حبیبالله پیمان
1- نسبت به شرایط حاکم در هر جامعه در وهله اول دو گرایش کلی وجود دارد. افراد و گروههایی به دلایل و انگیزههای مختلف خواهان تغییر «وضع موجود»اند و افراد و گروههایی در برابر این خواسته مقاومت نشان داده، در حفظ «وضع موجود» میکوشند. گروه اول (طرفداران تغییر) خود به دو دسته تقسیم میشوند: یک دسته از تحولاتی که شاخص عصر جدید (مدرن)اند ابراز عدم رضایت میکنند و آنها را علت بحرانهای اجتماعی و روحی و بر هم خوردن آرامش و نظم دیرپا و امنیتبخش گذشته میدانند. نظمی که براساس سلسله مراتب ثابت و میان طبقات و گروههای اجتماعی استوار بود و بر سنتهای دیرپا و معقول فرهنگی و دینی تکیه داشت. تکالیف، حقوق و موقعیت اجتماعی هر فرد از زمانی که پا به عرصه جامعه میگذاشت، از پیش معین و مقرر بود. کسی به درستی نمیدانست آن نظم و ترتیبات از چه زمانی مقرر و اجرا شدهاند. گویی جامعههای بشری از آغاز به همان صورت پدید آمده و هزاران سال دوام آوردهاند. زمانی ـ به ویژه در عصر اساطیر ـ آن نظم و ترتیب را به اراده خدایان نسبت میدادند.
بعدها مذاهب، بنیانگذار و نگاهبان سنتهای دیرپای اجتماعی معرفی شدند. همین امر باعث میشد مقدس جلوه کنند و بر هم زدن و عصیان علیه آنها جرم و گناه محسوب شود. کلیسای قرون وسطای اروپا و همپیمانان آنها در میان طبقه اشراف و فئودالها، به عنوان سرسختترین حامیان نظم اجتماعی سنتی شناخته شدهاند. نزد آنها آن مناسبات و ترتیبات (اجتماعی، طبقاتی و سیاسی) که در آن معدود افرادی از مردم جزء طبقات ممتازه و صاحب قدرت و ثروت و مقام محسوب میشدند و توده عظیمی از مردم وابسته به طبقات فرودست و پست، برده یا رعیت و مزدور و خادم و نوکرمآب، تجسم عدالت بود. زیرا از نظر زعمای کلیسا و همقطاران آنها پروردگار خالق همه چیز از جمله نظم طبیعی و اجتماعی است. جامعه همانند طبیعت پدیدهیی قدیم و ازلی و مخلوق خداوند است و چون خداوند جهان را بر اساس عدل که از صفات بارز اوست، خلق کرده است، پس ترتیبات اجتماعی و جایگاه و موقعیت هر فرد و گروه، میزان بهرهمندی آنها از نعمتهای دنیا، وظایف و تکالیف و حقوق هر یک و خلاصه خوشبختی و سعادت یا شوربختی و شقاوت و تیرهروزی هر کس به لحاظ جایگاهی که در سلسله مراتب قدرت، ثروت و حیثیت و اعتبار اجتماعی اشغال میکند، همه برآمده از خواست و اراده الهی و لذا منطبق بر عدالت است.
به همین خاطر آدمیان را نشاید که درصدد دخالت در آن ترتیبات و سنتها و تغییر آنها برآیند. زیرا این کار فضولی در کار خدا و به منزله آن است که آفریده الهی ناقص یا معیوب است و بشر میخواهد با دستهای خود آن را اصلاح کرده یا تغییر داده، ترتیبات بهتری جایگزین آن کند. اما نیروهای محرک تغییر بیاعتنا به این آموزهها و استدلالها، چونان گذشته دست در کار ایجاد تغییر بودند و برای این کار منتظر اجازه نماندند. همان زمان که این آموزهها تبلیغ میشد، باور به آنها فراگیر و به نظر مستحکم و تزلزلناپذیر میآمد، تغییر و تحول در پدیدههای مادی و فکری و آرام و پنهان از نگاه عوام و زعمای کلیسا رخ میداد و زمینه تحولات شگرف و دورانساز فراهم میآمد. سرانجام برخلاف میل طبقات ممتازه از اشراف و بزرگان امواج پرقدرت تغییرات بزرگ بر ساختارهای کهن اجتماعی ـ اقتصادی و سنتهای دیرپای فرهنگی فرود آمدند و هیچ چیز از تغییر مصون نماند و در برابر چشمان شگفتزده و نگران پاسداران نظم پیشین، دروازههای عصر جدیدی بر روی مردم آن دیار گشوده شد.
پیشگامان تغییر، با طرح اندیشههای تازه، چشمانداز روشن و امیدبخشی را به تصویر کشاندند و مردم را به دستاوردهای پرارزشی مثل آزادی، پیشرفت و ترقی، رفاه و آسایش، صلح و عدالت دلگرم کردند. گفتند که بر خرابههای نظامات پوسیده، نظمی نو ساخته خواهد شد. که در آن از جنگ و فقر و بیعدالتی و استبداد و خودکامگی اثری دیده نخواهد شد. گفتند بهشت موعود، شهر آفتاب، در فراروی انسان قرار دارد و به یاری علم و با دست توانای بشر بنا خواهد شد. دوران سازندگی فرارسید و معماران جدید دست در کار ساختن جامعه جدید شدند و مدیران تازه هدایت کارها را به عهده گرفتند، چند صباحی از استقرار نظم نوین گذشت و شور و هیجان اولیه فرو نشست، تا تدریجاً همگان دریافتند که همه چیز طبق آنچه وعده داده شده بود پیش نمیرود و تمامی انتظاراتی که ایجاد شده بود، برآورده نمیشوند.
چهره جهان و جامعه تغییر کرد و از آن پدیدههای زشت و مناسبات غیر عادلانه و جهل و خفقان و عصبیت و خشونت و محرومیت کمتر اثری بر جای ماند، ولی هنوز مردم طعم شیرین میوههای تحولات عصر نوین را به خوبی نچشیده بودند که پدیدههای تلخ تازهیی ظهور کردند. دو جنگ بزرگ جهانی با میلیونها کشته و خرابیهای بسیار و عوارض و آسیبهای وحشتناک از قلب تمدن عصر جدید شعله کشید و جهان را در خود فرو برد و دو پدیده غیرقابل پیشبینی فاشیسم و استالینیسم، آن هم از درون فرهنگ و تمدنی که بر پایههای عملگرایی، علم، اومانیسم، آزادی و لیبرالیسم و مدارا و دموکراسی بنا شد.
آنچه به اختصار و به طور کلی در مورد چگونگی تغییر دوران در غرب گفته شد، در مورد هر دگرگونی بنیادین در سنتهای فرهنگی و ساختارهای اجتماعی در جامعههای بشری نیز صدق میکند. تغییر شرایط دوران طبقات حاکمه را از امتیاز امنیت و موقعیتهای پیشین محروم میکند. آنها نخستین و مهمترین گروهی هستند که خواهان تغییر نظم تازه برای بازگشت به نظامات و سنتهای پیشین هستند. اینها محافظهکاران سنتگرا هستند. علاوه بر اینها، گروهی از مردم نیز که همه انتظاراتشان برآورده نمیشود و با عوارض تلخ و ویرانگری که انتظار نداشتند، روبهرو میشوند و شرایط جدید را سخت و دشوار مییابند، ناآگاهانه، افسوس گذشته را میخورند و هر آنچه را که آرزو دارند و در زمان حال و در وضع موجود نمییابند، در دوران خوش و طلایی گذشته و بهشت اولیه جستوجو میکنند. هر دو گروه طالب تغییرند، اما نه رو به جلو بلکه در جهت بازگشت به عقب.
گروه دیگری که خواهان تغییر «وضع موجود»اند برخلاف گروه اول، روبه جلو دارند. آنها بازگشت به گذشته را نه ممکن و نه مطلوب میدانند. آنان خود به دو دسته تقسیم میشوند، یک گروه اساس و کلیت نظم به وجود آمده را میپذیرند، اما بعضاً آن را ناتمام یا گرفتار عیوب، بیماریها و کجرویهایی میدانند، پس خواهان تغییر در جهت تکمیل و اتمام آن یا انجام اصلاحاتی به منظور رفع عیوب و ناسازگاریها و کجرویها و قرار دادن آن در مسیر درست و حرکت در جهتی که همگان انتظار دارند و طلب میکنند، هستند. اینها اصلاحطلبند و تغییرات مطلوب را در چارچوب بنیانهای نظم موجود امکانپذیر میدانند. گروهی دیگر بر این باورند که اصلاحات (رفرم)، برای بهبود اوضاع و تحقق خواستههای مردم بیاثر است و از انجام تغییرات ریشهیی (رادیکال) گریزی نیست.
این مقدمه کوتاه اشارهیی بود به نحوه رخدادهای گذشته و گرایشهای مختلف درباره «وضع موجود»؛ وضع موجودی که هر جامعهیی را شامل میشود.
2ـ سخن بر سر تغییر وضع موجود در جهت اصلاح و نوسازی فرهنگ و ساختارهای جامعه است. چه از راه اصلاح در درون نظام کنونی و چه راه ایجاد تغییرات ریشهیی و بنیادی. میدانیم که دهها سال و در واقع بیش از یک قرن است که کوشش در این راه ادامه دارد. آنان دو بار انقلاب کردند و چند بار جنبشهای اجتماعی و یا اصلاحطلبانه به راه انداختند، در این مدت خیلی چیزها تغییر کرده است، اما به نظر جمع بزرگی از مردم، هنوز چرخهای امور و نظامات به گونهیی دیگر میچرخد. هنوز جامعه بر بنیانهای تازه آزادی، عقلگرایی، عدالت، صلح و مدارا، دموکراسی و معنویت و اخلاق قرار نگرفته است. تا آنجا که عدهیی از وقوع هر تغییر و بهبودی در اوضاع مایوس شدهاند و تاریخ را جز تجدید مناسبات شهروند طبقاتی نمیدانند. اما تعداد بیشتری ضمن آنکه امید خود را به اصلاح و تغییر «وضع موجود» از دست ندادهاند اکنون بیش از گذشته به «معمای تغییر و اصلاح» میاندیشند و اینکه آیا تغییرات اجتماعی امری محتوم است و در صورت مثبت بودن پاسخ، چگونه و تحت چه شرایط و تحت تاثیر و فشار چه عواملی انجام میگیرد؟ آیا تغییرات در مداری بسته انجام میگیرد و حرکت جامعهها در تاریخ «دوری» است.
یعنی از نقطهیی روی یک دایره شروع میشود و پس از طی مسیری بر روی مدار دایره به نقطه اول باز میگردد؟ به عبارت دیگر آیا نظامات جامعه نیز مانند پدیدهها و موجودات طبیعی و همانگونه که ابنخلدون توصیف کرده است، زمانی متولد میشوند، پس از عبور از مراحل کودکی، جوانی، میانسالی و پیری میمیرند و همراه با مرگ آنها نظام جدیدی متولد میشود و در همان مسیر پیشین حرکت میکند و با عبور از همان مراحل به نقطه پایان میرسد تا حرکتی از نو و مشابه آغاز شود. در این نگاه تغییر ادامه دارد و نظامات، حکومتها و رژیمهای سیاسی و اجتماعی به وجود میآیند و از بین میروند. ولی ماهیت و کارکرد آنها ثابت میماند. همانگونه که فصول سال از پی هم میآیند و میروند و عمر سال به پایان میرسد، اما سال نو نیز بر همان پایه میچرخد و از همان مراحل و فصول عبور میکند.
گویی هیچ چیز تغییر نکرده است و ما محکوم به این هستیم که هر سال بهار و تابستان و پاییز و زمستان را عیناً تجربه کنیم؟ در نگاهی دیگر به تاریخ، تغییرات بر روی خطی مستقیم و به سوی جلو (آینده) رخ میدهد. هیچ وضعیتی از امور و نظام و مناسبات اجتماعی عیناً تکرار نمیشود، گذشته هرگز بازنمیگردد. حرکت تاریخ دوری و تکراری نیست، بلکه در هر مرحله شکل و ماهیتی نو و بیسابقه پیدا میکند. در ضمن میخواهند بدانند اگر تحولات بر روی یک خط و نه دایره انجام میگیرد، آیا رو به ترقی و کمال است؟ ماهیت و کارکردی ثابت دارد؟ و به عکس به سوی انحطاط و فساد و فرسودگی سیر میکند؟ به عبارت دیگر خط حرکت و تحول جوامع مستقیم، صعودی یا نزولی است؟
در نگاهی دیگر در تغییرات اجتماعی هیچ نوع نظم یا جهت خاص ثابت دیده نمیشود. ارتباط و اتصال معنیدار میان توالی حوادث و نظامات اجتماعی وجود ندارد، هر حادثه یا هر تغییر و تحول اجتماعی و ظهور هر پدیده و وضعیت خاص اجتماعی یا سیاسی حادثهیی مستقل و پدیدهیی منفرد است که تحت شرایطی معین پدید آمده است. به عبارت دیگر میان گذشته، حال و آینده رابطه علت و معلول برقرار نیست، «علیت تاریخی» مشابه علیت طبیعی نداریم. در حالی که جمعی بر وجود رابطه علی در تاریخ تاکید دارند و هر حادثه یا تغییر اجتماعی یا ظهور پدیده تازهیی را معلول یک یا چند علت و عامل اجتماعی میدانند. آیا تغییرات و مراحل و ادوار تحول تاریخی در گسست از یکدیگر رخ میدهند یا در تداوم و استمرار و تکامل مراحل پیشین وقوع مییابند؟
پرسش دیگر درباره نیرو یا نیروهای محرک تغییر است. کدام عامل یا عوامل در هر دوره موجب بروز تغییر در جامعه میشوند؟ اگر چنین نیروهایی وجود دارند، خاستگاهشان درون جامعه است یا بیرون از آن؟
اگر عوامل تغییر و محرکهای تغییر در درون جامعهاند، «انسانی»اند یا «فراانسانی»؟ آیا باید به عاملیت انسان در تحولات تاریخی و تغییرات اجتماعی باور داشت یا تغییرات مستقل از خواست و اراده انسانها و صرفاً تحت تاثیر تغییرات در ساختارهای اجتماعی ـ اقتصادی رخ میدهند؟ و اگر نیروی محرک تغییرات اجتماعی و تحولات تاریخی در بیرون از جامعه قرار دارند در این صورت در کجا باید از آنها سراغ گرفت؟ در عوامل جغرافیایی و شرایط اقلیمی؟ در خصیصههای نژادی؟ روح قومی؟ در میراث ناخودآگاه جمعی؟ در عوامل و نیروهای کیهانی؟ یا اراده و خواست خدایان یا در مشیت و تقدیر الهی؟
اگر عاملیت انسان را بپذیریم باید دید هر یک از فرآوردههای فکری و یا مادی انسانها چه میزان و به چه نحو در تحولات جامعه ایفای نقش میکنند و اصولاً انسانها، فرد یا جمع، تا چه حدود در تغییر شرایط و مناسبات درون جامعه تاثیرگذارند؟ آیا تغییر و اصلاح جامعه دلبخواه صورت میگیرد یا تابع قواعد و شرایط ویژهیی است که اگر شناخته و رعایت نشوند، کوششها، هر اندازه زیاد و پیگیر، به نتایج مطلوب و موردنظر نمیانجامند؟ تحولات و حوادث ادوار گذشته تاریخ یک کشور تا چه اندازه در شکل دادن به تحولات زمان حال تاثیرگذارند؟ میدانیم که بعضی متفکران برای تحولات گذشته (عامل تاریخ) قائل به نقشی در وضعیت کنونی جامعه نیستند، همه عوامل و شرایط تغییر را در حوزه اقتدار عاملان کنونی تغییر میدانند که مستقل و آزاد از تاثیر هر عامل پیشینی به کار میبرند.
گروهی دیگر از متفکران تحولات گذشته و میراث اجتماعی و فرهنگی نسلهای گذشته را از جمله عوامل مساعدکننده یا به عکس محدودکننده و جهتدهنده به کوششها و تحولات جاری میدانند. به عبارت دیگر نسلهای حاضر در بند میراث فرهنگی نسلهای پیشیناند که ناخودآگاه کنشهای جمعی آنان را تحت تاثیر قرار میدهد و آزادی و استقلال عمل آنها به میزانی است که «سنت» را بشناسند و در اختیار گیرند. اگر میان حوادث و دورانهای مختلف تحول تاریخ پیوستگی وجود دارد در آن صورت آیا میتوان سمت و سوی تغییرات دورانساز را به سوی هدف و غایت معینی پیشبینی کرد؟ و افراد هر نسل تا چه اندازه در شکل دادن و تعیین آن غایت تاثیرگذار هستند و سرانجام اگر همه افراد و قشرها و طبقات، دخالت یکسان در تحولات اجتماعی ندارند، کدام گروهها و قشرها و طبقات پیشگامند و با کنار زدن موانع و هدایت کوششها، راه را برای تغییرات مثبت هموار میسازند؟
در اهمیت آگاهی از این پرسشها و پاسخ به آنها برای گروههای پیشرو تردید نباید کرد. البته به شرطی که تحولات را یکسر و بیرون از اراده و اختیار انسانها ندانیم و همه را تابع جبرهای کور اجتماعی یا تاریخی قرار ندهیم! در این کار از آگاهیهای جامعهشناختی و فلسفی تاریخی بینیاز نخواهیم بود.