌ به وسیله متخصصین، مهندسین و شرکتهای آمریکایی انجام شود... یک روز گزارش دادند... شخصی را که شما برای نظارت امور مالی سد فرستاده‌اید (یعنی دانشپور ناظر مالی سازمان برنامه) موجب شکایت موریسن نودسن شده است بطوری که می‌گویند ادامه این طرز رفتار دانشپور باعث خواهد شد که آنها از کار خود دست بکشند. گفتم به آنها بگوئید اگر می‌خواهند بروند کسی مانع رفتن آنها نخواهد شد و من هم از این حرفها نمی‌ترسم... چندی بعد شاه گفت کار این شخص (دانشپور) را از سد کرج تغییر بدهید... ناچار گفتم او را به قسمت دیگری از سازمان برنامه منتقل کنند.» (صص370ـ368)
در همین حال، توجه به یکی از نکات بسیار جالب در خاطرات علم، می‌تواند زوایای دیگری از ماهیت عملکرد آمریکایی‌ها را در ایران آشکار سازد: «3/2/1355- جمعه سفیر آمریکا برای ناهار پیش من آمد.. راجع به متروی تهران هم می‌گفت یک مهندس عالیقدر آمریکایی در تهران است می‌خواهد تو را ببیند و بگوید که کار بیهوده‌ایست پول و وقت خودتان را به هدر می‌دهید و دردی هم دوا نمی‌کنید. گفتم بیاید، ولی کنترات این کار با فرانسوی‌ها امضاء شده است. »(صص63-62) اگرچه در ضرورت تأسیس مترو برای تهران و نیز دیگر شهرهای بزرگ کشور جای هیچ شک و شبهه‌ای وجود نداشت، سفیر آمریکا آن را کاری بیهوده می‌خواند که وقت و سرمایه کشور را به هدر می‌دهد! در حالی که آمریکایی‌ها سالانه میلیاردها دلار از بابت روابط نظامی و اقتصادی با ایران متنفع می‌شدند، آیا می‌توان پذیرفت مخالفت سفیر آمریکا با این طرح ملی و کارگشا برای مردم، صرفاً به خاطر بیرون آوردن آن از چنگ فرانسوی‌ها بوده است؟ پاسخ این سؤال هرچه باشد، یک واقعیت را نمی‌توان فراموش کرد و آن اینکه در دوران قبل از انقلاب اگرچه آرزوی مردم تهران برخورداری از مترو بود و هر از گاهی تبلیغاتی نیز در این زمینه صورت می‌گرفت، اما هیچ گام مؤثری در این زمینه برداشته نشد و در عمل، این حرف سفیر آمریکا بود که به کرسی نشست. اگر از همین زاویه به وضعیت امور زیربنایی کشور بنگریم، ملاحظه می‌شود که هرچند آمریکا به نسبت دیگر کشورها بیشترین منافع را از روابط با ایران کسب می‌کرد، اما کمترین نقش را در تحکیم و تقویت مبانی توسعه و پیشرفت واقعی کشورمان داشت. جالب آن که نقش شوروی و بلوک‌شرق در احداث صنایع مادر در ایران کاملاً‌ چشمگیر بود که از جمله می‌توان به کارخانه ذوب‌آهن اصفهان، فولاد مبارکه و تراکتورسازی تبریز اشاره کرد. البته بدیهی است که شوروی‌ نیز با چنین اقداماتی اهداف سیاسی مد نظر خود را در ایران دنبال می‌کرد، اما به هر حال صنایع مزبور در نوع خود می‌توانست تا حدی زمینه‌های تقویت بنیه صنعتی کشور را فراهم آورد. ضمناً ناگفته نماند که آمریکا پس از روی کار آمدن حکومت آلنده در شیلی که به ملی شدن صنعت مس در این کشور و کوتاه شدن دست کارتل‌های آمریکایی از آنجا انجامید، اقدام به تأسیس مجتمع مس سرچشمه کرد تا جای خالی صنایع مس شیلی را برای خود پر کند، اما جالب آن‌که بلافاصله پس از وقوع کودتای آمریکایی در شیلی و برقراری مجدد حاکمیت آمریکا بر آن کشور، مجتمع مس سرچشمه بی‌آن که به مرحله تولید برسد، رها گردید و تا پس از پیروزی انقلاب، مردم ایران موفق به بهره‌گیری از فرآورده‌های این مجتمع نشدند.
بنابراین مشهود است که آمریکا نه تنها گامی در جهت پیشرفت و رفاه واقعی مردم ایران برنمی‌داشت، بلکه حتی در مواردی که دیگر کشورها نیز درصدد این کار برمی‌آمدند، سنگ‌اندازی و کارشکنی می‌کرد. بر این اساس می‌توان پنداشت اگرچه احساسات و تمایلات شخصی شاه نقش مهمی در هزینه‌های کلان نظامی توسط وی داشت، اما در عین حال او این نکته را به خوبی دریافته بود که شرط بقای سلطنتش تأمین منافع سیاسی و اقتصادی آمریکاست و از آنجا که سیاست درازمدت و قطعی کاخ سفید بر وابستگی همه‌جانبه ملت‌های منطقه خلیج‌فارس و خاورمیانه به غرب قرار داشت و دارد، لذا صرف درآمدهای نفتی در امور زیربنایی- که می‌تواند به استقلال و خودباوری آنها بینجامد- با واکنش جدی ایالات متحده مواجه خواهد شد. به این دلیل، سرازیر کردن دلارهای نفتی به مسیر خریدهای نظامی از آمریکا، به نوعی تضمین استمرار سلطنت شاه نیز به حساب می‌آمد؛ چراکه از یک‌سو منافع اقتصادی ایالات متحده را تأمین می‌کرد و از سوی دیگر- همان‌گونه که شاه و علم نیز اذعان داشتند- تقویت نظامی ایران کاملاً در جهت حفاظت از منافع آمریکا و غرب در کشور بود و سرانجام این که کلیه تجهیزات خریداری شده توسط شاه، تحت نظارت و مدیریت مستشاران آمریکایی قرار داشت. در واقع، از نگاه آنها هرچه بر حجم این تجهیزات در کشور افزوده می‌شد، حاکمیت آمریکا بر ایران افزونتر و مستحکم‌تر می‌گردید، کما این که در پی انتقادات سناتورهای آمریکایی از بحران مدیریت تجهیزات نظامی خریداری شده در ایران، کیسینجر راه‌حل این بحران را افزایش تعداد مستشاران آمریکایی می‌دانست و سیر صعودی تعداد این مستشاران در ایران حاکی از عملی شدن این راه‌حل در طول سال‌های پیش از انقلاب بود.
اعمال فشار بر شاه از زمان ظهور کارتر در صحنه سیاسی آمریکا با بهره‌گیری از اهرم محدودیت فروش تسلیحات، عمدتاً با هدف انجام برخی اصلاحات سیاسی در جهت روتوش و آرایش چهره رژیم پهلوی در افکار عمومی جهانی صورت می‌گرفت. این موضوعی است که اتفاقاً شاه و علم نیز بالاجبار به شدت آن را مورد توجه قرار دادند و درصدد برنامه‌ریزی‌هایی برای بهبود تصویر رژیم در خارج کشور برآمدند. در یادداشت‌های علم به دفعات می‌توان دید که او و شاه، هر دو به شدت از مطبوعات و شبکه‌های رادیو- تلویزیونی غربی به خاطر انعکاس اخبار و مقالات منفی علیه رژیم پهلوی گلایه‌مندند و کمتر روز یا هفته‌ای است که پیرامون این مسئله، بحث و گفت‌وگویی میان آنها نباشد. در واقع همانند «گردش رفتن» که به موضوعی روزانه یا یک روز در میان تبدیل شده، محتوای مطالب منتشره توسط رسانه‌های غربی نیز، پیوسته از سوی شاه و علم مورد بررسی می‌گیرد که البته غالباً‌ به دلیل منفی بودن آنها درباره رژیم پهلوی، موجبات ناراحتی شدید و جدی آن دو را فراهم می‌آورد و حتی کار به جایی رسید که شاه از امکان تأثیرگذاری بر روند تبلیغات منفی رسانه‌های غربی درباره سلطنت خود ناامید شده بود: «11/6/1355- مقاله‌ی دیگری از نیویورک تایمز به نظر مبارک رساندم که آن هم خیلی زننده، ما را کشوری پلیسی و زجردهنده‌ی مردم معرفی می‌کند. عرض کردم، به تدریج ما حقایق را در جراید دیگر خواهیم گفت. فرمودند، فکر نمی‌کنم موفق بشوید.»(ص227) از طرفی اعتراض شاه و علم به سفرای کشورهای آمریکا و انگلیس، اگرچه با ابراز همدردی آنها و نیز بعضاً قول تنبیه جدی دست‌اندرکاران رسانه‌های منتقد همراه بود، ولی عملاً کاری در این زمینه صورت نمی‌گرفت و البته این نیز موضوعی نبود که شاه از آن بی‌اطلاع باشد: «11/6/1355- بعد عرض کردم، [سِرانتونی پارسونز] سفیر انگلیس پیش [همایون] بهادری معاون غلام بود و خیلی از مقاله‌ی اکونومیست ناراحت بوده است و گفته گوش این مردکه هاوزگو را خواهد کشید. فرمودند، چه طور؟ فکر نمی‌کنم بتواند.»(ص226) در این حال تظاهرات دانشجویان ایرانی در خارج کشور که به افشاگری در این باره می‌پرداختند نیز عامل دیگری بود که چاره‌اندیشی برای حل این معضل را در دستور کار سران رژیم قرار داده بود. مهمترین اقدامی که برای فائق آمدن براین معضل مورد توجه شاه و وزیر دربارش قرار گرفت، عمل به توصیه صهیونیست‌ها بود: «17/6/1355- عرض کردم، سفیر [اسرائیل] می‌گوید شما دو جور باید عمل کنید، یکی [در زمینه‌ی سیاسی] Politics است و یکی درست کردن [چهره] image، موضوع [چهره] را آسان می‌شود درست کرد و با همین وسائل ارتباط جمعی یا به اصطلاح امروز، رسانه‌های گروهی، می‌توان تاحدی عمل کرد، ولی عمل [سیاسی] Politics احتیاج به lobbying دارد و شما در این قسمت خیلی ضعیف و حتی صفر هستید و در [کنگره‌ی آمریکا] Capitol Hill از ایران خبری نیست. سفیر شما خیال می‌کند با چند تا مأمور بزرگ وزارت خارجه یا خود کیسینجر ارتباط داشتن، موضوع را حل می‌کند، ولی این‌طور نیست.»(ص240) بر مبنای این راهکار ارائه شده توسط سفیر اسرائیل، هیچ نیازی به کاستن از خشونت و سرکوب در داخل کشور نبود و رژیم پهلوی می‌توانست همچنان با مشاورت دستگاه‌های امنیتی صهیونیستی، به روال و رویه استبدادی و سرکوبگرانه خود ادامه دهد، اما ضرورت داشت در دو محور تصویرسازی و تقویت لابی خود در کنگره آمریکا، اقداماتی را صورت دهد. این راهکار از آنجا که تغییری در وضعیت سرکوب داخلی به وجود نمی‌آورد، از نظر محمدرضا مطلوب ارزیابی شد و لذا دستورات لازم برای اجرایی شدن آن صادر گردید. جالب آن که در هر دو محور نیز صهیونیست‌ها خود، رشته اصلی کارها را به دست گرفتند و بیش از پیش، رژیم پهلوی را به خود وابسته ساختند. در محور تصویرسازی، فردی به نام «یانکلوویچ» که یک صهیونیست معرفی شده از سوی اسرائیل بود، زمام امور را در دست گرفت (ص239) و در محور تقویت لابی ایران در کنگره آمریکا نیز از آنجا که صهیونیست‌ها دارای ارتباطات و تشکیلات گسترده‌ای در این زمینه بودند، قرار شد اردشیر زاهدی - سفیر ایران در واشنگتن- روابط گرمتری با آنها برقرار سازد: «27/6/1355- امر فرمودند نامه‌ای به اردشیر [زاهدی] بنویسم و یادآوری کنم که باید با اسرائیلی‌ها تماس داشته باشد، ولی امر فرمودند نامه را با دست ننویسم.
ماشین کنم و علیحده در پاکت بگذارم.»(ص257) به این ترتیب صهیونیست‌ها که در جریان فروش تسلیحات به ایران، خود را به عنوان واسطه برای جلوگیری از بروز اختلال در این روال- به شرط روابط گرمتر ایران و اسرائیل (252)- مطرح ساخته بودند، در این زمینه نیز رشته امور را به دست گرفتند و موجبات وابستگی بیشتر شاه به خود را فراهم آوردند. البته گروه یانکلوویچ که ابتدا کار خود را با موافقت شاه آغاز کرد، در میانه راه به دلیل اتخاذ شیوه‌هایی که از نظر محمدرضا مطلوب نبود، مورد خشم قرار گرفت: «4/9/1355- یانکلوویچ بعد از شرفیابی پیش من ‌آمد. یک ساعت و نیم شرفیاب بود و حکایت می‌کرد که شاهنشاه چه‌قدر با او برآشفته‌اند. من می‌دانستم که چنین می‌شود. به کسی که نمی‌توان گفت ایران حتی از آمریکا عقب‌تر است این حقایق را گفتن چه عکس‌العملی دارد.»(ص345) در واقع شاه حتی از این که گروه یانکلوویچ در مرحله تحقیقات و افکارسنجی، اشاره‌ای به استبدادی بودن رژیم ایران داشته باشد، خشمگین می‌شد و علم نیز اگرچه پاسخ‌هایی را در قبال سؤالات غضب‌آلود شاه ارائه می‌داد اما از قانع ساختن وی، عاجز می‌ماند: «7/9/1355- گزارش ضمیمه [سیروس] پرتوی را که با یانکلوویچ کار می‌کند، برای شاهنشاه خواندم. یک دفعه به شدت عصبانی شدند و فرمودند، این پدرسوخته چه‌طور این مطالب منفی به عقلش رسیده که از مردم نظرخواهی بکند؟ اصلاً این کیست که شما انتخاب کردید، مردکه فضول!... عرض کردم که آخر یک مؤسسه به این بزرگی را گفته‌ایم [چهره] image ایران را در آمریکا و بعد اروپا مطالعه کن و اگر معایبی هست بگو و راه علاج را هم بگو، چه طور می‌تواند از دردها اغماض بکند؟»(ص349) به هر حال، در نهایت فعالیت این گروه مورد رضایت محمدرضا واقع نشد و پس از حدود هفت ماه، به آن پایان داده شد.
در همان زمان که شاه و علم با شیوه‌های مختلف در تلاش برای تصویرسازی مثبت از رژیم در کشورهای غربی بودند، کارتر و دمکرات‌های همراه او در کاخ سفید و کنگره نیز همین هدف را دنبال می‌کردند. در حقیقت باید گفت دمکرا‌ت‌های پیروز در انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا نیز قصد رفع کامل ظلم و ستم وارده بر ملت ایران را نداشتند. آنها نیز مانند جمهوری‌خواهان به خوبی می‌دانستند رژیم پهلوی بهترین تأمین کننده منافع نامشروع آنها در کلیه زمینه‌هاست و هیچ جایگزین بهتری برای آن نخواهند یافت، اما همان‌گونه که خود شاه نیز به صرافت ترمیم چهره رژیمش نزد افکار عمومی غربی‌ها افتاده بود، کارتر هم ضرورت این قضیه را کاملاً احساس می‌کرد. در اینجا، تنها یک تفاوت میان آنها وجود داشت؛ شاه قصد داشت بدون هیچ تغییر و تحولی در مسائل داخلی، به این خواسته نایل آید، حال آن که از نظر دمکرات‌ها برای دستیابی به این هدف، چاره‌ای جز اندکی تغییر و تحول داخلی وجود نداشت. در واقع شاه نه تنها وجود استبداد در کشور را نفی می‌کرد بلکه طبق آنچه علم می‌نویسد، ایران را مهد بزرگترین دموکراسی در جهان- البته با تعریف و تعبیر خویش- محسوب می‌داشت: «25/3/1356- متن مقاله روزنامه تایمز را به نام ایران در جستجوی دموکراسی به عرض رساندم. فرمودند چرا در جستجو؟ ما که با شرکت دادن عموم مردم در کارهای تولیدی، بزرگ‌ترین دموکراسی اقتصادی و بالنتیجه سیاسی را فراهم می‌آوریم. عرض کردم، هرچه هم خوب باشد، به زعم غربی‌ها دموکراسی نیست. فرمودند، مگر آن‌ها استفاده‌ای از این دموکراسی می‌برند؟ عرض کردم، این مطلب دیگری است، ولی دموکراسی ما را هم دموکراسی نمی‌شناسند.»(ص493) البته همان‌گونه که پیداست شاه در موضع‌گیری در قبال دموکراسی به شدت دچار تناقض بود، کما این که در ابتدای یادداشت فوق نگاهی مثبت به دموکراسی دارد و بلافاصله پس از مواجه شدن با یک انتقاد کوچک از سوی علم، اصل دموکراسی را زیر سؤال می‌برد. وی در جای دیگری نیز با صراحت به نفی وجود دموکراسی در ایران و بلکه مضر بودن آن برای این کشور می‌پردازد: «15/6/1355-فرمودند، این عیب ما شرقی‌هاست و منحصر به ایران هم نیست. حالا پدرسگ فرنگی به ما می‌گوید چرا دموکراسی ندارید. یا همین الان، اگر من کنار بروم و بگویم خودتان یک رئیس‌جمهور انتخاب کنید، سی‌وپنج ملیون نفر، سی‌وپنج ملیون رأی مختلف خواهند داد، یعنی هرکس خودش را رئیس‌جمهور خواهد دانست و به خود رأی خواهد داد.» (ص236) بنابراین می‌توان پنداشت که شاه نه تنها به خاطر جلوگیری از استقرار دموکراسی در کشور، خود را سرزنش نمی‌کرد بلکه مردم ایران را لایق برخورداری از آزادی نمی‌دانست و لذا با صراحت عنوان می‌دارد که استبداد از بروز اختلافات و دسته‌بندی‌های گسترده میان آنها جلوگیری به عمل آورده است و حتی بعضاً با توجه به اتفاقاتی که در کشورهای دارای نظام انتخاباتی نسبتاً باز در منطقه رخ می‌داد برای «فرنگی‌ها» پیغام می‌فرستاد که دنبال پیاده کردن دموکراسی در ایران نباشند: «14/4/1356- فرمودند، می‌خواستی به سفیر آمریکا بگویی که دموکراسی در همه جا پیاده نمی‌شود و حتی من شنیده‌ام که در ترکیه حسادت وضع ایران را می‌کشند... بعد فرمودند، مگر ممکن است کشوری به دو دسته تقسیم بشود، یک دسته خیال کار کردن و دسته دیگر کارشکنی در قبال آن را داشته باشند؟ مگر چنین کشوری پیش می‌رود؟»(ص526) به این ترتیب در حالی که کارتر خواستار تغییراتی در جهت فراهم آمدن زمینه بهبود تصویر رژیم شاه در افکار عمومی مردم آمریکا و غرب بود، شاه وضعیت حاکم بر ایران را در بهترین شرایط که حتی رشک دیگر کشورها را به دنبال داشت، می‌دانست. همین مسئله ابتدا موجب مقاومت‌هایی از سوی شاه گردید که به ناچار برای حل آن، از طریق «بازی» با سفارشات تسلیحاتی شاه، هشدارهایی به وی داده شد. حتی می‌توان پنداشت که نگارش مقالات متعدد در مطبوعات آمریکایی با نگاه منفی به فروش انبوه تسلیحات به ایران نیز چه بسا در چارچوب همین بازی، قرار داشت. به این ترتیب، شاه که در هدف و مقصد با کارتر مشترک و همراه بود، به ناچار در شیوه اجرایی نیز با آنها کنار آمد. نگاهی به واقعیت‌ها نشان می‌دهد که انتظارات کارتر از شاه، کاملاً محدود بود و صرفاً در حد اندکی کاهش از جو سرکوبگری شدید حاکم بر کشور و به ویژه بهبود نسبی وضعیت زندانیان سیاسی، خلاصه می‌شد. ویلیام سولیوان، سفیر منتخب تیم جدید مستقر شده در کاخ سفید، در خاطرات خود ضمن اشاره به ملاقاتی که پیش از حضور در تهران با کارتر داشت، اهم موضوعات مورد بحث در این نشست را که در واقع خطوط اصلی سیاست دمکرات‌ها را دربارة‌ شاه مشخص می‌ساخت، بیان می‌دارد. نگاهی به مطالب عرضه شده توسط سولیوان به خوبی نوع نگاه هیئت حاکمه جدید آمریکا را به شاه پس از آن همه تبلیغات انتخاباتی و شعارهای مطروحه در آن، بیان می‌دارد: «کارتر در آغاز صحبت خود بر اهمیت استراتژیک ایران برای ایالات متحده آمریکا و دیگر متحدین غربی ما تأکید کرد. او سپس از شاه ایران به عنوان یک دولت نزدیک و یک متحد قابل اعتماد یاد کرد و به گرمی از وی پشتیبانی نمود. کارتر همچنین اهمیت ایران را به عنوان یک عامل ثبات برای امنیت منطقه حساس خلیج‌فارس مورد تأکید مجدد قرار داد و در خاتمه موضوع قیمت نفت و سایر مسائل مورد علاقه بین ایران و آمریکا را متذکر شد... من سه مسئله عمده را که در نظر داشتم عنوان کردم. سؤال اول من درباره میزان فروش وسائل نظامی به ایران بود... جواب رئیس‌جمهوری خیلی سریع و صریح بود. او گفت که می‌خواهد در معامله با ایرانی‌ها کاملاً‌ سخی و گشاده دست باشد و در لیست سفارشات ایران هم مورد خاصی که منعی برای فروش آن وجود داشته باشد ندیده است.
او مخصوصاً به تقاضای ایران برای خرید هواپیماهای ایواکس که تازه در نیروی هوائی آمریکا مورد استفاده قرار گرفته اشاره کرد و فروش آن را به ایران مورد تأیید قرار داد... پرسش دوم من پیرامون تمایل دولت ایران به خرید نیروگاه‌های اتمی آمریکا بود... پاسخ رئیس‌جمهوری باز هم مثبت و قاطع بود... آخرین سؤال من حساس‌تر از سؤالات پیشین بود. من متذکر شدم که بین سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) و سازمان امنیت ایران (ساواک) از بدو تأسیس سازمان اخیر همکاری نزدیکی وجود داشته، ولی ساواک به تدریج از صورت یک سازمان اطلاعاتی ساده خارج شده و ضمن انجام وظایف اطلاعاتی خود عملاً نقش یک پلیس سیاسی را بازی می‌کند... وی [رئیس‌جمهور] تأکید کرد که همکاریهای اطلاعاتی ما با ایران، به خصوص با امکاناتی که برای نصب دستگاههای خبرگیری از شوروی در اختیار آمریکا قرار داده شده بسیار مهم و با ارزش است. رئیس‌جمهور افزود که البته در زمینه حقوق بشر مسائلی وجود دارد و از من خواست که ضمن ملاقاتهای خود با شاه ایران سعی کنم وی را قانع نمایم که سیاست کلی حکومت خود را در این زمینه تعدیل کند.» (خاطرات دو سفیر، ویلیام سولیوان و آنتونی پارسونز، ترجمه محمود طلوعی، تهران، نشر علم، چاپ سوم، 1375، صص29-27)
همان‌گونه که ملاحظه می‌شود جایگاه رژیم پهلوی نزد کارتر به هیچ وجه متزلزل و کم‌اهمیت نشده است و همکاری در تمامی زمینه‌ها حتی با ساواک که چهره‌ای مخوف و ماهیتی وحشتناک داشت، مورد تأیید و تأکید رئیس‌جمهوری جدید ایالات متحده قرار دارد. البته در عین حال اشاره‌ای هم به این قضیه صورت می‌گیرد که باید شاه را به «تعدیل» وضعیت حقوق بشر در ایران، متقاعد ساخت. پس از حضور سولیوان در ایران، نحوه تعامل وی با شاه نیز به گونه‌ای است که کمترین شائبه‌ای را در مورد شدت عمل نشان دادن آمریکا برای بهبود وضعیت حقوق بشر در ایران، منتفی می‌سازد. گذشته از مطالبی که سولیوان در خاطرات خود در این باره نگاشته، از خلال یادداشت‌های علم نیز می‌توان به این واقعیت پی برد: «31/3/1356- گزارشی از سفارت آمریکا رسیده بود، تقدیم کردم، ملاحظه فرمودند. سؤال کردم [ویلیام سالیوان] سفیر آمریکا به نظر مبارک چه جور آدمی است؟ فرمودند، او را شخص مثبتی یافتم و هیچ آثار دماگوژی در او نبود. عرض کردم، از غلام هم وقت خواسته است، عمداً یک هفته دیگر به او وقت دادم که خیال نکند خیلی مشتاق دیدار او هستم.(ص502) البته شاه که از سال 1332 به بعد به خوبی می‌دانست باید با سیاست‌های دیکته شده از سوی کاخ سفید هماهنگ باشد، پس از پیروزی کارتر در انتخابات، خود را ناگزیر از برداشتن گام‌هایی در جهت شعارهای تبلیغاتی وی می‌دانست و به ویژه پس از مسائلی که پیرامون سفارشات تسلیحاتی وی به وجود آمد، عملاً در این زمینه اقداماتی کرد. جالب اینجاست که علم در یادداشت‌های مربوط به سال‌های 55 و 56 که مقارن با این‌گونه تحولات در داخل کشور است، گویی عامدانه قصد دارد به خوانندگان بعدی این یادداشت‌ها، اجباری بودن این مقدار تحول در فضای سیاسی کشور را تفهیم کند. یکی از فرازهایی که به روشنی این مسئله را عنوان می‌دارد، یادداشت علم پس از ورود سایروس ونس - وزیر امور خارجه دولت کارتر- به ایران و مذاکرات وی با شاه است. در گفت‌وگویی که پس از این مذاکرات، میان شاه و علم صورت می‌گیرد، شاه به مسائل مختلفی که میان او و ونس مطرح شده بود، اشاره می‌کند، اما هیچ سخنی از صدور دستور عفو تعدادی از زندانیان سیاسی به درخواست ونس به میان نمی‌آورد. در این حال، گویی علم، با طرح یک سؤال، قصد به ثبت رساندن واقعیتی را در تاریخ دارد: «29/2/1356- پرسیدم این خبر روزنامه‌های خارجی که شاهنشاه محض خاطر وَنس مدت حبس این دسته از تروریست‌هایی که اخیراً محاکمه شدند، تخفیف دادید درست است؟ فرمودند، بلی! جای تعجب من شد. چون این خلاف رویه‌ی همیشگی شاهنشاه من است، ولی چیزی عرض نکردم.»(صص446-445) آیا علم به ویژه با تأکید بر این که مسئله‌ای «خلاف رویه شاهنشاه» صورت گرفته، به طرز زیرکانه‌ای نمی‌خواهد میزان تأثیرگذاری سیاست‌های حقوق بشری کارتر را بر اوضاع داخلی ایران، نمایان سازد؟ این واقعیت، در فراز دیگری از این یادداشت‌ها به نحو بارزتری بیان می‌گردد. اگر از ادبیات خاصی که ناشی از فوران خودبزرگ‌بینی‌های شاه در گفت‌وگوهای دو نفره خود با علم است، درگذریم و محتوای این یادداشت را در نظر بگیریم، به روشنی تأثیرگذاری سیاست حقوق بشری کارتر بر شاه را می‌توان مشاهده کرد: «11/3/1356- فرمودند... ما الان می‌بینیم که خود رئیس‌جمهور و وزیر خارجه‌اش سعی در کنار آمدن با ما دارند. گرچه جز این هم راهی ندارند، چون کاری از دستشان ساخته نمی‌شود. با ما چه می‌توانند بکنند؟ به علاوه گزارش کمیسیون صلیب احمر که آمد زندان‌ها را دید، ظرف دو هفته آینده منتشر می‌شود و خیلی از این مسائل و مزخرفات حقوق بشر خاتمه می‌یابد. به علاوه دستور دادم در قوانین محاکمات نظامی تجدیدنظری بشود و تسهیلاتی برای محبوسین فراهم شود و زود، از بلاتکلیفی هم نجات پیدا کنند و در دفاع هم حقوق بیشتری به آن‌ها اعطا شود. این هم اثرش را خواهد گذاشت. ما لازم نیست از راه تبلیغات عملی بکنیم. عرض کردم، اطاعت می‌کنم، ولی جسارت کرده، عرض کردم، همه این کارها را مدت‌ها قبل از آمدن کارتر هم ممکن بود انجام داد، تا اصولاً کار به اینجا نرسد تأملی فرمودند جواب مرا ندادند.» (ص466) آیا علم به نحو روشن‌تری می‌توانست این واقعیت را که اقدامات انجام شده در جهت بهبود نسبی وضعیت زندانیان سیاسی ناشی از اعمال فشار خارجی بوده است، بیان دارد؟ به هر حال، باید گفت در پی کش و قوس ملایم و لطیف میان کارتر و شاه، اندکی از خفقان حاکم بر فضای سیاسی کشور کاسته شد و وضعیت زندانیان نیز کمی بهبود یافت.
همین مختصر کافی بود تا کارتر احساس کند به آنچه از رژیم پهلوی می‌خواسته دست یافته و لذا با توجه به زمینه‌ای که فراهم آمده است، خواهد توانست در ارائه تصویری کاملاً مثبت از شاه و رژیم او نزد افکار عمومی آمریکا و دیگر کشورهای غربی، اقدام موفقی داشته باشد. دیدار کارتر از ایران و سخنرانی او در مراسم ضیافت شام شب اول ژانویه 1978 و تعریف و تمجید تعجب برانگیز او از محمدرضا، در واقع به مثابه جشنی بود که به همین منظور برگزار گردید و کارتر نخستین گام را برای تصویرسازی مثبت از چهره به شدت آسیب دیده و منفور شاه برداشت. البته تنها به فاصله کمتر از 20 روز از این مراسم، و شاید به واسطه غرور بی‌حدی که شاه در پی سخنان اغراق‌آمیز کارتر در تعریف از وی، دچارش شده بود، شعله‌های انقلاب و خشم مردم از رژیم پهلوی زبانه کشید و تا خاکستر کردن آن فرو ننشست. مسئله دیگری که در یادداشت‌های علم جلب توجه می‌کند، مذاکرات و اقدامات شاه در مورد بهای نفت است. شاید بتوان گفت یکی از مهمترین موضوعاتی که شاه بیشترین حساسیت را در مورد آن داشت، قیمت نفت و میزان فروش آن بود؛ چراکه در واقع نفت تنها منبع درآمد محسوب می‌شد و تمامی برنامه‌هایی که محمدرضا در نظر داشت مبتنی بر این درآمد بود؛ بنابراین تعجبی ندارد اگر نفت به یکی از مسائلی تبدیل شود که شاه و علم، مرتباً درباره آن به گفت‌وگو می‌پردازند.
مهمترین اتفاق در مورد نفت را باید افزایش ناگهانی بهای آن از اواخر سال 1352 (1973) دانست که از آن تحت عنوان «شوک نفتی اول» یاد می‌شود. در این هنگام با توجه به بالا گرفتن تشنج در خاورمیانه و در پی آن، تحریم نفتی غرب از سوی اعراب، ناگهان بهای نفت از حدود 2 دلار به 10 دلار افزایش یافت و این به معنای 5 برابر شدن درآمدهای کشور بود که پول هنگفت و بادآورده‌ای را در دست محمدرضا قرار می‌داد. این درآمد اگرچه تأثیراتی نیز در وضعیت معیشت مردم در طول سال‌های 53 الی 56 گذاشت، اما تأثیرات آن از لحاظ توسعه اقتصادی همه‌جانبه و پایدار کشور، ناچیز بود. نخستین دلیل این مسئله، سرازیر شدن دلارهای نفتی به سمت خریدهای هنگفت تسلیحاتی بود که پیش از این درباره آن به تفصیل سخن گفته شد و مخلص کلام آن که به اعتراف شاه و علم، ایران سرمایه خود در جهت تأمین منافع آمریکا در منطقه به مصرف می‌رسانید. همچنین بخش دیگری از این درآمدها نیز در جهت انبوه واردات کالاهای عمدتاً مصرفی هزینه‌ می‌شد که طبعاً نه تنها رشد و توسعه‌ای در پی نداشت، بلکه خود از عوامل تعمیق عقب‌ماندگی واقعی کشور به حساب می‌آمد. بخش دیگری از این سرمایه نیز در جریان فساد اقتصادی عمده‌ای که کشور را در بر گرفته بود و به‌ویژه سودهای کلانی را نصیب شرکت‌ها و پیمانکاران خارجی می‌کرد، به هدر می‌رفت. این وضعیت به حدی نامناسب بود که حتی فردی مانند جعفر شریف‌امامی، استاد اعظم لژ مافرسونری و از جمله مسئولینی که خود به فساد اقتصادی معروف بود و به همین دلیل به آقای پنج درصدی شهره گشت، آثار و عواقب آن را وخیم توصیف می‌کند: «شخص مطلع و برجسته‌ای می‌گفت دو روز قبل در جلسه‌ای با شرکت شریف‌امامی رئیس مجلس سنا بودیم و خیلی جلسه خصوصی بود. رئیس سنا می‌گفت من اوضاع را خیلی بد می‌بینم. تمام مردم ناراضی در حد انفجار هستند. من که همه چیز دارم، می‌بینم وضع به نحوی است که شخص وقتی به خود می‌اندیشد عدم رضایت در باطن او مشاهده می‌شود و اضافه می‌کرد خیلی احساس وضع غیرعادی و آینده‌ای مبهم می‌کنم. در مورد نفت هم شریف‌امامی می‌گفت وضع را روشن نمی‌بینم و فایده‌ای هم ندارد که 24 میلیارد دلار به ما پول دادند. بیست میلیارد آن را که پس دادیم و حتی به انگلستان وام دادیم و چهار میلیارد بقیه هم به دست عوامل اجرایی از بین می‌رود و می‌خورند. اگر پولی نمی‌دادند بهتر بود. لااقل دلمان نمی‌سوخت و می‌گفتیم یک روز بالاخره پول وصول می‌شود، یعنی نفت به فروش می‌رسد و می‌توانیم با پول آن کاری برای مردم و مملکت انجام دهیم.» (سند ساواک- 17/10/1354، به نقل از: ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، جلد دوم؛ جستارهایی از تاریخ معاصر ایران، مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، تهران، انتشارات اطلاعات، 1370، صص407-406) اگر گوشه و کنایه‌ها و تذکرات جا‌به‌جای علم را به شاه درباره وضعیت نامناسب اقتصادی و معیشتی مردم، به ویژه از اواخر سال 55 به بعد- که در یادداشت‌هایش منعکس است- در کنار آنچه به نقل از شریف‌امامی آورده شد، در نظر بگیریم، بی‌تردید می‌توان گفت حاصل پول نفت برای مردم ایران در طول سالهای 53 الی 56، جز یک رفاه ظاهری و زودگذر- آن هم عمدتاً در شهرها و شهرستانهای بزرگ- نبود و در مقابل، کشورهای غربی - به ویژه آمریکا- به همراه مفسدان داخلی، از این خوان گسترده، بهره‌ها بردند. اما فارغ از این مسئله، باید گفت ادعاهای شاه درباره نقش‌آفرینی در تعیین قیمت نفت که علم بارها در خاطراتش به آن اشاره دارد نیز عمدتاً برخاسته از روحیه خودبزرگ‌بینی محمدرضا بود و جالب این که واقعیت را با اندکی دقت در یادداشت‌های علم می‌توان یافت. البته در همین جا باید متذکر شد، مسائل مربوط به نفت در طول دوران پهلوی اول تا انتهای پهلوی دوم، دارای فراز و نشیب‌های گوناگونی است که پرداختن به تمامی آنها در این مقال ممکن نیست. لذا در اینجا صرفاً به نقش شاه در تعیین بهای نفت و واقعیت‌های موجود در این زمینه اشاره می‌شود. علم در یکی از یادداشت‌های خود، شاه را به نقل از ریچارد هلمز - سفیر آمریکا- به عنوان لیدر افزایش بهای نفت معرفی می‌کند: «2/8/1355- بعد گفت که موضوع نفت هم که شما لیدر گرانی قیمت آن هستید، باز افکار عمومی آمریکا را برعلیه شما برمی‌انگیزد.» (ص309) این در حالی بود که آمریکایی‌ها خود بهتر از دیگران می‌دانستند که عامل اصلی افزایش بهای نفت طی شوک نفتی اول، تحولات منطقه‌ای و جهانی بود و بتدریج روند افزایش قیمت‌ها تا حدود 5/12 دلار برای هر بشکه در سال 1355 ادامه یافت. از این پس ظاهراً اختلاف‌نظرهایی میان شاه و سعودی‌ها بر سر افزایش بهای نفت بروز می‌کند، به طوری که شاه خود را موافق افزایش قیمت نشان می‌دهد و سعودی‌ها را که خواستار تثبیت آن هستند، سرزنش می‌کند اما علم در یادداشت‌های خود این قضیه را به نوعی منعکس می‌سازد که با دقت در نشانه‌های تعبیه شده در آن، بتوان به کنه واقعیت پی برد: «8/3/1355- سر شام رفتم. شاهنشاه می‌فرمودند حالا زکی‌یمانی برای ما شاخ و شانه می‌کشد که تا او نخواهد، کسی نمی‌تواند قیمت نفت را بالا ببرد. چون سر شام اشخاص دیگر بودند، نپرسیدم که پس توافق تهران (5% افزایش [قیمت]) چه بود؟ من گمان می‌کنم که این جنگ زرگری است و بالا نرفتن قیمت، باز هم با نظر مبارک شاهنشاه است. منتها ایشان آنقدر تو دارند که میل دارند همه ما در اشتباه بمانیم و حق هم البته با شاهنشاه است زیرا مسائل عمیق سیاسی را نمی‌توان حتی به نزدیکترین مردمان برملا کرد.»(ص128) به این ترتیب علم، شاه را دقیقاً در همان مسیری معرفی می‌کند که سعودی‌ها می‌پیمایند. همچنین اشاره زیرکانه وی به «مسائل عمیق سیاسی»، علت این همسویی را نیز برای نسل‌های بعدی آشکار می‌سازد.
جالب این که شاه مدتی بعد، طی صحبتی با علم، رفتار سعودی‌ها در ماجرای نفت را به دلیل وابستگی همه‌جانبه آنها به آمریکا می‌خواند: «4/10/1355- فرمودند: خوب، کسی نیست از آقایان بپرسد چه کسی شما را قیم جهان قرارداده است و تکلیف ضرری که به کشور خودتان می‌زنید چیست؟ بعد فرمودند، اولاً که [عربستان سعودی] ملتی نیست، ثانیاً‌ بدبخت‌ها یواشکی به ما گفته‌اند که هیچ نوع قدرتی در مقابل آمریکا ندارند. به صورت ظاهر یک حکومتی هستند ولی می‌دانند که اگر یک ذره از اطاعت دستورات واشنگتن سرپیچی کنند یا کشته می‌شوند یا مفتضح. با این همه فساد و کثافتی که دارند راهی جز اطاعت ندارند.» (ص371) اگر این سخنان شاه را با توجه به «مسائل عمیق سیاسی» مورد اشاره علم که موجب گردیده بود تا محمدرضا نیز رویه‌ای همانند سعودی‌ها در قبال نفت در پیش گیرد، مورد توجه قرار دهیم، می‌توان آن را به مثابه اعتراف شاه درباره خود محسوب داشت. به ویژه آن که او نیز پس از ظاهرسازی‌های اولیه، به طور علنی گام در مسیر تثبیت بهای نفت می‌گذارد: «17/2/1356- فرمودند مزخرف می‌گوید، تا ماه ژوئیه و اوت قیمت‌ها مساوی می‌شود ولی شاید ما هم از بالا بردن قیمت که قرار بود در ماه اوت و سپتامبر انجام گیرد، برای مدتی منصرف شویم، زیرا پدر شرکت‌های غیرآمریکایی درمی‌آید.» (ص409) البته در چارچوب سیاست تثبیت‌ بهای نفت نیز اختلافی میان شاه و سعودی‌ها بروز می‌کند: «28/2/1356- از جواب ملک خالد نه تنها فقط خوششان نیامد، بلکه عصبانی شدند. فرمودند... مردکه (ملک‌خالد) مثل این‌که به نوه کورش نصیحت می‌کند! من و رئیس‌جمهور ونزوئلا خواسته‌ایم تا اول ژانویه نرخ‌ها ترقی نکند، او می‌گوید سال آینده هم باید [بی‌تغییر] freeze بشود.»(ص421) در واقع نظر شاه این بود که بهای نفت تا پایان سال 1977م. ثابت بماند و سعودی‌ها تا پایان سال 1978 را مورد تأکید قرار می‌دادند. آنچه علم در آخرین فرازها از یادداشت‌های خود نگاشته است، واقعیت‌های فراوانی را در پس ظاهرسازی‌های شاهانه آشکار می‌سازد: «12/5/1356تا 17/5/1356- در این یکی دو ماهه از اخبار مهم جهان تسلیم شدن ما به نظر عربستان سعودی (در حقیقت کارتر) بود که قیمت نفت را تا آخر 1978 تغییر ندهیم. چه باید کرد؟ الحکم لمن غلب.»(ص550)به راستی که علم در گوشه و کنار یادداشت‌های خود، علائم و نشانه‌هایی برجای نهاده است که قادرند به بهترین وجه، ماهیت رژیم پهلوی را برملا سازند. با توجه به ماهیت رژیم پهلوی از ابتدای غرس آن توسط انگلیس تا دست به دست شدن و قرار گرفتن تحت سلطه آمریکا، به راحتی می‌توان تسلیم بودن محمدرضا در مقابل کاخ سفید را درک کرد و پذیرفت و در واقع اگر رفتاری جز این از او مشاهده می‌گردید، موجب تعجب بود، اما در یادداشت‌های علم به موردی بر‌می‌خوریم که صورتی معماگونه می‌یابد و سؤالاتی راجع به آن در ذهن باقی می‌ماند؛ قرارداد ایران و افغانستان درباره هیرمند. از آنجا که این قرارداد مهمترین منبع آب منطقه سیستان، موطن علم، را به شدت تحت تأثیرات منفی خود قرار می‌داد و مردمان این منطقه را با مشکلات عدیده و لاینحلی مواجه می‌ساخت، علم با حساسیت ویژه‌ای آن را دنبال می‌کند: «20/2/1356- [حسین داودی] سفیر شاهنشاه در کابل را پذیرفتم. شرح مفصلی می‌گفت که قرارداد چند سال پیش دولت ایران با افغانستان را که دولت ایران [درباره‌ی هیرمند] بست و اول افغان‌ها می‌گفتند بسیار بد است و امضا نمی‌کردند (دولت انقلابی جدید)، بعد که مطالعه کردند دیدند کاملاً به منفعت آن‌هاست، چون مسئله سیلاب‌ها که باید به سیستان برسد در آن نیست و باید در پروتکل علیحده[ای] مبادله می‌شد و دولت سابق هم رفت. این‌ها هم جز به متن قرارداد به چیز دیگری اهمیت نمی‌دهند و حالا می‌خواهند جلوی سیلاب‌ها را بگیرند و به گودزره بیندازند. آمدن نعیم هم برای این [منظور] بود. دولت هویدا هم توجهی ندارد. این خبر مثل پتک بر سر من فرود آمد و شب تب کردم.» (ص413) از نظر علم در صورت اجرایی شدن این قرارداد، منطقه وسیع سیستان با یک بحران جدی زیست محیطی و اقتصادی مواجه می‌شد و به همین دلیل بارها با شاه درباره مضرات قرارداد سخن می‌گوید و حتی گاهی کنترل خود را نیز از دست می‌دهد و سخنان جسارت‌آمیز بر زبان می‌آورد: «4/3/1356- عرض کردم آیا اجازه می‌فرمایند به وزیر خارجه ابلاغ کنم مبادله قرارداد را با افغان‌ها به تأخیر بیندازد؟ فرمودند، نه! من گفتم مطالعه کردند، پس از آن‌که قانون به توشیح من رسیده و اعلان شده، دیگر مبادله نشدن قرارداد تأثیری ندارد. من چنان از کوره در رفتم و گیج شدم که جسارت کرده به عرض رساندم این هم مثل هزاران خلاف که به عرض مبارک می‌رسانند، خلاف محض است و بلافاصله از این جسارت پشیمان سخت شدم.»(ص477) به هر حال علی‌رغم اصرار و ابرام فراوان علم، اسناد این قرارداد با موافقت شاه، مبادله می‌گردد و دولت متمایل به چپ حاکم بر افغانستان امکان اجرایی ساختن آن را به ضرر ایران، می‌یابد. اما سؤال اینجاست که چرا چنین اتفاقی افتاد؟ همان‌گونه که می‌دانیم در آن زمان اگرچه رژیم حاکم بر افغانستان تمایلات چپ‌گرایانه داشت، اما روابط ایران و شوروی به گونه‌ای بود که کرملین هرگز حاضر نبود به خاطر حمایت از دولت افغانستان، به روابط خود با ایران لطمه بزند؛ بنابراین با صرف نظر از حمایت احتمالی روس‌ها از افغانستان در کشاکش با ایران، شاه که داعیه ژاندارمی منطقه را داشت، به راحتی می‌توانست با توجه به زیان بار بودن قرارداد مزبور برای ایران، نه تنها از مبادله اسناد آن جلوگیری به عمل آورد بلکه با تحت فشار قراردادن دولت افغانستان، تا حد لغو قرارداد مزبور نیز پیش رود. در این زمینه نباید فراموش کرد که با توجه به موقعیت جغرافیایی ایران، مسئله منابع آب برای کشور ما همواره از اهمیت استراتژیک برخوردار بوده است. جالب این که اگر در یادداشت‌های علم دقت کنیم، یکی از عوامل مهم و تأثیرگذار در روحیه محمدرضا، میزان بارندگی در کشور بوده است. هرگاه در کشور برف و باران می‌بارید، به نوشته علم، شاه روز را با سرخوشی و خوشحالی آغاز می‌کرد و نخستین موضوع صحبت‌های آنها نیز راجع به همین مسئله بوده است. این نکته نشان می‌دهد که به هر تقدیر، شاه به اهمیت منابع آبی برای سرزمین خشک و کم باران ایران آگاه بود؛ بنابراین چگونه باید به تحلیل این قضیه پرداخت که اگرچه یکی از اخبار مهم روزانه‌ای که شاه دنبال می‌کند میزان بارندگی در مناطق مختلف کشور است و به محض اطلاع از بارش چند میلی‌متر باران در یکی از نقاط کشور به وجد می‌آید، ناگهان با قراردادی موافقت می‌کند که مهمترین منبع آب منطقه سیستان را در واقع از کف ایران خارج می‌سازد؟ اگر بر این همه، اصرارهای مکرر و منحصر به فرد علم را نیز بیفزاییم و در نظر داشته باشیم که بسیاری از پیشنهادهای علم در موضوعات دیگر بلافاصله مورد موافقت شاه قرار می‌گرفت اما در این زمینه اگرچه علم نزد شاه گریه می‌کند ولی ترتیب اثری به آن داده نمی‌شود، آن‌گاه این مسئله به صورت معمایی جدی در برابرمان رخ می‌نماید.
البته علم در این باره نیز نشانه‌‌ای را در یادداشت‌های خود به یادگار گذارده تا شاید دریچه‌ای به سوی حل این معما باشد: «17/3/1356- هزار بار به نعیم‌خان درود فرستادم، و به دولت لعنت. مردکه مثل شیر آمد و تهدید کرد که اگر می‌خواهید کمک به ما را در گرو آب هیرمند نگاه دارید، ما کمک نمی‌خواهیم و این بدبخت‌ها آ‌ن‌قدر از چپ‌گرایی افغانستان ترسیدند که همه شرایط را قبول کردند، و بالاخره دیشب [ضربه] آخر را زدند. کسی چه می‌داند؟ شاید هم از ارباب‌های نامرئی دستور ارتکاب این خیانت را داشتند. به هرحال به شاهنشاه و کشور خیانت بزرگی شد که دیگر جبران‌پذیر نیست... البته این خیانت، ده تا پانزده سال دیگر ظاهر می‌شود که من مرده‌ام. ولی مثل این است که یک قطعه گوشت بدن مرا بریده و پیش چشم من جلوی سگ انداخته‌اند.»(ص481) اگر اصل مورد نظر علم یعنی «الملک عقیم» را در نظر داشته باشیم که برمبنای آن در ایران جز شاه، هیچ کس صاحب رأی و اختیاری نیست، آن گاه بهتر می‌توانیم از این فراز از یادداشت‌هایش برای حل معمای مزبور بهره گیریم. مخالفان داخلی رژیم پهلوی نیز از جمله موضوعات دیگری است که در خاطرات وزیر دربار پهلوی جلب توجه می‌کند. اگرچه این مسئله به کرات مطرح می‌شود، اما شاه به سادگی تمامی مخالفان را تحت عنوان مارکسیست‌های اسلامی و کمونیست‌ طبقه‌بندی می‌کند و تنها یک راه برای برخورد با آنها می‌شناسد و آن سرکوب و حبس است. وی حتی حاضر نیست به اظهارات دلسوزانه سفیر آمریکا در جهت شناسایی درست مسئله و یافتن راه‌حل منطقی آن، گوش فرا دهد: «31/2/1356- خبری که پریروز راجع به [ویلیام] سالیوان (سفیر جدید آمریکا) عرض کرده بودم، خود شاهنشاه خوانده بودند. از آن مسئله که در ایران [دسته‌ی مخالف] opposition مذهبی هست و سالیوان به آن اشاره کرده است، ناراحت بودند... فرمودند، آخر این مردکه نمی‌فهمد که این‌ها مارکسیست‌ اسلامی و در دست روس‌ها هستند؟» (ص448) البته علم در این که لقب «مارکسیست‌های اسلامی» را به نیروهای مذهبی مخالف رژیم پهلوی نسبت دهد، با شاه همراه نیست اما او نیز هرگز وجود یک طیف مذهبی مخالف مستقل را به رسمیت نمی‌شناسد؛ البته برخلاف شاه که این طیف را وابسته به شوروی می‌داند، او دست غربی‌ها را در کار می‌بیند: «31/2/1356- عرض کردم، با وضع دنیا و تلویزیون و رادیو این همه دانشگاه و مدارس عالی و مجله و جراید، اگر باز هم دختری چادر سر کند و به دانشگاه برود و از مسخره شدن هراس نکند، شاهنشاه یقین بدانند از جایی آب می‌خورد. تنها قسمتی مربوط به روس‌ها (مارکسیست‌های اسلامی)، قسمتی هم به آمریکایی‌ها، و قسمتی هم حمق و تعصب است.» (ص448) شاه و علم، گویی چشم خود را بر واقعیت‌های سیاسی و فرهنگی کشور بسته بودند و به هیچ رو نیز قصد اعتراف به آن را نداشتند. بنابراین در حالی که علی‌رغم تلاش‌های گسترده آمریکا و رژیم پهلوی در اسلام‌زدایی از کشور، متن جامعه همچنان پیوند عمیق خود را با فرهنگ و ارزش‌های اسلامی حفظ کرده و موج قابل توجهی از گرایش‌های اسلام‌گرایی به ویژه در طیف جوانان و دانشجویان برخاسته بود، این دو همچنان غرق در تحلیل‌های خود، به دنبال دست و انگشت خارجی در این وقایع می‌گشتند: «8/3/1356- بعد فرمودند، پریروز که به جنوب شهر به محل فروشگاه‌های زنجیره‌ای رفته بودم، هزاران زن چادر به سر پدرسوخته دیدم. عرض کردم، نفوذ آخوند ... که بدان اشاره می‌شود، همین است... عرض کردم، اعلیحضرت یقین بدانند که انگشت خارجی در این کار و هزار کار دیگر هست. باید فوق‌العاده مواظب بود. »(صص456-455) مشاهده تعداد زیادی دانشجوی دختر چادری در دانشگاه شیراز که به گفته علم در زمان ریاست وی، آنها را مسخره می‌کردند و به همین دلیل حتی «یک نفر هم برای نمونه پیدا نمی‌شد» (ص65) نمونه دیگری است که حکایت از نفوذ ارزش‌های اسلامی به درون دانشگاه‌ها و جمع دانشجویان دارد و شاه و علم جز فحاشی به این طیف و وابسته خواندنشان، هیچ حرف و تحلیل دیگری درباره آنها بر زبان ندارند. شاه همان‌گونه که در تصورات خود، ارزش‌های اسلامی را نابود شده فرض می‌کرد و لذا از مشاهده زنان چادری در جامعه یا دانشجویان دختر چادری در دانشگاه، متعجب می‌شد، به طریق اولی چنین فکر می‌کرد که روحانیت نیز به سرعت در مسیر اضمحلال قرار دارد و عنقریب به کلی از جامعه محو خواهد شد؛ لذا پس از درخواست آیت‌الله خویی از وی برای حمایت از حوزه علمیه نجف، به صراحت عقیده خود را این‌گونه به علم اظهار می‌دارد: «اصولاً در دنیا بساط آخوند رو به اضمحلال است.» (ص44) همچنین شاه از صدور دستور برای تأسیس مراکزی در مشهد و شیراز برای تدریس علوم دینی سخن می‌گوید (همان) که طبیعتاً نقش آنها در جهت تسریع روند «اضمحلال بساط آخوند» بوده و به عنوان جایگزینی برای حوزه‌های علمیه به حساب می‌آمده‌اند. به هر حال شکی نیست که از نظر آمریکا و شاه، وجود حوزه‌های علمیه و حضور روحانیت در جامعه، همواره به صورت یک خطر بالقوه محسوب می‌شد؛ لذا در پی محو آنها بوده‌اند. این نکته‌ای بود که امام خمینی به فراست آن را دریافتند و در نخستین سال‌های دهه 40 با صدای بلند به همگان اعلام کردند و پس از تبعید از کشور نیز همواره به روشنگری درباره اهداف آمریکا و عوامل گوناگون آن برای اسلام‌زدایی از ایران پرداختند. با این حال، در یادداشت‌های علم نکاتی را می‌توان مشاهده کرد که حاکی از عدم روشن‌بینی سیاسی برخی روحانیون بلندپایه بود تا جایی که نه تنها به تقویت مواضع امام نمی‌پرداختند بلکه از رژیم پهلوی در جهت حفظ موقعیت خویش انتظار مساعدت داشتند: «26/3/1355- صبح شرفیاب شدم. کارهای جاری را عرض کردم. منجمله آیت‌الله [ابوالقاسم موسوی] خویی توسط یکی از محارم خود از نجف پیام داده بود که شاهنشاه ترتیبی بفرمایند که وضع آن‌ها محفوظ بماند و مخصوصاً از خمینی شکایت زیادی کرده بود که روزگار را بر ما تنگ کرده»(ص158) بدیهی است طرح چنین تقاضاها و موضوعاتی از سوی روحانیون بلندپایه‌ای همچون آیت‌الله خویی، نقش بسیار مؤثری در اوج‌گیری روحیه تبختر و خودبزرگ‌بینی در شاه نسبت به روحانیت داشت و چه بسا موجب می‌گردید او در تحلیل غلط خود از وضعیت روحانیت، راسخ‌تر شود و بر اشتباهات خویش در رابطه با این قشر و بلکه اصل اسلام، بیفزاید.
البته در این یادداشت‌ها، نامه‌ای از امام موسی صدر به علم به چشم می‌خورد که ضمن شرح اوضاع کشور جنگ زده لبنان و تبعات بسیار وخیم ناشی از این درگیری‌ها، از دولت ایران تقاضای کمک مالی برای سروسامان بخشیدن به وضعیت اسفبار شیعیان لبنانی کرده است. طبعاً با توجه به متن این نامه، باید تفاوتی اساسی میان آن با آنچه از سوی آیت‌الله خویی نگاشته شده بود، قائل شد؛ چراکه امام موسی صدر هیچ‌گونه تقاضای شخصی ندارد، بلکه با مشاهده وضعیت بسیار اسفناک مردم لبنان و علی‌الخصوص شیعیان که طبعاً در میان اعراب منطقه، یک اقلیت کوچک محسوب می‌شدند و چه بسا دولت‌های عربی تمایلی به کمک به آنها از خود نشان نمی‌دادند، لاجرم اخذ کمک از کشور شیعه ایران را به عنوان تنها راه موجود در پیش‌روی خود دیده و مبادرت به نگارش این نامه کرده است؛ هرچند واکنش شاه به این نامه، نشان داد که امام موسی‌صدر در محاسبات خود، دچار اشتباه شده است: «11/3/1356- کاغذی موسی صدر از لبنان نوشته بود. امر فرمودند، جواب نده. تمام تقصیرها به گردن خود این آدم [است]. حالا باز سنگ شیعیان را به سینه می‌زند.»(ص467) اگر به روابط حسنه و رو به گسترش شاه با صهیونیست‌ها و ملاقات‌های وی با مقامات اسرائیلی توجه کنیم، بهتر می‌توان دلیل این نحوه موضع‌گیری وی در قبال درخواست انسان دوستانه امام موسی‌صدر را درک کرد. از سوی دیگر نگاهی به موضعگیری صهیونیست‌ها درباره امام موسی صدر نیز حاکی از تشابه قضاوت شاه و آنها راجع به شخصیتی است که با سعی و تلاش خود توانست شیعیان لبنان را سازماندهی کرده و حرکتی را پایه گذاری نماید که در طول سالهای بعد تاکنون،‌ همچون خاری در چشم رژیم اشغالگر قدس بوده است. الیعزر تسفریر مأمور باسابقه موساد و آخرین مسئول پایگاه موساد در ایران در خاطرات خود، این نوع نگاه صهیونستی نسبت به امام موسی صدر را بخوبی بازتاب می‌دهد: «یک روحانی پرجذبه، از ریشه و تبار ایرانی، بنام موسی صدر که برادرزاده‌اش به عقد و همسری احمد، فرزند خمینی درآمد، با به‌کارگیری «خدعه»، شاه و ساواک را دچار مشکلات زیادی کرد. موسی صدر با بودجه کلانی که در اختیار داشت، درصدد اداره امور شیعیان لبنان، به عنوان یاری به «مستضعفین» و پا برهنگان برآمد، که این مقدمه‌ای گردید برای شالوده‌ریزی سازمان شیعه «اَمَل» که بعدها به یک تشکیلات چریکی مبدل شد، و همین «اَمَل» نیز زمینه‌ساز پایه‌گذاری سازمان حزب‌الله لبنان شد که به یکی از سیاسی‌ترین سازمان‌های چریکی بروی زمین مبدل گردید.»(الیعزر تسفریر(گیزی)، شیطان بزرگ شیطان کوچک، ترجمه فرنوش رام، لس‌آنجلس، شرکت کتاب، پاییز 1386 (2007م.)، ص57). البته بررسی میزان صحت و سقم ادعای این مأمور موساد در مورد «بودجه کلان» در اختیار امام موسی صدر با توجه به پاسخ شاه به نامه دردمندانه وی برای اندکی کمک به شیعیان لبنان که در وضعیتی براستی وخیم به سر می‌بردند، بخوبی قابل ارزیابی است، اما از سوی دیگر با توجه به اشتراک مواضع شاه و صهیونیستها،‌ می‌توان دریافت که علت امتناع محمدرضا از کمک به امام موسی صدر، عصبانیت شدید صهیونیستها از اقدامات وی در لبنان بود که طرح‌ها و نقشه‌های آنها را بکلی برهم زده و طبیعتاً شاه نیز بشدت از دست او خشمگین بود. در مجموع باید گفت هنگامی که تعاملات شخصیت‌هایی مانند آیت‌الله خویی یا شریعتمداری را با شاه یا حتی نامه‌نگاری‌های افرادی مانند امام موسی صدر را با دربار در نظر می‌گیریم و واکنش رژیم را در برابر آنها مشاهده می‌نماییم، بیش از هر چیز، به عمق درایت و هوشیاری امام خمینی پی می‌بریم که اولاً از همان ابتدای حرکت خود، هسته مرکزی رژیم - یعنی شاه و دربار- را علت‌العلل مفاسد و مظالم خواند و به جای پرداختن به حواشی، چشم فتنه را هدف قرار داد. ثانیاً در طول مبارزه، اگرچه با مشکلات و سختی‌های فراوان مواجه گشت، اما نه تنها حاضر به مصالحه با رژیم پهلوی نشد بلکه کوچکترین نرمشی هم از خود نشان نداد و مسلماً همین ایمان، روش‌بینی و استقامت در مسیر حق بود که توانست به فروپاشی یک رژیم وابسته و فاسد بینجامد. یادداشت‌های علم در سال‌های 55 و 56 مملو از موضوعات متنوع دیگری است که ارائه توضیحات تفصیلی درباره آنها ضرورتی ندارد و اشاراتی به برخی از آنها کافی به نظر می‌رسد. فساد اخلاقی شاه و علم، در این یادداشت‌ها همچنان جلب توجه می‌کند و البته تنها موضوعی که به نسبت 5 جلد گذشته به آن افزوده شده، وارد ساختن فرزند محمدرضا به عرصه این‌گونه فسادهاست. اگر در نظر داشته باشیم که در آن هنگام این فرزند بیش از 16 سال نداشت، به طوری که خود در ابتدای امر برای فروغلتیدن در این‌گونه مفاسد، احساس شرم می‌کرد، آن‌گاه می‌توان با توجه به اصراری که شاه و فرح، هر دو، به منظور هرچه سریعتر فراهم شدن بساط عیاشی برای او داشته‌اند، وضعیت اخلاقی و روحی خانواده سلطنتی را ارزیابی کرد. اگرچه علم خود نیز غرق در این فساد بود، اما به راستی با توجه به تکراری بودن «گردش رفتن» شاه، چرا وی اصرار داشته است تا در لابلای مسائل و موضوعات نسبتاً مهم داخلی و بین‌المللی، هر بار این مسئله را نیز که در آن هنگام طبعاً اهمیت چندانی نداشته است، در یادداشت‌های خود تکرار کند؟
موضوع دیگری که در این یادداشت‌ها جلب توجه می‌کند، ریخت و پاش‌ها و اسراف‌کاری‌های خانواده سلطنتی و درباریان است. در حالی که مردم و به ویژه روستاییان از کمترین امکانات هم برخوردار نبودند، اعضای مختلف خانواده سلطنتی هر یک به نوعی با بهره‌گیری از پول‌های بادآورده، به خوشگذرانی مشغول بودند. البته در این یادداشت‌‌ها‌ مشاهده می‌شود که محمدرضا بعضاً در مقابل برخی زیاده‌روی‌ها، چهره مخالف به خود می‌گیرد، اما علم در فرازی از خاطرات خود نمایشی بودن این‌گونه موضع‌گیری‌های محمدرضا را به خوبی نشان می‌دهد: «28/2/1356- عرض کردم، والاحضرت شاهدخت اشرف دیشب امر مبارک را به من ابلاغ فرمودند که به دولت بنویسم سالیانه بیست ملیون تومان برای مخارج دفتری و غیره ایشان داده شود. تأملی کرده، بعد سؤال فرمودند، برای چه این مبلغ را می‌خواهند؟... یکی آخر فکر مرا نمی‌کند که با این همه زحمتی که به من می‌دهند، اگر من از بین رفتم، دیگر این‌ها گُهی نیستند... عرض کردم، یک اشاره بفرمایید، همه را در سوراخ خودشان می‌نشانم، من که از کسی باک ندارم. شاهنشاه خاموش شدند و چیزی نفرمودند.»(صص422-421) مسلماً علم هنگام نگارش این عبارات در ضمیر خودآگاهش بوده است که خوانندگان بعدی این یادداشت‌ها به روشنی درخواهند یافت اگر شاه آن مخالفت و ابراز ناراحتی را از صمیم قلب ابراز کرده بود، در برابر این سخن، «خاموش نمی‌شد» و قاعدتاً دستوری برای جلوگیری از ادامه این روال، صادر می‌فرمود! البته علم گذشته از اشارات متعددی که به کاخ‌ها و زمین‌ها و مسافرت‌ها و گردش‌های شاه دارد و به این ترتیب تا حدودی مخارج شخص محمدرضا را مشخص می‌سازد، به نظر می‌رسد در یکی دو فراز از این یادداشت‌ها تلاش کرده است به صورت واضح‌تری این مسئله را به ثبت برساند: «21/5/1355- دو ساعتی با [محمدجعفر] بهبهانیان، معاون مالی دربار به امور مالی و اداری دربار رسیدگی کردم. من همیشه ذخیره‌ای در دربار دارم. حال هم حدود صد ملیون تومانی پول برای مخارج غیرمترقبه و غیراداری شاهنشاه در ذخیره و گردش نگاه می‌دارم، ولی موضوع را فقط بهبهانیان و خودم می‌دانیم، چون اگر به عرض شاهنشاه دریادل که پول در نظر او با خاک برابر است برسد، یک روزه تمام می‌شود. » (ص199) با توجه به ارزش یکصد میلیون تومان پول در سال 1355، اگر جمله علم را مورد دقت قرار دهیم، انصاف باید داد که بهتر از این امکان نداشت این پیام را به آیندگان منتقل کرد که شاه در رأس حیف و میل کنندگان پول کشور برای تمنیات شخصی خود قرار داشت و دیگران حتی به گردپای او نیز نمی‌رسیدند. فراز دیگری که این ولخرجی و خاصه‌خرجی محمدرضا را نشان می‌دهد، اعطای یکصدهزار دلار به عنوان هدیه جشن عروسی از سوی شاه به دختر برادرش است که در اینجا نیز علم مسلماً با در نظر داشتن حجم و ارزش این مقدار پول، می‌نویسد: «عمر بدهد به شاهنشاه من، دریادل است.» (ص500) موضوع دیگری که علم در این یادداشت‌ها به آن می‌پردازد، بی‌محتوا بودن بسیاری از تصمیماتی است که از سوی شاه برای مقابله با اسراف‌کاری‌ها و تخلفات اتخاذ می‌شود و طبعاً هیچ‌گونه تأثیری در بهبود اوضاع ندارد. بارزترین مورد در این زمینه تشکیل «کمیسیون شاهنشاهی» است که با تبلیغات گسترده و فراوانی آغاز به کار کرد و قرار بر این بود تا ضمن بررسی فعالیت‌های وزارتخانه‌ها و سازمان‌های دولتی، به طور جدی با هرگونه تخلفی برخورد نماید. علم با بیان گوشه‌ای از گفت‌وگوی خصوصی خود با هویدا - نخست‌وزیر- چندی پس از تشکیل این کمیسیون، ماهیت واقعی آن را برملا می‌سازد: «24/3/1356- ناهار نخست‌وزیر مهمان من بود... نظرش راجع به کمیسیون شاهنشاهی هم این است که شاهنشاه میل دارند در دنیا وانمود کنند که اگر دو حزب نداریم، بین خودمان اتوکریتیک خیلی شدید موجود است، و من به وزرا گفته‌ام این‌قدر نگران نباشند و جوش نزنند.»(ص492) حدود یک سال و اندی بعد، هویدا و جمعی دیگر از وزرا و مسئولان دولتی به اتهام دست داشتن در مفاسد اقتصادی دستگیر شدند، اما این مسئله به هیچ‌وجه ارتباطی با فعالیت کمیسیون شاهنشاهی نداشت. نظر هویدا مبنی بر تشریفاتی و سمبولیک بودن کمیسیون مزبور کاملاً درست بود. آنچه باعث بازداشت این عده گردید، فوران خشم مردم از بی‌عدالتی‌ها و فسادها و وابستگی‌های تحقیرآمیز رژیم پهلوی بود. البته مردم با توجه به تجربیات خود، از این آگاهی برخوردار بودند که این اقدام رژیم پهلوی نیز چیزی جز همان کارهای تشریفاتی و نمایشی بی‌محتوا برای فریب جامعه نیست و لذا به حرکت خود تا سرنگونی آن رژیم ادامه دادند. ارتباط شاه با بهایی‌ها نیز مسئله‌ای است که در این یادداشت‌ها جلب توجه می‌کند. علم چند بار به گفت‌وگوی خود با محمدرضا در مورد بیسوادی دکتر ایادی، پزشک مخصوص وی اشاره می‌کند:‌«11/3/1355- عرض کردم، جسارت می‌کنم، علاوه بر قاعده‌ی کلی که اطباء هیچ نمی‌فهمند، دیگر ایادی هیچ‌هیچ نمی‌فهمد. خندیدند، فرمودند، درست می‌گویی، ولی خوب، تا اندازه‌[ای] به مزاج من آشناست.» (ص134) پرواضح است که پاسخ شاه، نه برای علم و نه برای هیچ‌کس دیگری قانع کننده نیست؛ و لذا این سؤال به صورت جدی رخ می‌نماید که آیا این اراده خود شاه بوده یا الزامی فراتر از اراده او که نبض محمدرضا را همواره در دست یک بهایی قرار می‌داده است؟ علم در بخش دیگری از یادداشت‌های خود به نکته‌ای اشاره می‌کند که شاید بتواند پژوهشگران تاریخ را در یافتن پاسخ این سؤال کمک کند: «23/9/1355- فرمودند، راستی این‌ها که این همه حرص زمین می‌زنند مثل دکتر [کریم] ایادی، و مثل سگ هم زندگی می‌کنند، معنی این کار را نمی‌فهمم... عرض کردم، مسأله‌ی ایادی را غلام مطالعه کرده‌ام. فکر می‌کنم وقف امور بهائی‌ها بعد از مرگ خودش می‌کند وگرنه واقعاً این حرص معنی نمی‌دهد. شاهنشاه یک دفعه مثل این‌که توجه فرمایند، فرمودند، درست می‌گویی، باید همین‌طور باشد. اما من فکر می‌کنم خودشان اصولاً خبر دارند. می‌خواستند به من این‌طور حالی فرمایند که من بی‌اطلاع بودم.» (ص360) در پایان این مقاله باید خاطرنشان ساخت یادداشت‌های علم دارای نکات و مسائل متعدد دیگری نیز هست که امکان پرداختن به تمامی آنها در این مقال وجود نداشت، اما خوانندگان نکته سنج و پژوهشگر با مرور این یادداشت‌ها خواهند توانست ضمن دریافت نکات درست و نادرست‌ موجود در آنها، به بسیاری از واقعیت‌های تاریخی سال‌های پایانی عمر رژیم پهلوی واقف گردند.