فرشاد فرخزاد
5 اردیبهشت مصادف با روزی است که نظامیان آمریکایی در صحرای طبس شکست سختی را تجربه کردند. گفته میشود شخص کارتر چندان موافق حمله نظامی به ایران نبود. اما برای رهایی از انتقادهای روزافزون درباره آزادی گروگانها، مجبور شد به خواسته مخالفان خود جامعه عمل بپوشاند. برخی از مشاوران ارشد رئیسجمهور آمریکا نسبت به عواقب شوم حمله نظامی به ایران هشدار داده بودند.
عقلگرایان آمریکایی زمان حمله به طبس میدانستند که راه حل نظامی همیشه موجب بهبود وضعیتهای قرمز نمیشود. اما موج انتقادها به حدی بود که آنها خود را در پایان، تسلیم محافل تندرو کردند که سرانجام در طبس حرف طیفهای عقلگرا به اثبات رسید. محافلی در آمریکا که با مسایل بینالمللی منطقیتر برخورد میکنند. هیچ گاه حمله نظامی را علیه ایران تجویز نمیکنند. زیرا آنها میدانند ایران، قدرت منطقهای است که ابزارهای مهمی برای محافظت از خود و منافعاش در دست دارد.
روزی که طوفان شن نیروهای آمریکایی را زمینگیر کرده بود. تعداد زیادی از آگاهان سیاسی و تحلیلگران جهان بر این باور بودند که این شکست سخت برای آمریکا درس عبرت میشود. آرام آرام عمر دولت کارتر به سر میآمد و وی در نهایت از رقیب جمهوریخواه خود رونالد ریگان شکست خورد.
با روی کار آمدن دولت رونالد ریگان، جمهوری اسلامی و ایالات متحده درباره مساله گروگانها به مذاکره پرداختند که در نهایت دولت آمریکا متعهد شد در قبال آزادی گروگانها در امور داخلی ایران مداخله نکند (تعهدی که بارها واشنگتن آن را نقض کرده است).
مشکل دیگری که موجب شد دامنه اختلافات میان تهران و واشنگتن گستردهتر شود. مساله جنگ ایران و عراق بود.
در آن زمان بسیاری از آگاهان مسائل بینالمللی معتقد بودند کاخ سفید نه تنها از رژیم بعث به رهبری صدامحسین مخلوع حمایت میکند. بلکه در جنگ و به سود عراق مستقیما دخالت خواهد کرد. سرانجام رونالد ریگان تصمیم گرفت از تمام توان خود برای حمایت و پشتیبانی از ارتش عراق استفاده کند تا ایران هر چه زودتر تسلیم شود که این اتفاق هیچگاه رخ نداد و برعکس با گذشت 21 ماه از جنگ، این ارتش عراق و حمایت کنندگان آن بودند که تسلیم قدرت نظامی ایرانیان شدند و خاک ایران را ترک کردند. ریگان به رغم به راه انداختن جنگهای روانی و تبلیغی در مقابله با جمهوری اسلامی، هیچ گاه سعی نکرد رویارویی نظامی را در پیش گیرد.
چند ماه پس از جنگ، دوران ریاست رونالد ریگان به پایان رسید و جورجبوش پدر به ریاستجمهوری آمریکا انتخاب شد. و جورجبوش پدر هم هیچ گاه به فکر دخالت نظامی در ایران نبود. این در حالی بود که جنگ خلیجفارس (نفت) کم کم شروع میشد و ایران به صورت رسمی اعلام کرد که در این جنگ کاملاً بیطرف خواهد بود. اقدامی که تا حدود زیادی مقامات کاخ سفید را عصبانی کرده بود. اما جورجبوش پدر سعی کرد تمام فکر و ذکر خود را روی موضوع عراق متمرکز کند. سال 1992 دوران 12 ساله حکومت جمهوریخواهان بر آمریکا پایان یافت و بیلکلینتون از حزب دموکرات به قدرت رسید. با به قدرت رسیدن دموکراتها در ایالات متحده تا حدود زیادی موضوع حمله نظامی به حاشیه رفت و به جای آن، صحبت مذاکره بین تهران و واشنگتن به میان آمد که به دلیل دیوار معروفی به نام «بیاعتمادی» بین 2 کشور، این موضوع محقق نشد.
در تحلیل کلی میتوان گفت هر زمان دامنه اختلافات میان تهران و واشنگتن افزایش مییابد. بحث حمله نظامی پیش کشیده میشود. در این زمان است که استراتژیستهای سیاسی که به مطالعه روی گزارهها اصرار میورزند، تشخیص میدهند که زیان این اقدام بیشتر از سود آن است. از سوی دیگر، سیاستمداران منطقی ایالات متحده همگی معتقدند در مسائل خاورمیانه باید در بسیاری از موارد با ایران وارد مذاکره شد و نقش این بازیگر قدرتمند منطقهای را جدی گرفت که مصداق این جمله را امروز در عراق میتوان بخوبی مشاهده کرد.
و اما در سال 2000 در آمریکا قدرت با رأی دادگستری عالی ایالات متحده به دست نئومحافظهکاران سپرده شد تا همگان منتظر باشند که این بار جورجبوش پسر چه سیاستهایی را در خصوص ایران اتخاذ میکند. روسای جمهوری قبل از بوش پسر، همگی عملکرد خود را در عرصه دیپلماسی موفق ارزیابی میکردند و سیاستهای خود را در مسائل بینالمللی درست و منطقی میدانستند. ریگان مبارزه با شوروی و فروپاشی آن، جورجبوش پدر آزاد کردن کویت از دست صدامحسین و کلینتون آزاد کردن بوسنی و کوزوو از دست یوگسلاوی و در نهایت سرنگونی میلوسویچ. اینها اقداماتی (به تعبیر آمریکاییها موفق) بودند که در پرونده دیپلماسی دولتهای قبل از جورجبوش پسر دیده میشود.
حوادث 11 سپتامبر و جنگآفرینیهای جدید
سالهای اولیه قرن بیستویکم را میتوان انقلابی نو در فضای روبط بینالملل نام برد؛ فضای پیچیدهای که ناشی از حوادث 11 سپتامبر و جنگها و تحولات نوین جهانی و منطقهای است. نئومحافظهکاران موفق میشوند فضای تازهای در نظام ژئوپلتیک بینالمللی پدید آورند که به دلایل فراوان نمیتوان آن را مثبت ارزیابی کرد. زیرا اقدامات این طیف بیشتر از آن که در جهان امنیت به ارمغان بیاورد. بینظمی و بیثباتی را تقویت کرده است. حمله به افغانستان و بخصوص عراق موجب شد که جامعه جهانی نه تنها شاهد از بین نرفتن تروریسم مدرن (تهدید کنندگان امنیت بینالمللی) باشد. بلکه اقدامات کاملا اشتباه دولت واشنگتن در منطقه خاورمیانه موجب به وجود آمدن شکل تازهای از تروریسم شد. جورجبوش همچنان حرف حمله به کشورهایی را به میان میآورد که دوست ندارند در جهت منافع کاخ سفید حرکت کنند. لذا آنها را محور شرارت لقب میدهد و مرتبا حرف از عملیات نظامی به زبان میآورد.
از سوی دیگر، جمهوری اسلامی ایران هم از نگاه جورج دبلیوبوش محور شرارت است و به تعبیر دولتمردان کاخ سفید، تمام گزینهها بویژه گزینه حمله نظامی در تقابل با ایران مطرح است؛ این در حالی است که ایرانیان در ایجاد یک سیستم نظامی و امنیتی در کشورشان بسیار موفق بودهاند و بارها به جهانیان ثابت کردهاند که توانایی بالایی و همچنین ابزارهای فراوانی برای دفاع از منافع خود در اختیار دارند.
ریچارد پل از اندیشهسازان بزرگ نئومحافظهکار، پیش از جنگ عراق معتقد بود باید ایران در اولویت حمله نظامی باشد؛ اعتقادی که بلافاصله در میان حلقه تنگ نئومحافظهکاران شکاف ایجاد کرد که در نهایت عراق در اولویت حمله قرار گرفت.
در طول اشغال عراق، ارتش آمریکا ضعفهای فراوانی از خود نشان داد؛ ضعفهایی که توانست در جهان امروز نقاط آسیبپذیر این قدرت بزرگ را نمایان سازد. بوش در حمله به عراق یکجانبهگرایی کرد و بر خلاف میل جامعه جهانی، دست به اقدام اشتباهی زد که هنوز پس از گذشت 3 سال تاوان آن را میدهد. حال باید به انتظار نشست و دید آیا این طیف بعد از شکست در جبهه عراق، واقعیتگرایی و عقلمحوری را پیشه میکند یا بار دیگر توهم قدرت، آنها را فریب میدهد؟