ما در یک جامعه سکولار زندگى مىکنیم. به نظر شما معناى این سخن چه مىتواند باشد؟ معنایش این است که خداوند دیگر اجتنابناپذیر نیست. اما این سخن نباید اینگونه تعبیر شود که ما در جامعهاى زندگى مىکنیم که خداوند از آن طرد شده است. تصور نمىکنم هرگز خواسته باشیم در چنین جامعهاى آن هم براى مدت طولانى زندگى کنیم. کمونیستها دقیقا همین تجربه را از سر گذراندهاند. اما طبیعت این جامعه سکولار مدرن این است که شدیدا متکثر است. ما باید بپذیریم که شالودههاى تمدنى که ما همگى در آن سهیم هستیم اکنون در دسترس همگان است. هر جامعهاى داراى یک نظم ضمنى است؛ یعنى مجموعهاى از شناختها و دریافتهایى که اعضاى هر جامعه به کمک آنها به تجربههاى روزانه خود معنا مىبخشند. این مجموعه استنباطها و دریافتها که من آنها را «تصور اجتماعى» مىخوانم، از جوامع فرضى بندیکت اندرسن و آثار یورگن هابرماس و مایکل وارنر و بعضى دیگر اقتباس شده است.
دلیل تصورى بودن آن هم این است که این مسئله بسیار اهمیت دارد که از شیفتگى براى رویکردهاى شدیدا نظرى که به نحوى به پیش رفتهاند که گویى این ادراکهاى ضمنى در مجموعهاى از گزارههاى صریح و روشن توضیح داده شدهاند خلاص شویم. اگر شما براى مثال فرهنگهاى سیاسى متفاوت در اروپاى غربى و لیبرال ـ دموکراسىهاى آتلانتیک شمالى را در سطح نظرى با هم مقایسه کنید، بسیار شبیه یکدیگرند؛ اما در خصوص شیوههاى عمل نظام سیاسىشان و همچنین در ادراک عمیقتر در اینباره که چگونه فرد در فرانسه با جامعه ارتباط برقرار مىکند و این مىتواند در مقایسه با آلمان، کانادا و ایالات متحده آمریکا تفاوت زیادى داشته باشد.در جامعه سکولار روزگارما این تصور که مبناى نظم اخلاقى نهایتا خداوند است، مىتواند اجتماعى بودن فرهیخته و تساهلى را که به نحو مطلوبى مشخص کننده حوزه عمومى مدرن است مورد تهدید قرار دهد. مسیحیت از چنین منظرى نه تنها تبدیل به چیزى مىشود که کسى به آن دیگر نیازى ندارد، بلکه حتى مىتوان گفت که اکنون دیگر به یک خطر تبدیل شده است. اما این فقط یکى از استنباطهاى ممکن در خصوص مشکل سیاسى ماست. استنباطهایى نیز وجود دارند که با یکدیگر رقابت مىکنند و در واقع نقضکننده یکدیگرند. اما هیچکدامشان هم به تنهایى نمىتوانند استنباطهاى دیگر را حذف کنند. این همان معناى زندگى کردن در یک جامعه سکولار است. ما هرگز آن نوع از وحدت نظر در نظم زیربنایى را که در پیش از انقلاب فرانسه حاکم بود تجربه نخواهیم کرد. چنین چیزى براى بار دیگر در تاریخ بشر دیده نخواهد شد، مگر اینکه ما به طرز فاجعهآمیزى تمدن معاصر را نابود کنیم و به عنوان انسانهاى اولیه به همان غارهایمان پناه بریم و باید بدانیم که هرگونه تلاش براى تکلیف کردن چنین وحدت نظرى، چه از نوع ملحدانه و چه خداپرستانه، به پایانى هولناک منتهى خواهد شد که شبیه آنرا در نظام کمونیستى دیدیم. شما در جایى گفتهاید که فضاى جدیدى در جامعه سکولار براى خداوند وجود دارد. طبیعت این فضاى جدید چیست؟ منظور ما از واژه سکولار هنگامى که مىگوییم مدرنیته داراى خصلتى سکولار است، همان معناى متداول و غیردقیق آن نیست، معنایى که حکایت از غیبت دین دارد؛ بلکه منظور توجه به این واقعیت است که دین یک مکان دیگرى را به خود اختصاص مىدهد؛ معنایى سازگار با این برداشت که تمامى عملهاى اجتماعى در زمان غیردینى و اینجهانى روى مىدهد. تدین و پارسایى در زندگى شخصى مىتواند جاى فروپاشى جهان طلسم شده را بگیرد؛ یعنى با فرض وجود مفهومى نیرومند از دخالت خداوند در زندگى، در گستره عمومى نیز فقدان زمان مقدس و یک نظم استعلایى انکارناپذیر، مىتواند با مفهوم نیرومندى از خداوند در هویت سیاسى ما جاىگزین گردد. اراده خداوندى هنوز هم مىتواند در زندگى ما براى معین نمودن جاى هر چیزى در جهان حضور جدى داشته باشد، چه در زندگى اجتماعى و چه خصوصى. خداوند هنوز هم مىتواند سرچشمه توان ما براى نظم بخشیدن به زندگى باشد. یک قرائت جاىگزین وجود دارد که معتقد است ما به جامعهاى منتقل مىشویم که در آن توافق عمومى هرچه بیشتر پیرامون روایتى غیردینى از تصور اجتماعى در جهان معاصر به پیش مىرود. اما به نظر من چنین چیزى صرفا یک رؤیا است. رؤیایى است براى کسانى که داراى موضعى عمیقا غیردیندارانه یا غیرمعتقد به دین باشند و از جهت اعتقادى قانع شده باشند که دین به مرور کمرنگتر مىشود و هر کس همانگونه که خود بخواهد مىاندیشد. جهان سکولار براى اینگونه افراد جهانى است که در آن همگى در نهایت به جایى خواهند رسید که از اساس با همدیگر بر سر اینکه خداوندى وجود ندارد توافق مىکنند و اینکه این توافق پایهاى است براى هر چیزى. این یک سناریوى غیرممکن است و هرچه بیشتر به آن فکر کنند، مشکلاتشان هم بیشتر مىشود.
بنابراین مسئله اصلى، وجود تعدد و چندگانگى درکهاى ممکن از نظم اجتماعى است که نشانه تعیین کننده جهان سکولار است و نه زوال دین؟بله، ما در بهترین نظم سیاسى ممکن زندگى مىکنیم که تاکنون در تاریخ بشر به وجود آمده است. با تمامى ایرادهایى که به این نظم سیاسى وارد است، ما اکنون در این احساس خود دقیق هستیم که این نظم به نیاز اساسى بشر براى «ثابت ماندن در خوبى»، پاسخ مناسب مىدهد. اما این درک به ویژه درک معاصر از خوبى از آن انواعى است که مىتواند در بیش از یک روش مطرح شود.پىآمد آنچه گفتم این است که موضع هیچکدام از ما پایدار نیست و بنابراین در خصوص چارچوبهاى جاىگزین، نگرانىهاى بسیارى وجود خواهد داشت. مردم مرتبا موضع خود را تغییر مىدهند و کودکانِ آن اشخاصى که زمانى نظم اجتماعى را در آن چارچوب مطرح مىساختند، چارچوب دیگرى اختیار مىکنند و... . اما در چنین اوضاع و احوالى یک اشتیاق فراوان براى یک چارچوب مشترک نیز وجود دارد و این حتى میان بسیارى از آن کسانىکه در حمایت از «گوناگونى» پافشارى مىکنند صادق است. در اینجا اندوهى براى دورانى وجود دارد که مردم عمیقا در یک ادراک مشترک از نظر مبنایى، چه در زمان گذشته و چه جدید، تثبیت شده بودند. قواعد اخلاقى براى چنین چیزى در تمدن ما، یعنى شیوهاى که در حرکت روبهگذشته تثبیت شده است، مسیحیت است. در مسیحیت هیچ مجالى براى بدعتگذارى وجود نداشته است؛ نه به این دلیل که مردم آن دوره متعصب بودهاند، بلکه به این دلیل که چارچوب مشترک آنها در صورت وجودِ اختلافهاى مهم در عقاید دینى، مورد تهدید قرار مىگرفت.امروز اشتیاق براى یک چارچوب مشترک، وسوسهکننده است. ما به ویژه براى یکسان تلقى کردن و یکى پنداشتن بىچون و چراى تصور اجتماعى معاصر، با بالاترین و بهترین موقعیتهاى زندگى بشر که هرگز به دست نیامده است گمراه مىشویم. لیبرالیسم جدید همین یکسانانگارى را تا بالاترین درجه ممکن که بتوان تصورش را کرد انجام داده است. با وجود این، همانگونه که گفتم، من به هیچوجه با مرتجعینى که مدرنیته را بهطور کامل رد مىکنند موافق نیستم.اما هیچ نظم اجتماعى هم وجود ندارد که همه آنچه درست و اصولى است، دربرگیرد. به همین دلیل از انجیل کمک مىگیرم. منظور من در این مورد ویژه بیشتر مانند آن کارگرانى که در تاکستان کار مىکنند. آیا این الگوى قابل استفادهاى براى توزیع اجتماعى است. بهطور صریح جواب آن منفى است. شما نمىتوانید به کسىکه فقط یک ساعت کار مىکند و دیگرى که حتى تا پانزده ساعت هم کار مىکند، مزد یکسان بدهید. اگر اینگونه رفتار شود، نمىتوان کار و کسب موفقى داشت و البته یک جامعه را هم نمىتوان به این نحو اداره کرد. اما زندگى انسان از آن قسمى است که گاهى شما باید از مقررات مستقل نظم اجتماعى فراتر روید؛ خداوند هم براى آنکه حق شما را بىکم و کاست ادا کرده باشد نیز بسیار فراتر مىرود. گاهى هم ما مجبوریم که با در نظر گرفتن خداوند به انجام فعالیت بپردازیم و نه با بهترین نظامهاى توزیع اجتماعى.
گفتوگوى حاضر ازآنرو اهمیت دارد که تعریف نسبتا تازه و متفاوتى از سکولاریسم یا جامعه سکولار ارائه مىدهد. چنانکه مىدانیم، تفکر مدرن با گرایش سکولار همزاد است و تاکنون نیز این همراهى و همپایى در همهجا ظهور عینى یافته است. اما با این حال، سکولاریسم در طول حیات مدرنیته، از اوج و حضیض برخوردار بوده است. رنسانس با گرایش حداقلى به سکولاریسم آغاز شد و در قرن نوزدهم به افراطىترین شکل آنکه «سکولاریسم الحادى» بود، تغییر شکل یافت. اما در طول دهههاى اخیر شاهد ظهور تعریفها و تفسیرهاى حداقلى از سکولاریسم هستیم که این امر ریشه در احیاى مجدد دین و شکست آرمانهاى سکولار در جهان دارد.تعریف جناب تایلور از این زاویه قابل تأمل است. وى سکولاریسم را نه جدایى دین از حوزه عمومى و اجتماعى، بلکه نفى انحصار و حاکمیت مطلق دین در سامانبخشى اجتماعى مىداند. تلقى تایلور از جامعه سکولار در حقیقت نقد نگرش مسیحیت سنتى و تفکر قرون وسطایى به جامعه دینى است که نظم اجتماعى را کاملاً در فراسوى عقل و تجربه بشرى مىنهاد و آنرا در یک الگوى آسمانى و قدسى تعریف مىکرد. تا آنجا که مىدانیم، این تصور از جامعه دینى که آنرا به مثابه جامعه قدسى و آسمانى در مقابل جامعه زمینى و شیطانى تعریف مىکند، به تفکر مسیحى اختصاص دارد و دستکم در فرهنگ اسلامى سابقهاى ندارد.در نگرش اسلامى، جامعه از سنتها یا قانونمندىهاى عقلانى برخوردار است که انسان با اراده و اختیار خویش مىتواند هدفهاى خیر یا شر را با بهرهگیرى از این قانونمندىها دنبال کند. البته این نظم اجتماعى و انسانى تحت ولایت تکوینى و تشریعى خداوند قرار دارد و نقش دین، سامانبخشىِ خیرگرایانه به حیات انسانى در همین جامعه عقلانى و عرفى است. روشن است که این سامان اجتماعى هیچ منافاتى با تکثر و گوناگونى در برداشتها و روشها ندارد.چنانکه تایلور اشاره مىکند: «هر جامعهاى داراى یک نظم ضمنى است؛ یعنى مجموعهاى از شناختها و دریافتهایى که اعضاى هر جامعه به کمک آنها به تجربههاى روزانه خود معنا مىبخشد».
این نظم ضمنى که منطبق با شناختها و دریافتهاى اعضاى جامعه است، البته مىتواند از منابع دینى و میراث معنوى یک جامعه برآمده باشد و حضور «اراده خداوندى» را براى «معین نمودن جاى هر چیزى در جهان» تجلى بخشد. بنابراین، مىتوان ادعا کرد که تعریف وى از جامعه سکولار با تلقى رایج از جامعه دینى در عرف اسلامى، تا اندازهاى قابل جمع است.از سوى دیگر، تایلور ضمنا به لزوم یک «چارچوب مشترک» در جامعه اعتراف مىکند؛ هرچند آنرا یک «اشتیاق فراوان» یا «اندوه» توصیف مىکند. اما همینکه پذیرفته است که لیبرالیسم جدید با انگاره کثرتگرایانهاش «همین یکسانسازى را تا بالاترین درجه ممکن که بتوان تصورش را کرد، انجام داده است»، نشان از ضرورت چارچوب مشترک در جامعه دارد. به هر حال، رواج ایده «سکولاریسم حداقلى» در غرب دستکم مىتواند از سیطره تفکر سکولار در جوامع غیرغربى بکاهد و نخبگان را به اندیشیدن در مورد الگوهاى بدیل وادار سازد.