تاریخ انتشار : ۲۶ دی ۱۳۸۷ - ۰۷:۱۲  ، 
شناسه خبر : ۷۱۴۶۳

محمد مطلق
گروه گفت‌وگو
میشل فوکو را باید بشناسید، او و افرادی همچون روران بارت، دریدا و از متاخرین هابرماس، محصول پایان دوره تاریخی اندیشه و نظام‌های ساختمند فلسفی غرب هستند. در واقع پس از آن که فریدیش نیچه ساختمان منظم فلسفه را در هم ریخت و گزاره‌های شاعرانه را جایگزین گزاره‌های بنیادین اندیشه به معنای فلسفه کرد، دیگر حکم پایان عصر «خردورزی ساختمند» صادر شد.
این پروسه همچنان ادامه دارد و چهره‌های علمی غرب بی‌هیچ مهابایی خود را روشنفکر می‌نامند نه فیلسوف و میشل فوکو هم یکی از همان روشنفکران است. روشنفکری که نه تنها پایان عصر اندیشه بلکه پایان عصر دین و حکومت‌های دین‌مدار را هم در ساخت فکری خود دارد.
مرگ قهرمانان اندیشه
با مرگ قهرمانان اندیشه در غرب و صدور حکم برتولت برشت یکی از چهار رکن مکتب فرانکفورت مبنی بر تحقیر ملت‌هایی که محتاج قهرمانان هستند بدنه اندیشه و خردورزی غرب از هم متلاشی شد. حال اندیشمندان نوظهور به جای آن که یک ایدئولوژی مبنایی را دستمایه کار خود قرار دهند همچون خوابزدگانی که خود را به در و دیوار بکوبند و خواب‌آلوده به هر سوی شهر سرک بکشند خرده‌اندیشه یا «صورت‌بندی نظری» را جایگزین «ساختمندی اندیشه» و «دستگاه فلسفی» کرده‌اند، اصلاً به همین خاطر است که آدم‌هایی مثل فوکو، بارت و دریدا هم در مورد «زایمان» کتاب نوشته‌اند، هم در مورد «انقلاب‌ها» هم در مورد «فوتبال» و هم «تجارت ‌جهانی»‌.
قاعدتاً در چنین رویکردی هر ایدئولوژی بنیادین، منظم، بدیهی و جهانمند نفی شده است، یعنی‌ آنچه که سال‌ها پیش فیخته، شلینگ و استادشان ایمانوئل کانت بنیان نهاده بودند و نیز به اثبات رسانده بودند. در رویکرد جدید غرب هم ایدئولوژی‌های زمینی را نفی کرد، هم مکاتب آسمانی و هم اندوخته‌های تاریخ فلسفه خودش را. شاید تمام این دهن‌کجی‌ها را به خویش در آن جمله معروف نیچه بتوان یافت، جایی که کانت پدر فلسفه غرب را به ریشخند می‌گیرد و به او می‌گوید: «پدر روحانی!»
خرده خردورزان غرب که به هیچ «نقطه عزیمت فکری» اعتقادی ندارند حتی فلسفه مکانیکال مارکس را هم به سخره گرفتند و تمامی این انکار خویش حاصل انکار خداوند در سرچشمه مکاتب فکری غرب یعنی اومانیسم و انسان محوری فاقد خالق بود. گویی این نطفه را اندیشه غرب سال‌ها و قرن‌ها با خود حمل کرد تا آن که در شوپن هاور و نیچه به ثمر بنشیند و پس از آن معنویت خودساخته جایگزین دین، خرده خردورزی جایگزین دستگاه‌های عظیم فلسفی و خرده حرکت‌های ابریشمی سیاسی، جایگزین حرکت‌های بزرگ و انقلابی اجتماعی ـ فرهنگی شده باشد.
در این وانفسا انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی‌(ره) تمام معادلات را به هم ریخت. میشل فوکو آنچنان تعجب کرد که مجبور به سفر شد. او می‌گوید: «باید به ایران بروم و تحولات انقلاب اسلامی را از نزدیک مشاهده کنم، زیرا بعید می‌دانم انقلابی چنین وسیع و بزرگ با ریشه‌های ایدئولوژی دینی به وجود آمده باشد!»
انقلاب اسلامی به غرب گوشزد کرد که نه به اندیشه دیگر ملت‌ها بلکه به اندیشه اندیشمندان بزرگ خود دهن‌کجی نکنند. به آن‌ها گوشزد کرد اراده تاریخ می‌تواند بالاتر از اراده انسان‌ها باشد و نمی‌توان سیر منطق خودساخته تاریخ غرب را به تاریخ دیگر ملت‌ها آنچنان گره زد که در غرب کاشت و در شرق برداشت کرد.
انقلاب اسلامی مردم ایران به اندیشمندان نوظهور غرب این درس را داد که نمی‌توان به این سادگی خرده خردورزی را جایگزین اندیشه‌های بزرگ و بنیادین کرد و نمی‌توان نقش معنویت را در حرکت توده‌های اجتماعی نادیده گرفت و به ‌طور طبیعی چنین درسی به غرب حساسیت‌برانگیز هم خواهد بود. چنانچه پس از حضور میشل فوکو در ایران و نگارش کتاب انقلاب اسلامی و اعتراف به اشتباه روشنفکران و نه فیلسوفان غرب میزان کنترل‌ها و اخلال‌گری‌ها بالا گرفت تا آنجا که سازمان «موساد» یک معاونت را صرفاً برای بررسی مسایل ایران تعریف کرد، اما قاعده بازی تنها به موضوعات سیاسی ـ امنیتی ختم نمی‌شود، غرب امروز قاعده بازی فکری را تغییر داده است، چرا که باید با ایدئولوژی به جنگ ایدئولوژی رفت.