امیر احمدى آریان
1- تجربه خواندن آثار میشل بن سایق، فیلسوف و مبارز آرژانتینى الاصل ساکن فرانسه، براى خواننده ایرانى عصر ما که دغدغه سیاسى تغییر وضع موجود را داشته باشد تجربه لذت بخشى است. در ایران معاصر، به خصوص پس از انتخابات ریاست جمهورى اخیر و افول جنبش دوم خرداد، موج سیاسى شدن سراسرى جامعه در نیمه دوم دهه هفتاد به کل فرو نشست و فعالان و متفکران سیاسى به ناگاه با سکون و رخوتى دور از انتظار در فضاى جامعه مواجه شدند. این سکون تا حدى ادامه پیدا کرد که صداى نمایندگان مجلس نیز درآمد و چند روز پیش عماد افروغ به خاطر گوشه نشینى و دور ماندن روشنفکران از عرصه هاى گوناگون جامعه، که اشاره اى ضمنى به بى توجه شدن مردم به امر سیاسى نیز هست، به دولت نهم هشدار داد. از سوى دیگر، نسلى که جوانى و دوران دانشجویى خود را در سال هاى پرتلاطم دوم خرداد گذرانده بودند و دانشگاهى را دیده بودند که در آن اهمیت امر سیاسى از تمام مواد درسى تهوع آور دانشگاه بیشتر بود، هنوز با فضاى موجود و محیط ساکن و کسل کننده جامعه، و به تبع آن دانشگاه کنار نیامده اند.
بسیارى از افراد دغدغه هاى دوران دانشجویى و سال هاى دوم خرداد را فراموش کرده اند و به وضعیتى برگشته اند که به آن عادت داشتند، بعضى با افتخار سر بلند کردند و گفتند حدس هایشان در باب این که دوم خرداد یک بازى هدایت شده از بالا بود و در آن مشتى جوان کم عقل و بى تجربه فریب خوردند تا جاى پاى عده اى محکم تر شود درست از آب درآمده، بعضى اصلاحات را فاز آخر تحولات سیاسى در ایران دانستند، به این نتیجه رسیدند که ایرانیان آخرین تجربه نهادهاى دموکراتیک را از سر گذرانده اند و از این به بعد باید دست روى دست گذاشت و منتظر حمله آمریکا ماند، و در این بین عده اى دیگر که على الظاهر کمى عقلشان بیشتر از دیگران پاره سنگ برمى دارد و نمى خواهند از تجربیات گذشته درس بگیرند، هنوز به فکر تغییر وضع موجود از طریق نیروهاى داخلى و مقاومت و فعالیت سیاسى هستند، و در شرایط معاصر ایران اقلیتى را شکل مى دهند که شمارشان آن قدر کم است که مى توان از آنان صرف نظر کرد. این اقلیت محدود خوانندگان بالقوه آثار بن سایق اند.
2- بن سایق یکى از نقاط تمایز مهم خود را با خیل عظیمى از فعالان سیاسى، جایى در کتاب خاطراتش مشخص مى کند، آنجا که در پاسخ به سئوالى درباره معناى انقلاب در آمریکاى لاتین مى گوید: «بر این باور نبودیم که مبارزه سیاسى یک شغل است. احساس مى کردیم وابسته به سنت مبارزاتى مارتین یا بولیوار هستیم که عقیده داشتند کارى را انجام مى دهند که باید از جهت شأن انسانى خود به عنوان مردان و زنان آزاد انجام دهند، نه انسان هایى که وارد عالم سیاست مى شوند.» پیوند بین بن سایق و بسیارى از سیاسیون آنجا قطع مى شود که او، رابطه سیاست را با منفعت و در دست گرفتن قدرت قطع مى کند. بن سایق نگاهى اومانیستى به سیاست دارد که شاید کمى رمانتیک و محافظه کارانه به نظر برسد، و به نوعى کل پروژه او در نوشتن کتاب «مقاومت آفرینش است»، نشان دادن این امر است که سیاست جدا از منفعت و کسب قدرت، سیاستى که هدفى وراى درگیرى هاى روزمره داشته باشد و در عین حال جاه طلبى قدرت خواهى به هر قیمت را نداشته باشد، تنها شکل سیاست رادیکال در عصر ماست، تنها شیوه سیاست ورزى است که از طریق آن مى توان به وضع موجود حمله برد و بنیان هاى آن را سست کرد. این ایده را بن سایق در کتاب خاطراتش در دفاع از رزا لوکزامبورگ به خوبى باز مى کند. لوکزامبورگ در 1920 نامه اى به لنین مى نویسد و در آن به ایده کسب قدرت مى تازد: «نباید بگذاریم تشکیل دولت ما را وسوسه کند». اما لوکزامبورگ دست شستن از قدرت را معادل توقف انقلاب نمى داند، بلکه اتفاقاً همین دست شستن از قدرت است که مى تواند انقلاب را نجات دهد. در نامه لوکزامبورگ مى توان رگه هایى از نبوغ پیش گویى را یافت که پیشاپیش دوران استالین را هشدار مى دهد.
بن سایق و اوبنا در مقدمه کوتاه کتابشان، «مقاومت آفرینش است»، به صراحت دغدغه اصلى کتاب را مطرح کرده اند: «ما موضع خود را میان این دو قطب، میان تقدیرباورى نومیدانه و شکوفایى پیش بینى نشده قرار مى دهیم.» نویسندگان کتاب از نومیدى رایجى که علت اصلى اش را باید فراگیرى نولیبرالیسم آمریکایى دانست مى گریزند، و در عین حال توهمات عجیب و غریب و غیرواقعى بسیارى از مبارزان چپ را نیز به همان اندازه طرد مى کنند. در کتاب موجز و خواندنى بن سایق و اوبنا، دو محور اصلى حمله نویسندگان کتاب، که مى توان آنان را بنیان هاى لیبرالیسم نیز دانست، علم و اقتصاد است.
3- نیمه اول کتاب «مقاومت آفرینش است»، نقدى است کلى بر مبارزه هاى سیاسى در قرن بیستم. بن سایق و اوبنا در نقدشان از شیوه ها و جنبش هاى مقاومت در قرن بیستم وارد جزییات نمى شوند، از فاصله اى حساب شده با همه چیز برخورد مى کنند و پتانسیل انتقادى کارشان را براى نقد دو محور اصلى محافظه کارى عصر ما، علم و اقتصاد، حفظ مى کنند. همین شاید باعث مى شود که نیمه دوم کتاب نسبت به نیمه اول آن غنى تر و خواندنى تر باشد. در نیمه اول کتاب، نویسندگان درباره مدرنیته، عدم قطعیت، جهان پسامدرن، مرگ سوژه و نظایر آن مباحثى را مطرح مى کنند که پیش از آن در آثار نظریه پردازان بزرگ قرن بیستم نمونه هاى بسیار کامل تر و دقیق تر این روایت را دیده ایم.
بن سایق و اوبنا بنا به جمله آلتوسر که مى گوید: «تاریخ با گسست هاى پى در پى پرورده مى شود»، گسست اصلى عصر مدرن با دوران ما را غلبه مفهوم «عدم قطعیت» مى دانند. اگر فروپاشى اقتدار کلیسا بر اروپا و سیطره علم و دانش و کشف افق هاى تازه را گسست عصر مدرن از قرون وسطى بدانیم، آن گاه مشخص مى شود که چرا علم چنین نقش مهمى در زندگى انسان مدرن دارد و چرا غلبه مفهوم عدم قطعیت براى انسان عصر ما ضربه اى هضم ناپذیر است. گزاره هایى نظیر «یاد گرفتن شاهراه آزادى است» و «هبوط انسان نادانى است»، از اواخر قرون وسطى بین روشنفکران و اهالى اصلاح طلب کلیسا رواج یافت. به عنوان نمونه مى توان به محبوبیت اسقف ابلار، مردى که روحیه انقلابى تأثیرگذارى داشت و علیه آموزه هاى مدرسى کلیسا به پا خاسته بود نزد فیلسوفان عصر روشنگرى اشاره کرد. میشله درباره اسقف ابلار مى گوید: «در آن هنگام کلیسا دچار لکنت شده و ابلار سخن مى گوید.» به این ترتیب رشد و شکوفایى علم و دانش چنان ابعادى به خود مى گیرد که همه چیز، از هنر و ادبیات گرفته تا فلسفه و سیاست را تحت سیطره خود دارد و مهم تر از هر چیز، علم با سیاست پیوند مى خورد. از نظر کلیسا، آنان که در پى علم و دانش اند مى خواهند به ساحت علم الهى تجاوز کنند و جهلى را که لازمه ایمان چشم و گوش بسته است خرد کنند.
اما نشانه هاى عدم قطعیت را باید نخست در عالم علم و دانش و ظهور نظریه نسبیت اینشتین و فیزیک هایزنبرگ، و هم زمان با آن در نظریه ناخودآگاه فروید ملاحظه کرد. علم مدرن مرزهاى انسان را با جهان خارج بر اساس علم و شناخت او از جهان تعیین مى کرد. بخش خارج از این مرز، سیاهى و خلائى بود که قرار بود در آینده شناخته شود. اما مفهوم عدم قطعیت به معناى قدم گذاشتن به آن سوى مرز، به معناى وارد شدن به فضایى است که به تبع مالارمه مى توان آن را «بخش تاریک جهان» نامید. در این بخش تاریک است که روابط على و معلولى زیر سئوال مى رود. دیگر علل همانند اثرات یکسان به دنبال ندارند. عناصر غیرقطعى و تصادفى وارد سیستم مى شوند و عقلانیت را با حوزه هاى تازه اى درگیر مى کنند، با آن شب سیاهى که در عصر مدرن به عنوان بخش ناشناخته بیرون گذاشته شده بود. این ویژگى ها از عرصه علم تجاوز کرده و علوم اجتماعى را نیز تحت تأثیر خود قرار داده است. نشانه هاى کلیدى عدم قطعیت در عالم واقع را مى توان در استحاله مفهوم مبارزه و مقاومت، و سرنوشت احزاب و گروه هاى چپى دید که ادعاى نجات جهان و مردم را داشتند. امروزه هر نوع مبارزه اى با ناامیدى پیوند خورده است. هر گونه ادعاى رهایى بخشى و به ارمغان آوردن زندگى بهتر براى دیگران از پیش شکست خورده است، و جز در مواردى که رنگ و بویى پوپولیستى به خود مى گیرد و دل عامه مردم را به دست مى آورد، در موارد دیگر حتى مى تواند موجب خنده و تفریح شنوندگان شود.
4- هایدگر مى گفت:«علم فکر نمى کند.» این جمله هایدگر یقیناً به تفکر علمى به مفهومى که دانشمندان مدعى آن هستند ارتباطى ندارد، انکار تفکر علمى به آن معنا عملى مضحک است. آن چه هایدگر مدنظر دارد به زبان فلسفه خود او تفکر به هستى است، و اگر این گزاره را به زبان بن سایق و اوبنا ترجمه کنیم، نتیجه این مى شود که علم نمى تواند پیوند خود را با منفعت و قدرت قطع کند. ردپاى این ایده را در نظرات دلوز و فوکو نیز مى توان ملاحظه کرد. خفقانى که سیطره علوم طبیعى از روشنگرى به بعد بر تمام عرصه هاى کنش انسانى حاکم کرده بود، پس از آشکار شدن شکاف ها و گسست هاى درون علم ناگهان تا حد زیادى از بین رفت و اشکال دیگر تفکر که پیش از این مجال ظهور نداشتند، فرصت نفس کشیدن پیدا کردند. بسیارى از این فیلسوفان، از هایدگر گرفته تا متفکران مکتب فرانکفورت و از آن سو، از سارتر گرفته تا فوکو و دلوز و پساساختارگرایان فرانسوى، منتقدان بى رحم علم از آب درآمدند و به تأسى از خلفشان، نیچه، به شدت به غرور و روحیه کلى گرا و تقلیل گراى دانشمندان حمله کردند.
بن سایق و اوبنا جمله اى مى گویند که به شدت تحت تأثیر لاکان است: «تمدن ما اینک به نقطه گسست دیگرى وارد مى شود، مکانى براى نوعى آشتى با «ندانستن»، ندانستنى که دیگر نه از جنس جهل و نه به معنى «نه هنوز» است، بلکه ما را وارد عرصه نوعى سرخوشى درونى مى کند.» آن چه مى خواستیم بشناسیم بار دیگر در هاله اى از تاریکى نازدودنى پنهان شده است. تمام تلاش هاى علم مدرن براى پیشرفت و کشف ناشناخته ها یک روى سکه است، علم مدرن مثل هر پدیده دیگرى ضدش را در دل خود پرورش داده است. حالا زمانى است که این دشمن خودساخته بیدار شده و مى خواهد تمام آن چه را علم تا زمان ما به دست آورده زیر سئوال برد و بنیادهایش را فرو بریزد. به عنوان نمونه مى توان کتاب «ضد روش» پل فایرابند را مثال زد، به خصوص بخشى که فایرابند کل دستاوردهاى گالیله را که بنیادهاى فیزیک مدرن بر آن ها بنا شده زیر سئوال مى برد.
5- اما شاید بتوان بهترین و مهم ترین بخش کتاب بن سایق و اوبنا را نقد نیرومند و دقیق آن ها از اقتصاد دانست. در فصل پنجم کتاب که عنوان آن «سیاست جایگزین چیست؟» است، موضعى که بن سایق و اوبنا براى حمله به اقتصاد برمى گزینند، اعتراض به کلى شدن و سیطره امر اقتصادى بر تمام امور زندگى است. نکته جالب این است که نقد این دو در بسیارى از موارد مى تواند نقد مارکسیسم ارتدوکس نیز باشد، حمله این دو به اقتصاد سرمایه دارى لیبرال را مى توان براى نقد تأکید افراطى مارکسیست هاى ارتدوکس بر زیربنا به کار گرفت. در این مورد نیز مثل بسیارى از موارد دیگر، راست افراطى و چپ افراطى در نقطه اى دور از انتظار به هم رسیده اند و ایده اصلى مارکسیست هاى متقدم، به شکل عجیبى در عصر سرمایه دارى لیبرال محقق شده است. مارکسیست هاى ارتدوکس مدام تأکید مى کردند که اقتصاد زیربناى همه چیز است و همه چیز را به آن تقلیل مى دادند اما واقعیت بیرونى چندان با نظراتشان مطابقت نمى کرد، اما در عصر ما که گویا اقتصاد به راستى زیربناى همه چیز شده و همه چیز را مى توان به آن تقلیل داد، کمتر متفکرى دعواى کهنه زیربنا و روبنا را براى تأکید مجدد بر تقلیل همه چیز به زیربنا نبش قبر مى کند.
«همه چیز چنان جریان مى یابد که گویا تنها اصل واقعى از این پس اقتصاد است.» بن سایق و اوبنا نقد چنین طرز فکرى را مبناى کار قرار داده اند. همان طور که این دو مى گویند، تمدن ما نخستین تمدنى است که در آن اقتصاد چنین جایگاهى یافته، نخستین تمدنى است که در آن اقتصاد هستى مستقل و مجزایى پیدا کرده و به اعمال انسان شکل مى دهد. مسئله اصلى، نامرئى شدن امر اقتصادى است. وضعیت اقتصاد در عصر ما بى شباهت به وضعیت قانون در شرایط اضطرارى نیست. اقتصاد دوران ما از محتوا تهى شده و امر اقتصادى تبدیل به نوعى فرم محض شده است، هستى مبهمى که کسى نمى تواند دقیق و درست درباره اش حرف بزند، اما با این وجود همه جا حاضر است و در هر کنش انسانى مى توان ردپایش را یافت: «شفاف است ولى روشن و صریح نیست. همه جا حاضر است ولى قابل لمس نیست. فانى، ولى غیر قابل متوقف کردن است.» امر اقتصادى به جاى این که بخشى از وقایع ملموس زندگى همه ما باشد و افراد بتوانند از ساز و کارهاى آن سر دربیاورند، بخشى از ریاضیات شده است. اقتصاد به جهان الگوها و منطق هاى صورى پناه برده، و اتفاقاً راز موفقیت و مشروعیت فراگیر آن نیز همین است. اقتصاد دیگر به واقعیت هاى زندگى روزمره کارى ندارد، دیگر به سختى مى توان این الگوهاى پیچیده را بر زندگى روزمره منطبق کرد.
بن سایق و اوبنا به درستى معتقدند گزاره آلتوسر درباره ایدئولوژى در مورد اقتصاد نیز صدق مى کند: «ویژگى ایدئولوژى این است که پاسخ ها پیش از پرسش ها مى آیند.» در عالم اقتصاد نیز همین اتفاق افتاده است: اقتصاد، به دلیل همان تبدیل شدن به فرم محض و انتزاع، عرصه اى پیش کشیده که در آن پاسخ تمام پرسش هاى بشر از پیش موجود است. البته تقریباً تمام پرسش ها در عالم اقتصاد یک پاسخ دارند، و آن «فایده گرایى» است. هر کنشى در صورتى موجه است که منجر به کسب سود بیشتر شود. پول و سود بیشتر همه چیز را قابل توضیح مى کند. کسى که در بخش نظامى ارتش آمریکا کار مى کند و پروژه ساختن بمب اتم براى کشتن عده اى بى گناه زیر نظر او است، مى تواند منفورترین آدم روى زمین باشد. اما وقتى با او صحبت کنیم و گله هایش را از خرج زندگى و گذران امور بشنویم، بسیارى از اعمال غیرانسانى او توجیه مى شود. چنین است سلطه منطق فایده گرایى بر زندگى انسان معاصر.
6- بن سایق به اندازه فیلسوفانى نظیر لاکان، دلوز و فوکو، که به شدت تحت تأثیر آنان است، نظریه پرداز بزرگى نیست. بن سایق غناى نظرى و وسعت اطلاعات و ایده هاى هیچ یک از این سه نفر را ندارد، اما در تفکر او چیزى هست که کمتر در کار فیلسوفان مورد علاقه اش به چشم مى خورد: پیوند عمیق نظریه با زندگى. بن سایق بر خلاف مهم ترین فیلسوفى که بر او اثر گذاشته، یعنى دلوز، زندگى بسیار پرماجرایى را از سر گذرانده است. بر خلاف دلوز که تمام عمر بیمار بود و به محافظه کارى و زندگى بسته و ترس از ماجراجویى شهرت داشت، زندگى بن سایق بیشتر به رمانى پرحادثه شبیه است. کتاب خاطرات او از نظر وسعت حوادث و تجربیات هولناکى که یک فرد مى تواند در زندگى اش از سر بگذراند استثنایى است و خواننده در بسیارى از صفحات حیران مى ماند که چطور یک انسان از این همه حادثه وحشتناک ریز و درشت جان سالم به در برده است.
این تجربه شگفت انگیز و کامل در عرصه مبارزات سیاسى و تحمل زندان ها و شکنجه هاى عجیب و غریب، تأثیر غیرمستقیم خود را بر فلسفه بن سایق نیز گذاشته است. نقد او از وضعیت موجود نقدى به شدت سیاسى است که در عین حال هیچ نوع توهمى براى شکل دادن به آینده اى بهتر، رهایى انسان ها از چنگال سرمایه دارى و نجات توده به کمک رهبران انقلابى و احزاب پیشرو در آن به چشم نمى خورد. کتاب او نتیجه تجربیات مردى باهوش و دقیق است که تمام این تجربیات را از سر گذرانده و با مشکلات و نارسایى هاى تفکرات و جریانات چپ از درون آشنا است، و به همین دلیل است که نقد او از وضع موجود، به رغم فقدان غناى نظرى و ایده پردازى هاى حیرت انگیز فیلسوفان فرانسوى، بسیار زنده و تأثیرگذار به نظر مى رسد. به همین دلیل است که در ابتدا گفتیم بن سایق براى خواننده فارسى زبان مى تواند کشفى جذاب و مهم باشد. آثار او حکایت تلاش هاى مردى است که به رغم یک عمر شکست خوردن در رسیدن به اهداف سیاسى اش، هنوز به تغییر وضع موجود مى اندیشد.