تاریخ انتشار : ۲۹ دی ۱۳۸۷ - ۱۲:۲۲  ، 
شناسه خبر : ۷۱۹۰۱

مهدی محمدی
ذهنیت آمریکایی امروز درگیر انواعی از مشکلات و دشواری هاست. این ذهنیت یا آنچه غربی ها خود آن را «نقطه دید» (Point of view)- منظری یا چارچوبی که یک فرد یا یک سیستم از آن به موضوعات دور و بر خود می نگرد و داده های محیطی را با استفاده از پیش فرض های آن تحلیل و پردازش می نماید- امروز تا حدود زیادی بیمار است. ایالات متحده نمی تواند دنیای پیرامون را درست و آنچنانکه به واقع هست ببیند و چون نمی تواند درست ببیند، داده های دقیقی از آن استخراج نمی کند و چون داده های دقیقی در اختیار ندارد و آنها را به روش کارآمدی هم پردازش نمی کند، تحلیل هایی آکنده از سوء تفاهم و از چرایی و چگونگی وقوع رویدادها و شکل گیری فرایندها عرضه می کند و نهایتاً همین تحلیل های عمیقاً نادرست و انحرافی را مبنای اتخاذ تصمیم های بسیار بزرگ قرار می دهد. البته طبیعی است تصمیمی که فرایند شکل گیری آن چنین مملو از نادانی و ناتوانی ذهنی بر هم انباشته باشد، هرگز اصولی و دقیق از کار درنخواهد آمد و خیلی زود پس از اجرا شدن به دردسری چنان بزرگ تبدیل می شود که متولیانش آرزو می کنند ای کاش هرگز خود را به ورطه آن در نینداخته بودند.
طرح خاورمیانه بزرگ و ایده های پشتیبان آن از جدیدترین و در عین حال عبرت آموزترین محصولات ذهنیت علیل آمریکایی در تحلیل امور منطقه ای و جهانی است. این طرح از روز اول بر مبانی و مفاهیمی نادرست و روش هایی ناکارآمد استوار شده بود. آمریکایی ها نه هیچ برآورد دقیقی از توان و ظرفیت نیرویی و عملیاتی خود (سخت افزاری و نرم افزاری) برای ورود به عرصه خطیر و پرچالشی چون تغییر شکل ژئوپلتیکی و ژئواستراتژیکی خاورمیانه داشتند و نه از سوی مقابل هیچ وقت تلاش کردند محیطی را که این طرح باید در آن پیاده شود یعنی منطقه خاورمیانه به دور از خیالبافی و به نحو واقعگرایانه بشناسند. آنچه امروز این طرح را کاملاً به شکست کشانده دقیقاً همین اشتباهات محاسباتی در مطالعه محیط خاورمیانه است. طراحان و برنامه ریزان آمریکایی هرگز نتوانستند نیروهای واقعی فعال در منطقه را که اغلب بسیار نیرومند ولی زیرزمینی بودند شناسایی و برای زمانی که این نیروها آزاد شده و شروع به فعالیت و اثرگذاری کرده باشند، برنامه ریزی کنند. امروز این نیروها و در رأس همه آنها اسلام انقلابی الگو گرفته از مدل ایران، آزاد شده اند و در حال شکل دهی به نظمی جدید در این منطقه اند بی آنکه آمریکا حتی شناخت درستی از ماهیت و ظرفیت های این نظم و نیروهای به وجود آورنده آن داشته باشد چه رسد به اینکه درصدد مقابله با آن برآید.
این همه سوءتفاهم و اشتباه محاسباتی ناشی از چیست؟ بزرگترین علت را باید در آن بیماری- یا بیماری هایی- جست وجو کرد که ذهن محاسبه کننده را به انحطاط و گمراهی کشانده است. این «علت»ها بی شمار و از انواع گوناگونند. بعضی از آنها کشف و درباره آنها بحث شده اما بعضی دیگر همچنان پنهان خواهد ماند و سال ها زمان باید بگذرد و آمریکایی ها گزاف ترین هزینه ها را باید بپردازند تا بالاخره آن بیماری ها هم کشف و برای حلشان چاره ای اندیشیده شود.
یکی از مهم ترین بیماری های ذهنیت آمریکایی که البته استثنائاً نه تنها ناشناخته نیست بلکه آمریکایی ها به شیوه ای بسیار جالب در حال رهاندن گریبان خود از چنگال آن هستند، بیماری یا عادت «خود برتربینی مطلق» یا همان عادت همیشه پیروز بودن است.
بیش از 60 سال، زندگی در یک دنیای بدون معارض، دنیایی که در آن آمریکا عادت کرده است همیشه حرف خود را به کرسی بنشاند و جریان امور را به سمت دلخواه خود هدایت کند، آرام آرام این ذهنیت را در آمریکایی ها به وجود آورده که اوضاع و احوال همواره نهایتاً باید چنان باشد که آنها می خواهند و می پسندند.
این خوی متکبرانه را البته چند حادثه مهم از جمله پیروزی انقلاب اسلامی در ایران ظرف دهه های اخیر به چالش کشیده و حتی رسوا کرده است. اما به نظر می رسد اخیراً و تحت تاثیر تحولات پرشتاب و بسیار معنادار خاورمیانه آمریکایی ها خودشان هم به این نتیجه رسیده اند که باید این عادت راترک کنند و دیگر آن زمان که ایالات متحده بتواند همه امور را به نحو دلخواه خود شکل دهد به سر آمده است. ما اکنون نشانه های روشنی از تلاش برای تغییر این ذهنیت توسط خود آمریکایی ها در دست داریم؛ گویی ایالات متحده در حال تمرین دادن خود است به اینکه نه فقط همیشه نمی تواند پیروز باشد، بلکه شکست لااقل در منطقه خاورمیانه تقدیر محتوم آن است. آنچه می ماند فقط این است که راهی بیابند تا آبروریزی و بی حیثیتی ناشی از این شکست های بزرگ به حداقل ممکن کاهش پیدا کند.
مرور بسیار اجمالی دو نمونه موضوع را روشن تر خواهد کرد. نمونه اول؛ آمریکایی ها صحنه عراق را باخته اند. یکی از رادیکال ترین مخالفان ایالات متحده امروز نخست وزیر عراق است و بزرگترین رقیب منطقه ای آمریکا یعنی ایران، موثرترین بازیگر تحولات عراق. افکار عمومی و مردم عراق هم حالا که دولت منتخب خویش را بر سر کار می بینند، بسیار بیش از گذشته در آمریکایی ها به چشم مزاحمانی که هرچه زودتر باید جل و پلاس خود را جمع کنند و بروند، می نگرند. آمریکایی ها این وضع را به خوبی فهمیده اند و تاکتیکی هم که در مقابل در پیش گرفته اند جز این نیست که با شلوغکاری رسانه ای و زبان بازی دیپلماتیک آبروریزی ناشی از آن را به حداقل ممکن تقلیل دهند. آمریکایی ها می دانند حضور جواد مالکی در پست نخست وزیری عراق همانقدر نمایانگر شکست آنهاست که نخست وزیری ابراهیم جعفری. اما اکنون دوره افتاده اند و می گویند ما نخواستیم جعفری نخست وزیر عراق باشد و نشد! اما نمی گویند این جواد مالکی که اکنون به جای جعفری نشسته در ضد آمریکایی بودن بالاتر از جعفری نباشد چیزی هم کم از او ندارد. آمریکا درواقع شکست خورده، اما قصه را چنان جلوه می دهد که گویی همان شده که او می خواسته است.
نمونه دوم؛ به پرونده هسته ای ایران نگاه کنید. همه آنچه آمریکایی ها و دیگر متحدانشان امروز از ایران می خواهند یک تعلیق- ولو بسیار کوتاه مدت- یا به قول خودشان یک «مکث» است. آمریکا شکست خود در جلوگیری از تبدیل شدن ایران به یک قدرت هسته ای را پذیرفته و اکنون فقط در پی آن است که با گرفتن یک تعلیق کوچک از ایران فکری به حال آبروی برباد رفته خود بکند. اگر ایران ولو در حد چند روز غنی سازی خود را به حال تعلیق درآورد- که درنخواهد آورد و نباید در بیاورد- آن وقت آمریکایی ها در بوق خواهند کرد که ما از ایران تعلیق می خواستیم و همان هم شد! اما نمی گویند که نتیجه این کش و قوس پذیرش حق غنی سازی در خاک ایران و کوتاه آمدن آشکار غربی ها طی یک معامله با حداقل آبروریزی خواهد بود.
این وضع بدی نیست. ما باید به آمریکایی ها کمک کنیم ذهنیت بیمار خود را درمان کنند. این وظیفه اخلاقی و انسانی ماست. آمریکایی ها از این به بعد خیلی چیزها را باید تحمل و زندگی با آن را تمرین کنند. یک دولت شیعه اصولگرا در عراق، یک ایران هسته ای، نفت گران، حماس قدرتمند و...