تاریخ انتشار : ۱۵ دی ۱۳۸۷ - ۰۸:۴۱  ، 
شناسه خبر : ۷۱۴۷۳
نگاهی به یکپارچه‌سازی دشمنان در سیاست خارجی آمریکا

هادی خسروشاهین

فرید زکریا در آخرین مقاله خود در نیوزویک به مطلبی اشاره می‌کند که منزلتی راهبردی دارد و از این حیث می‌تواند راهبر خط مشی و تعیین کننده تاکتیک باشد.

او از سیاست یکپارچه‌سازی دشمنان آمریکا انتقاد می‌کند و این موضوع را عاملی برای اتلاف منابع ایالات متحده جهت مبارزه با تروریسم می‌داند.

زکریا به نام ناکارآمدی، به سیاست خارجی دولت بوش خرده می‌گیرد که چرا تمامی گروهها و بازیگران اسلامگرا در خاورمیانه را به یک چوب می‌راند؟! به همین دلیل هم زکریا را باید یک لیبرال تمام عیار دانست، او در این حوزه از همانندی‌های لازم با دولت بوش برخوردار نیست.

او همچون لیبرال‌ها، مباحث خارجی را به حوزه داخلی می‌کشاند و برای او جامعه‌شناسی جوامع و تبارشناسی گروهها همانقدر اهمیت می‌یابد که مسائل خارجی و ساختار و قواعد بازی در نظام بین‌الملل.

این ویژگی‌، اندیشه زکریا را از نئومحافظه کاری متمایز می‌سازد. نئومحافظه‌کاران همان چپ‌های شیفته کمونیسم شوروی هستند که در میانه راه توبه کردند و راه دیگری جستند.

آنها بعدها بخوبی توانستند این نوع چپ‌گرایی را با رسالت‌گرایی آمریکایی پیوند بزنند و از آن ملغمه‌ای بسازند که پیامدهایش را امروز در صحنه خاورمیانه شاهد هستیم.

موضوع مورد بحث زکریا در ارتباط با یکپارچه سازی دشمنان آمریکا، بدون توجه به روند تاریخی نبوده است.

آمریکا در جنگ جهانی دوم برای اولین بار با جبهه واحدی از دشمنان روبرو شد که یک ایدئولوژی تمامی عناصر و بازیگران دخیل در آن را به یکدیگر نزدیک و قرابت‌ها را حائز اهمیت می‌کرد.

آن ایدئولوژی، فاشیسم بود و شیفتگی رهبران ساده‌لوح تاریخ به این مجموعه هماهنگ و منسجم از نژاد، رنگ و خون.

بنابراین، آمریکا در این مرحله با دشمنی یکپارچه مواجه بود و تهدیدهای مؤثر از سوی یک جبهه و تنها یک ایدئولوژی. ایالات متحده در این نبرد گسترده نماینده جهان آزاد بود و رسالت آن، پیروزی بر فاشیسم. در آن دوران، مسأله برای آمریکاییها نه یکپارچه‌سازی دشمنان، بلکه "دشمن یکپارچه" بود.

اما با چشیدن طعم شیرین پیروزی در جنگ جهانی دوم، آمریکا ویژگی دشمنی یکپارچه را در بایگانی تاریخ قرار نداد، بلکه به عنوان یک دستور کار پیگیری کرد تا آنجا که به قول گراهام فولر آن را به یک سنت رفتاری در سیاست خارجی خود تبدیل کرد؛ چرا که فضای پس از جنگ جهانی دوم و شکل‌گیری نظام دو قطبی استمرار چنین نگاهی به جهان را ضروری می‌ساخت.

آمریکا در این دوران دوباره با یک ایدئولوژی روبرو شد که به انترناسیونالیسم باور داشت و پایان تاریخ را کمونیسم می‌دانست. این ایدئولوژی به دنبال آن بود که با قدرت هسته‌ای در گام اول ثبات و امنیت را برای خود تضمین کند و در گام بعدی دامنه نفوذ خود را بگستراند.

این نبرد بر خلاف جنگ جهانی دوم، متمدنانه و بدون خون‌ریزی بود و راه پیشبرنده آن نیز توازن وحشت و قدرت بازدارنده بود. طبیعی بود که آمریکا در چنین فضایی بار دیگر شرایط گذشته را بازسازی کند و خود را نماینده جهان آزاد و ایدئولوژی کمونیسم و شوروی را محور شرارت بداند.

واقعیت، مؤلفه‌ها و عناصر سازنده آن نیز بروز چنین رفتاری را منطقی جلوه می‌داد. چرا که مجموعه عوامل بار دیگر دست به کار شد تا آمریکا با یک دشمن مواجه شود.

اما با فروپاشی نظام دو قطبی و ارائه نظم نوین جهانی منطبق بر خصلت رسالت‌گرایی آمریکایی، این بار جبهه‌ای پراکنده و منفک از یکدیگر فراروی ایالات متحده قرار گرفت.

اما چون روبرو شدن با دشمن یکپارچه به یک سنت رفتاری تبدیل شده بود، این بار آمریکا، واقعیت را به کناری زد و ایده را بر آن تحمیل کرد.

از همین رو یکپارچه‌سازی به شیوه‌ای ثابت در برخورد با دشمنان آمریکا از سال 1991 تبدیل شد. در همین دوران تروریسم به مثابه یک جبهه واحد قلمداد شد، بدون توجه به تفاوت بافت جوامع و گروههایی که در آن قرار می‌گرفتند.

با وقوع حادثه 11 سپتامبر و حاکمیت نئومحافظه‌کاران در کاخ سفید، وزنه به سود ایده یکپارچه‌سازی آنچنان سنگین شد که دیگر کمتر اثری از واقعیت بر جای ماند.

برچسب‌هایی در قالب محور شرارت برای سه کشور ایران، سوریه و کره شمالی و همچنین به کارگیری عناوینی مثل فاشیسم اسلامی به ترجیح بند کلام مقامات آمریکایی تبدیل شد. همه می‌دانستند و ظاهراً سکانداران کاخ سفید به آن باور نداشتند که ایران، سوریه و کره شمالی سه بازیگر با گرایش‌ها و تمایلات مختلف هستند. هر کدام در اقتصاد، اجتماع و سیاست‌ساز خود را کوک می‌کند و آهنگ‌های متفاوتی می‌نوازند.

اگر گوش معیوب نباشد و از عارضه مادرزادی هم رنج نبرده باشد، به خوبی این نکته را در می‌یابد که آهنگ این سه کشور با یکدیگر هارمونی و هماهنگی ندارد.

اما ظاهراً چون گوش شنوایی نبود و چشم بینایی هم وجود نداشت، اوضاع پس از 11 سپتامبر و اعلام محور شرارت نه تنها بهتر نشد که شرایط نابسامانتری هم به وجود آمد و آن وقتی بود که بوش دوباره می‌خواست برای ساده‌سازی مسائل همه دشمنان آمریکا را با یک چوب براند و آنها را در جبهه واحدی قرار دهد.

این بار بوش اشاره به مفهومی داشت که نه به مذاق لیبرال‌ها در آمریکا خوش آمد و نه کارشناسان مسائل بین‌المللی از آن استقبال کردند.

بوش این بار فاشیسم اسلامی را پیش کشید تا از سیاست مبارزه با تروریسمی که در عراق ناکام مانده بود، عقب نیافتند.

از سخنان بعدی بوش، اینطور برمی‌آید که این مفهوم در برگیرنده تمامی جنبش‌های اسلام گرای شیعه و سنی است. از القاعده گرفته تا حزب‌الله لبنان، از حماس تا طرفداران مقتدا صدر و آنچه در این سنت رفتاری و مفهوم سازی‌ها نهفته است، غیرواقعی کردن جهانی است که پس از جنگ سرد به شدت متکثر و پراکنده شده است.

مفهوم فاشیسم اسلامی، فاقد پویایی‌های لازم برای درک پیچیدگی‌های رفتاری و روانشناختی و تمایزهای گروههای اسلامگرا در خاورمیانه است.

به طور مثال حزب‌الله لبنان در مقایسه باالقاعده تفاوتش از زمین تا آسمان است، ولی به طور قطع مفهوم فاشیسم اسلامی این تفاوت‌ها و اختلافات را بر نمی‌تابد و از این رو از تحلیل مسائل پیرامون جنبش‌های اسلام‌گرا عاجز می‌ماند و دستپخت آن هم حوادثی نظیر لبنان و عراق می‌شود.

اگر سیاستمداران آمریکا از نگاه واقع‌بینانه‌ای برخوردار بودند، آنچنان که فرید زکریا از آنها می‌خواهد، تفاوت‌ها میان حزب‌الله و القاعده برای آنها ملموس و عینی بود. بر این سیاق، حزب‌الله لبنان را باید برآمده از جوهره اندیشه سنت گرای شیعی دانست، آنچنان که نماد این سازمان یعنی سیدحسن نصرالله نشان می‌دهد.

روحانیت در اندیشه شیعی یکی از نشانه‌های بارز سنت‌گرایی دینی و اسلام تاریخی است.  از همین رو پیوند و همبستگی این سازمان با فقه شیعی عنصری پایدار و ثابت است.

در فقه شیعه مصلحت، تقیه و عناصری از مصلحت‌گرایی، جایگاه ویژه‌ای دارد. نگاه فقه شیعه به عناصر و ارکان حکومت و مفهوم جهاد در عصر غیبت نیز قابل تأمل است.

به طور نمونه علمای شیعه در مورد جهاد ابتدایی اجماع نظر ندارند، به همین دلیل هیچ کدام از مراجع شیعه جاز عینی و آشکار برای عملیات انتحاری که در حکم جهات ابتدایی باشد، نمی‌دهند.

سیدحسن نصرالله نیز به عنوان یک روحانی، پرورش یافته همین دستگاه آموزش سنتی در مذهب شیعه است و از همین رو همان چیزی را می‌گوید و به آن عمل می‌کند که علمای شیعی در مورد آن اجماع نظر دارند. به دلیل قرار گرفتن روحانیت در رأس هرم قدرت، تصمیم‌گیری‌ها در حزب‌الله لبنان به صورت شبکه‌ای اتخاذ نمی‌شود، بلکه منبع و سرمنشأ دستورات و سازماندهی از بالا به پایین انجام می‌شود.

روحانیت هم رهبر سیاسی و هم رهبر مذهبی حزب‌الله لبنان محسوب می‌شود، آنچنان که خود حزب‌الله نیز محصول پیوند این دو حوزه اجتماعی است. به همین دلیل روحانیت هم منبع رسمی صدور احکام شرعی و هم منبع رسمی احکام سیاسی در حزب‌الله لبنان محسوب می‌شود. از همین رو تمامی احکام شرعی و سیاسی بر مبنای فقه شیعی در چارچوب استنباطات فقهی صورت می‌گیرد.

نکته دیگر اینکه حزب‌الله با پسوند لبنان نشاندهنده کنار آمدن با مرزهای دولت، ملت به عنوان واقعیت در عصر جدید است. بنابراین، آنها دیگر مدعی خلافت‌گرایی و رسالت‌گرایی جهانی نیستند. اما از این لحاظ القاعده، تفاوت‌های بنیادین با حزب‌الله لبنان دارد. رهبر القاعده و مقامات ارشد آن نه مفتی هستند و نه پرورش یافته دستگاه آموزش رسمی در مذهب سنی.

آنها چون اسلام را از اسلام تاریخی جدا کرده، خود را در قد و قامت یک مجتهد دینی قلمداد می‌کنند تا بتوانند احکام شرعی را به صورت خود خوانده صادر کنند. از همین رو آنها از سنت دینی عبور می‌کنند و دستگاه آموزش سنت اسلامی را زیر سؤال می‌برند تا فضای مانور برای تفسیر به رأی متون مذهبی آماده شود.

به همین دلیل آنها قرآن را به مثابه یک مانیفست می‌دانند که نیازی به تفسیر ندارد و از همین رو به محض مواجه شدن با آیه‌های جهاد و حکم، به جهاد می‌رسند و به جهان اعلام جنگ می‌دهند.

القاعده به دلیل فقدان یک مرکزیت رسمی مذهبی و سیاسی و همچنین ویژگی عدم پیوستگی با دستگاه آموزش سنتی به شکل یک جنبش شبکه‌ای مشکل عمل می‌کند و به شکل ماتریسی نیز اداره می‌شود و شکل و سیاق یک سازمان هرمی شکل را به هیچ وجه به خود نمی‌گیرد. باید توجه کرد که جنبش‌های شبکه‌ای به سلول‌ها و واحدهای کوچک خود خودمختاری اعطا کرده‌اند. القاعده به هیچ حد و مرزی خود را محدود نمی‌داند، حوزه فعالیت خود را از عراق تا مغرب و از اسپانیا تا لندن و از آمریکا تا اندونزی گسترش داده است تا بتواند به رسالت نهایی خود یعنی تشکیل خلافت جهانی اسلام تحقق بخشد.

به دلیل همین تفاوت‌ها نیز حزب‌الله مصلحت گراست و وارد مذاکرات در ساختار داخلی لبنان می‌شود و هم در جست‌وجوی متحدینی، دیپلماسی در جهان خارج را پی می‌گیرد. اما القاعده سازش ناپذیر و مستطلب است و از همین رو نه با ساختار داخلی جوامع خاورمیانه‌ای کنار می‌آید. و نه دنیای خارج را به رسمیت می‌شناسد.

با این توضیح شاید معنای سخن زکریا بهتر درک شده باشد که یکپارچه‌سازی دشمنان، منابع ایالات متحده آمریکا را به هدر می‌دهد و کاخ سفید را از اهداف خود در راستای مبارزه با تروریسم منحرف می‌سازد.