تاریخ انتشار : ۳۰ بهمن ۱۳۸۷ - ۰۷:۲۶  ، 
شناسه خبر : ۷۳۳۰۳
تحلیلی بر سیاست خارجی دولت نهم طی سه سال اخیر
سحاب فاطمی اشاره: با گذشت سه سال از حیات سیاسی دولت نهم، شاهد طرح مباحث زیادی در خصوص سیاست خارجی این دولت هستیم. البته مسلم است که هر ساختار سیاست خارجی، بر هر مبنایی که ترسیم گردد نمی‌تواند برنده مطلق منازعات جهانی باشد، اما تدوین ساختاری که در سایه آن بتوان بهترین فرصتها را با کمترین هزینه‌ها بدست آورد مرهون تلفیق هنر و دیپلماسی است. تلفیقی که به بهترین نحو ممکن در دوران ریاست جمهوری آقای احمدی‌نژاد صورت پذیرفت.

حرکت در چارچوب سیاست خارجی تهاجمی
"سیاست خارجی" عرصه‌ای گسترده و بستری جهت به فعلیت رسیدن استعدادها و ظرفیتهای هر بازیگر در نظام بین‌الملل است. "فضاسازی" در سیاست خارجی هر کشوری یک اصل است. اما این فضاسازی با تحدید سیاست خارجی یک کشور قابل جمع نیست. بدترین محدودیتها، محدودیتی است که "خود" برای "خود" و براساس ترسیم فضای مجازی در اطراف کشورمان ایجاد می‌کنیم. در اینجا بحث "اصالت استعداد" نمود بیشتری می‌یابد. استعداد بازیگران معیاری است که با استناد به آن می‌توان عیار سیاست خارجی هر واحد سیاسی را سنجید. هر اندازه سیاست خارجی یک کشور آینه و انعکاس‌دهنده این استعداد باشد، کارآمدتر و موثر خواهد بود. اما زمانی که سیاست خارجی یک کشور به بستری جهت سرکوب استعدادهای بالقوه و بالفعل سیاسی آن تبدیل شود، ضریب آسیب‌پذیری آن در برابر تهدیدات بیشتر خواهد شد. این رابطه ریاضی و منطقی بارها در طول تاریخ نمود پیدا کرده است. اصلی‌ترین عامل بازدارنده‌ای که سبب ایستایی و ثبات مهلک کشورهای جهان سوم شده است، معلول عدم تناسب میان استعدادهای داخلی و سیاست خارجی آنهاست. دولت نهم توانست با شهامت خود این چارچوب مهلک را درهم ریخته و "دیپلماسی فعال" را در قالب جدید تعریف نماید.
"دیپلماسی فعال" واژه‌‌ایست که در عین گویا بودن، طرز تلقی مشترکی در حوزه مصداق‌یابی آن وجود ندارد. از این رو تفاسیر سلیقه‌ای از دیپلماسی معمولا جایگزین آنالیز دقیق و کاربردی این مفهوم مترقی می‌شود. دولت نهم از ابتدای حضور خود در راس معادلات سیاست خارجی کشور، براساس یک فرمول‌بندی مشخص عمل کرد. این فرمول‌بندی پادزهری فعال در برابر ارائه تعاریف کاذب از دیپلماسی عمل کرد و مانع از تزریق آنارشیسم در سیاست خارجی تهاجمی بود. به عبرات بهتر، دولت نهم مشی سیاست خارجی خود را از همان ابتدا مشخص نموده و سازوکارهای لازم را جهت عینیت یافتن این مسلک را تعریف نمود. بنابراین از بعد تئوری شاهد چارچوب‌بندی تحسین‌آمیزی در بدنه دستگاه دیپلماسی بودیم. از زاویه‌ای دیگر، یعنی از بعد عملی نیز دولت نهم سعی کرد میان مفهوم سیاست خارجی تهاجمی و مصادیق آن در نظام بین‌الملل تعادلی دوطرفه ایجاد نماید. البته شکل‌گیری کامل این تعادل نیازمند صرف زمان و هزینه بیشتری است، اما دولت اصولگرا توانست عملکرد قابل قبولی در این زمینه داشته باشد.
سیاست خارجی ایران در دوران اصلاحات
در طول دوران حاکمیت اصلاحات، ما دو سویه بودن تعامل با غرب را در نظر گرفتیم و همین مسئله پاشنه آشیل سیاست خارجی ما طی سالهای 1376 تا 1384 تبدیل شد. ما باید با ذکاوت،‌ درایت و خرید زمان به سود خود، زمینه را جهت هزینه نمودن غرب در راه تعامل با ایران هموار سازیم، نه اینکه توان و هزینه خود را در این جاده دوطرفه و پر از مانع صرف نماییم. غرب هم اکنون در حال چرخش به سوی شناسایی ایران قدرتمند و تعامل با آن براساس رعایت حقوق طرفین است. اظهارات افرادی مانند زبگنیو برژینسکی و دیگر تئوریسنهای غربی مبنی بر لزوم زندگی غرب در کنار ایران مقتدر مهر موید این ادعاست. ما باید ضمن حرکت در مسیر توسعه اقتصادی،‌ سیستم سیاست خارجی را براساس اثبات کارآمدی خود در نظام بین‌الملل استوار سازی. به عبارت دیگر، ما باید هزینه‌هایمان را در جهت تقویت اهداف و جایگاه خود متمرکز نماییم و "هزینه نمودن" در راستای «تغییر رفتار دیگران» ثمره‌ای برای سیاست خارجی ما به همراه نخواهد داشت.
پس از وقوع حادثه 11 سپتامبر 2001، نظام بین‌الملل وارد قالبی کاملا رئالیستی شد. این در حالی بود که دولتمردان اصلاحات با ذره‌بین کوچک خود در جستجوی پس‌مانده‌های ایده‌آلیسم در جهان پر تنش امروزی بود. از سوی دیگر، پس از آغاز تهاجم ایالات متحده به عراق و افغانستان، عامل بازدارندگی "Deterence" وارد فاز تازه‌ای شده است. اما این تغییر فاز به هیچ عنوان از سوی دولت اصلاحات مورد شناسایی و درک قرار نگرفت. بر این مبنا جهان در فاز دنیای پس از جنگ عراق قرار داشت و اصلاح‌طلبان در فاز دوران ریاست جمهوری بیل کلینتون در آمریکا! گویا هیچ‌گونه تغییری در جهان پرتلاطم پس از 11 سپتامبر رخ نداده بود و آمریکا با اشغال عراق و افغانستان هیچ‌گونه تهدیدی برای ما ایجاد ننمود بود.
علاوه بر آن، اصلاح‌طلبان به جای درک اهمیت خود یاری "Selfhelp" با همان عینک رفرمیستی و خوشبینانه خود تروئیکای اروپایی را رصد نمودند. نتیجه این خوشبینی مفرط همان کارشکنی انگلستان، آلمان و فرانسه بر سر پرونده هسته‌ای ایران بود که علائم آن هم‌‌اکنون نیز قابل مشاهده است. "اتکای به خود" در دولت اصلاحات به طور کامل فراموش شد. جستجوی کلید راه‌حل رفع معضلات سیاست خارجی ایران در خارج از مرزهای این کشور نتیجه‌ای جز انزوا و فرو رفتن در خود ندارد. تجربه تلخی که در دوران اصلاحات به اثبات رسید.
اما دولت نهم به هیچ عنوان با عینک خوش‌بینی یا بدبینی تحولات جهانی را رصد نکرد. دلوت نهم در محاسبه وزن دشمنان هسته‌ای ایران عملکرد فوق‌العاده‌ای داشت و همین عملکرد سبب استیصال کشورهای 1+5 در برابر تهران شد. انعکاس این استیصال در جریان سفر اخیر خاویر سولانا به ایران کاملا مشهود بود.
اصلی‌ترین نکته‌ای که در این خصوص وجود دارد، این است که ما طی سه سال اخیر نسبت خود با غرب را تحت تاثیر سیاست خارجی تهاجمی قرار داده‌ایم. بر این اساس ایران فرمولهای بازدارندگی و بازی با حاصل جمع صفر مطلوب غرب را به گونه‌ای ماهرانه دگرگون ساخته است. هر چند این دگردیسی برای ما هزینه‌بر بوده است،‌اما باید آن را به مثابه نوعی سرمایه‌گذاری بلندمدت و سودده در سیاست خارجی خود تفسیر نماییم.
نباید فراموش کنیم که سولاما، بوش، سارکوزی، مرکل، براون یا هر بازیگر دیگری که در اردوگاه غرب تعریف می‌شود باید به عنوان متغیری وابسته به پاسخهای تهران مورد شناسایی نظام بین‌الملل قرار گیرد. این مهم بدون اتکا به سیاست خارجی پویای تهاجمی و تقویت مولفه‌های استقلال در دستگاه دیپلماسی ما امکانپذیر نخواهد بود. آنچه مسجل است اینکه ایران اسلامی همچنان به گفتگوهای خود با اتحادیه اروپا ادامه خواهد داد، اما هدایت این گفتگوها باید در مجرای آرمانهای اصیل سیاست خارجی انقلاب اسلامی صورت پذیرد. این مهم بدون تلفیق "استراتژی مذاکره" در سایه "هنر شکار فرصتها" امکانپذیر نخواهد بود.
در نهایت اینکه با حضور دولت نهم در راس معادلات سیاسی جمهوری اسلامی ایران شاهد به وجود آمدن درک صحیح سیاستمداران خود نسبت به ماهیت غرب بودیم. این درک ماهوی در طول دوران 8 ساله حاکمیت اصلاحات در میان شعارهای مربوط به توسعه سیاسی و پلورالیسم رنگ باخته بود. غرب نیز از این مجرا سعی کرد بیشترین امتیاز ممکن را از ما کسب کند. اما امروزه نه تنها ما متغیری وابسته به غرب نیستیم، بلکه قدرت تاثیرگذاری ما بر رفتارهای غرب غیرقابل انکار است. آیا این مهم بدون استناد به سیاست خارجی تهاجمی و پویا طی سه سال اخیر امکانپذیر بوده است؟