تاریخ انتشار : ۱۶ دی ۱۳۸۷ - ۰۷:۰۷  ، 
شناسه خبر : ۷۱۹۲۵

ناصر بهرامی‌راد
جبهه استعماری غرب به رهبری آمریکا این روزها از سویی بودجه های چند ده میلیون دلاری برای ترویج دموکراسی در ایران اختصاص می دهد و از سوی دیگر با وجود اذعان به حق طبیعی دانشمندان ایرانی در دسترسی به علوم و فناوری های پیشرفته بویژه در زمینه انرژی هسته ای، با تمام قوا به مقابله با آن برخاسته است. پرسشی که این رفتار متناقض آنها در ذهن نسل جوان ایرانی آفریده آن است که مگر قرار نیست دموکراسی لیبرال ادعایی، زمینه ساز پیشرفت همه جانبه کشورمان باشد، پس چرا در برابر آنچه بدست آمده مواجهه ای چنین صریح شکل گرفته است؟ مشکل در کجاست؟
یکصد سال پیش که قیام عدالتخواهی ملت ایران به رهبری علمای دینی پس از یک سال و اندی کش و قوس سرانجام به نتیجه رسید و مظفرالدین شاه قاجار مجبور به صدور فرمان مشروطیت شد (14 مرداد 1285 شمسی)، شاید تصور نشستن پرسش هایی از این دست بر ذهن خواص و عامه مردم و کاوش برای یافتن پاسخ آنها بسیار بعید می نمود. نهضت عدالتخواهی ملت ایران که در برابر استبداد قاجاری و بویژه مداخله های استعماری بر بستری دینی و ملی مسیر طبیعی خود را طی می کرد، به ناگاه از نیمه راه در مسیری دیگر افتاد. در حالی که چند سال پیش از آن قیام ضداستعماری و ضداستبدادی «تنباکو» براحتی سراپرده های ناصرالدین شاه را درنوردیده و به اهداف روشن خود دست یافته بود، نهضت عدالتخواهی روحانیت و مردم که گام های اولیه اش با تحصن در آستانه حضرت عبدالعظیم برداشته شده بود، سر از سفارت انگلستان درآورد. یحیی دولت آبادی از سران جریان منورالفکری که در آن هنگام شعارهای ضداستبدادی سر می داد به صراحت خاطرنشان کرد: لفظ مشروطه را ما به جماعتی که در سفارت انگلیس بست نشسته بودند القا کردیم و به آنها گفتیم نگویید عدالتخانه، بگویید مشروطه می خواهیم!
دوستان و همکاران او در ماجرای بست نشینی و دیگ پلوی سفارت انگلیس از جمله تقی زاده، محمدعلی فروغی و مستوفی الممالک حدود 15 سال بعد که طرح کودتای رضاخانی- با شعار جمهوری خواهی- از همانجا بیرون آمد بلافاصله با آن همراه شدند و از طریق حزب اصلاح طلب «تجدد» و ائتلاف آن با «حزب سوسیالیست» در مجلس پنجم، اصلی ترین گام ها را در شکل گیری و استحکام استبداد پهلوی اول و رقم زدن یکی از سیاه ترین دوره های تاریخ معاصر ایران برداشتند. جریان مرموزی که امروز تردیدی درباره وابستگی اش به سفارت انگلیس وجود ندارد، در تلاش برای قلب کردن ماهیت نهضت عدالتخواهی و کمرنگ کردن صبغه دینی و حتی ملی آن از سویی پس از تسلیم مظفرالدین شاه و بازگشت علما از قم به تهران، به بهانه ادامه مبارزه - و راضی نشدن به آنچه در ا ثر مبارزات بدست آمده بود (!)- آنان را به خانه نشینی دعوت می کرد و از سوی دیگر به همین بهانه از بست نشینان سفارت انگلیس می خواست حرکت خود را ادامه دهند. در این مسیر بود که مشروطه خواهی غربی ملاک درستی راه نهضت ملت ایران قلمداد شد و هر کسی با هر دلیلی با آن مخالفتی کرد هوادار استبداد نام گرفت، به این ترتیب کار تا ترور و اعدام رهبران اصلی نهضت پیش رفت. سه جریان به دلایل متفاوت با استبداد قاجار مخالف بودند: علما و مردم به دلیل قربانی کردن منافع مردم در پای خواست های نامشروع بیگانگان؛ جریان روشنفکری به دلیل ناتوانی پادشاهان بی کفایت قاجار در همراهی با جریان تجددطلبی مورد نظر غرب؛ و انگلیس به دلیل کم آوردن آنان در برابر اراده بیگانه ستیز روحانیت و مردم، و نیاز به استبدادی مقتدرتر در حفظ منافع استعماری اش. انگلیسی ها و منورالفکران بسرعت تبدیل به جریانی واحد در برابر مردم و رهبران دینی شدند. نتیجه کاملاً روشن بود. تجدد و مدرنیته رضاخانی سیاه تر از استبداد ناصرالدین شاهی سایه شوم خود را مدت 20 سال بر سر ملت مسلمان گسترد و پس از آن نیز حیات ناپاکش را به شکلی دیگر تا پیروزی انقلاب اسلامی ادامه داد. اگر روشن بینی امام خمینی(ره) نبود و آگاهی مردم به پاسداری از اهداف اسلامی انقلاب بر نمی خاست، با وجود حضور استعماری فریبکارتر و روشنفکر زدگانی پرشمارتر، سرنوشتی بدتر از نهضت عدالتخواهی نیز برای آن قابل تصور بود.
تلاش برای انحراف انقلاب اسلامی از اهداف واقعی اش طی سه دهه گذشته لحظه ای قطع نشده است و منطق جریان متحد غرب و روشنفکری غرب زده نیز تفاوتی با منطق داعیه داران مشروطه خواهی ندارد. آنها جدا شدن جامعه ایرانی از سنت های بومی خود و پیوستن به قافله تجدد را امری محتوم می دانند ولی تمام حرفشان آن است که راه تجدد و پیشرفت تنها از معبری که آمریکا تعیین کرده گذر می کند، حتی اگر استانداردهای مردم سالاری ایرانی بارها فراتر از دموکراسی وارداتی باشد. امروز جریان روشنفکری که نمایندگانش ادعا می کنند دلیل ماندگار نشدن جنبش مشروطه- و نه نهضت عدالتخواهی- عقب ماندگی جامعه ایرانی آن روز از مدرنیته غربی بود و اقرار دارند غرب به اصطلاح مدرن در حال دشمنی با ماست، مجسمه آزادی مورد نظر خود را در چهره جرج بوش می بینند؛ و این فراتر از عاشقی، سرسپردگی است. همین چند روز پیش بود که یک فعال سیاسی متعلق به جریان اصلاحات با تأسف و انزجار پرده از تعامل کثیف برخی عناصر تندروی دانشجونما با آمریکایی ها برداشت و در وبلاگ خود نوشت: «آنها با روبرت داناهیو مسئول میز ایران در وزارت خارجه آمریکا لابی کرده اند و تا به حال 500 هزار دلار گرفته اند و علاوه بر آن برای طرحی موسوم به رادیو دانشجو که به کنگره آمریکا داده اند، در قدم اول درخواست بودجه 700 هزار دلاری کرده اند. وطن فروشی همیشه مخالفانی دارد و من از آن جمله هستم.»
منطق مردم ایران چه در نهضت عدالتخواهی و چه در انقلاب اسلامی، منطق روشنی بود که جریان غرب و غربزدگی به تمامه در مقابل آن هستند. حتی با وجود تجربه های بسیار، روشنفکران مشروطه خواه در انتخابات اخیر ریاست جمهوری هم در برابر منطق مردم ایستادند و خوشبختانه همچون سه دهه گذشته مغبون شدند. آنها توان عبرت گرفتن از ماجرای انحراف نهضت عدالتخواهی را ندارند ؛ همچنان که قادر نیستند با کمک فشار بیگانان، ملت آگاه ایران را از اندیشیدن بازدارند.